The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
خوبین؟
بیاین حرف بزنیم .
سوگند
#قسمت_سی ام
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد
: ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من
رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه .....
دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد
میبنی !!
کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !!
الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری
که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !!
نچ ........ !
دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟!
انگار روش آب جوش ریختن .... !
خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد
مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار
خاله سوسن : آخه آقا ....
نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید
خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون
حالامن مونده بودم و مهراب ...... !
اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب
میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... !
اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛
- باید به من احترام بزاری
چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟!
- چون بزرگترم و رییس اتم
+ بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم
پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی
+ مثال چجوری بد میبینم ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_یکم
جلوتر اومد دستش و بالا اورد نمیدونستم میخواد چیکار کنی ولی با حرص دستش و
روی صورتش گذاشت .... !
وا ، این چشه ؟! چرا اینطوری میکنه ؟!
دور میز قدم میزد و همش زیر زبون یه چیزی رو زمزمه میکرد ،
خدایا ! یعنی رد داده ؟ دیوونه شده ؟ باید زنگ بزنم تیمارستان ؟!!
با دست به مبل اشاره کرد : بشین روی مبل
نه گویا واقعا رد داده ، خدایا خودت کمکش کن نیازی به تیمارستان نداشته باشه ..... ؛
با دست بدون حرف دوباره به مبل اشاره کرد ، مطیع نشستم ، روی مبل رو به رویی
نشست و پا روی پا انداخت :
- ببین من اصلا اعصاب ندارم هر روز باهات سر جنگ باز کنم پس بفهم من رییس
اتم
خب معلومه رئیس بود آخرم باید بهش میگفتم رئیس !! پس چرا الکی با کل کل سرم و به
درد بیارم آدم باهوش یعنی من !! قانع و همچی تموم
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم : باشه تو رئیسی !!
لبخندی رو لبش نشست : پس باید احترامم و نگه داری
+ اگر تو احترام نگه نداری منم نگه نمیدارم
اخم کرد : دیگه حرف کافیه همونایی که من گفتم و تمام برو به کارات برس !!
وا ، این چرا یهویی قاطی میکنه
با صدای بلند داد زد : بلند شو دیگه
زود بلند شدم و ازش دور شدم که صداش دوباره اومد : سوسن خانم هر سوالی پرسید
هیچی نمیگی فهمیدی !!!
طولانی و کشیده جواب دادم : نهههههههههههههه
لحظه ای برگشتم تا قیافه اش و ببینم ، آخ جان چه قرمز شده بود ، گوشه لبم و گاز گرفتم
و بدو بدو وارد آشپزخونه شدم !!
ها ها ها ، من خیلی خوبم اصلا دیگه مثل من نیست !! چند دقیقه بعد خاله سوسن هم
اومد پیشم با ترس کنارم ایستاد و گفت : چی شد مادر آقا اخراجت کرد ؟!!
قیافه ای مظلوم به خودم گرفتم : اوهوم اخراجم کرد کلی هم کتکم زد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_دوم
قیافه خاله سوسن تغییر کرد و با حرص گفت : مسخره من و دست میندازی !!
آروم خندیدم : شوخی کردم خاله
خاله ادای من و در اورد و با تعجب گفت : تعجب میکنم !!
+ از چی ؟
- اینکه آقا چرا اخراجت نکرد
+ چرا باید اخراج میکرد ؟!
آخه همیشه کسایی که کوچیکترین پرویی رو میکردن اخراجشون میکرد ولی تو رو نه
! ....
بنده خدا خبر نداشت من دارم برای دادن بدهی کار میکنم قطعا بیرونم نمیکنه !!
+ نمیدونم شاید دلش سوخته !
- شایدم ..... آقا ......
+ خاله الان میخوای بگی اون روانی به من یه حسی داره ؟!
- اوهوم
سری به نشونه منفی تکون دادم : از این فکرا نکن خاله !!
خدا رو شکر خاله هم پیگیر نشد ؛ وا ، اصال امکان نداشت اون بیشعور حسی به من
داشته باشه !!
