eitaa logo
The Enduring Word
386 دنبال‌کننده
444 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااااامممم قشنگام آماده ایددد برای ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب؟؟
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت135 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا حواب قانع کننده ای نبود این وسط یه
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 همیشه این حرفو میزدم ولی معنی اصلی اونو نمیدونستم و الان که خاله زیبا گفت. انگار دیگه دلم آروم‌ گرفت من امیدم به اون بالا سریمه. *آرشاویر* آدرسو برای سام فرستادم . توی راهرو بیمارستان کلافه راه میرفتم دکترام جواب درستی به آدم نمیدادن بیشتر نگران میکردن ، با صدای پیام گوشیم به خودم اومدم پیامو باز کردم. ( این تازه اول بازیه ارباب بهتره بیشتر حواست به سارگلت باشه.) هعی دستمو مشت کردم چندبار به شماره نگاه کردم ولی شماره مینونبود شماره شهرامو گرفتم. شهرام : بله ارباب؟ شماره ای که برات فرستادم ردشو میزنی همه چیه طرفو میخوام باید بفهمم کیه؟ شهرام : ولی ارباب...؟ یه دفعه داد زدم همین که گفتم ، بعدم گوشیو قطع کردم. سام : آروم تر داداش چرا انقدر بهم ریختی تو؟ پیامو بهش نشون دادم چرا انقدر همه چی بهم ریخت یهو. سام : تو حواست به زنداداش باشه ما خودمون رد اینو میزنیم. چرا به هوش نمیاد؟ کلافم ، خیلی نگرانشم. سام : هیچوقت تو این حال ندیده بودمت فکرکنم جدی جدی این زنداداش ما دلتو برده. خواستم چیزی بهش بگم که... سام : چیه سریع گارد میگیری دروغ میگم مگه؟ سرمو انداختم پایین خودمم جوابی نداشتم سردرگم بودم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 میخواستم باهاش حرف بزنم ، با پرستار حرف زدم با کلی زور اجازه داد لباس مخصوص پوشیدم وارد اتاقش شدم . دستشو گرفتم روی دستش بوسه ای زدم نمیخوای چشماتو باز کنی؟ چرا دروغ بگم دلم برای چشماش خیلی تنگ شده بود ، هرجا میرم هرکاری میکنم اون چشمای سبزش یه لحظه از جلو چشمم کنار نمیره ، چی داری تو وجودت که انقدر آرومم میکنی. حالم دست خودم نبود تنها چیزی که میخواستم اینکه چشماشو باز کنه. باهام حرف بزنه با صدای پرستار که گفت وقت تمومه بوسه ای روی پیشونیش زدم و از اتاق خارج شدم. خاله زیبا : حالش چطوره مادر؟ فقط دعا کن خاله. خاله زیبا : خوب میشه مادر برو یه استراحت بکن یه نگاه به خودت کردی ، لباساتو عوض کن. نمیتونم اگر به هوش بیاد میخوام اینجا باشم. خاله زیبا : به هوش بیاد تورو با این وضع ببینه هول میکنه خاله شب برو یه استراحت بکن . سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم . سپردم هرچی شد بهم زنگ بزنن از بیمارستان خارج شدم. *مهتاب * یه حس خوبی داشتم انگار که قراره اتفاق خوبی بیفته ‌. با صدای داد پرستار با ترس و استرس از جام بلند شدم چیشده؟ پرستار : مریضتون به هوش اومده اشکام روی گونه هام میریخت سارگل به هوش اومده بود . خاله زیبا و مریم بانو با ترس به طرفم اومدن بهشون که گفتم از خوشحالی اشک میریختیم . با بیرون اومدن دکتر سریع سمتش رفتیم. حالش چطوره؟ دکتر : خداروشکر خطر بخیر گذشت تا چند ساعت دیگه منتقل میشن به بخش. تشکری کردم خاله زیبا رفت به ارباب زنگ بزنه ولی جواب نداد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* آروم لای پلکامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم که متوجه شدم بیمارستانم. پرستار : بالاخره به هوش اومدی ، خوبی ؟ آب پرستار : الان نمیشه عزیزم منتقل بشی بخش بعد. با یادآوری شربتی که خورده بودم انگار همه چی یادم اومد یه دفعه بغض بدی به گلوم چنگ انداخت . سعی کردم خودمو کنترل کنم بعداز چندساعت منتقل کردن بخش . حالم بهتر شده بود . نمیدونم چرا دلم میخواست اولین نفری که میبینم اون باشه ولی انگار نبود. مریم بانو : الهی فداتشم خوبی مادر؟ خدانکنه مامانی گریه نکن حیف اون اشکات نیس ، خوبم عزیزم. مریم بانو : دست خودم نبود خیلی سخت گذشت. آرمان : احوال دختر دایی ما خوبه؟ لبخندی به این همه مهربونیش زدم خوبم داداش. مهتاب : دیگه مارو تحویل نمیگیریا؟ تو که دق دادی مارو دختر؟ دلم برای همتون تنگ شده بود ، ببخشید نگرانتون کردم . مریم بانو : خدا از باعث و بانیش نگذره بخواب مادر تو الان باید استراحت کنی. انقدر سرم درد میکرد که به محض اینکه چشمامو بستم خوابم برد دیگه متوجه چیزی نشدم. *آرشاویر* با دیدن پیام خاله زیبا نفهمیدم خودمو چجوری به بیمارستان رسوندم وارد اتاقش شدم ، با دیدن چشمای سبزش اخمی روی صورتم نشست https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 روی تخت کنارش نشستم دلم برای اون چشمای سبزش خیلی تنگ شده بود دستشو گرفتم که چشماشو باز کرد ناخودآگاه لبخند کوچیکی زدم یه دفعه با شتاب دستشو از دستم بیرون کشید و دادزد. سارگل : اینجا چی‌میخوای هاا؟ پاشو برو نمیخوام ببینمت. یعنی چی این کارت؟ چرا اینجوری میکنی؟ سارگل : اگر تو اون پیشنهاد رو نمیدادی این اتفاقات نمیفتاد اگر اون روز منو نمیدزدیدی این اتفاق نمیفتاد. یه حال عجیبی داشتم اون چشمای سبزش یه تنفری انگار داشت خودمم میدونستم چه گندی زدم. سارگل : برو نمیخوام ببینمت بزار تو حال خودم باشم میبینی که؟ چته؟ صداتو بیار پایین هی من هیچی نمیگم . خواستم یه چیزی بگم که یه دفعه نفس تنگی گرفت سریع پرستارو صدا زدم... پرستار : لطفا بیرون باشید بخاطر فشار عصبی که روشون بوده حال خوبی ندارن استرس و نگرانی اصلا براشون خوب نیست‌ از اتاق خارج شدم کلافه دستامو لای موهام کردم ، اصلا فکرشو نمیکردم اینجوری برخورد کنه ، گوشیمو دراوردم که دوباره یه پیام از همون شماره داشتم : ( حواست باشه زندگیت داغون تر از این نشه گرچه تازه اول بازیه.) عصبی دستامو مشت کردم ، فقط همینو کم داشتم باید پیداش میکردم ، به سام خبر دادم نمیخواستم دوباره اتفاقی براش بیفته . از بیمارستان بیرون اومدم رفتم براش چیزی بخرم این مدت خیلی ضعیف شده بود. *سارگل چشمامو باز کردم‌ ، دلم میخواست ببینمش ولی نمیدونم چرا همه این اتفاقا رو تقصیره اون میدونستم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 با صدای در به خودم اومدم ، بله. آرمان : مهمون نمیخوای؟ با کمال میل چرا که نه؟ آرمان : خوبی ؟ میخواستم بهتر بشی بیام دیدنت. لبخندی روی لبم نشست بهترم  ، اومد نزدیکم دستمو گرفت. *آرشاویر* نزدیک اتاقش شدم دیدم صدای همون پسره میاد همونجا موندم. آرمان : اصلا نگران هیچی نباش ، خودم همه جوره پیشتم. سارگل : میدونم واسه همین خیالم راحته. دستامو مشت کردم ، پسره بیشعور هنوز نفهمیده با کی طرفه دراتاقو با شدت باز کردم ، با دیدن دست سارگل تو دست اون ، دلم میخواست بکشمش درو کوبیدم بهم با شتاب رفتم سمتش ، یقشو گرفتم چسبوندمش به دیوار . تو خیلی غلط میکنی بهت گفته بودم خط قرمزمه. آرمان : چته بابا یواش تر. سیلی بدی تو گوشش زدم ، غریدم تو صورتش  ، خفه شو بخدا قسم نزدیک سارگل بشی زندت نمیزارم. سارگل : ولش کن تروخدا چرا اینجوری میکنی اخه؟ حالا بروو از جلو چشمم. از اتاق بیرون رفت عصبی برگشتم سمت سارگل خوب گوش کن ببین چی‌میگم حیف الان تو تخت بیمارستانی وگرنه دندوناتو خورد میکردم. حق نداری با این پسره گرم بگیری وگرنه من میدونم تو فهمیدی؟ کلمه اخرو با داد گفتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سارگل: فکرکردی کی هستی یادت نره این ازدواج اجباری بوده! صورتشو گرفتم برگردوندم سمت خودم ، حواستو جمع کن این ازدواج هرجور که میخواد باشه تو زن منی‌ میکشم اون کسیو که نگاه بندازه به زنم ، فهمیدی حالا؟ حرف آخرو با داد گفتم پرستار : آقا اینجا بیمارستانه مریضتون نیاز به استراحت داره صداتونو بیارید پایین. خیلی خب بیرون‌ پرستار : اصلا کی به شما اجازه داد....؟! گفتم بیرون ، عصبی بودم کنترل رفتارم‌دست خودم نبود جدیدا خیلی عوض شده بودم دلم نمیخواست کسی جز من نگاهش کنه ، پسره بدجور رو اعصابم بود باید یه فکری براش میکردم. سارگل : برو بیرون‌ هیس هیچی نگو وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی! *سارگل* رومو کردم اونور ، دروغ چرا از ته دلم از این غیرتش ذوق کرده بودم دلم برای آرمان میسوخت اومده بود حالمو بپرسه اونوقت این اقا اینجوری کرد. ارباب : فردا مرخص میشی ، برمیگردیم روستا. من دیگه تو اون خونه نمیام. ارباب : انقدر رو اعصاب من نرو سارگل مگه دست خودته که نیای؟ این سری محافظا رو بیشتر کردم نمیزارم اتفاقی برات بیفته. هه اون سریم همین حرفو زدی. ارباب : گفنم نمیزارم تمومش کن دیگه چیزی نشنوم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شب هرکی اومد میخواست پیشم بمونه ولی نزاشت خودش موند ، صبح با صدای پرستار که داشت بیدارم میکردم بلند شدم ، بعد از گرفتن چنتا آزمایش از اتاق بیرون رفت با تعجب به اتاق نگاه انداختم که دیدم ارباب نیست ، توهمین فکربودم که وارد اتاق شد. ارباب : با دکترت صحبت کردم گفت تا ظهر مرخص میشی. رومو کردم اونورو چیزی نگفتم. ارباب : بقیرم فرستادم روستا عمارتو آماده کنن. بازم سکوت کردم و چیزی نگفتم میدونستم از این کار بدش میاد و دارم عصبیش میکنم ولی بازم ادامه دادم. ارباب : دِ لعنتی میدونی بدم میادباز روتو اونور میکنی. منم از خیلی چیزا بدم میاد. ارباب : یکبار دیگه این کارتو تکرار کن اونوقت من میدونم چیکارکنم. عصبی دستمو مشت کردم فکرکرده کیه خودخواه بیشعور. *مینو* دارم بهت میگم این درو باز کن. نمیشه ارباب گفتن باید تا زمانی که خودشون بگن همینجا بمونید. ارباب غلط کرد با تو دارم میگم باز کن این در کوفیتو. صداتو بیار پایین ، این درباز نمیشه حالام ساکت شو. عصبی روی تخت نشستم ، پسره نفهم داشت اذیتم میکرد این از رو نمیره یه دفعه با صدای خدمه ها به خودم اومدم ، از صداهاشون فهمیدم امروز قراره برگردن ، عصبی دستمو مشت کردم دوباره اون دختره داشت میومد ، حالش خوب بود باید یه فکر دیگه میکردم این دختر نباید وارث بیاره . به هرقیمتی شده از اینجا بیرونش میکردم بافکری که به ذهنم رسید پوزخندی زدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* کارای ترخیصشو انجام دادم ، وارد اتاقش شدم آماده شو بریم. سارگل : برو بیرون خودم میام. کلافه نفسمو بیرون دادم لجباز تر از این حرفا بود لباساشو روی تخت گذاشتم و وسیله هاشو جمع کردم بیرون اومدم ، ماشینو جلوی بیمارستان پارک کردم منتظرشدم بیاد ، بعد از حدود یک ربع سوار ماشین شد آبمیورو طرفش گرفتم ، بگیر بخور فشارت نیفته. سارگل : پس خودت چی؟ میل ندارم ، ذهنم درگیر اتفاقای این مدت بود بدجور همه چی بهم خورده بود تو همین فکرا بودم که با تکون دادن دستش به خودم اومد. سارگل : بیا باز کردم بخور وگرنه منم نمیخورم. ناخوداگاه لبخندی زدم ، پشت فرمون که نمیتونم سارگل : خب من نگه میدارم بخور ضعف میکنی. سرمو تکون دادم خوردم ، حس خوبی داشتم حالا بردار آبمیتو بخور. سارگل : آفرین پسره خوب. بخور بچه انقدر حرف نزن. سارگل : عه بچم خودتی. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ، سارگل گوش کن ببین تو عمارت حتی تو حیاط خواستی بری با محافظت میری مطمئن باش ، فقط لجبازی نکن برسیم روستا کارارو انجام بدم خودت میفهمی. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سارگل : چیکار میخوای بکنی؟ تو نگران چیزی نباش ، فقط حواست به خودت باشه تا من کارارو انجام بدم . الانم بخواب استراحت کن. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ، نگاهی به چهره غرق خوابش کردم تو خواب عین فرشته ها بود دستشو گرفتم و روی فرمون گذاشتم از وقتی وارد زندگیم شده بود خیلی عوض شده بودم ، برای خودمم عجیب بود. *آرمان* عمارتو آماده کردیم. کلافه روی صندلی نشستم دلیل کارای اربابو نمیفهمیدم چرا اینجوری میکرد کارش خیلی برام گرون تموم شده بود ، برای سارگل خوشحال بودم.. هرچی باشه پسرم هم جنس خودمو بهتر می شناسم یه پسر هیچوقت بدون دلیل برای یه دختر غیرتی نمیشه ، ولی میدونستم انقدر غرور داره که حداقل فعلا بهش نمیگه ، از طرفی نگران جفتشون بودم نمیخواستم مینو زندگیشونو بهم بزنه باید بیشتر حواسم بهش باشه. مریم بانو : مادر بلند شو خان اومدن‌. این موقع چیزی شده مگه؟ مریم بانو : نمیدونم زود باش فقط. خیلی خب من وسیله ها رو آماده میکنم شمابرو ببین چیشده که اومدن ، تعجب کردم چیشده بود که اومده عمارت ، امیدوار بودم اتفاق بدی نیفته با اومدن خدمه خارج شدم. خان : هنوز نرسیدن؟ سلام ، نه خان تو راه هستن. خان : خیلی خب خوبه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 * سارگل* با صدای ارباب که سعی در بیدار کردنم داشت بلند شدم. ارباب : پاشو رسیدیم ، مراقب باش پیاده میشی‌. مریم بانو سریع به کمکم اومد پیاده شدم ، که با تعجب به خان که کنار در ایستاده بود نگاه کردم .  سلام خان. خان :سلام صبر کن گوسفندو جلوی پات قربونی کنن‌ چشمام گرد تر از این نمیشد این کارا از خان بعید بود آروم تشکری کردم و از روش رد شدم. مینو رو داخل عمارت ندیدم فقط منتظر روزی بودم که بتونم ازش انتقام بگیرم. آرمان :صبرکن اسفندو دور سرت بگردونم که بلا ازت دور باشه. ارباب : تو خیلی غلط کردی کسی دیگه ای جز تو اینجا نیس‌ مریم بانو : بله ارباب حق با شماست اشتباه کرد شما بفرمایید داخل. آروم نیشخندی روی لبم نشست ، تکلیفش با خودش مشخص نیس ، خواستم وارد عمارت بشم که مچ دستمو اسیر دستاش کرد. ارباب : حق نداری با این پسره هم کلام بشی میدونی عادت ندارم یه حرفو 2 بار تکرار کنم. برگشتم سمتش ، اونوقت اگر نزدیک بشم چی میشه؟ سرشو آورد نزدیک گوشم آروم گفت : ارباب : اون موقع اینجا دیگه سالم نیستی! پس حواستو جمع کن. ول کن دستمو!. *آرشاویر* باید یه فکری برای این پسره میکردم‌ حق نداشت به سارگل نزدیک بشه ، از رفتار خان تعجب کردم دلیل این کارشو نمیتونستم بفهمم یه دفعه با صداش به خودم اومدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01