سوگند
#نودوهشت
ببخشیدا بهتون برنخوره ولی فک کنم یه میمونی من و اخراج کرد و در کمال تعجب
مثل قورباغه دنبالم میاد!!
- الان منظورت منم ؟
+ کس دیگه ای من و اخراج کرد؟!
- خوب کردم
+ منم دیگه آزادم دوست داشتم بیام بیرون تو به چه حقی اومدی دنبالم جلوی اون زن و
شوهر آبرو برام نذاشتی من از کی زنت شدم ؟
- زر نزن میخواستم نجاتت بدم .
+ نجات و که چه عرض کنم بدبختم کردی
دعوامون بالا گرفت و هر دومون وایستادیم
مهراب دستش و بالا اورد و اعصبانی گفت :
- ببین تا االن خیلی جلوی خودم و گرفتم کتکت نزنم کاری نکن بزنمت
+ جرعتش و نداری بچه پرو فقط وز وز میکنی
میلاداز جاش بلند شد و بین من و مهراب فاصله داد
با صدای دو رگه ای گفت :
- بسه دیگه مثل موش و گربه به هم میپرید به جای این حرفا فکر کنید الان چجوری
برگردیم خونه تو این بارون
+ راست میگه همش تقصیر توعه مهراب
- وا به من چه ؟
میلاد : بس کنید
+ اخراجم نمیکردی نمیزدم بیرون
- تو ام ....
میلاد داد بلندی کشید و کلافه دستش و روی پیشونی اش گذاشت
میلاد : بس کنید خسته شدم شما چجوری امروز و شب کردید خدا میدونه
+ به سختی!!
- چی گفتی
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#نودونه
به تو ربطی نداره
میلاد دندوناش و روی هم فشرد و چشماش و با حرص بست
حتما پیش خودش میگه
این دو تا چه خری ان حرف من حالیشون نمیشه
کت و روی سرم کشیدم و پوزخندی به هردوشون زدم
+ من که میرم شما دو تا هر کاری میخواید بکنید
مهراب محکم مچم و گرفت
- جایی نداری خنگه کجا میخوای بری
+ اتفاقا دارم به تو ام ربطی نداره کجاست
- لج نکن سوگند کجا میخوای بری
+ میگم به تو ربطی نداره
اصلا برو بدرک ایشاالله زیر ماشین بشی
مچم و ول کرد
کثافت دعای خیرم بلد نیس
لبخندی ملیحی زدم ولی پر از حرف و کینه و از کنارش گذشتم و دو تا درخت پایین تر
از اونا نشستم
راست میگفت من که جایی ندارم پس بهتر همینجا نزدیک اونا بشینم
صدای خنده رو مخ مهراب اومد
- اوخی کوچولو دو تا درخت پایین تر رفتی نشستی قصد رفتنت همونجا بود ؟
جوابش و ندادم
جواب ابلهان خاموشیست
جواب ابلهان سکوته
خیرررررر
جواب ابلهان درد گفتنه ولی خب ولش من کوتاه میام
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارتصد
ه قطره های بارون که روی خیابون می افتادند نگاه میکردم و اصلا به تیکه های
مهراب و میلادتوجه نمیکردم
میلادم بهش اضافه شد خدا به من صبر بده
کم کم چشمام سنیگن شد
سرم و به تنه درخت چسبوندم و آروم چشمام و روی هم گذاشتم و خوابم برد
فردا صبح
با صدای جیک جیک گنجشگ ها بیدار شدم
خمیازه ای عمیق کشیدم و نشستم
با تعجب به دور و برم نگاه کردم
وات!!
من که دیشب تو بیرون کنار درخت بودم
چیست که الان روی تخت اتاق خودم دقیقا تو خونه مهراب ؟
مگه دیشب خونه میلاد نبودیم ؟
وا نکنه همه اینا خواب بود؟!
واتتت
من کی خوابیدم که خواب ببینم
نه دیوونه شدم
خدای من همین کم مونده بود!!
دیوونه بشم و رد بدم
در اتاق باز شد و خاله سوسن با لبخند اومد داخل
- به به خانم سحر خیز خسته نمیشی انقدر میخوابی ؟
لبخندی بهش زدم و با یه حرکت از روی تخت پریدم و خودم و داخل بغلش انداختم
شاکی گفت :
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
سلام؟
کویر نکنین...
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت1
اون روز صدا های عجیبی از مدرسه میومد. معلمم گفت :صدای باده بچه ها به درس گوش بدید من بعضی از دوستام مشکوک بودیم به قضیه برای همین تصمیم گرفتیم توی مدرسه قایم شیم و وقتی تعطیل شد بفهمیم موضوع چی بود برای همین یه گروه زدیم .
