eitaa logo
The Enduring Word
391 دنبال‌کننده
442 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
از جاش بلند شد و به سمت در رفت در اتاق و باز کرد و برگشت به سمتم : تا فردا اینجا باش حداقل بدونیم حالت بد نمیشه بعد خواستی برو فرصتی برای حرف زدن به من نداد و در اتاق و بست و رفت . من که از خدام بود بعد از چند شب بیخوابی یه شب سرم و روی بالشت نرم و راحت بزارم ولی نمیتونستم به هر کی که از راه میرسه اعتماد کنم و به حرفاش گوش بدم . تو ذهنم دنبال بهونه میگشتم تا وقتی پسر کوله ام و اورد بهش بگم و از خونه بیرون برم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید . با باز شدن در اتاق از فکر بیرون اومدم و به آیلار که با سینی غذا کنار در ایستاده بود و نگاه کردم : گشنه نیستی ؟ من که داشتم از گشنگی ضعف میکردم ولی زشت بود خودم و مثل قحطی زده ها نشون بدم لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : نه ممنون زیاد گشنه نیستم کنارم اومد و سینی غذا رو روی تخت گذاشت و کنارم نشست : حالا یکم بخور نگاهم به قیمه خوش رنگ و خوشبو افتاد قاشق رو برداشتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم هر موقع نگاهم به آیلار که روم زوم کرده بود میوفتاد از خجالت آب میشدم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زیر نگاه های آیلاراشتهام کور شد و به زور چند قاشق بیشتر از گلوم پایین نرفت ازش تشکر کردم و با اینکه خیلی اصرار کرد بیشتر بخورم قبول نکردم و از اتاق بیرون رفت برادر آیلارکوله ام اورد و دیگه اجازه نداد امشب برم و بعد از گذاشتن پارچ و لیوان آبی برام اونم از اتاق رفت و من تنها داخل اتاق بودم روی تخت دراز کشیدم و ملافه سفید روی خودم کشیدم خواب رفتن برام خیلی سخت بود از طرفی هنوز اعتماد نداشتم بالاخره تو این خونه یه پسره ، از طرف دیگه ای بعد از دو سال خوابیدن روی سنگ و زمین سفت عادت نداشتم روی بالشت نرم و تخت گرم بخوابم خیلی از این پهلو به اون پهلو کردم ولی خوابم نبرد روی تخت نشستم و از داخل کوله ام مهره و کش هایی رو که داشتم بیرون اوردم روی زمین نشستم و مشغول درست کردن دستبند شدم خرج خورد و خوراکم رو از همین دستبند ها در می اوردم هر چند سود زیادی نداشت ولی بازم همین دستبند ها باعث زنده موندنم بودن ؛ تا نزدیکای صبح چهار تا دستبند درست کردم و با اینکه خیلی خوابم میومد ولی مطمئن بودم روی تخت خوابم نمیبره ، وسایلی که از داخل کوله ام در اورده بودم رو دوباره داخل کوله گذاشتم روی زمین سرد دراز کشیده ام دوباره خواب به چشمام اومد و ، هر چند دقیقه خواب میرفتم ولی زود بیدار میشدم تا صبح زود که از داخل پنجره نور به اتاق تابید بیشتر از صد بار خوابیدم و بیدار شدم ، ولی با دیدن نور آفتاب دیگه بیخیال خواب شدم ، کوله ام روی تخت گذاشتم و جلوی آینه کوچیک اتاق کلاهم رو از سرم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
