#سوگند
#قسمت_بیست_دوم
روی تخت گهگاهی جا به جا میشدم تا دردم کمتر بشه با اینکه شب هم زود بود و منم
عادت نداشتم روی تخت بخوابم ولی به خاطر خستگی و دردم خدا رو شکر چشمام گرم
شد و خوابم برد .
*
دستی آروم روی شونه ام نشست منم ماشاالله خوابم سبک مثل جت روی تخت نشستم و با
ترس به دور و برم نگاه کردم یه زن نه اونقدر پیر نه اونقدر جوون کنارم نشسته بود و
با تعجب نگاه میکرد : وا دختر ترسیدم مثل آدم بیدار شو خب .
وات ! بیدارم کرده یه چیزی ام بدهکاره ، به پنجره اتاق نگاه کردم با دیدن تاریکی
دوست داشتم سرم و بکوبم به دیوار خدایا ! یه شب راحت خوابیدیم کوفتمون شد ، با
حرص موهام و از روی صورتم کنار زدم : میشه بپرسم چرا بیدارم کردین
- چقدر پرویی دختر بلند شو ببینم باید تمیز کاری رو شروع کنیم بعدشم صبحونه
درست کنیم برای آقا
+ خب به من چه ربطی داره ؟
- وا آقا گفت چون دست تنهام همکار اورده پاشو دیگه
اصلا حوصله نداشتم دوباره روی تخت دراز کشیدم و پتو روی سرم کشیدم چند لحظه
ای نگذشت که پتو از روم کشیده شد و همون زن به زور از جام بلندم کرد لباس هایی
رو که دیشب نپوشیدم به اجبار مجبور شدم بپوشم و از اتاق زدم بیرون در و محکم بستم
که سر و صدای زن بلند شد : دختر خنگ آقا خوابه
+ آقا کیه
دستاش رو به آسمون گرفت و گفت : خدا به هر کی عقل نداره عقل بده
بعد از زدن حرفشم تند به طبقه پایین رفت ایشش خدایا ببین با کیا سر و کار داریم ، با
نگاه کردن به خودم کم مونده بودم گریه ام بگیره صد رحمت به لباسای خودم ، آروم به
طبقه پایین رفتم که دوباره زن بهم گیر داد : یکم سریع باش تنبل .
آخخخخ خدا ! چه بدبختی دارم ..... !
دستمالی به سمتم پرت شد که تو هوا گرفتم
دستمال و تو هوا تکون دادم و پرسیدم : این چیه ؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_سوم
وا دستماله دیگه
+ میدونم دستماله برای چیه ؟
- تمیز کردن زود زمین و تمیز کن
دستمال و به یه طرف پرت کردم و تند تند سرم و تکون دادم : نچ نچ اصلاامکان نداره
سری از تاسف برام تکون داد و گفت : بیا هنوز نیومده ناز کردن و شروع کرده
حرفش و زد و چشم غره ای رفت : برو داخل آشپزخونه صبحونه آقا رو آماده کن
لبخندی مصنوعی زدم که حال زارم و به رخ بکشه و شونه ای بالا انداختم و گفتم : من
هیچ کاری بلد نیستم
یعنی کم مونده بود چشمای بنده خدا از کاسه در بیاد بیوفته جلوی پام : وا خدا مرگم بده
آقا چرا به تو کار داده ؟!
بنده خدا آقاتم خبر نداره که من هیچی بلد نیستم هییی ابروهام و بالا انداختم : من چه
میدونم از خودش بپرس !!
زن ادای من و در اورد و با قدم های حرصی به یه طرف خونه حرکت کرد و لحظه ای
برگشت به عقب : چرا مثل منگلا وایستادی بیا دیگه
وا ! یکم دیگه جلو بره دور از جونم من و حیوون خطاب میکنه ها . با اکراه دنبالش
رفتم و وارد آشپزخونه بزرگ شدیم ، واوو !! آشپزخونه از تمیزی برق میزد . زن خیلی
مرتب از داخل کابینت وسایلی رو بیرون می اورد و روی میز وسط آشپزخونه میزاشت
لحظه ای ایستاد و به من نگاهی کرد حتما باز میخواست تیکه بندازه :
- اسمت چیه ؟!