نه بابا خودم که دلیل اخراج نشدنم و میدونستم چرا فکرای پوچ میکردم ..... ؛
چند ساعت بعد
با کلی زحمت با خاله تمام کار ها رو تموم کردیم خاله برای ظهر قیمه درست کرد و از
اونجایی که به گفته خاله مهراب غذای داغ دوست نداشت گذاشته بود کمی سرد تر بشه ،
خاله یکم قیمه برام روی ظرف کشید و روی میز رو به رو ام گذاشت : بخور ببین
خوشمزه است
قاشق و برداشتم و مزه قیمه رو چشیدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_دوم
+ وایییی خاله چه خوشمزست !!!
واقعا ؟!
+ آره مزه اش عالیه !!
خاله سوسن خوشحال مشغول ریختن غذا توی کلی بشقاب شد اونم برای یه نفر فقط
مهراب !!
خاله سوسن لحظه ای از آشپزخونه بیرون رفت ، حس کرم درونم بیدار شد لبخندی
شیطونی زدم و از جام بلند شدم ، فلفل و رو پیدا کردم و تا میتونستم داخل ظرف قیمه
انداختم یه قاشق برداشتم و کمی از قیمه رو خوردم
از شدت تلخی دهنم سوخت زود برای خودم لیوان آبی ریختم و با یه نفس سر کشیدم
جان جان آقا مهراب دهنت بسوزه .... ؛
خاله سوسن داخل آشپزخونه شد و تو چند بار رفت و آمد همه ظرف ها رو برد و روی
یه میز دیگه چید !
خود خاله هم براش کاری پیش اومد و برای چند ساعت مرخصی گرفت و رفت خونه
خودش ، دیگه من و مهراب تنها شدیم
به سختی خودم و نزدیک میز غذا کردم و پشت مبلی که نزدیک میز بود نشستم اصلا
نمیتونستم لذت دیدن چهره قرمز شده مهراب و از دست بدم
خیلی ریلکس و شیک غذا میخورد کمی روی میز و نگاه کردم جان ج ان هیچ پارچ آبی
روی میز نبود خاله سوسن یادش رفته بود بزاره جز یه استکان چایی که هنوز بخار
داشت و داد میزد چقدر داغه ..... !
مهراب قاشقش و برداشت و کمی از قیمه رو خورد خیلی شیک نشسته بود که کم کم
رنگ صورتش تغییر کرد ، یهویی با شدت بلند شد که صندلی اش افتاد
قیافه اش قرمز شده بود و دهنش باز بود
ای جان چه کیفی داره !!
روی میز با چشم دنبال آب میگشت ولی خوشبختانه آبی روی میز نبود ناچار یهویی
استکان چایی رو برداشت و یه نفس سر کشید
با خوردن چایی داد بلندی کشید : آب بیاررررررررررره یکی
آخخخخخخ ! دلم برلش کمی سوخت ولی
نچ نچ !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
قسمت_سی_سوم
عمرا !! نباید دلم برلش بسوزه !
باید آقا مهراب بسوزه
بنده خدا مثل اسپند روی آتیش بالا پایین میپرید و منم پشت مبل با لذت نگاه میکردم
مهراب با داد میگفت : یکییییی آب بیارههههههههه
ولی انگار نه انگار اصلا توجهی نداشتم
بالاخره بعد از کلی داد و بیداد روی یه صندلی دیگه ولو شد
خب لذت کافی بود دیگه باید یواشکی میرفتم تا تو چشم مهراب نباشم قطعا میدید کله ام و
میکند
یواشکی از پشت مبل بیرون اومدم و خودم به آشپزخونه رسوندم با خوشحالی وارد
آشپزخونه شدم که یهویی محکم به یه نفر برخورد کردم قدمی به عقب گذاشتم و با دیدن
مهراب شاخ در اوردم این مگه االن پشت میز غذا خوری نبود
- گوشات مشکل داره ؟!!
+ نههه
- پس چرا نشنیدی انقدر داد کشیدم
+ اوه
- اوه و درد تو این کارو کردی آره ؟!
خودم و زدم به کوچه علی چپ و گفتم : نه !!
سرش و جلو اورد و چونه ام و محکم گرفت .....
من موندم چرا همه چونه من بدبخت و انقدر محکم میگیرن !!
- ببین خیلی دوست داشتم باهات راه بیام
+ شوخی !!
