بامداد خمار (1).pdf
حجم:
1.9M
•[بامداد خمار]•
📜🪞 یه رمان عاشقانهست دربارهی دختری از خانوادهی پولدار که عاشق یه پسر معمولی میشه و باهاش ازدواج میکنه، ولی بعد میفهمه عشق تنها برای زندگی کافی نیست. خلاصهش بخوای، داستان عشقیه که با واقعیت زندگی زمینگیر میشه! 🪟🪄 <@TheEnduringWord>
#سوگند
#قسمت_یازدهم
اصلا به تو ربطی داره در و باز کن
- چرا آدرس خونت و نمیگی نکنه ...... ؟
پریدم وسط حرفش : چون خانواده ام حساسن تو رو ببین فکرای بد میکنن
بلند خندید : چه خانواده حساسی !! دخترشون نصف شب تو بیرون تصادف میکنه و شب
هم خونه غریبه میخوابه اون موقع اصلا انگار نه انگار
نفس های عصبی میکشیدم : خیلی بیشعوری که به خانواده یه نفر توهین میکنی
- تو یه بی خانمانی درسته ؟
خیلی تلاش کردم تا گریه ام نگیره و موفق هم شدم چرا انقدر تحقیر !!
با صدای بلند و لرزونی گفتم : در و باز کن میخوام برم
- تا جواب ندی نمیشه
+ اصلا به تو چه ربطی داره ؟ خونه دارم یا نه ؟ با ماشین بهم زدی ازم مراقبت کردی
تا نَمیرم دستت درد نکنه دیگه چیکار داری ؟!!
کمی تعجب کرد ولی عصبانیتم رو که دید قفل ماشین رو باز کرد !
بدون هیچ وقت تلف کردنی در ماشین و باز کردم و با دویدن از ماشین دور شدم و به
عقب هیچ نگاهی نکردم
به خاطر بارون تند داخل سرویس بهداشتی پارک شدم ؛
از لباسام آب میچکید ..... بارونم گویا با من لج داشت ؛ آخه امروز باید شروع به باریدن
میکرد .
کنار دیوار روی پاهام نشستم دختری جوون سراسیمه وارد سرویس بهداشتی شد اونم از
بارون فرار کرده بود ، لباس های تنش خیس شده بود
نگاهش تازه به من افتاد نگاه کوتاهی کرد و نگاهش رو گرفت ولی زود دوباره بهم
طولانی نگاه کرد بعد از چند دقیقه نگاه کردن لبخندی بهم زد که اصلا ازش خوشم نیومد
.....
بهم نزدیکتر شد که از جام بلند شدم ، موهای رنگ شده اش و داخل شالش کرد و گفت :
سوگند خانم ؟
با تعجب نگاهش کردم اسم من و از کجا میدونست .... حس خطر میکردم ، تا خواستم
از سرویس بزنم بیرون چاقویی رو از داخل جیبش بیرون اورد و روی گردنم گذاشت :
به به چه شانسی دارم من امروز
♡- - - - - - -‹🌾🌝›