#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت194
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
به معنایی واقعی کلمه لال شدم وقتی اون حرف رو زد ، کلافه مشتمو روی فرمون کوبیدم چرا نمیتونستم خوب باهاش رفتار کنم چرا؟!
رسیدیم ماشینو پارک کردم باهم وارد عمارت شدیم.
سارگل : کدوم اتاق برم؟
طبقه پایین سمت چپ ، طبقه بالا نرو انقدر بالا و پایین کردن برات خوب نیست.
سارگل : آره خب برای بچه خوب نیست.
لعنتی همش میخواست اینو بگه ، چرا نمیفهمید یه چیز دیگه ای برام مهمه ،
وارد اتاق شد و درو بهم کوبید با صدای زنگگوشیم به خودم اومدم.
بابا : حالش چطوره؟
سلام ، تازه از مطب برگشتیمخوبه رفته استراحت کنه.
بابا : خیلی خب بعدازظهر خودم بهش زنگ میزنم ، فعلا.
اوکی فعلا..
وارد اتاق شدم که دیدم با همون لباسا روی تخت دراز کشیده ... چقدر چهرش غم داشت .
سارگل : میتونم عصر برم سرخاک مادرم؟
لبخند تلخی زدم باشه خودم میبرمت ، آروم دیدم لبخندی گوشه لبش نشست.
سارگل : ممنون.
آروم سکوت کردم میفهمیدم تعجب کرده ولی به آغوشش خیلی احتیاج داشتم.
چون عجیب این مرد بداخلاق و عصبی رو آروم میکرد
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت195
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بعد از چند ساعت بیدار شدم .
احساس میکردم خواب این سری با سری های قبل خیلی فرق میکرد.
شاید بداخلاق و عصبانی بود اما آغوشش حالمو خوب میکرد ، واسه همین سکوت کردم و چیزی نگفتم
از تخت پایین اومدم ، بعد از اینکه صورتمو آب زدم سرحال شدم.
باید بیدارش میکردم که کم کم آماده بشیم ، رفتم بالای سرش اما هرچی صداش میکردم بیدارنمیشد.
کلافه نفسمو بیرون دادم نمیدونم چیشد که یهو برگشتم ستمش .
آرشااااویر!!
دستمو روی دهنم گذاشتم اولین بار بود اینجوری صداش میکردم ،
چشماشو باز کرد که دیدم شیطون داره نگام میکنه
ارباب : چی گفتی؟
هی....چ...ی.
ارباب : کی به شما اجازه داد اینجوری صداکنی؟
میدونستم داره شوخی میکنه.
اما به شدت ترسیده بودم ، مظلوم گفتم ب...ب...خ...ش...ی...د.
ارباب : حالا باید تنبیه بشی!
یه دفعه سرمو آوردم بالا ، چی؟
ارباب : بله همین که گفتم.
چیکارکنم؟
ارباب : شب غذا رو خودت درست میکنی.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت196
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
یه دفعه با تعجب سرمو آوردم بالا ، برای چی؟؟
ارباب : این میشه تنبیه جنابالی حالا زود باش حاضرشو تا دیر نشده.
کلافه نفسمو بیرون دادم ، پسره لجباز و یه دنده باید حرف حرف خودش باشه ، سریع حاضر شدم ، تو سالن منتظر نشستم با صدای پاش به خودم اومدم ،
نگاهی بهش کردم که دیدم شلوار لی جذب به همراه تیشرت مشکی تنش کرده از حق نگذریم جذاب ترشده بود ،
نگاهمو ازش گرفتم و از عمارت خارج شدیم ، به حرف زدن با مادرم خیلی نیاز داشتم بعد از حدود یک ساعت رسیدیم.
ارباب : تو ماشین منتظرت میمونم.
لبخندی روی لبم نشست ، چقدر خوب بود که درکم میکرد واقعا به این تنهایی نیاز داشتم ، ممنون.
به سنگ قبر که رسیدم .
دست خودم نبودی اشکام جاری شد.
مامان میدونی چقد دوست داشتم الان کنارم بودی و بغلم میکردی،
مثل بچگیام که هروقت گریه میکردم آرومم میکردی یادته میگفتی غصه نخور همه چی درست میشه.
الان خیلی بهت احتیاج دارم راستی خبر داری که داری مامان بزرگ میشی!
مادر شدن خیلی مسئولیت سنگینیه الان میفهمم چقدر اذیتت میکردم ،
حدود یک ساعت همینجوری نشستم و حرف زدم حالا سبک تر شده بودم.
ارباب : خوبی؟
سرمو آوردم بالا که دیدم کنار سنگ قبر ایستاده ، اشکامو پاک کردم آره.
ارباب : خیلی برات عزیز بوده درسته؟!
آره بیشتر از اون چیزی که بهش فکربکنی ، تا وقتی که بود حال منم خوب بود آرومم میکرد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت197
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب: چقدر خوبه که دوسش داری هنوزم که هنوزه!
مادرا وجودشون آرامش ، ببخشید اینو میگم ولی میدونم برای مادرت چه اتفاقی افتاده نمیتونم کارشو توجیح کنم اما تو نباید ازش فاصله بگیری ،
من این سالا خیلی حسرت خوردم اما تو که مادرت هست اینجوری نکن اون یه جورایی با پدرت بد کرده اما با تو کاری نداشته این حقش نیست که ازش فاصله بگیری!
