9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردت به قلب و روح و جانم زد
عشقت فقط زخم زبانم زد
جانم تو بودی....
@TheEnduringWord
262.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اره دقیقا همینشکلیه😅
@TheEnduringWord
دختر بد خوب.pdf
حجم:
32.1M
دختر بد خوب🩸🩹
نوشتهی الیس فینی داستان زنی است که پس از تصادف و فراموشی.
@TheEnduringWord
سووشون.pdf
حجم:
3.7M
سووشون🤎☕️
وسط بساط کتابها، با یه جمله که میگه زنها استادِ صبر و ساختنن. ظاهرش آرومه ولی..
#سوگند
#قسمت_بیست_یکم
خودشون درک کنن ، دست به سینه شدم و دوباره حرفم و تکرار کردم : میخوام از اینجا
برم
- گوشات کره ؟ نمیشنوی من چی میگم
+ نه میشنوه حرف زور تو گوشم نمیره
قیافه اش قرمز شد حتما دلش میخواست یکی بخوابونه تو گوشم ولی مگه میتونست ؟!!
قطعا بله ..... !
چند قدمی جلوتر اومد و با آرامش مصنوعی گفت : ببین من هیچ تلاشی نمیکنم که تو رو
پیش خودم نگه دارم ولی میخوام به قولی که به مادرت دادم عمل کنم
اصلا نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم و بلند خندیدم : شوخی میکنی تو اصلا مامان من و
دیدی که بهش قولی هم داده باشی ؟!!
با چشمای سرد بهم نگاه کرد از نگاهش کمی ترس دوباره به جونم افتاد ؛
- من خدمتکار میخوام
+ خب به من چه ربطی داره ؟!!
- در عوض پول پدرت برای من باید کار کنی
+ ههه فکرشم نکن
- ببین 2 سال از بدهی پدرت گذشته ، باید برای من کار کنی
+ عمرا
- از تو نظر نخواستم از فردا کارت شروع میشه
در و بست و رفت ...... ولی من هنوز همونطور سر جام ایستاده بودم چقدر یهویی
حرفش و زد اصلا نفهمیدم چی به چی شد ! یعنی من از فردا خدمتکار میشم ؟! جدی
جدی با این کار میتونم پول مهراب و پس بدم ؟
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم .... ! از طرفی خوشحال بودم میتونم کم کم بدهی ام و پس
بدم از طرفی هم .... نه کلا ناراحت نبودم با صدای آروم خندیدم خودم روی تخت پرت
کردم عجب !! هر کی الان جای من بود فاز گریه میگرفت ولی من ..... نچ ..... کلا من
خیلی خاص ام با همه فرق دارم ، ولی مهراب پشیمون میشه من حتی بلد نیستم یه تخم
مرغ ساده درست کنم !! یه ساعته شوتم میکنه بیرون ولی بیخیال شادی ام و زهر مار
نمیکنم با فکرای پوچ و بی ربطم ، کمی روی تخت جا به جا شدم که احساس کردم تمام
بدنم سوخت وایی تازه درد کتک های امشبم شروع شده بود .......
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_دوم
روی تخت گهگاهی جا به جا میشدم تا دردم کمتر بشه با اینکه شب هم زود بود و منم
عادت نداشتم روی تخت بخوابم ولی به خاطر خستگی و دردم خدا رو شکر چشمام گرم
شد و خوابم برد .
*
دستی آروم روی شونه ام نشست منم ماشاالله خوابم سبک مثل جت روی تخت نشستم و با
ترس به دور و برم نگاه کردم یه زن نه اونقدر پیر نه اونقدر جوون کنارم نشسته بود و
با تعجب نگاه میکرد : وا دختر ترسیدم مثل آدم بیدار شو خب .
