سلاااااامممم قشنگام چون بچه های خوبی بودین و کویر نکردین براتون ۲۰ تا پارت میذارم😍😍😍
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت180 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* ارباب: سارگل بلند شو. صبحانتو ب
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت181
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
خسته وارد عمارت شدم ، کارای امروز زیاد بود و حسابی خستم کرده بود نگاهی انداختم و با چشم دنبال سارگل گشتم امانبود.
مهتاب : سلام ارباب.
سلام ، بدون اینکه چیزی بگم وارد اتاق شدم نگاهی به اتاقی که تو تاریکی غرق شده بود چراغ رو روشن کردم.
ولی با دیدن ظرف های غذای دست نخورده احساس کردم خون به مغزم نمیرسه بدون اینکه حواسم باشه خوابه یهو عربده زدم.
دِ مگه بهت نگفتم مثل آدم غذاتو میخوری ، ایناچیه؟
*سارگل*
باصدای دادش با ترس از خواب پریدم اشک تو چشام جمع شد ، باترس پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم ،
آروم لب زدم میل نداشتم یهو اومد نزدیک چونمو تو دستاش گرفت.
ارباب : من ازت نپرسیدم میل داری یا نه ، خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم عاشق چشم و ابروت نیستم بچه مو سالم به دنیا میاری بعدش طبق قرارمون گورتو گم میکنی ،
نزاشتم اشکام بریزه دستشو پس زدم ، من که خیلی وقت بود رفته بودم گذاشتم.
حسابی با زنت خوش باشی برای چی اومدی بچتو سالم تحویلت میدم نگران نباش حالام برو بیرون
ارباب : صداتو بیار پایین منم باهات کاری ندارم ، بخاطر بچم نبود غذا نخوردنت اصلا برام مهم نبود.
کسی اینجوری خوردم نکرده بود دستامو مشت کردم ،
یه دفعه دادزدم گمشو بیرون نمیخوام ببینمت.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت182
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
در اتاقو بهم کوبیدم.
دستامو لای موهام کردم ، تندرفته بودم ، شرایطش حساس بود نباید باهاش اینجوری حرف میزدم ،
وارد اتاق شدم باهمون لباسا رو تخت درازکشیدم.
ساعدمو روی چشمام گذاشتم ، باصدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ، تماسو وصل کردم .
سام : آرشاویر فردا میتونی بیای شرکت؟
چیشده باز؟
سام : تو یکی از قرارداد ها به مشکل خوردیم باید خودت حتما باشی؟
باشه ، فردا زود راه میفتم.
سام : اوکی فعلا.
*سارگل*
روی تخت درازکشیدم .
اجازه دادم اشکام بریزه ،
چقد بده آدم بود و نبودش برای کسی اهمیت نداشته باشه الان احساس میکردم این دقیقه برای منه ، چقدر فکر احمقانه کردم که فکر میکردم براش شاید مهم باشم.
با یادآوری حرفاش دستمو مشت کردم یه روزی تلافی میکنم ، تاوان اینجوری حرف زدنو پس میداد.
پتو رو رو سرم کشیدم.
سعی کردم به چیزی فکرنکنم ، فقط بخوابم شاید کمی آروم تر بشم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت183
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
صبح با نور مستقیم خورشید از خواب پاشدم دل ضعفه داشتم لباسا مو عوض کردم مو هامو دم اسبی بالای سرم بستم.
از اتاقم بیرون رفتم. بعد از اتفاق دیشب دیگه دلم نمیخواست ببینمش. با چشم خونه رو گشتم خبری ازش نبود.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و پایین رفتم ولی با دیدن خان این موقع صبح خیلی جا خوردم.
خان: سلام دخترم صبحت بخیر.
سلام. خیلی خوش اومدید. صبح شما هم بخیر.
خان: بیا عزیزم صبحانتو بخور.
میدونم تعجب کردی اومدم بهت سر بزنم . حالت چطوره؟
لبخندی روی لبم نشست.لطف کردید. خداروشکر خوبم.
خان: عسل برات خوبه. بیا عزیزم.
صبحانمو خوردم خیلی گرسنم شده بود. مریم بانو و مهتاب نبودن باعث تعجبم شد.
خان: با آرشاویر صحبت میکنم میدونم دیشب چه اتفاقی بینتون افتاده .