کشیدم و موهای بلندم که حسابی به هم گره خورده بودن و کمی صاف کردم و دوباره کلاهم رو پوشیدم و خودم و آماده کردم تا از این خونه برم از بیرون صدای رعد برق میومد تند به سمت پنجره رفتم و بازش کردم دستم و بیرون بردم و با خیس شدن دستم ، با کف دست محکم به پیشونی ام کوبوندم ، اینم شانس گند من اول صبحی آخه چرا بارون حاال من بدبخت کدوم وری برم که سرما نخورم ، در اتاق محکم باز شد با ترس به عقب برگشتم و به آیلار که خیس بود نگاه کردم ریز خندید : ببخشید ترسوندمت . لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد : چرا انقدر زود بیدار شدی ؟ + تو چرا زود بیدار شدی ؟ در و بست اومد کنارم و لبه پنجره نشست : به خاطر بارون من عاشق بارونم بایدم عاشق بارون باشی تا به حال که زیر بارون نخوابیدی تا درد سرما خوردگی و یخ زدن و درک کنی ولی کلا بیخیال حرف های خودم شدم ، لبخند مصنوعی زدم و گفتم : آره واقعا قشنگه - راستی اسمت چیه ؟ نگاهی مهربون بهش انداختم : سوگند - چه اسم قشنگی اسم منم که دیشب آرمان گفت فهمیدی فکر کنم + آره اسم آیلار قشنگه لبخندی زد و دوباره مشغول نگاه کردن به بارون شدم منم دیگه سکوت کردم بعد از چند دقیقه به سمت تخت رفتم و کوله ام برداشتم و از اتاق خارج شدم آیلارهم تند پشتم اومد و با تعجب پرسید : کجا میری سوگند ؟ + خونم - تو این بارون + آره خداحافظ فرصت حرفی ندادم و از پله ها پایین رفتم آیلاربلند آرمان و صدا میزد و دنبال من میومد ؛ به طبقه پایین که رسیدم آیلار کنارم ایستاد و برادرش آرمان تند از پله ها پایین اومد از قیافش معلوم بود وحشت کرده ، والا یکی مثل آیلارمنم اونطوری صدا میکرد وحشت ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
میکردم . آیلارآروم گفت که من میخوام برم آرمان نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت : خب ترسیدم چرا اینطوری داد میکشی !!! آیلارحرفی نزد و با ناراحتی صورتش و از برادرش گرفت ، آرمان با دستش موهای بهم ریختش مرتب کرد و پرسید : کجا میخوای بری ؟ + خونم - باشه صبر کن میرسونمت دستپاچه شدم و تند گفتم : نه نمیخواد خودم میرم - باید برسونمت از خانواده ات هم معذرت بخوام حرف دیگه ای نزد و رفت برای تعویض لباس ، وایی شورش در اومد ..... ! من که اصلا خونه ای ندارم برم پارک و نشونش بدم ؟ خانواده ام که ندارم ..... خیلی بد میشد جدا از تحقیری که میشدم ، آبرومم میرفت یا باید همین الان واقعیت و میگفتم یا باید تو راه فرار میکردم ! صد در صد راه دوم هیج جوره حاضر نبودم که کسی از زندگیم بفهمه ..... آرمان آماده برگشت و از خونه رفت بیرون آیلار تا کنار ماشین بدرقه ام کرد با آرمان سوار ماشین شدیم اون جلو نشست و من عقب ، ماشین روشن شد و آروم حرکت کرد ...... آدرس یه پارک که قبلا ها داخلش میخوابیدم ولی به خاطر اینکه معتاد هاش زیاد شد دیگه نتونستم اونجا باشم و دادم و تو ذهنم نقشه یه فرار و میکشیدم ماشین کنار پارک ایستاد آرمان از آینه نگاهی بهم انداخت : خونت کجاست ؟ + همین نزدیکیا - دقیقا کجا ؟ جواب سوالش و ندادم و دستم و به سمت دستگیره بردم تا بازش کنم ولی در قفل شد + چرا در و قفل میکنی ؟ برگشت به عقب : گفتم خونت کجاست ؟ + یه گوشه از این دنیا - کجای این دنیا ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بامداد خمار (1).pdf
حجم: 1.9M
•[بامداد‌ خمار]•
 
📜🪞 یه رمان عاشقانه‌ست درباره‌ی دختری از خانواده‌ی پولدار که عاشق یه پسر معمولی می‌شه و باهاش ازدواج می‌کنه، ولی بعد می‌فهمه عشق تنها برای زندگی کافی نیست. خلاصه‌ش بخوای، داستان عشقیه که با واقعیت زندگی زمین‌گیر می‌شه! 🪟🪄 <@TheEnduringWord>