وات ! بیدارم کرده یه چیزی ام بدهکاره ، به پنجره اتاق نگاه کردم با دیدن تاریکی
دوست داشتم سرم و بکوبم به دیوار خدایا ! یه شب راحت خوابیدیم کوفتمون شد ، با
حرص موهام و از روی صورتم کنار زدم : میشه بپرسم چرا بیدارم کردین
- چقدر پرویی دختر بلند شو ببینم باید تمیز کاری رو شروع کنیم بعدشم صبحونه
درست کنیم برای آقا
+ خب به من چه ربطی داره ؟
- وا آقا گفت چون دست تنهام همکار اورده پاشو دیگه
اصلا حوصله نداشتم دوباره روی تخت دراز کشیدم و پتو روی سرم کشیدم چند لحظه
ای نگذشت که پتو از روم کشیده شد و همون زن به زور از جام بلندم کرد لباس هایی
رو که دیشب نپوشیدم به اجبار مجبور شدم بپوشم و از اتاق زدم بیرون در و محکم بستم
که سر و صدای زن بلند شد : دختر خنگ آقا خوابه
+ آقا کیه
دستاش رو به آسمون گرفت و گفت : خدا به هر کی عقل نداره عقل بده
بعد از زدن حرفشم تند به طبقه پایین رفت ایشش خدایا ببین با کیا سر و کار داریم ، با
نگاه کردن به خودم کم مونده بودم گریه ام بگیره صد رحمت به لباسای خودم ، آروم به
طبقه پایین رفتم که دوباره زن بهم گیر داد : یکم سریع باش تنبل .
آخخخخ خدا ! چه بدبختی دارم ..... !
دستمالی به سمتم پرت شد که تو هوا گرفتم
دستمال و تو هوا تکون دادم و پرسیدم : این چیه ؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_سوم
وا دستماله دیگه
+ میدونم دستماله برای چیه ؟
- تمیز کردن زود زمین و تمیز کن
دستمال و به یه طرف پرت کردم و تند تند سرم و تکون دادم : نچ نچ اصلاامکان نداره
سری از تاسف برام تکون داد و گفت : بیا هنوز نیومده ناز کردن و شروع کرده
حرفش و زد و چشم غره ای رفت : برو داخل آشپزخونه صبحونه آقا رو آماده کن
لبخندی مصنوعی زدم که حال زارم و به رخ بکشه و شونه ای بالا انداختم و گفتم : من
هیچ کاری بلد نیستم
یعنی کم مونده بود چشمای بنده خدا از کاسه در بیاد بیوفته جلوی پام : وا خدا مرگم بده
آقا چرا به تو کار داده ؟!
بنده خدا آقاتم خبر نداره که من هیچی بلد نیستم هییی ابروهام و بالا انداختم : من چه
میدونم از خودش بپرس !!
زن ادای من و در اورد و با قدم های حرصی به یه طرف خونه حرکت کرد و لحظه ای
برگشت به عقب : چرا مثل منگلا وایستادی بیا دیگه
وا ! یکم دیگه جلو بره دور از جونم من و حیوون خطاب میکنه ها . با اکراه دنبالش
رفتم و وارد آشپزخونه بزرگ شدیم ، واوو !! آشپزخونه از تمیزی برق میزد . زن خیلی
مرتب از داخل کابینت وسایلی رو بیرون می اورد و روی میز وسط آشپزخونه میزاشت
لحظه ای ایستاد و به من نگاهی کرد حتما باز میخواست تیکه بندازه :
- اسمت چیه ؟!
اوهوم اوهوم بازم قضاوت کردم خاک بر سرم
لبخندی زدم و با ناز گفتم : سوگند
- هه اسمتم مثل خودت زشته
با حرفش گند زد به هر چی خوشی تو دل خودم از قیافه ام ساخته بود دست به سینه شدم
و با ناراحتی گفتم : خب الان باید چیکار کنم ؟
ریز خندید : ناراحت نشو دختر شوخی کردم میخواستم باهام حس راحتی بکنی منم
سوسن ام میتونی خاله سوسن صدام بکنی
هر چند یکم ناراحت شدم ولی چون قصدش فقط یه شوخی بوده ناراحتی رو توی دل
دریام غرق کردم و با لبخند گفتم : خوشبختم خاله سوسن
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_چهارم
- منم همینطور سوگند خانم حالااگر زحمت نمیشه بیا بهت بگم چیکار کنی
آروم کنارش رفتم و مثل یه دختر خوب با دقت به حرفاش گوش میدادم و تقریبا یه گوشه
از کار دستم اومد
خاله سوسن بعد از زدن حرفاش از آشپزخونه رفت بیرون تا کارای دیگه ای انجام بده ،
منم مشغول کارایی شدم که خاله سوسن بهم گفته بود ، بعد از انجام دادن کارام خاله
سوسن کنارم اومد و تشویقم کرد درسته یه صبحونه ساده بود ولی خیلی دردسر داشت
باید خیلی شیک و خاص تزیین میشدن که پدر آدم در میومد ؛ خاله سوسن بقیه کار ها
رو انجام داد و بعد با کمک هم میز بزرگ صبحونه رو چیدیم ، انقدر میز بزرگ بود که
وا رفته بودم برای یه نفر این همه دنگ و فنگ آخه ؟! آخرم همش حیف میشه حتما !
