#سوگند
#قسمت_هفتم
از جاش بلند شد و به سمت در رفت در اتاق و باز کرد و برگشت به سمتم : تا فردا اینجا
باش حداقل بدونیم حالت بد نمیشه بعد خواستی برو
فرصتی برای حرف زدن به من نداد و در اتاق و بست و رفت . من که از خدام بود بعد
از چند شب بیخوابی یه شب سرم و روی بالشت نرم و راحت بزارم ولی نمیتونستم به
هر کی که از راه میرسه اعتماد کنم و به حرفاش گوش بدم . تو ذهنم دنبال بهونه میگشتم
تا وقتی پسر کوله ام و اورد بهش بگم و از خونه بیرون برم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید
. با باز شدن در اتاق از فکر بیرون اومدم و به آیلار که با سینی غذا کنار در ایستاده بود
و نگاه کردم : گشنه نیستی ؟
من که داشتم از گشنگی ضعف میکردم ولی زشت بود خودم و مثل قحطی زده ها نشون
بدم لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : نه ممنون زیاد گشنه نیستم
کنارم اومد و سینی غذا رو روی تخت گذاشت و کنارم نشست : حالا یکم بخور
نگاهم به قیمه خوش رنگ و خوشبو افتاد قاشق رو برداشتم و آروم آروم شروع به
خوردن کردم هر موقع نگاهم به آیلار که روم زوم کرده بود میوفتاد از خجالت آب
میشدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_هشتم
زیر نگاه های آیلاراشتهام کور شد و به زور چند قاشق بیشتر از گلوم پایین نرفت ازش
تشکر کردم و با اینکه خیلی اصرار کرد بیشتر بخورم قبول نکردم و از اتاق بیرون
رفت برادر آیلارکوله ام اورد و دیگه اجازه نداد امشب برم و بعد از گذاشتن پارچ و
لیوان آبی برام اونم از اتاق رفت و من تنها داخل اتاق بودم روی تخت دراز کشیدم و
ملافه سفید روی خودم کشیدم خواب رفتن برام خیلی سخت بود از طرفی هنوز اعتماد
نداشتم بالاخره تو این خونه یه پسره ، از طرف دیگه ای بعد از دو سال خوابیدن روی
سنگ و زمین سفت عادت نداشتم روی بالشت نرم و تخت گرم بخوابم خیلی از این پهلو
به اون پهلو کردم ولی خوابم نبرد روی تخت نشستم و از داخل کوله ام مهره و کش
هایی رو که داشتم بیرون اوردم روی زمین نشستم و مشغول درست کردن دستبند شدم
خرج خورد و خوراکم رو از همین دستبند ها در می اوردم هر چند سود زیادی نداشت
ولی بازم همین دستبند ها باعث زنده موندنم بودن ؛
تا نزدیکای صبح چهار تا دستبند درست کردم و با اینکه خیلی خوابم میومد ولی مطمئن
بودم روی تخت خوابم نمیبره ، وسایلی که از داخل کوله ام در اورده بودم رو دوباره
داخل کوله گذاشتم روی زمین سرد دراز کشیده ام دوباره خواب به چشمام اومد و ، هر
چند دقیقه خواب میرفتم ولی زود بیدار میشدم تا صبح زود که از داخل پنجره نور به
اتاق تابید بیشتر از صد بار خوابیدم و بیدار شدم ، ولی با دیدن نور آفتاب دیگه بیخیال
خواب شدم ، کوله ام روی تخت گذاشتم و جلوی آینه کوچیک اتاق کلاهم رو از سرم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_نهم
کشیدم و موهای بلندم که حسابی به هم گره خورده بودن و کمی صاف کردم و دوباره
کلاهم رو پوشیدم و خودم و آماده کردم تا از این خونه برم
از بیرون صدای رعد برق میومد تند به سمت پنجره رفتم و بازش کردم دستم و بیرون
بردم و با خیس شدن دستم ، با کف دست محکم به پیشونی ام کوبوندم ، اینم شانس گند
من اول صبحی آخه چرا بارون حاال من بدبخت کدوم وری برم که سرما نخورم ، در
اتاق محکم باز شد با ترس به عقب برگشتم و به آیلار که خیس بود نگاه کردم ریز خندید
: ببخشید ترسوندمت .
لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد : چرا انقدر زود بیدار شدی ؟
+ تو چرا زود بیدار شدی ؟
در و بست اومد کنارم و لبه پنجره نشست : به خاطر بارون من عاشق بارونم
بایدم عاشق بارون باشی تا به حال که زیر بارون نخوابیدی تا درد سرما خوردگی و یخ
زدن و درک کنی ولی کلا بیخیال حرف های خودم شدم ، لبخند مصنوعی زدم و گفتم :
آره واقعا قشنگه
- راستی اسمت چیه ؟
نگاهی مهربون بهش انداختم : سوگند
- چه اسم قشنگی اسم منم که دیشب آرمان گفت فهمیدی فکر کنم
+ آره اسم آیلار قشنگه
لبخندی زد و دوباره مشغول نگاه کردن به بارون شدم
منم دیگه سکوت کردم بعد از چند دقیقه به سمت تخت رفتم و کوله ام برداشتم و از اتاق
خارج شدم آیلارهم تند پشتم اومد و با تعجب پرسید : کجا میری سوگند ؟
+ خونم
- تو این بارون
+ آره خداحافظ
فرصت حرفی ندادم و از پله ها پایین رفتم آیلاربلند آرمان و صدا میزد و دنبال من
میومد ؛
به طبقه پایین که رسیدم آیلار کنارم ایستاد و برادرش آرمان تند از پله ها پایین اومد از
قیافش معلوم بود وحشت کرده ، والا یکی مثل آیلارمنم اونطوری صدا میکرد وحشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_دهم
میکردم . آیلارآروم گفت که من میخوام برم آرمان نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتا
بلندی گفت : خب ترسیدم چرا اینطوری داد میکشی !!!
آیلارحرفی نزد و با ناراحتی صورتش و از برادرش گرفت ، آرمان با دستش موهای
بهم ریختش مرتب کرد و پرسید : کجا میخوای بری ؟
+ خونم
- باشه صبر کن میرسونمت
دستپاچه شدم و تند گفتم : نه نمیخواد خودم میرم
- باید برسونمت از خانواده ات هم معذرت بخوام
حرف دیگه ای نزد و رفت برای تعویض لباس ،
وایی شورش در اومد ..... ! من که اصلا خونه ای ندارم برم پارک و نشونش بدم ؟
خانواده ام که ندارم .....
خیلی بد میشد جدا از تحقیری که میشدم ، آبرومم میرفت
یا باید همین الان واقعیت و میگفتم یا باید تو راه فرار میکردم !
صد در صد راه دوم هیج جوره حاضر نبودم که کسی از زندگیم بفهمه .....
آرمان آماده برگشت و از خونه رفت بیرون آیلار تا کنار ماشین بدرقه ام کرد با آرمان
سوار ماشین شدیم اون جلو نشست و من عقب ، ماشین روشن شد و آروم حرکت کرد
......
آدرس یه پارک که قبلا ها داخلش میخوابیدم ولی به خاطر اینکه معتاد هاش زیاد شد
دیگه نتونستم اونجا باشم و دادم و تو ذهنم نقشه یه فرار و میکشیدم
ماشین کنار پارک ایستاد آرمان از آینه نگاهی بهم انداخت : خونت کجاست ؟
+ همین نزدیکیا
- دقیقا کجا ؟
جواب سوالش و ندادم و دستم و به سمت دستگیره بردم تا بازش کنم ولی در قفل شد
+ چرا در و قفل میکنی ؟
برگشت به عقب : گفتم خونت کجاست ؟
+ یه گوشه از این دنیا
- کجای این دنیا
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بامداد خمار (1).pdf
حجم:
1.9M
•[بامداد خمار]•
📜🪞 یه رمان عاشقانهست دربارهی دختری از خانوادهی پولدار که عاشق یه پسر معمولی میشه و باهاش ازدواج میکنه، ولی بعد میفهمه عشق تنها برای زندگی کافی نیست. خلاصهش بخوای، داستان عشقیه که با واقعیت زندگی زمینگیر میشه! 🪟🪄 <@TheEnduringWord>