2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایب کتاب بازی های میراث که این روزا وایرال شده؛
@TheEnduringWord
@n6velبازی های میراث جلد۱.pdf
حجم:
3.2M
📚کتاب:#بازی_های_میراث_جلد1
نسخه ترجمه شده.
👤نویسنده:جنیفر لین بارنز
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
کتاب بازی های میراث «The Inheritance Games» اثر جنیفر لین بارنز جدیدترین کتابی است که نشر نون آن را منتشر کرده است. بازی های میراث رمانی هیجانانگیز از رازهای خانوادگی، احساسات ممنوعه و شکار گنجی خطرناک است که در دنیای رمزآلود میلیاردرهای تگزاس اتفاق میافتد.
خلاصه کتاب بازی های میراث
ایوری گرمبز برای آیندهای بهتر برنامهریزی کرده است: از دبیرستان جان سالم به در ببرد، بورسیه بگیرد و برود. ولی آیندهاش در یک لحظه تغییر میکند؛ وقتی توبیاس هاتورن، میلیاردر شهر، میمیرد و عملاً تمام ثروتش را برای ایوری به ارث میگذارد. گیر کار کجاست؟ ایوری به هیچ وجه نمیداند چرا این کار را کرده یا حتی توبیاس هاتورن کیست.
@TheEnduringWord
The Inheritance Games @Bookestunn .pdf
حجم:
2.4M
📚کتاب:#بازی_های_میراث_جلد1
نسخه اصلی انگلیسی
👤نویسنده:جنیفر لین بارنز
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
کتاب بازی های میراث «The Inheritance Games» اثر جنیفر لین بارنز جدیدترین کتابی است که نشر نون آن را منتشر کرده است. بازی های میراث رمانی هیجانانگیز از رازهای خانوادگی، احساسات ممنوعه و شکار گنجی خطرناک است که در دنیای رمزآلود میلیاردرهای تگزاس اتفاق میافتد.
خلاصه کتاب بازی های میراث
ایوری گرمبز برای آیندهای بهتر برنامهریزی کرده است: از دبیرستان جان سالم به در ببرد، بورسیه بگیرد و برود. ولی آیندهاش در یک لحظه تغییر میکند؛ وقتی توبیاس هاتورن، میلیاردر شهر، میمیرد و عملاً تمام ثروتش را برای ایوری به ارث میگذارد. گیر کار کجاست؟ ایوری به هیچ وجه نمیداند چرا این کار را کرده یا حتی توبیاس هاتورن کیست.
@TheEnduringWord
The_Hawthorne_Legacy_-جلد۲.pdf
حجم:
3.1M
📚کتاب:#بازی_های_میراث_جلد2
نسخه ترجمه شده.
👤نویسنده:جنیفر لین بارنز
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
کتاب بازی های میراث «The Inheritance Games» اثر جنیفر لین بارنز جدیدترین کتابی است که نشر نون آن را منتشر کرده است. بازی های میراث رمانی هیجانانگیز از رازهای خانوادگی، احساسات ممنوعه و شکار گنجی خطرناک است که در دنیای رمزآلود میلیاردرهای تگزاس اتفاق میافتد.
خلاصه کتاب بازی های میراث
ایوری گرمبز برای آیندهای بهتر برنامهریزی کرده است: از دبیرستان جان سالم به در ببرد، بورسیه بگیرد و برود. ولی آیندهاش در یک لحظه تغییر میکند؛ وقتی توبیاس هاتورن، میلیاردر شهر، میمیرد و عملاً تمام ثروتش را برای ایوری به ارث میگذارد. گیر کار کجاست؟ ایوری به هیچ وجه نمیداند چرا این کار را کرده یا حتی توبیاس هاتورن کیست.
@TheEnduringWord
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت155 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت156
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
دلیل این کارشو نمیفهمیدم چرا باید انقدر سرد بشه ، کلافه دستمو لای موهام کردم چرا تو ماشین اونجوری جوابشو دادم خیلی گیج و سردرگم بودم.
بابا : میبینم که درو روت بسته؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم خیلی عصبی بودم اگر الان پیشم بود یه کاری دستش میدادم.
بابا : خانوما شخصیت عجیبی دارن ، ببین پسرم وقتی قهرمیکنه یا از دستت عصبیه نباید توام بدتر دادوبیداد کنی با آرامش یا کاری کردی باعث رنجشش شدی به عنوان عذرخواهی براش هدیه بخر حتما حرفی زدی که ناراحت شده .
تو اول باید با خودت کنار بیای اصلا ببین بهش علاقه داری تو باید خودتو پیدا کنی انقدر درگیر مشکلاتت شدی که حواست به دورواطرافت نیست.
ولی...
بابا : ولی و اما نداره اول باید با خودت کنار بیای بنظرم چند روزی از هم دورباشید برای هردوتوت بهتره برو تهران قشنگفکراتو بکن اون موقع برگرد.