چونه ام و ول کرد و با پشت دست آروم زد تو صورتم یه جورایی همون سیلی فقط یکم
آروم یعنی خیلی آروم
نگاهی عصبی به مهراب انداختم که عادی نگاهم میکرد : چیکار کردی تو ؟
- درد داشت ؟!
نه اصلا به خاطر همین صاف ایستادم و گفتم : نه معلومه که درد نداشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_چهارم
لحنش و مسخره کرد : چه دختر قویی !!
قشنگ ضایع ام کرد ولی با فکری که به ذهنم رسید لبخندی محو زدم : آره من دختر
قوی ام تو چی ؟!
- منظورت چیه
+ منظورم اینکه بزار ببینم تو ام مثل من قوی یا نه
پوزخندی زد : امتحان کن
+ مطمئنی ؟!
- آره
+ باشههه
کمی دستام و بهم مالیدم و یه دفعه ای چنان سیلی به صورت مهراب زدم که صورتش به
یه طرف دیگه رفت و هیچ صدایی ازش در نیومد خنده ای کردم و مثل خودش با لحن
مسخره ای گفتم : چه مرد قوییی
نیم نگاهی بهم انداخت و صاف شد و دستی روی جایی که من سیلی زده بودم کشید :
- تو الان به من سیلی زدی ؟!
لبخندی گشاد زدم و سری به نشونه مثبت تکون دادم ؛
فقط بهم نگاه میکردیم فقط با این فرق که من با خوشحالی اون با اعصبانیت ؛ چند قدمی
جلو اومد و یهویی مثل شیر که به طعمه اش حمله میکنه بهم حمله ور شد ولی من سریع
تر بودم خیلی یهویی جا خالی دادم تا بخوره به دیوار ولی تو یه قدمی دیوار ایستاد و
هیچی اش نشد لعنتی چه شانسی داره !!
لبخند شیطانی بهم زد که اصلا به دلم نشست : اینطوریه ؟!
نمیدونم چرا یهویی جواب دادم و گفتم : آره
- باشه تا 3 میشمرم فرصت فرار داری !!!
چی گفت ؟ فرصت فرار
...... 2 ...... 1 : مهراب
هنوز به سه نرسیده از جام کنده شدم و به سرعت از آشپزخونه خارج شدم مهراب
بیشعورم بدون شمردن شماره 3 دنبالم اومد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_پنجم
دور تا دور خونه میدویدم و مهرابم دنبالم میومد دیگه کارم به جایی رسیده بود که جیغ
میکشیدم و مهراب نکبت میخندید
دعا دعا میکردم تا خاله سوسن برسه و نجاتم بده ولی مگه من شانس دارم ؟!
به پله ها که رسیدم حدود سه چهار تا پله رو باال رفتم که مهراب از پشت کشیدتم و از
همون پله هایی که باال رفتم با کله برگشتم !!
همون موقع خاله سوسن هم پیداش شد و مهراب خیلی زود تغییر کرد دستاش و داخل
جیبش گذاشت و با اخم بالای سرم ایستاد خاله سوسن بالای سرم اومد و با حرص گفت :
سوگند چرا پهن زمینی !!
تا خواستم جواب بدم مهراب زودتر از من جواب داد : کوره نمیتونه جلوی پاش و ببینه
افتاده زمین
خاله سوسن لبش و گاز گرفت : آقا ببخشید
مهراب بدون هیچ حرفی گذاشت رفت خاله سوسن بهم کمک کرد تا بشینم البته با کلی
نیش و کنایه !!
مهراب یعنی بگم خدا چیکارت کنه !! چقدر راحت دروغ میگه !! جاش وسط جهنمه
خاله سوسن دیگه اجازه نداد وارد آشپزخونه بشم و یه دستمال بهم داد تا تلویزیون و گرد
گیری کنم چشمی گفتم و ناچار به پیش تلویزیون رفتم و مشغول تمیز کردنش شدم واقعا
از تمیزی برق میزد منم مثل منگال تمیز میکردم
هییی !!
بازم سر و کله مهراب پیدا شد روی مبل جلوی تلویزیون نشست و زل زده بود به من
+ من تلویزیون نیستمااا !
