#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت199
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : شامت کی آماده میشه؟
نیم ساعت دیگه.
*مهتاب*
مریم بانو این کیه؟
مریم بانو : ایشون پدر سارگل خانم هستن.
هیینی کشیدم ، باورم نمیشد زنده باشه ، پس اون حرفای ارباب چی بود....!
مریم بانو : چی میگی؟ مگه گفته بودن.
شهرام : بله ، ارباب نمیخواستن کسی بفمهه یه کاری کنید فعلا تا دکتر برسه.
سریع آب و دستمال آماده کردم اصلا حالش خوب نبود هممون گیج و سردرگم بودیم ،
دستمالو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم دستام از استرس یخ کرده بود.
*آرشاویر*
بدجور به دستپختش عادت کرده بودم.
بعداز خوردن شام خودم ظرفارو شستم ، حسابی خستش کرده بودم روی مبل دراز کشیده بود داروهاشو بردم.
سارگل : فراموش کرده بودم ممنون.
جاییت دردمیکنه؟
سارگل : نه فقط یکم کسلم.
هروقت حالت خوب نبود حتما بهم بگو.
سارگل : کی برمیگردیم روستا؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت200
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
فردا صبح زود ، برو استراحت کن فردا باید زود بیدارشیم.
*آرشاویر*
گوشیم خاموش شده بود ، اما لازمم نمیشد برای همین روشنش نکردم فعلا نیازی بهش نداشتم ، وارد اتاق شدم نگاهی به چهرش کردم که غرق خواب بود .
کنارش آروم درازکشیدم به اتفاقات این مدت فکرمیکردم ، خوب بود که دیگه خبری از اون دختره مینو نبود ،
یادم باشه فردا به بابا زنگ بزنم ، عجیب وابسته سارگل شده بودم ، برگشتیمحتما باید باهاش صحبت میکردم.
سارگل : اارباب؟ بلند شید دیگه دیر میشه تابریم.
سارگل ول کن بزار بخوابم دیرنمیشه.
سارگل : نمیشه پاشید.
بگیر بخواب بزار منم بخوابم، میخواستم رومو اونور کنم که یه دفعه با صدای جیغش صاف سرجامنشستم.
سارگل : پاااااشید..
باشه ، با این حرفم زد زیر خنده
نشسته ور دل من هی پاشو پاشو الان خوابم بیاد خوبه.
*سارگل*
قیافش وقتی حرص میخورد خیلی بامزه میشد.
بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم ، یک ماه دیگه جنسیتش معلوم میشد.
لبخندی روی لبم نشست برای خریدن سیسمونی ذوق داشتم دلم میخواست زودتر خریدارشو انجام بدم.
ارباب : خوابت میاد بگیر بخواب راه زیاده.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01