روژا با مانی سارینا با آرمان و نیما با کلوریا
نیکا همون منم ما قایم شدیم تا مدیراز مدرسه رفت یه کم موندیم که سارینا گفت بچه ها من برم سرویس بهداشتی بیام .اون رفت ولی بر نگشت !
1ساعت گذشت ولی خبری از سارینا نشد ما نگران شدیم .رفتیم دنبالش ولی کسی نبود یهو صدا جیغ اومد ما میخواستیم فرار کنیم ولی در ها قفل بود
و یه جا امن رفتیم و خوابیدیم مدیر که اومد قایمکی فرار کردیم و نرفتیم مدرسه .
چند روز گذشت ولی خبری از سارینا نشد ....
رمان: (مدرسه ترسناک)
ما حتا به مادرشم زنگ زدیم ولی گفت: من فکردم پیش شماست . چند روز دنبالش گشتیم عکسش رو به دیوار ها زدم تا اینکه یک روز سارینا یک عکس از دست شویی که رفته بود گذاشت . ما ترسیده بودیم من پیام دادم سارینا کجایی ؟ ولی اون پیامی نداد . ما تصمیم گرفتیم دوباره شب به مدرسه بریم بااینکه میدونستم ریسک بالاست. ما به روال قبل رفتیم شب شد همه به اون دست شویی رفتیم هیچی نبود آرمان تصمیم گرفت تنهایی بره بالا و تماس تصویری هم تو گروه بگیره که ماببینیم رفت بالا همه چی آدی بود ولی یهو تماس قطع شد ما سری رفتیم دنبالش همه وحشت زده شدن ما تا صبح بیدار بودیم تا مدیر اومد بچه ها فرار کردن ولی من و روژان تصمیم گرفتیم به مدیر بگیم ما رفتیم سمت دفتر مدیر و همه چیز را تعریف کردیم .ولی مدیر یه چیزی گفت که ما خیلی ترسیدیم....
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت3
مدیر گفت :قبلاً اینجا یه مدرسه متروکه بوده که به دانش آموزش تو همون سرویس بهداشتی غیبش زد بعد از یک ماه اون پیدا شد و رفتار های عجیب و غریبی داشت .
وقتی بردنش پیش روان پزشک اون دیوونه شده بود و تا آخر عمرش تو تیمارستان بود .
تنها راهش اینکه به یک خانه متروکه بری و معما هارو پیدا کنی .
من گفتم: پس آرمان چی اون که ما دیدیمش یهو قطع شد .
مدیر :اون حالش خوبه.😂😂
روژا گفت چرا میخندی آقای مدیر .
مدیر گفت فرار کنیددددد منو روژان فرار کردیم ولی خیلی ترسیدیم ما در موردش تحقیق کردیم و فهمید مدرسه ای که توش درس میخواندیم یه مدرسه متروکه بوده و صاحب جدیدش همون کسیه که قبلاً دیو...انه بوده و فرار کرده بوده.
من آرمان و سارینا از گروه بیرون کردم به
بچه ها همه چی رو توضیح دادم اونا باور نمیکردن ولی روژا که پیش من بود گفت که واقعیه . کلوریا پرسید :اگه مدیر دیو...انه بوده پس چرا گفت فرار کنید روژا گفت چون مدیر دونفر بوده . کلوریا گفت یعنی چی من گفتم یعنی تنها خودش نبوده و یه نفری با هاش بوده
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت4
کلوریا ترسید. اون با صدا لرزون گفت :تو آرمان و سارینا عضو کردی گفتم نه مگه چطور .گفت الان دیدم تو گروه بودن .
من ترسیدم سری گروه پاک کردم .
من و بچه ها تصمیم گرفتیم به خونه متروکه ای که مدیر گفت بریم ما رسیدیم به اون جایی که مدیر گفت حس سنگینی داشت صدای های عجیبی میومد تا داخل رفتیم در بسته شد .
ما شوکه شدیم و نوشته بود اگه معما هارو انجام ندید بیرون نخواهید رفت
ما اولی یه پازل سخت داد که تیکه هاشو باید پیدا میکردیم .
ما تصمیم گرفتیم دو تایی شیم دونفر تو خونه و دونفر تو حیاط .
ما سه تارو پیدا کردیم ولی بعدش خیلی سخت شد . یهو صدای آرمان و سارینا اومد که گفت کمک! یهو کلوریا غش کرد
و ما نمیدونستیم چیکار کنیم ....