- برو کنار تا تلویزیون ببینم
+ مگه نمیبنی دارم تمیزش میکنم
- پس زودتر
آها ! یه زودتری نشونت بدم اون سرش نا پیدا خیلی آروم مثل حلزون رو تلویزیون
دستمال میکشیدم مهراب هم هی این ور اونور میشد و حرص میخورد و من در کمال
آرامش لذت میبردم .
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_ششم
مهراب با اعصبانیت از جاش بلند شد و دستمال و از دستم گرفت و محکم محکم روی
تلویزیون میکشید و در آخر هولش داد و پرت شد روی زمین و دیگه واقعا توقع سالم
بودنش و نداشتم
مهراب عصبی نگاهم کرد : ببین چیکار کردی
با دست به خودم اشاره کردم : من !!
- نه پس من
+ خب معلومه تو کردی خودت هولش دادی !!
- سوسن خانممممممم !!!
وا چرا خاله سوسن و صدا میزنه .
بازم خاله سوسن بدو بدو از آشپزخونه بیرون اومد و کنار مهراب ایستاد : بله آقا ؟!
مهراب به تلویزیون اشاره کرد : تلویزیونم به فنا رفت !!
خاله سوسن با حرص گفت : سوگنددددددد
+ تقصیر من نبود !!!
مهراب : دیگه لطفا بهش کاری رو ندید وگرنه کل خونه رو به فنا میده
با حرص چشمام و بستم و باز کردم بیشعوررر !!
خاله سوسن : چشم آقا ولی چه کاری بهش بدم ؟
مهراب : اگر به زمین ضربه ای نمیزنه بزار زمین و تمیز کنه
خاله سوسن : چشم آقا
نه خدااااا ! من حاضرم بمیرم ولی زمین تمیز نکنم ، مهراب به خاله سوسن گفت به
تلویزیون کاری نداشته باشه تا کارگر بیاره جمعش کنه . خاله سوسن ام چشمی گفت و
مهراب نکبت دوباره رفت
خاله دوباره دستمال برام اورد : به گفته آقا زمین و تمیز کن
+ نمیخوام
- یعنی چی دختر نمیخوام چیه ! هر کاری بهت میدم با دست پا چلفتی گندش در میاد
اون از میز صبح اینم از تلویزیون کلی خسارت زدی به آقا
+ تقصیر خودش بود
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_هفت
- باور نمیکنم سوگند زمین و تمیز کن
خاله دیگه فرصت اعتراض نداد و رفت ؛
اه حالامن کجای این زمین و تمیز کنم ، خاله یه لحظه از آشپزخونه بیرون اومد : سوگند
پله ها رو تمیز کن
حرفش و زد و رفت !!
وا ! مگه چی میشه یه لحظه وایستی حرف منم گوش کنی که خوشم نمیاد زمین و تمیز
کنم !
روی پله ها نشستم و پله ها رو دستمال میکشیدم یعنی میشد بزنم این مهراب و از روی
زمین محو کنم ؟!
دیگه نباشه و قیافه زشتش و نبینم
ازش انقدر بدم میاد که حالم بهم میخوره !! بد قیافه زشت ؛
اولین پله رو از پایین تمیز کردم و رفتم سراغ دومی که بازم مهراب اومد
خدا خودت بخیر بگذرون .
لبخندی روی لبش بود که دوست داشتم بزنم نابودش کنم !!
روی پله نشستم : چیه چی میخوای ؟!
- هیچی اومدم کار خدمتکارم و نگاه کنم
بیشعور از عمد میگفت خدمتکار من و حرص بده !! ولی عمرا من نشون بدم حرص
میخورم .
+ دختر مردم نگاه نداره !!
اخم کرد : زمین و تمیز کن حرف اضافی ممنوعه
+ پله است نه زمین
- تمیز کن انقدر حرف نزن
مرتیکه پرو !!!
بازم مشغول تمیز کردن شدم ، انقدر بدم میومد مهراب زل زده بود بهم و هی از کارم
ایراد میگرفت و میگفت درست تمیز کن ، بالا رو تمیز کن ، این ور و تمیز کن ، اونور
و تمیز کن .... !
حرصم در اومده بود
♡- - - - - - -‹🌾🌝›