خاله سوسن لبخندی بهم زد : تموم شد
+ اوهوم !!
لحظه ای سکوت کردم و پرسیدم : هر روز کارتون همینه ؟
سری تکون داد که معنی اش و نفهمیدم !!
خاله سوسن : بیا بریم آقا دوست نداره موقع غذا خوردن کسی پیشش باشه
+ باشه
با هم دوباره وارد آشپزخونه شدیم بر خلاف میز بزرگ و پر دردسر برای یه نفر ، ما
دو نفره پشت میز کوچیک و ساده آشپزخونه نشستیم که خیلی دوست داشتنی تر بود ،
خاله سوسن استکان چایی ریخت و جلوی روم گذاشت
دستم و دور استکان حلقه کردم و کمی از چایی رو خوردم : یعنی الان بیدار میشه ؟!
با تعجب پرسید : کی ؟
نمیدونستم به مهراب چی بگم واقعا باید بهش میگفتم آقا ، خیلی سخت بود ولی بلاخره
باید میگفتم به زور زبون چرخوندم : آقا رو میگم
- آها آره الان بیدار میشه
+ چه سحر خیز
خاله خندید و حرفی نزد ، برام لقمه پنیر و گردو درست کرد و بهم داد تا نوش جون کنم
آروم و بی سر و صدا میخوردم ، واقعا تعجب داشت منی که دیر به دیر بهم غذا میرسید
موقع خوردن انقدر آروم بودم و مثل وحشی ها به سمت غذا یورش نمیبردم . مشغول
صبحونه خوردن بودیم خاله سوسن همش برام لقمه میگرفت و منم خوشم اومده بود و
بدون هیچ مخالفتی میخوردم ....
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_پنجم
تو سکوت بودیم که یهویی صدای بلند مهراب اومد : سوسن خانم !!
خاله سوسن از جاش بلند شد : بلند شو سوگند
+ کجا ؟
- خونه پسر شجاع بلند شو باید بریم میز و جمع کنیم
لقمه داخل دستم و روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و دنبال خاله سوسن به طرف میز
رفتیم مهراب خیلی شیک روی یه صندلی نشسته بود و به یه گوشه زل زده بود با اشاره
خاله مشغول جمع کردن شدیم یعنی دوست داشتم کله مهراب و بکنم بعدشم بسوزونم میز
به اون بزرگی که همه چیز روش بود اصلا دست نخورده بود الان هم حتما باید همشون
و میریختم دور !!
خاله سوسن از کنارم رد و شد و تنه ای ریز بهم زد
ناخود آگاه صدام بلند شد و جیغ کشیدم اصلا نفهمیدم چرا یهویی اینطوری کردم وگرنه
خاله سوسن ام اونقدر محکم بهم تنه نزد ، با دیدن چشمای به خون نشسته مهراب تعجب
کردم خاله سوسن آروم کنار گوشم گفت : سوگند معذرت بخواه تا شر نشده
وا !! چرا باید معذرت بخوام مگه چیکار کردم اصلا انگار نه انگار حرف خاله سوسن و
شنیدم پرو تر زل زدم به مهراب هر چند که واقعا ترسناک شده بود ابرویی بالا انداختم و
پرسیدم : چی شده چرا اینطوری نگاه میکنی ؟!!
خاله سوسن صورتش و چنگ انداخت : خاک بر سرم سوگنددددد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›