#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت142
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
شب هرکی اومد میخواست پیشم بمونه ولی نزاشت خودش موند ، صبح با صدای پرستار که داشت بیدارم میکردم بلند شدم ،
بعد از گرفتن چنتا آزمایش از اتاق بیرون رفت با تعجب به اتاق نگاه انداختم که دیدم ارباب نیست ، توهمین فکربودم که وارد اتاق شد.
ارباب : با دکترت صحبت کردم گفت تا ظهر مرخص میشی.
رومو کردم اونورو چیزی نگفتم.
ارباب : بقیرم فرستادم روستا عمارتو آماده کنن.
بازم سکوت کردم و چیزی نگفتم میدونستم از این کار بدش میاد و دارم عصبیش میکنم ولی بازم ادامه دادم.
ارباب : دِ لعنتی میدونی بدم میادباز روتو اونور میکنی.
منم از خیلی چیزا بدم میاد.
ارباب : یکبار دیگه این کارتو تکرار کن اونوقت من میدونم چیکارکنم.
عصبی دستمو مشت کردم فکرکرده کیه خودخواه بیشعور.
*مینو*
دارم بهت میگم این درو باز کن.
نمیشه ارباب گفتن باید تا زمانی که خودشون بگن همینجا بمونید.
ارباب غلط کرد با تو دارم میگم باز کن این در کوفیتو.
صداتو بیار پایین ، این درباز نمیشه حالام ساکت شو.
عصبی روی تخت نشستم ، پسره نفهم داشت اذیتم میکرد این از رو نمیره یه دفعه با صدای خدمه ها به خودم اومدم ، از صداهاشون فهمیدم امروز قراره برگردن ،
عصبی دستمو مشت کردم دوباره اون دختره داشت میومد ، حالش خوب بود باید یه فکر دیگه میکردم این دختر نباید وارث بیاره .
به هرقیمتی شده از اینجا بیرونش میکردم بافکری که به ذهنم رسید پوزخندی زدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت143
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
کارای ترخیصشو انجام دادم ، وارد اتاقش شدم آماده شو بریم.
سارگل : برو بیرون خودم میام.
کلافه نفسمو بیرون دادم لجباز تر از این حرفا بود لباساشو روی تخت گذاشتم و وسیله هاشو جمع کردم بیرون اومدم ،
ماشینو جلوی بیمارستان پارک کردم منتظرشدم بیاد ،
بعد از حدود یک ربع سوار ماشین شد آبمیورو طرفش گرفتم ، بگیر بخور فشارت نیفته.
سارگل : پس خودت چی؟
میل ندارم ، ذهنم درگیر اتفاقای این مدت بود بدجور همه چی بهم خورده بود تو همین فکرا بودم که با تکون دادن دستش به خودم اومد.
سارگل : بیا باز کردم بخور وگرنه منم نمیخورم.
ناخوداگاه لبخندی زدم ، پشت فرمون که نمیتونم
سارگل : خب من نگه میدارم بخور ضعف میکنی.
سرمو تکون دادم خوردم ، حس خوبی داشتم حالا بردار آبمیتو بخور.
سارگل : آفرین پسره خوب.
بخور بچه انقدر حرف نزن.
سارگل : عه بچم خودتی.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ، سارگل گوش کن ببین تو عمارت حتی تو حیاط خواستی بری با محافظت میری مطمئن باش ،
فقط لجبازی نکن برسیم روستا کارارو انجام بدم خودت میفهمی.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت144
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سارگل : چیکار میخوای بکنی؟
تو نگران چیزی نباش ، فقط حواست به خودت باشه تا من کارارو انجام بدم . الانم بخواب استراحت کن.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ، نگاهی به چهره غرق خوابش کردم تو خواب عین فرشته ها بود دستشو گرفتم و روی فرمون گذاشتم از وقتی وارد زندگیم شده بود خیلی عوض شده بودم ، برای خودمم عجیب بود.
*آرمان*
عمارتو آماده کردیم.
کلافه روی صندلی نشستم دلیل کارای اربابو نمیفهمیدم چرا اینجوری میکرد کارش خیلی برام گرون تموم شده بود ،
برای سارگل خوشحال بودم..
هرچی باشه پسرم هم جنس خودمو بهتر می شناسم یه پسر هیچوقت بدون دلیل برای یه دختر غیرتی نمیشه ، ولی میدونستم انقدر غرور داره که حداقل فعلا بهش نمیگه ،
از طرفی نگران جفتشون بودم نمیخواستم مینو زندگیشونو بهم بزنه باید بیشتر حواسم بهش باشه.
مریم بانو : مادر بلند شو خان اومدن.
این موقع چیزی شده مگه؟
مریم بانو : نمیدونم زود باش فقط.
خیلی خب من وسیله ها رو آماده میکنم شمابرو ببین چیشده که اومدن ، تعجب کردم چیشده بود که اومده عمارت ،
امیدوار بودم اتفاق بدی نیفته با اومدن خدمه خارج شدم.