ارباب : تو اینارو از کجا میدونی؟
اینش مهم نیست ، نباید دخالت میکردم اما برو دنبالش هرجور شده پیداش کن بزار خودش بهت توضیح بده .
نگاهی بهش کردم که دیدم غرق فکره خواست بره که یه دفعه بلند شدم دستشو کشیدم .
همینجا بهم قول بده!
ارباب : قول نمیدم ، اما روش فکرمیکنم ، بریم؟
خواستم دستامو از دستش بیرون بکشم که دستشو تو دستم قفل کرد و باهم به سمت ماشین حرکت کردیم.
*آرشاویر*
سوارشدیم.
بایاداوری کاری که عصر کرد لبخندی روی لبم نشست ،
کسی به این قشنگی اسممو صدانزده بود ، رسیدیم کمکش کردم پیاده بشه عجیب به حرفاش فکرکردم،
هیچوقت به این فکرنکرده بودم که برم دنبالش چون همیشه یه کینه ای نسبت بهش داشتم ، لباسمو عوض کردم.
وارد آشپزخونه شدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت198
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بدون اینکه متوجه حضورم بشه روی صندلی نشستم ،
نگاهی بهش انداختم تی شرت لیمویی شلوار گشاد مشکی پوشیده بود تضاد قشنگی با چشماش ایجاد کرده بود ،
متوجه حضورم نشده بود . مشغول درست کردن سالاد بود .
سارگل : آخ دستم.
با شتاب ازجام بلند شدم رفتم سمتش ، چیکارکردی با خودت اخه؟
سارگل : دستمو بریدم.
بشین اینجا ، بد بریده بود دستشو ، ضدعفونی کردم و چسب زخم زدم ، مراقب خودت باش.
سارگل : ممنون.
لبخندی به روش زدم ، سالادو من درست میکنم البته به پای سالاد شما که نمیرسه ، یه دفعه شروع کردن خندیدن انقدر محو خندش شدم که متوجه اطرافم نبودم
سارگل : مشتاقم ببینم چی درست میکنید!
پس بشین و تماشا کن.
*سارگل*
انگار کنارش همه چیو از یاد برده بودم.
شروع کردم به درست کردن غذام ، پشت بهش رو به گاز ایستاده بودم.
خورشتمو هم زدم خواستم برگردم که احساس کردم..
ارباب : به حرفات خیلی فکرکردم میخوام برم دنبالش حرفاشو بشنوم.
تپش قلب گرفته بودم خیلی مضطرب بودم سعی کردم آروم باشم.
بهترین تصمیم رو گرفتی!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت199
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : شامت کی آماده میشه؟
نیم ساعت دیگه.
*مهتاب*
مریم بانو این کیه؟
مریم بانو : ایشون پدر سارگل خانم هستن.
هیینی کشیدم ، باورم نمیشد زنده باشه ، پس اون حرفای ارباب چی بود....!
مریم بانو : چی میگی؟ مگه گفته بودن.
شهرام : بله ، ارباب نمیخواستن کسی بفمهه یه کاری کنید فعلا تا دکتر برسه.
سریع آب و دستمال آماده کردم اصلا حالش خوب نبود هممون گیج و سردرگم بودیم ،
دستمالو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم دستام از استرس یخ کرده بود.
*آرشاویر*
بدجور به دستپختش عادت کرده بودم.
بعداز خوردن شام خودم ظرفارو شستم ، حسابی خستش کرده بودم روی مبل دراز کشیده بود داروهاشو بردم.
سارگل : فراموش کرده بودم ممنون.
جاییت دردمیکنه؟
سارگل : نه فقط یکم کسلم.
هروقت حالت خوب نبود حتما بهم بگو.
سارگل : کی برمیگردیم روستا؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت200
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
فردا صبح زود ، برو استراحت کن فردا باید زود بیدارشیم.
*آرشاویر*
گوشیم خاموش شده بود ، اما لازمم نمیشد برای همین روشنش نکردم فعلا نیازی بهش نداشتم ، وارد اتاق شدم نگاهی به چهرش کردم که غرق خواب بود .
کنارش آروم درازکشیدم به اتفاقات این مدت فکرمیکردم ، خوب بود که دیگه خبری از اون دختره مینو نبود ،
یادم باشه فردا به بابا زنگ بزنم ، عجیب وابسته سارگل شده بودم ، برگشتیمحتما باید باهاش صحبت میکردم.
سارگل : اارباب؟ بلند شید دیگه دیر میشه تابریم.
سارگل ول کن بزار بخوابم دیرنمیشه.
سارگل : نمیشه پاشید.
بگیر بخواب بزار منم بخوابم، میخواستم رومو اونور کنم که یه دفعه با صدای جیغش صاف سرجامنشستم.
سارگل : پاااااشید..
باشه ، با این حرفم زد زیر خنده
نشسته ور دل من هی پاشو پاشو الان خوابم بیاد خوبه.
*سارگل*
قیافش وقتی حرص میخورد خیلی بامزه میشد.
بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم ، یک ماه دیگه جنسیتش معلوم میشد.
لبخندی روی لبم نشست برای خریدن سیسمونی ذوق داشتم دلم میخواست زودتر خریدارشو انجام بدم.
ارباب : خوابت میاد بگیر بخواب راه زیاده.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01