اوهوم اوهوم بازم قضاوت کردم خاک بر سرم
لبخندی زدم و با ناز گفتم : سوگند
- هه اسمتم مثل خودت زشته
با حرفش گند زد به هر چی خوشی تو دل خودم از قیافه ام ساخته بود دست به سینه شدم
و با ناراحتی گفتم : خب الان باید چیکار کنم ؟
ریز خندید : ناراحت نشو دختر شوخی کردم میخواستم باهام حس راحتی بکنی منم
سوسن ام میتونی خاله سوسن صدام بکنی
هر چند یکم ناراحت شدم ولی چون قصدش فقط یه شوخی بوده ناراحتی رو توی دل
دریام غرق کردم و با لبخند گفتم : خوشبختم خاله سوسن
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_چهارم
- منم همینطور سوگند خانم حالااگر زحمت نمیشه بیا بهت بگم چیکار کنی
آروم کنارش رفتم و مثل یه دختر خوب با دقت به حرفاش گوش میدادم و تقریبا یه گوشه
از کار دستم اومد
خاله سوسن بعد از زدن حرفاش از آشپزخونه رفت بیرون تا کارای دیگه ای انجام بده ،
منم مشغول کارایی شدم که خاله سوسن بهم گفته بود ، بعد از انجام دادن کارام خاله
سوسن کنارم اومد و تشویقم کرد درسته یه صبحونه ساده بود ولی خیلی دردسر داشت
باید خیلی شیک و خاص تزیین میشدن که پدر آدم در میومد ؛ خاله سوسن بقیه کار ها
رو انجام داد و بعد با کمک هم میز بزرگ صبحونه رو چیدیم ، انقدر میز بزرگ بود که
وا رفته بودم برای یه نفر این همه دنگ و فنگ آخه ؟! آخرم همش حیف میشه حتما !
خاله سوسن لبخندی بهم زد : تموم شد
+ اوهوم !!
لحظه ای سکوت کردم و پرسیدم : هر روز کارتون همینه ؟
سری تکون داد که معنی اش و نفهمیدم !!
خاله سوسن : بیا بریم آقا دوست نداره موقع غذا خوردن کسی پیشش باشه
+ باشه
با هم دوباره وارد آشپزخونه شدیم بر خلاف میز بزرگ و پر دردسر برای یه نفر ، ما
دو نفره پشت میز کوچیک و ساده آشپزخونه نشستیم که خیلی دوست داشتنی تر بود ،
خاله سوسن استکان چایی ریخت و جلوی روم گذاشت
دستم و دور استکان حلقه کردم و کمی از چایی رو خوردم : یعنی الان بیدار میشه ؟!
با تعجب پرسید : کی ؟
نمیدونستم به مهراب چی بگم واقعا باید بهش میگفتم آقا ، خیلی سخت بود ولی بلاخره
باید میگفتم به زور زبون چرخوندم : آقا رو میگم
- آها آره الان بیدار میشه
+ چه سحر خیز
خاله خندید و حرفی نزد ، برام لقمه پنیر و گردو درست کرد و بهم داد تا نوش جون کنم
آروم و بی سر و صدا میخوردم ، واقعا تعجب داشت منی که دیر به دیر بهم غذا میرسید
موقع خوردن انقدر آروم بودم و مثل وحشی ها به سمت غذا یورش نمیبردم . مشغول
صبحونه خوردن بودیم خاله سوسن همش برام لقمه میگرفت و منم خوشم اومده بود و
بدون هیچ مخالفتی میخوردم ....
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_پنجم
تو سکوت بودیم که یهویی صدای بلند مهراب اومد : سوسن خانم !!