ممنون بابا فکرکنم واقعا نیاز باشه.
بابا : برو الان استراحت کن فردا حرکت کن.
به سمت اتاقم رفتم همونجوری روی تخت دراز کشیدم.
همین که اینجا نبود بهمن میریخت کلافه نفسمو بیرون فرستادم ساعدمو روی چشمام گذاشتم حق با بابا بود هردومون نیاز به این تنهایی داشتیم.
باید اول از حسی که بهش داشتم مطمئن میشدم اونوقت برمیگشتم چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت157
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بانور مستقیم خورشید چشمامو باز کردم ، اصلا دلم نمیخواست بیرون برم برای همین گوشه تخت نشستم ،
چرا اصلا پیشنهادشو قبول کردم گوشی که برام خریده بود دراوردم لبخندی روی لبمنشست.
پسره پرو عکس خودشو روی صفحه گذاشته نمیخواستم بگیرم ولی در برابر اصرارش نتونستم مقاومت کنم
خان : سارگل میخوام باهات حرف بزنن این دروباز کن
نمیتونستم بابا صداش کنم برام سخت بود دروباز کردم که وارد اتاق شد ، سلام
خان : سلام دخترم بشین میخوام باهات حرف بزنم.
بفرمایید درخدمتم.
خان : نمیدونم دیشب بینتون چی گذشت ولی آرشاویر برای مدت کوتاهی رفت تهران ، یه لحظه احساس کردم قلبم نمیزنه بغضی به گلوم جنگ مینداخت.
خان : شما دوتا اول باید با خودتون کنار بیاید برای همین بهش گفتم لازمه مدتی از هم دورباشید ،
میدونم پدرت بهش بدهی داشته میخوام بهت یه پینشهادی بدم اگر اینجا خیلی داری اذیت میشی من تمام اون بدهی رو خودم پرداخت میکنم.
یه خونه تو تهرات برات میخرم میتونی بری اونجا ولی راه درست رو انتخاب کن اینجا ما همه پیشت هستیم.
راستی آرشاویر گفت مدرسه اینجا ثبت نامت کرده فردا دیر نکنی ، فقط رو حرفام خوب فکرکن.
اینارو گفت و بدون توجه به من از اتاق خارج شد میتونستم راحت راه درست رو انتخاب کنم اشکام روی گونه هام میریخت.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت158
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
رسیدم تهران سریع به سمت شرکت رفتم از کارا بی خبر بودم درسته سام بود ولی خودمم باید یه خبری میگرفتم .
دلم میخواست بهش پیام بدم ولی باید جلوی خودمو میگرفتم اول تکلیف خودمو معلوم میکردم بعد.
رسیدم ، ماشینو پارک کردم وارد شرکت شدم.
سام : چطوری داداش چه عجب یادی از ما کردی؟
بیا برو باز شروع نکن اصلا حوصله ندارم ، کارا خوب پیش میره!؟
سام : باز گند اخلاقیاشو برای من آوردم میموندی همونجا دیگه برای چی اومدی؟
ول میکنی یا نه ؟ جواب سوالمو بده؟
سام : خبرت بیاد که من راحت بشم آره همه چی خوبه.
خندم گرفته بود حرص میخورد قیافش باحال تر میشد جلوی خودمو گرفتم وارد اتاقم شدم شروع کردم به چک کردن کارا ، میلی به ناهار نداشتم برای همین بیرون نرفتم ،
با احساس خستگی زیاد سرمو بالا اوردم که 8 رو نشون میداد گوشیمو اوردم نمیدونم ولی منتظر بودم که شاید پیامی بده...
سام : پاشو برو خونت منم به زندگیم برسم.
برو الان منم میرم.
سام : دِ بهت میگم پاشو برو حوصلتو ندارم هی بحث میکنه.
معلوم بود حرصش گرفته.
سام : اصلا به درک بگیر تا صبح همینجا بشین موندم زنداداش از دست تو دیونه چی میکشه.
با صدای بلند خندیدم که خودشم خندش گرفت.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت159
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
سعی کردم دیگه زیاد بهش فکرنکنم وقتی خواسته مدتی نباشه منم برای خودم خوش میگذرونم.
سریع آماده شدم میخواستم تلاشمو بکنم برای کنکور ، صبحانه خوردم خان به عمارتش برگشته بود .
مریم بانو : مراقب خودت باش مادر.
چشم مامانی با اجازتون.
مریم بانو : خدا به همراهت.
از عمارت تا مدرسه راه زیادی نبود نزدیک مدرسه بودم از صدای پچ پچشون میفهمیدم دارن پشت سرم حرف میزنن دختر ضعیفی نبودم ولی متنفر بودم از اینکه یکی اینجوری دربارم بگه پوزخندی به همشون زدم.
