The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
ناشناس میزارم همین الان
تا ۸ فقط
کویر نشه...
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت145 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 * سارگل* با صدای ارباب که سعی در بیدار ک
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت146
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
خان : میدونم داری به چی فکرمیکنی؟
خب شما که حالا میدونید میشه برای کارتون توضیح بدین.
خان : از اولم این دختره به دلم نشسته بود اگرم مخالفت میکردم بخاطر حرف مردم روستا بود ولی مشخصه خیلی دختر خوبیه و انگار روی توهم تاثیر گذاشته .
حالام برو تو نمیخواد وایسی اینجا فقط مراقبش باش عین یه فرشتس که خدا گذاشته وسط زندگیت.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم خیلی ذهنم درگیر حرفاش شد ، ولی حس خوبی داشتم .
خان : از این به بعدم نمیخواد نه تو نه هیچ کس دیگه منو خان صداکنه فهمیدی؟
خیلی فرق کردید برام غیرقابل باوره.
*سارگل*
با کمک مریم بانو وارد اتاقم شدم دوش کوتاهی گرفتم و بیرون اومدم ، فعلا خبری از مینو نبود میترسیدم از اینکه دوباره اتفاقی بخواد برام بیفته با صدای در به خودم اومدم ، بله بفرمایید ؟
خان : سلام دخترم.
یه دفعه با دیدن خان هول کردم ترس بدی وجودمو گرفت ، سلام.
خان : نترس لولو که نیستم.
بعدم با صدای بلند خندید از خندش منم لبخند ریزی زدم ، بفرمایید بشینید.
خان : از این به بعد راحت باش منو بابا صداکن ، دیگه نمیزارم اتفاقی برات بیفته تو فقط خیلی از خودت مراقبت کن.
چشمام بیشتر از این گرد نمیشد این حرفا از خان بعید بود.
ارباب : چشانو اونجوری نکن بابا جدیدا خیلی عوض شده.
یه دفعه بی هوا گفتم : خییلی...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت147
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
با این حرفم صدای خنده هردوشون بلند شد خجالت زده سرمو انداختم پایین.
خان : خب مواظب هم باشید من دیگه میرم.
شمام مواظب خودتون باشید خجالت زده گفتم ممنون که اومدید.
خان : کاری نکردم دخترم.
*آرمان *
مریم بانو : مادر انقدر نزدیک سارگل نشو میبینی که حساسه؟
میدونم مامانی ولی لازمه باید بفهمیم به سارگل علاقه ای داره یا نه؟
مریم بانو : آره اینجوری؟
مهتاب : آره مریم بانو فعلل تنها راهمون همینه!
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ،
درسته بدترین کار اینه که با غیرت یه مرد بازی شه ولی این یه مورد واقعا لازم بود فعلا ایچ راه دیگه ای نبود . ولی انقدر این راهو ادامه میدم که بفهمم نمیخوام سارگل لطمه بخوره
مهتاب : آقا آرمان چایی میخورید؟
شما بریزید بله ، خجالت زده سرشو پایین انداخت که لبخندی زدم ،
چقدر این دختر برام خواستنی بود باید کم کم همه چیو بهش میگفتم نمیخوام هیچ جوره از دستش بدم. تا الانشم خیلی دیر شده.
مهتاب : بفرمایید.
ممنون.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت148
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
باهم از اتاق خارج شدیم که صدای دادوبیداد مینو میومد اخمی روی صورتم نشست ، دروباز کن ،
تا درباز شد از اتاق بیرون اومد نفس نفس میزد دستای سارگل دوربازوم حلقه شد فهمیدم ترسیده .
چیه چه مرگته ؟
مینو : تو نمیدونی چیه آره یعنی چی این کارات به چه جرئتی این کارارو میکنی؟
یه دفعه عصبی شدم ، دستای سارگلو از خودم جداکردم عصبی چند قدم رفتم ستمش ، خوب گوشاتو بازکن ببین چی میگم ،
اگر دوباره فکرای احمقانه به سرت بزنه زنده نمیمونی اینو خوب یادت بمونه
مینو : هه تو کی باشی که بخوای منو تهدید کنی!
سیلی تو صورتش زدم ، پاتو از گلیمت دراز تر نکن حرف دهنتو بفهم ، فکرنکن کاری به کارت ندارم ، تازه داره شروع میشه.
هرغلطی خواستی کردی حالام منتظر عواقبش باش حالام گمشو تو اتاق
بعدم بدون توجه با قیافه بهت زده مینو دست سارگلو گرفتم و پایین رفتیم.
سارگل : خیلی باااش بد حرف زدی؟
حقش بود باید حد خودشو بدونه
سارگل : این همه غذا چخبره؟!
بشین قشنگ غذاتو میخوری ، باید تقویت بشی این چنوقت بیمارستان بودی از اون به بعدم غذا نمیخوری.
سارگل : چشم.
لبخندی روی لبم نشست .
فعلا همه چی خوب بود همونجوری که میخواستم داشت پیش میرفت ولی برای مینو باید یه فکری میکردم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01