خاله سوسن از جاش بلند شد : بلند شو سوگند
+ کجا ؟
- خونه پسر شجاع بلند شو باید بریم میز و جمع کنیم
لقمه داخل دستم و روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و دنبال خاله سوسن به طرف میز
رفتیم مهراب خیلی شیک روی یه صندلی نشسته بود و به یه گوشه زل زده بود با اشاره
خاله مشغول جمع کردن شدیم یعنی دوست داشتم کله مهراب و بکنم بعدشم بسوزونم میز
به اون بزرگی که همه چیز روش بود اصلا دست نخورده بود الان هم حتما باید همشون
و میریختم دور !!
خاله سوسن از کنارم رد و شد و تنه ای ریز بهم زد
ناخود آگاه صدام بلند شد و جیغ کشیدم اصلا نفهمیدم چرا یهویی اینطوری کردم وگرنه
خاله سوسن ام اونقدر محکم بهم تنه نزد ، با دیدن چشمای به خون نشسته مهراب تعجب
کردم خاله سوسن آروم کنار گوشم گفت : سوگند معذرت بخواه تا شر نشده
وا !! چرا باید معذرت بخوام مگه چیکار کردم اصلا انگار نه انگار حرف خاله سوسن و
شنیدم پرو تر زل زدم به مهراب هر چند که واقعا ترسناک شده بود ابرویی بالا انداختم و
پرسیدم : چی شده چرا اینطوری نگاه میکنی ؟!!
خاله سوسن صورتش و چنگ انداخت : خاک بر سرم سوگنددددد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_ششم
مهراب از پشت میز بیرون اومد و رو به رو ام قرار گرفت خواست حرفی بزنه ولی
سکوت کرد و فقط دندوناش روی هم
محکم فشرد و رفت خاله سوسن از بازوم نیشگونی
گرفت و با حرص برگشتم سمت خاله : وا چرا نیشگون میگیری خاله ؟!
- ایکبیری تو چرا داد میکشی اونقدر محکم بهت زدم
با شرمندگی خندیدم : نه واال خودمم نفهمیدم چی شد
سری از تاسف تکون داد : واقعا که ....
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد : ولی
تعجب کردم آقا چرا حرفی بهت نزد !!
+ مگه باید حرفی ام میزد ؟ کاری نکرده بودم
- خب آره ولی آقا یه خورده یجوریی حالا
بعدا میفهمی
بدون هیچ حرف دیگه ای خاله به سمت
آشپزخونه رفت و انقدر رفت و اومد تا کل میز
تمیز شد بنده خدا از کمر افتاد منم مثل
منگلا فقط نگاه میکردم البته خود خاله خواسته
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_ششم
بود تا به چیزی دست نزنم و چون خیلی دست و پا چلفتی ام دردسر درست نکنم با اینکه
یکم بهم برخورد ولی دوباره تو دل دریایی ام غرق اش کردم
خاله سوسن دستمال به دست از آشپزخونه بیرون اومد و دستمال و داد دستم : دیگه تمیز
کردن میز دست تو رو میبوسه
+ باشه خاله
- منم میرم ظرف ها رو بشورم
+ اوکیه
- چی چیه ؟
+ هیچی یعنی باشه
سری تکون داد و رفت ، بعد از رفتن خاله با دستمال آروم شروع کردم به تمیز کردن
میز ، مونده بودم میز که از تمیزی برق میزد رو چرا باید تمیز کرد !
همونطور مشغول تمیز کردن بودم که چشمم به مهراب که یه گوشه ایستاده بود و به من
زل بود افتاد ......
خدایا !! خجالت نمیکشه اینطوری زل زده به دختر مردم ....
مهراب : چیه زل زدی به من کارتو بکن
دستم و بالااوردم و گاز گرفتم : اِه اِه نگاه کن من به تو زل زدم ؟!
- نه پس عمه ام زل زده
+ ببخشیدا ولی شما داشتی من و قورت میدادی با نگاهت !