ولی بابا تو باید خودتو تقویت کنی بدنت قوت داشته باشه به حرفاش توجهی نکن .
دلش از یه جا دیگه پر بوده سر تو خالی کرده اون بسپار به من تو فقط حواست به خودت باشه.
سرمو انداختم پایین. ایرادی نداره من دیگه عادت کردم.
ارباب: خوبه که عادت کردی.
با تعجب سرمو آوردم بالا. پوزخندی گوشه لبش بود بهش توجهی نکردم.
..
خان: دهنتو ببند آشاویر به جای اینکه کمک حالش باشی این چرندیاتو میگی
ارباب: چیزی نگفتم بابا بهش.
خان: پاشو آماده شو. سارگل از این به بعد میاد پیش خودم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت184
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : یعنی چی. سارگل جایی نمیاد.
خان:کسی نظر تورو نخواست خودم میخوام حواسم بهش باشه.دیگهم چیزی نشنوم.
پوزخندی زدم. حقش بود گرچه بود و نبود من براش یکیه.
خان: پاشو دخترم مریم بانو و مهتابم اونجان خونه رو آماده میکنن.
چشم.ممنونم.
به سمت اتاقم رفتم خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و وارد اتاق شد.
چیکار میکنی برو بیرون.
ارباب: اتاق زنمه دلیلی نمیبینم برم بیرون.
پوزخندی بهش زدمو رو مو اونور کردم.
ارباب: حق نداری پاتو از عمارت بیرون بزاری.
برگشتم سمتش من از تو اجازه نخواستم. هر جایی بخوام میرم.
یه دفعه عصبی داد زد.
ارباب: تو خیلی غلط میکنی. حق نداری جایی بری.
مگه اسیری گرفتی؟
ارباب: آره هر جوری میخوای فکر کن جایی نمیری.
*آرشاویر*
از اتاق بیرون زدم.
برگشتم سمت بابا. سارگل پاشو از این خونه بیرون نمیزاره زنه منه کسیم نمیتونه از من جداش کنه.
با تمام احترامی که بهتون قائلم ولی نمیزارم باهاتون بیاد خودم. حواسم بهش هست.
بابا: اگه کمتر از گل بهش بگی خودم بیچارت میکنم.
https://eitaa.com/TheEnduringWord
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت185
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نه خودم حواسم بهش هست.
بابا : آره لابد همینجوری که تا الان بود.
کلافه سرمو پایین انداختم و سکوت کردم.
بابا : خوب گوشاتو باز کن ببین چیمیگم ، حق نداری کوچکترین بداخلاقی با این دختر بکنی . زیادی هوا برت داشته ،
کم عذابش ندادی ، اینو مطمئن باش هرجایی به آدمی ظلم کنی تاوان کارتو پس میدی.
چشم ، حواسمو جمع میکنم.
بابا : خوبه.
*سارگل*
خان خیلی عوض شده بود ولی هنوز نمیتونستم بابا صداش کنم برام سخت بود ، از در پشتی عمارت وارد حیاط شدم خیلی خنک بود نسیم خنکی می وزید ،
شروع کردم به قدم زدن داشتم از جلوی در انباری تو عمارت رد میشدم احساس کردم صدای ناله کسی میاد ترسیدم ، کی وارد اینجا شده بود ،
خواستم بی توجه از اونجا رد شم اما دوباره اون صدای ضعیف به گوشم خورد ، اومدم نزدیک در بشم اما با صداش متوقف شدم.
ارباب : کی به تو اجازه داد بیای تو عمارت؟
سرمو اوردم بالا ، صدای کسی میاد؟
ارباب : صدایی نیست توهم زدی! برو داخل.
جای مخالفت کردن نبود سکوت کردم با شک و ترس اونجارو ترک کردم ، مطمئن بودم صدای کسی میومد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت186
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
لعنتی نباید فعلا چیزی می فهمید باید میگفتم از اینجا ببرنش ،
به حرفای امروز سام فکرمیکردم ذهنمو مشغول کرده بود حسی که به سارگل داشتمو درک نمیکردم ، فقط میدونستم که نمیخوام حتی یک ثانیه هم ازم دور بشه.
سارگل : مریم بانو آرمان رو ندیدید؟
مریم بانو : رفته چیزی بخره عزیزم الاناس که برگرده.