خان : هنوز نرسیدن؟
سلام ، نه خان تو راه هستن.
خان : خیلی خب خوبه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت145
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
* سارگل*
با صدای ارباب که سعی در بیدار کردنم داشت بلند شدم.
ارباب : پاشو رسیدیم ، مراقب باش پیاده میشی.
مریم بانو سریع به کمکم اومد پیاده شدم ، که با تعجب به خان که کنار در ایستاده بود نگاه کردم . سلام خان.
خان :سلام صبر کن گوسفندو جلوی پات قربونی کنن
چشمام گرد تر از این نمیشد این کارا از خان بعید بود آروم تشکری کردم و از روش رد شدم.
مینو رو داخل عمارت ندیدم فقط منتظر روزی بودم که بتونم ازش انتقام بگیرم.
آرمان :صبرکن اسفندو دور سرت بگردونم که بلا ازت دور باشه.
ارباب : تو خیلی غلط کردی کسی دیگه ای جز تو اینجا نیس
مریم بانو : بله ارباب حق با شماست اشتباه کرد شما بفرمایید داخل.
آروم نیشخندی روی لبم نشست ، تکلیفش با خودش مشخص نیس ، خواستم وارد عمارت بشم که مچ دستمو اسیر دستاش کرد.
ارباب : حق نداری با این پسره هم کلام بشی میدونی عادت ندارم یه حرفو 2 بار تکرار کنم.
برگشتم سمتش ،
اونوقت اگر نزدیک بشم چی میشه؟ سرشو آورد نزدیک گوشم آروم گفت :
ارباب : اون موقع اینجا دیگه سالم نیستی! پس حواستو جمع کن.
ول کن دستمو!.
*آرشاویر*
باید یه فکری برای این پسره میکردم حق نداشت به سارگل نزدیک بشه ،
از رفتار خان تعجب کردم دلیل این کارشو نمیتونستم بفهمم یه دفعه با صداش به خودم اومدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
:جملاتی که توی زندگیم میخوام فقط به یکی بگم
و تو صاحب زیباترین چشم ها هستی.
از گل و ماه و پَری ، دَر چشم من زیباتَری.
تو به قلبم یاد آوری میکنی بتپه.
:
من بلد نیستم یادت نیوفتم، خودت یادم نیا.
کلی بغل بهم بدهکاری ، کِی میای بدهیتو صاف کنی؟
:
نمیدونم دوستداشتن برای شما دقیقاً چه تعریفی داره، اما برای من، «غیرقابل تحمل بودنِ دوری و بیخبری از یه آدم» معنیِ دقیقِ دوستداشتنه.
تو پیامک ِواریزی روزای فقر منی.
خلاصه که از خوب ِ خیلیا ، خیلی بهتری.
تو همان تافتهای که از همه جدا بافتمت.
وسطقلبم؟! تو خود قلبمی بچه.
تقويمه من يه ماه داره، اونم تویی.
بقیه اسممو بلدن این بچه قِلقمو.
تنها دوم شخص مفرد منی.
من عاشق ماهم ، تو ماهِ منی.
توازتمومزیباییهایجهانیکپلهزیباتری.
من عاشق آبیم ، تو آبی منی.
از همه بهترون ِمن : )
ماه از خورشید قشنگ تره، شب از روز، بارون از برف، پاییز از زمستون، دریا از جنگل، تو از همشون.
تو فقط چارهی هر دردی وعدهی بی برو برگردی و برمیگردی
دوری بین منو تو، دوریِ ماهی و دریاست.
ماه قشنگِ من ،
سالهاست که رفاقتت پناه دلم بوده ؛ همون رفاقتی که توی تلخیِ این روزا ، با خندههامون شیرین شده . .
مرسی که تو اوج غمام، خنده مینشونی روی صورتم و وقتی کنارتم ، تموم درد و غمام از یادم میره . .
چقدر خوبه که هستی ✨
دلم میخواد وقتی پیاممو خوندی یه لبخندِ عمیق بزنی ،
چون لبخندات عجیب قشنگنا (:
تولدت مبارک، ماه خوشخندهی من 🤍 ! '
آب و نون چیه !؟ قـد هوا لنگتم
قربون چشات برم ؛ باشه:)؟
من مالِ تو، تو مالِ من چه عدالت قشنگی ִֶָ
خوشگلیات دیگه داره کار دستم میده عزیزم.
میشه تو بخندی منم برا خندیدنات بمیرم.
ذوق چشات از ستاره های آسمونم قشنگ تره.
و در هر پیشامد بد، تو همیشه پناه منی.
تو توی قلبم نبودی ، خوده قلبم بودی.
صدای زندگی میده خنده هات ، بخند:)
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
ناشناس میزارم همین الان
تا ۸ فقط
کویر نشه...