سکوت کرد و سری از تاسف برام تکون داد بیشعور برو برای خودت تو آینه سری از
تاسف تکون بده ولی منم بی جواب نزاشتم کارشو و مثل خودش با تاسف سر تکون دادم
که چشماش پر از خشم شد !! چشم غره ای بهش رفتم و دوباره مشغول تمیز کردن میز
شدم با ضربه ای که کنار دستم خورد میز شیشه ای تکون خفیفی خورد و یهویی ریخت
پایین جیغ کشیدم و مهراب یقه ام و گرفت و به عقب کشیدتم وگرنه زبونم لال الان پاهام
تیکه تیکه میشدن از ترس دندونام بهم میخورد و رنگم شده بود مثل گچ ، خاله سوسن
بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدن میز خورد شده محکم زد به صورتش : خدا
مرگم بده سوگند حالت خوبه
با حرف مهراب چشمام چهار تا شد :
مهراب : دست پا جلفتی اگر نبودم الان دیگه پا نداشتی !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_هفتم
زبون باز کردم و با حرص خواستم حرفم و بگم که خاله دستم و کشید به طرف خودش و
پشت خودش قرارم داد : آقا دستتون درد نکنه ، نیم نگاهی به من انداخت و رو به
مهراب ادامه داد : از طرف سوگند هم تشکر میکنم شرمنده میز هم شکست
- اشکال نداره سفارش میدم یکی دیگه بیارن فقط زود اینجا رو جمع کنید
خاله سوسن چشمی گفت و به سرعت بی نهایت رفت دنبال جارو تا شیشه ها رو جمع
کنه
مهراب که تا الان قیافه جدی به خودش گرفته بود پوزخندی زد : چک کن ببین جایی ات
زخم نشده
+ قصدت کشتنه منه ؟
- به اندازه خسارت میز هم باید کار کنی
+ ههه تو خودت ضربه زدی شکستی اونوقت من باید کار کنم ؟!
- من دوست داشتم تو هم بروفعلل خدمتکار منی منم رییس اتم دستور فقط دستوره منه
بی توجه به دهن باز مونده من راهش و کج کرد و به سمت طبقه بالا رفت ، یعنی اگر
قدرت داشتم میزدم اینو از وسط نصف میکردم . خاله با جارو اومد و مشغول جارو
کردن شیشه ها شد :
خاله : اشکال نداره دخترم شیشه رفع بلا بوده ازت دور شد خدا رو شکر خودت چیزی
ات نشد ؛
دور شد !! یا نزدیکتر ...... مهراب بلاییه که هیچ وقت نمیتونم ازش خلاص بشم ، خاله
همه شیشه ها رو داخل یه پلاستیک جمع کرد و رو به رو ام ایستاد : خیلی ترسیدی گلم
؟!
+ آره
- اشکال نداره عزیزم برو یه آب بزن به صورتت
چشمی گفتم و خاله سوسن پلاستیک و برداشت و از خونه بیرون رفت ، وارد آشپزخونه
شدم و آب شیر رو باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و آب رو بستم ، خاله
سوسن وارد آشپزخونه شد : خدا رو شکر بخیر گذشت دخترم
کنار سینک اومد و دستکش های کنار سینک و دست کرد و مشغول کف زدن ظرف ها
شد با دست اشاره ای به ماشین ظرفشویی کردم : چرا تو ماشین ظرفشویی نمیزارین ؟
- اصلا به شستن اون ماشین اعتماد ندارم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_هشتم
کنارش قرار گرفتم : پس بزارید کمک کنم
- نه نه نه اصلا دخترم بازم میترسم یه چیزی بشکنی
+ وا خاله اونقدرام دست پا چلفتی نیستم بعدشم شکستن میز تقصیر خودش بود نه من
- منظورت اینه آقا میز و شکست
+ بله
- آقا که اصلا کنار تو نبود
+ واقعا پس چطوری از عقب کشیدتم تا شیشه ها روی پای من خورد نشن
دستاش و به سمت بالابرد : خدا رسوندتش فرشته ی نجات تو دخترم
چییییی ! فرشته نجات یا عذاب !!
