سوگند
#قسمت_نودوشش
من فرار میکنی؟!!
- جیغ خفیفی کشیدم و با داد گفتم
+ چیکارم داری مگه اخراجم نکرده بودی
- هنوزم اخراجی
+ پس چته؟! چرا دنبالمی ها!!
- تو هنوز یاد نگرفتی به هر کسی اعتماد نکنی
+ نه خیر وگرنه به تو اعتماد نمیکردم و خودم بدبخت نمیکردم
- شیطونه میگه...!!
میلاد جلو اومد و دستم و آزاد کرد
- کوتاه بیا مهراب بیا بریم خونه
برگشت به سمت من
- تو هم کوتاه بیا دیگه
+ چرا باید کوتاه بیام اصلا میخوام برم جایی که دوست دارم به شما ربطی داره؟!
مهراب : سوگند ببند دهنتو بیا بریم
+ نمیخوام حرفیه؟!
راه کج کردم و تنهایی شروع به قدم زدن کردم
ولی مهراب و میلادم دنبالم میومدن
یکی نیس بگه
آخه خنگه!! تو که من و اخراج کردی دیگه چرا داری دنبالم میای
یه لحظه ایستا دم و اعصبانی به طرفشون برگشتم
+ چی میخواید از جونم
مهراب : وا خیابون خداست دوست داریم راه بریم مشکلیه؟!
+ پشت من راه نیاید
مهراب : انسان خود درگیری هستی سوگند
پسره بیشعور
دوباره به راهم ادامه دادم و اون دوتا رو مخ بازم م
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_نودوهفت
خیلی خسته شده بودم
خیلی یهویی بارون شروع کرد به باریدن و در عرض یه دقیقه خیس آب شدم
وات!!
چرا بارون اینجوری شروع کرد به باریدن
مهراب یهو کنارم ظاهر شد و دستاش و روی سرم مثل سایه بان درست کرد و تا زیر یه
درخت بردتم
از میلادکتش و گرفت و روم انداخت
- دختره خنگ سرما میخوری!!
به خودش نگاه کردم
ماشاالله
خودش که از من خیس تر بود
لباس سفیدش به تنش چسبیده بود و بدنش و نشون میداد
میلاد هم مثل مهراب
یکی نیس بگه مجبورید همچین لباسایی بپوشید؟!!
کت و محکم به خودم چسبوندم کنار درخت نشستم و عطسه ریزی کردم
- بیا سرما خوردی
+ نه خیرم من عادت دارم به بارون مواظب باش خودت سرما نخوری
مهراب آروم کنارم نشست و میلادهم کنار اون
- همش تقصیر توعه ها مرض داری میزنی بیرون ، الان سرما بخوریم خودت باید
ازمون مراقبت کنی
خدای من!!
چقدر این مهراب پروعه
به میلاد نگاهی انداختم مظلوم سرش و پایین انداخته بود و نشسته بود
خب پس میلاد حرفی نداره
باید مهراب و آدم کنم!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#نودوهشت
ببخشیدا بهتون برنخوره ولی فک کنم یه میمونی من و اخراج کرد و در کمال تعجب
مثل قورباغه دنبالم میاد!!
- الان منظورت منم ؟
+ کس دیگه ای من و اخراج کرد؟!
- خوب کردم
+ منم دیگه آزادم دوست داشتم بیام بیرون تو به چه حقی اومدی دنبالم جلوی اون زن و
شوهر آبرو برام نذاشتی من از کی زنت شدم ؟
- زر نزن میخواستم نجاتت بدم .
+ نجات و که چه عرض کنم بدبختم کردی
دعوامون بالا گرفت و هر دومون وایستادیم
مهراب دستش و بالا اورد و اعصبانی گفت :
- ببین تا االن خیلی جلوی خودم و گرفتم کتکت نزنم کاری نکن بزنمت
+ جرعتش و نداری بچه پرو فقط وز وز میکنی
میلاداز جاش بلند شد و بین من و مهراب فاصله داد
با صدای دو رگه ای گفت :
- بسه دیگه مثل موش و گربه به هم میپرید به جای این حرفا فکر کنید الان چجوری
برگردیم خونه تو این بارون
+ راست میگه همش تقصیر توعه مهراب
- وا به من چه ؟
میلاد : بس کنید
+ اخراجم نمیکردی نمیزدم بیرون
- تو ام ....
میلاد داد بلندی کشید و کلافه دستش و روی پیشونی اش گذاشت
میلاد : بس کنید خسته شدم شما چجوری امروز و شب کردید خدا میدونه
+ به سختی!!