اخمی روی صورتم نشست عصبی میشدم وقتی اسم پسر دیگه ای رو میورد خواست بره که مج دستشو گرفتم و با خودم به سمت اتاق بردمش.
سارگل : دستم دردگرفت ؟ چرا اینجوری میکنید ارباب؟
ببرصداتو ، خوب گوش کن ببین چیمیگم خوشم نمیاد با این پسره هم کلام بشی کاری نکن از خونه بندازمش بیرون.
غلط کردی اسم مرد دیگه ای رو به دهنت بیاری باره آخری بود که بهت گفتم سری بعد کاری میکنم که پشیمون بشی..
برامم اهمیتی نداره باردار باشی فهمیدی کلمه آخرو با داد گفت.
سارگل : آ...ر...ه
خوبه.
*سارگل*
با دادی که زد بغض کردم و چیزینگفتم ، مهم نیس بالاخره یه روزی از اینجا میرم و همع اینا تموم میشه.
توجهی بهش نکردم و روی تخت دراز کشیدم از صبح کمردرد بدی داشتم اما جرئت نداشتم بهش چیزی بگم سعی کردم بخوابم اما نمیتونستم
ارباب : چیشده؟
یکمکمر دردمیکنه.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت187
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
تکون نخور تا بیام .
سکوت کردم و چیزی نگفتم
ارباب : برای چی از صبح نگفتی؟
لبمو گزیدم و چیزی نگفتم.
ارباب : سری بعد هرچی شد یا درد داشتی حتمامیگی برات خوب نیست شنیدی؟
بله.
با گرمی دستاش که کمرمو نوازش میکرد حالم بهتر شده بود .
با یادآوری اتفاقات چند دقیقه قبل ناخوداگاه لبخندی روی لبمنشست.
از اینکه برام غیرتی شده بود ای کاش همه اینا واقعی بود سرمو تکون دادم تا بلکه به این چیزا فکرنکنم و ذهن خودمو مشغول چیزی نکنم.
ارباب : فعلا استراحت کن ، باید اول از همه به فکر خودت باشی.
چشم.
آروم چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکرنکنم بعد از چند دقیقه چشمام گرم شدو متوجه چیزی نشدم.
*آرشاویر*
با صدای نفساش فهمیدم خوابش برده.
به چهره غرق در خوابش نگاه کردم ، این دختر زیادی مظلوم بود و من بیش از حد باعث آزارش شده بودم ،
روی پیشونیش آروم بوسه ای زدم ، بچه ای که از وجودش باشه رو دوس دارم کنارش درازکشیدم ،
باید حتما از یه دکتر خوب براش وقت میگرفتم تا از سلامتش مطمئن بشم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت188
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بانور مستقیم خوردشید از خواب بیدارشدم از کمر دردی که داشتم خبری نبود حالم از دیروز خیلی بهتر شده بود.
برگشتم که دیدم ارباب هنوز خوابه عجیب بود که هنوز شرکت نرفته ، خواستم از تخت پایین بیام که باصداش متوقف شدم.
ارباب : کجا؟
میخوام برم پایین.
ارباب : نمیخواد فعلا آماده شو صبحانتو خوردی بریم شهر.
شهر برای چی؟
ارباب : میخوام از سلامت بچه مطمئن شم.
یه دفعه بغض بدی به گلوم چنگ انداخت دلم میخواست بهم توجه کنه ولی فقط به فکر سلامت بچه بود کلافه سرمو تکون دادم سعی کردم به چیزی فکرنکنم.
چه بخوام چه نخوام زندگیه منم همینه و چاره ای جز تحمل کردنش ندارم ، بدون توجه بهش از اتاق بیرون اومدم .
مریم بانو : بیدارشدی مادر؟ بیا عزیزم صبحانتو بخور.
سلام مامانی ، دست شما دردنکنه ، روی صندلی نشستم میل نداشتم اما مجبور بودم.
مریم بانو : چیزی شده مادر؟ ارباب حرفی زده؟
اون اگر حرفی نزنه جای تعجب داره.
مریم بانو : به دل نگیر عزیزم مردا همشون غرور دارن وقتی اون روز حالت بد شد.
نگرانی رو از تو چشماش میشد فهمید میدونم برات سخته ولی اونم مرده غرورش اجازه نمیده حرفشو مستقیم بزنه
سرمو پایین انداختم و سکوت کردم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01