eitaa logo
The Enduring Word
387 دنبال‌کننده
489 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
زن هم پشت سرم تایید کرد : راست میگه مدرک نشون بدید مهراب و میلادهر دوشون در سکوت بودن بله!!! اینطوریاس چی فکر پیش خودشون به زور از بغل مهراب بیرون اومدم ؛ و با حس خاصی نگاه میکردمش مثل پیروزی ولی اون در کمال تعجب اعصبانی نبود و با لبخند نگاهم میکرد کمی خم شد تا صورتش مقابل صورتم قرار گرفت : - میگم عشق زندگیم یدونه دلبر زندگیم تو گفتی لواشک بخرم من یادم رفت نخریدم سرش و کج کرد و با لحن مثال منت کشی گفت - ببخشید دیگه قهر نکن برات یه مغازه لواشک میخرم!! وات این چرا بازیگر نشده!! ببین چطوری زر میزنه و بازی میکنه نه به اون اخراج کردنش نه به این عشقم و دلبر گفتناش حتی خودمم کم کم بهم تلقین میشد مهراب شوهرمه سرمو و تند تند تکون دادم استغفرالله!! این فکرا چیه میکنم با حرص تا خواستم جوابش و بدم زن دستم و گرفت و با خنده گفت - منم مثل تو همیشه سر لواشک و پاستیل قهر میکردم ولی بعدا فهمیدم لواشک و پاستیل فقط خوراکی ان وجود عشقت تو قلبت مهمه عزیزم!! دیگه الکی قهر نکن وات این چی میگه!! لبخندی مهربون بهم زد و با شوهرش از جلوی چشمای بزرگ شده من گذشتن و سوار ماشیناشون شدن و رفتن مهراب دستم و محکم گرفت و پیچوند - از دست من فرار میکنی؟!! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند من فرار میکنی؟!! - جیغ خفیفی کشیدم و با داد گفتم + چیکارم داری مگه اخراجم نکرده بودی - هنوزم اخراجی + پس چته؟! چرا دنبالمی ها!! - تو هنوز یاد نگرفتی به هر کسی اعتماد نکنی + نه خیر وگرنه به تو اعتماد نمیکردم و خودم بدبخت نمیکردم - شیطونه میگه...!! میلاد جلو اومد و دستم و آزاد کرد - کوتاه بیا مهراب بیا بریم خونه برگشت به سمت من - تو هم کوتاه بیا دیگه + چرا باید کوتاه بیام اصلا میخوام برم جایی که دوست دارم به شما ربطی داره؟! مهراب : سوگند ببند دهنتو بیا بریم + نمیخوام حرفیه؟! راه کج کردم و تنهایی شروع به قدم زدن کردم ولی مهراب و میلادم دنبالم میومدن یکی نیس بگه آخه خنگه!! تو که من و اخراج کردی دیگه چرا داری دنبالم میای یه لحظه ایستا دم و اعصبانی به طرفشون برگشتم + چی میخواید از جونم مهراب : وا خیابون خداست دوست داریم راه بریم مشکلیه؟! + پشت من راه نیاید مهراب : انسان خود درگیری هستی سوگند پسره بیشعور دوباره به راهم ادامه دادم و اون دوتا رو مخ بازم م ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند خیلی خسته شده بودم خیلی یهویی بارون شروع کرد به باریدن و در عرض یه دقیقه خیس آب شدم وات!! چرا بارون اینجوری شروع کرد به باریدن مهراب یهو کنارم ظاهر شد و دستاش و روی سرم مثل سایه بان درست کرد و تا زیر یه درخت بردتم از میلادکتش و گرفت و روم انداخت - دختره خنگ سرما میخوری!! به خودش نگاه کردم ماشاالله خودش که از من خیس تر بود لباس سفیدش به تنش چسبیده بود و بدنش و نشون میداد میلاد هم مثل مهراب یکی نیس بگه مجبورید همچین لباسایی بپوشید؟!! کت و محکم به خودم چسبوندم کنار درخت نشستم و عطسه ریزی کردم - بیا سرما خوردی + نه خیرم من عادت دارم به بارون مواظب باش خودت سرما نخوری مهراب آروم کنارم نشست و میلادهم کنار اون - همش تقصیر توعه ها مرض داری میزنی بیرون ، الان سرما بخوریم خودت باید ازمون مراقبت کنی خدای من!! چقدر این مهراب پروعه به میلاد نگاهی انداختم مظلوم سرش و پایین انداخته بود و نشسته بود خب پس میلاد حرفی نداره باید مهراب و آدم کنم! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند ببخشیدا بهتون برنخوره ولی فک کنم یه میمونی من و اخراج کرد و در کمال تعجب مثل قورباغه دنبالم میاد!! - الان منظورت منم ؟ + کس دیگه ای من و اخراج کرد؟! - خوب کردم + منم دیگه آزادم دوست داشتم بیام بیرون تو به چه حقی اومدی دنبالم جلوی اون زن و شوهر آبرو برام نذاشتی من از کی زنت شدم ؟ - زر نزن میخواستم نجاتت بدم . + نجات و که چه عرض کنم بدبختم کردی دعوامون بالا گرفت و هر دومون وایستادیم مهراب دستش و بالا اورد و اعصبانی گفت : - ببین تا االن خیلی جلوی خودم و گرفتم کتکت نزنم کاری نکن بزنمت + جرعتش و نداری بچه پرو فقط وز وز میکنی میلاداز جاش بلند شد و بین من و مهراب فاصله داد با صدای دو رگه ای گفت : - بسه دیگه مثل موش و گربه به هم میپرید به جای این حرفا فکر کنید الان چجوری برگردیم خونه تو این بارون + راست میگه همش تقصیر توعه مهراب - وا به من چه ؟ میلاد : بس کنید + اخراجم نمیکردی نمیزدم بیرون - تو ام .... میلاد داد بلندی کشید و کلافه دستش و روی پیشونی اش گذاشت میلاد : بس کنید خسته شدم شما چجوری امروز و شب کردید خدا میدونه + به سختی!! - چی گفتی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند به تو ربطی نداره میلاد دندوناش و روی هم فشرد و چشماش و با حرص بست حتما پیش خودش میگه این دو تا چه خری ان حرف من حالیشون نمیشه کت و روی سرم کشیدم و پوزخندی به هردوشون زدم + من که میرم شما دو تا هر کاری میخواید بکنید مهراب محکم مچم و گرفت - جایی نداری خنگه کجا میخوای بری + اتفاقا دارم به تو ام ربطی نداره کجاست - لج نکن سوگند کجا میخوای بری + میگم به تو ربطی نداره اصلا برو بدرک ایشاالله زیر ماشین بشی مچم و ول کرد کثافت دعای خیرم بلد نیس لبخندی ملیحی زدم ولی پر از حرف و کینه و از کنارش گذشتم و دو تا درخت پایین تر از اونا نشستم راست میگفت من که جایی ندارم پس بهتر همینجا نزدیک اونا بشینم صدای خنده رو مخ مهراب اومد - اوخی کوچولو دو تا درخت پایین تر رفتی نشستی قصد رفتنت همونجا بود ؟ جوابش و ندادم جواب ابلهان خاموشیست جواب ابلهان سکوته خیرررررر جواب ابلهان درد گفتنه ولی خب ولش من کوتاه میام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ه قطره های بارون که روی خیابون می افتادند نگاه میکردم و اصلا به تیکه های مهراب و میلادتوجه نمیکردم میلادم بهش اضافه شد خدا به من صبر بده کم کم چشمام سنیگن شد سرم و به تنه درخت چسبوندم و آروم چشمام و روی هم گذاشتم و خوابم برد فردا صبح با صدای جیک جیک گنجشگ ها بیدار شدم خمیازه ای عمیق کشیدم و نشستم با تعجب به دور و برم نگاه کردم وات!! من که دیشب تو بیرون کنار درخت بودم چیست که الان روی تخت اتاق خودم دقیقا تو خونه مهراب ؟ مگه دیشب خونه میلاد نبودیم ؟ وا نکنه همه اینا خواب بود؟! واتتت من کی خوابیدم که خواب ببینم نه دیوونه شدم خدای من همین کم مونده بود!! دیوونه بشم و رد بدم در اتاق باز شد و خاله سوسن با لبخند اومد داخل - به به خانم سحر خیز خسته نمیشی انقدر میخوابی ؟ لبخندی بهش زدم و با یه حرکت از روی تخت پریدم و خودم و داخل بغلش انداختم شاکی گفت : ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
اولین نفر
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت1 اون روز صدا های عجیبی از مدرسه میومد. معلمم گفت :صدای باده بچه ها به درس گوش بدید من بعضی از دوستام مشکوک بودیم به قضیه برای همین تصمیم گرفتیم توی مدرسه قایم شیم و وقتی تعطیل شد بفهمیم موضوع چی بود برای همین یه گروه زدیم . روژا با مانی سارینا با آرمان و نیما با کلوریا نیکا همون منم ما قایم شدیم تا مدیراز مدرسه رفت یه کم موندیم که سارینا گفت بچه ها من برم سرویس بهداشتی بیام .اون رفت ولی بر نگشت ! 1ساعت گذشت ولی خبری از سارینا نشد ما نگران شدیم .رفتیم دنبالش ولی کسی نبود یهو صدا جیغ اومد ما می‌خواستیم فرار کنیم ولی در ها قفل بود و یه جا امن رفتیم و خوابیدیم مدیر که اومد قایمکی فرار کردیم و نرفتیم مدرسه . چند روز گذشت ولی خبری از سارینا نشد ....
رمان: (مدرسه ترسناک) ما حتا به مادرشم زنگ زدیم ولی گفت: من فکردم پیش شماست . چند روز دنبالش گشتیم عکسش رو به دیوار ها زدم تا اینکه یک روز سارینا یک عکس از دست شویی که رفته بود گذاشت . ما ترسیده بودیم من پیام دادم سارینا کجایی ؟ ولی اون پیامی نداد . ما تصمیم گرفتیم دوباره شب به مدرسه بریم بااینکه میدونستم ریسک بالاست. ما به روال قبل رفتیم شب شد همه به اون دست شویی رفتیم هیچی نبود آرمان تصمیم گرفت تنهایی بره بالا و تماس تصویری هم تو گروه بگیره که ماببینیم رفت بالا همه چی آدی بود ولی یهو تماس قطع شد ما سری رفتیم دنبالش همه وحشت زده شدن ما تا صبح بیدار بودیم تا مدیر اومد بچه ها فرار کردن ولی من و روژان تصمیم گرفتیم به مدیر بگیم ما رفتیم سمت دفتر مدیر و همه چیز را تعریف کردیم .ولی مدیر یه چیزی گفت که ما خیلی ترسیدیم....