- چی گفتی
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#نودونه
به تو ربطی نداره
میلاد دندوناش و روی هم فشرد و چشماش و با حرص بست
حتما پیش خودش میگه
این دو تا چه خری ان حرف من حالیشون نمیشه
کت و روی سرم کشیدم و پوزخندی به هردوشون زدم
+ من که میرم شما دو تا هر کاری میخواید بکنید
مهراب محکم مچم و گرفت
- جایی نداری خنگه کجا میخوای بری
+ اتفاقا دارم به تو ام ربطی نداره کجاست
- لج نکن سوگند کجا میخوای بری
+ میگم به تو ربطی نداره
اصلا برو بدرک ایشاالله زیر ماشین بشی
مچم و ول کرد
کثافت دعای خیرم بلد نیس
لبخندی ملیحی زدم ولی پر از حرف و کینه و از کنارش گذشتم و دو تا درخت پایین تر
از اونا نشستم
راست میگفت من که جایی ندارم پس بهتر همینجا نزدیک اونا بشینم
صدای خنده رو مخ مهراب اومد
- اوخی کوچولو دو تا درخت پایین تر رفتی نشستی قصد رفتنت همونجا بود ؟
جوابش و ندادم
جواب ابلهان خاموشیست
جواب ابلهان سکوته
خیرررررر
جواب ابلهان درد گفتنه ولی خب ولش من کوتاه میام
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارتصد
ه قطره های بارون که روی خیابون می افتادند نگاه میکردم و اصلا به تیکه های
مهراب و میلادتوجه نمیکردم
میلادم بهش اضافه شد خدا به من صبر بده
کم کم چشمام سنیگن شد
سرم و به تنه درخت چسبوندم و آروم چشمام و روی هم گذاشتم و خوابم برد
فردا صبح
با صدای جیک جیک گنجشگ ها بیدار شدم
خمیازه ای عمیق کشیدم و نشستم
با تعجب به دور و برم نگاه کردم
وات!!
من که دیشب تو بیرون کنار درخت بودم
چیست که الان روی تخت اتاق خودم دقیقا تو خونه مهراب ؟
مگه دیشب خونه میلاد نبودیم ؟
وا نکنه همه اینا خواب بود؟!
واتتت
من کی خوابیدم که خواب ببینم
نه دیوونه شدم
خدای من همین کم مونده بود!!
دیوونه بشم و رد بدم
در اتاق باز شد و خاله سوسن با لبخند اومد داخل
- به به خانم سحر خیز خسته نمیشی انقدر میخوابی ؟
لبخندی بهش زدم و با یه حرکت از روی تخت پریدم و خودم و داخل بغلش انداختم
شاکی گفت :
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
سلام؟
کویر نکنین...
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت1
اون روز صدا های عجیبی از مدرسه میومد. معلمم گفت :صدای باده بچه ها به درس گوش بدید من بعضی از دوستام مشکوک بودیم به قضیه برای همین تصمیم گرفتیم توی مدرسه قایم شیم و وقتی تعطیل شد بفهمیم موضوع چی بود برای همین یه گروه زدیم .
روژا با مانی سارینا با آرمان و نیما با کلوریا
نیکا همون منم ما قایم شدیم تا مدیراز مدرسه رفت یه کم موندیم که سارینا گفت بچه ها من برم سرویس بهداشتی بیام .اون رفت ولی بر نگشت !
1ساعت گذشت ولی خبری از سارینا نشد ما نگران شدیم .رفتیم دنبالش ولی کسی نبود یهو صدا جیغ اومد ما میخواستیم فرار کنیم ولی در ها قفل بود
و یه جا امن رفتیم و خوابیدیم مدیر که اومد قایمکی فرار کردیم و نرفتیم مدرسه .
چند روز گذشت ولی خبری از سارینا نشد ....
رمان: (مدرسه ترسناک)
ما حتا به مادرشم زنگ زدیم ولی گفت: من فکردم پیش شماست . چند روز دنبالش گشتیم عکسش رو به دیوار ها زدم تا اینکه یک روز سارینا یک عکس از دست شویی که رفته بود گذاشت . ما ترسیده بودیم من پیام دادم سارینا کجایی ؟ ولی اون پیامی نداد . ما تصمیم گرفتیم دوباره شب به مدرسه بریم بااینکه میدونستم ریسک بالاست. ما به روال قبل رفتیم شب شد همه به اون دست شویی رفتیم هیچی نبود آرمان تصمیم گرفت تنهایی بره بالا و تماس تصویری هم تو گروه بگیره که ماببینیم رفت بالا همه چی آدی بود ولی یهو تماس قطع شد ما سری رفتیم دنبالش همه وحشت زده شدن ما تا صبح بیدار بودیم تا مدیر اومد بچه ها فرار کردن ولی من و روژان تصمیم گرفتیم به مدیر بگیم ما رفتیم سمت دفتر مدیر و همه چیز را تعریف کردیم .ولی مدیر یه چیزی گفت که ما خیلی ترسیدیم....
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت3
مدیر گفت :قبلاً اینجا یه مدرسه متروکه بوده که به دانش آموزش تو همون سرویس بهداشتی غیبش زد بعد از یک ماه اون پیدا شد و رفتار های عجیب و غریبی داشت .
وقتی بردنش پیش روان پزشک اون دیوونه شده بود و تا آخر عمرش تو تیمارستان بود .
تنها راهش اینکه به یک خانه متروکه بری و معما هارو پیدا کنی .
من گفتم: پس آرمان چی اون که ما دیدیمش یهو قطع شد .
مدیر :اون حالش خوبه.😂😂
روژا گفت چرا میخندی آقای مدیر .
مدیر گفت فرار کنیددددد منو روژان فرار کردیم ولی خیلی ترسیدیم ما در موردش تحقیق کردیم و فهمید مدرسه ای که توش درس میخواندیم یه مدرسه متروکه بوده و صاحب جدیدش همون کسیه که قبلاً دیو...انه بوده و فرار کرده بوده.
من آرمان و سارینا از گروه بیرون کردم به
بچه ها همه چی رو توضیح دادم اونا باور نمیکردن ولی روژا که پیش من بود گفت که واقعیه . کلوریا پرسید :اگه مدیر دیو...انه بوده پس چرا گفت فرار کنید روژا گفت چون مدیر دونفر بوده . کلوریا گفت یعنی چی من گفتم یعنی تنها خودش نبوده و یه نفری با هاش بوده