چرا بیام مدرسه که حرفای اینارو تحمل کنم دست و پا شکسته سال آخر خوندم از همون راه برگشتم عمارت خودم تو خونه میخوندم.
اینجوری بهترم بود نمیخواستم منت کسیم رو سرم باشه درسم خوب بود باید بیشتر میخوندم
مریم بانو : چرا به این زودی برگشتی؟
ماجرارو بهش گفتم و لبخند تلخی زدم.
مریم بانو : ولشون کن مادر بیکارن نمیدونن چیکارکنن تو خودتو ناراحت نکن ناسلامتی خانم این خونه ای به آرمان میگم اتاق مطالعه بالا رو برات آماده کنه.
نه مامانی نمیخوام همون اتاق خودم خوبه ، لباسمو عوض کردم موهامو دم اسبی بالای سرم بستم اول نگاهی به کتابا انداختم دلم میخواست هدفمو دنبال کنم اگر جای خوبی قبول بشم منتقل میشم پوزخندی روی لبم نشست.
مثلا قرار بود تو درسام بهم کمک کنه کلافه سرمو تکون دادم نباید بهش فکرکنم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت160
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
درگیر کارای شرکت شده بودم خوب بود سام هست که حواسش باشه ای کاش زودتر برگردم ، باصدای پیام گوشیم به خودم اومدم ( مینو : آرشاویر میدونم خیلی بدی در حق تو و اون دختر کردم ولی ازت خواهش میکنم امشب بیا خونه باهم حرف بزنیم باید هم ازت عذرخواهی کنم هم یه سری چیزا رو بهت بگم)
اخمی روز صورتم نشست نمیدونستم باید کدوم کارشو باور کنم اون کارایی که در حق سارگل کرد یا این مظلوم بازیای الانش ، تصمیم گرفتم برم باید تموم میشد.
نمیخواستم دوباره بلایی سر سارگل بیاره خیلی کوتاه نوشتم شب ساعت 9 اونجام ، خونشو بلد بودم.
*سارگل*
گرم درس خوندن بودم که با صدای پیامک گوشیم با تعجب سرمو بالا آوردم کسی شمارمو نداشت پیامو باز کردم ( زیاد خوشحال نباش بهت گفته بودم آرشاویر مال منه الانم اومده تهران فقط بخاطر منه باور نمیکنی شب ساعت 9 بیا به این آدرس تا خودت ببینی)
دستام شروع به لرزیدن کرد با صدای دراتاق آروم بله ای گفتم.
آرمان : سارگل چت شده چرا رنگت پریده؟
پیامو بهش نشون دادم مطمئنم این مینو بود هزار تا سوال تو سرم بود
آرمان : تو آروم باش اصلا شب باهم میریم میبینی هیچی نیست اون موقع میفهمی فقط خواسته اذیتت کنه پاشو الان بریم طول میکشه تا برسیم.
آرمان : سارگل دستاتو نگاه کن چجوری میلرزه اینجوری باشی نمیبرمت گفتم اصلا هیچی نیست فقط میخواد اذیتت کنه.
دلم گواهی بد میداد ، سریع آماده شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت161
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
به سام درباره اینکه قراره خونه مینو برم چیزی نگفتم بعد از اتمام کارا آماده شدم و از شرکت بیرون زدم خودمم نمیدونستم چرا بهش اعتماد کردم ، میدونستم چجور آدمیه ولی یه چیزی وادارم میکرد برم ،
نگاهی به گوشیم انداختم کلافه سرمو تکون دادم باید منتظرش باشم ، بعد از حدود نیم ساعت رسیدم زنگ زدم که دروباز کرد با دیدنش تعجب کردم.
پیراهن یاسی رنگ پوشیده بود موهاشو آزاد دورش ریخته بود و طبق معمول آرایش داشت اخمی روی صورتمنشست.
مینو : خوش اومدی!
سرمو تکون دادم و وارد خونه شدم.
*سارگل*
آرمان : اینجاست طبق آدرسی که فرستاده.
حس خوبی نداشتم اصلا دلم نمیخواست از ماشین پیاده شدم به آرمان گفتم حق نداره بیاد آرمان گفت از صحبت کردناشون فهمیده آرشاویر قراره طلاقش بده ،
ماشینشو دیدم خودش بود دستام می لرزید با پیام گوشیم سریع دراوردم ( دروباز گذاشتم بیا طبقه دوم خودت ببین)
پاهام یاری نمیکرد طبقه دوم رفتم در یکی از خونه ها نیمه باز بود آروم لای درو باز کردم، چیزی که میدیدم و نمیتونستم باور کنم.
مینو از هروقت دیگه ای خوشگل تر شده بود کت آرشاویرو ازش گرفت با حرف بعدی مینو دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم سیاهی مطلق....!
*آرمان*
می ترسیدم اتفاقی براش بیفته سریع از ماشین پیاده شدم طبقه دوم رفتم ولی با دیدن ارباب...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01