گویا اصلا خاله دوست نداشت تقصیری به گردن مهراب بیوفته فقط و فقط من تنها
مقصر بودم به خاطر همین بیخیال شدم و قصد نشستن پشت میز و کردم که صدای
مهراب اومد بازم خاله سوسن و صدا زد :
مهراب : سوسن خانم
خاله سوسن سر ش و به سمت من چرخوند : سوگند برو ببین آقا چی میگه
حیف که دست خاله سوسن بند بود و داشت ظرف میشست وگرنه هیچ جوره حاضر
نبودم برم پیش مهراب
خیلی آهسته از آشپزخونه بیرون رفتم نگاهی به دور و برم انداختم ماشاالله خونه انقدر
بزرگ بود معلوم نبود کجا هست !! از سالن بزرگ بیرون زدم و وارد یه سالن بزرگتر
شدم ، پر از مبل پذیرایی ...... !
مهراب یه گوشه روی مبل ولو شده بود و داشت تلویزیون میدید به سمتش رفتم و کنارش
ایستادم ، هنوز متوجه من نشده بود صدام و صاف کردم و گفتم : بله ؟!
- اسمت سوسنه ؟
+ نخیررر
- پس چرا الان اینجایی ؟! تا جایی که یادم میاد سوسن خانم و صدا زدم
+ دستش بند بود
سرش و به سمت من چرخوند : چایی میخوام
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_نهم
ریز گفتم باشه که خودمم به زور شنیدم اصلا دوست نداشتم حتی یه ثانیه اضافی هم
پیش مهراب بمونم و تند به سمت آشپزخونه پا تند کردم و وارد آشپزخونه شدم خاله
سوسن دست از ظرف شستن کشید و داخل یه استکان چایی ریخت و کنارش قند و
شیرینی روی سینی گذاشت و داد دست من : بیا دخترم ببر برای آقا .
وایی دوباره باید برم پیش اون ، چرا من از زندگی شانسی ندارم !! چرا وقتی از
شخصی خوشم نمیاد باید بیست و چهار ساعته براش خدمت کنم !!
فقط از خدا صبر میخوام
سینی رو گرفتم و به زور قدم بر میداشتم تا بلاخره به مهراب رسیدم پا روی پا انداخته
بود و همونطور نگاهش به تلویزیون بود ، سینی رو روی میز جلوش قرار دادم :
مهراب : چایی رو بده دستم
یعنی خودم و بکشم از شر این خلاص بشم خب یکم خم شو بردار استکان و دیگه ، مگه
چی میشه !!
استکان و از روی سینی برداشتم و جلوش نگه داشتم : بگیر
اخم کرد : با ادب باش و بگو بفرمایید رییس
هییی !! عمرا این کارو و بکنم استکان و جلوتر بردم : بگیر
- گفتم با ادب باش
گویا دلش چایی نمیخواست چایی رو دوباره روی سینی گذاشتم و چند قدم ازش فاصله
گرفتم و خواستم برم به سمت آشپزخونه که با صدای دادش میخکوب زمین شدم :
مهراب : وایستاااااا !!
اوه ..... چیکار کردم مگه سرم داد میکشه
بنده خدا خاله سوسن بازم تند به سمتمون اومد و وقتی کنارم ایستاد گوشه لبش و گاز
گرفت و طوری که فقط من و خودش بشنویم گفت : باز چه دست گلی آب دادی سوگند
؟!!
منم طوری که فقط من و خاله سوسن بشنویم جواب دادم : باور کن هیچی
- معلومه !!
آروم به سمت مهراب برگشتم : چرا داد میکشی
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_سی_ام
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد
: ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من
رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه .....
دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد
میبنی !!
کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !!
الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری
که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !!
نچ ........ !
دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟!
انگار روش آب جوش ریختن .... !
خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد
مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار
خاله سوسن : آخه آقا ....
نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید
خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون
حالامن مونده بودم و مهراب ...... !
اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب
میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... !
اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛
- باید به من احترام بزاری
چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟!
- چون بزرگترم و رییس اتم
+ بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم
پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی
+ مثال چجوری بد میبینم ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی منو ببره اینجا🤣
@TheEnduringWord
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
خوبین؟
بگین تا هستم میزارم