eitaa logo
The Enduring Word
384 دنبال‌کننده
453 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
مهراب که پایین نیومده بود حتما داخل اتاقش بود چند تقه به درش زدم صدای بی روحش اومد - بله ؟ + میتونم بیام داخل - چیکار داری؟ در اتاق و باز کردم و وارد شدم یه اتاق بی روح داشت یعنی دقیقا کپی خونه میلاد از اون حجم تاریکی اتاق چشمام به درد اومد مهراب با همون کت شلوار تنش روی تخت دراز کشیده بود و آرنجش روی چشمش بود و فکر کنم متوجه حضور درخشان من داخل اتاقش نشده بود آروم صداش زدم + مهراب عصبانی گفت - بهت یاد ندادن بدون اجازه وارد اتاق کسی نشی ؟ واقعیت و بگم ؟ نه کسی یاد نداده بود مگه من کسی رو داشتم بهم تدریس زندگی رو بده ؟ بیخیال افکارم گفتم + چرا اعصبانی میشی حالا - گمشو بیرون وا چرا انقدر زود عوض شد همین یه ربع پیش برای من شیطون میشد و میخندید الان با یه تن عسل نمیشه خوردتش + میشه یه چیزی رو تضمین کنی - میگم بیرون ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خواهش مهراب - بگو ولی زود برو لبخندی زدم و جلوتر رفتم روی تخت کنارش نشستم و گفتم + میشه تضمین کنی خاله سوسن و اخراج نکنی ؟ از جاش بلند شد و روی تخت نشست - میگم برو بیرون میای روی تخت میشینی؟! + مهراب خواهش!!! با اخم گفت - انقدر برات اون مادر و پسر اهمیت دارن خندیدم + خوب معلومه مهمه من عاشق...... پرید بین حرفم - سکوت کن سوگند برو بیرون + خب تضمین بده میرم - نمیدم یکم سرم درد میکنه خوب شد اخراجش میکنم + مهراب این کارا یعنی چی؟! - باید ادب بشن دست روی رییسشون بلند نکنن خنده ام گرفت + پس چرا من که بهت سیلی زدم و بیرون نکردی - خیلی پرویی + ارادت دارین به پرویی شما که نمیرسم - برو بیرون + اول تضمین کن - میدونی که نمیکنم پس زود برو بیرون + نمیرم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
- بدرک!! + خب یه تضمین بکن میرم دیگه - نمیکنم کاری نکن همین الان برم اخراجش کنم لب و لوچه ام آویزون شد با لحن لوسی گفتم + مهراب خواهش!! - باشه اخراجش نمیکنم ولی دفعه آخرت باشه خودت و برام لوس میکنی یه لحظه حس کردم دنیا برای منه و اصلا جلوی خودم و نتونستم بگیرم و پریدم تو بغل مهراب + مرسی مرسی مرسییی دستاش و دورم حلقه کرد و خندید - الان باید در جوابت چه کنم ؟ با خجالت سرم و پایین انداختم و گفتم + هیچی نیازی نیس دستاش و از دور کمرم آزاد کرد و دوباره روی تخت دراز کشید و با دستش چند بار زد روی پیشونی اش + چرا خودت و میزنی - نفهمیدی گفتم سرم درد میکنه ؟ + چرا حواسم نبود چرا.... پرید وسط حرفم - حواست نبود چون فکرت درگیر اون پسرست + نه خیرم نیست - هست + میگم نیست - اگه نبود از کجا فهمیدی من منظورم کدوم پسره ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خب به معنای کامل دهنم بسته شد نکنه عاشقش شدم خودم خبر ندارم تند از مهراب پرسیدم + مهراب تو تا به حال عاشق شدی ؟ - آره اوه!!! فکر میکردم الان میگفت نه بیخیال افکارم گفتم + خب حست نسبت بهش چجوری بود ؟ - نمیدونم یه حس خاصه ولی وقتی میبینمش قلبم میخواد از قفسه سینم بزنه بیرون و فریاد بزنه دوسش دارم + پس خدا رو شکر - دقیقا برای چی ؟ + من عاشق این پسره نیستم اصلا حس خاصی ندارم بعد حرفم خودم خندیدم و از جام بلند شدم مهراب دستم و گرفت و مانع رفتنم شد + میخوام برم مگه نمیخواستی برم ؟ - بمون بعد اینکه خوابم برد برو + چرا؟! - هیچی ولش یه قرص بیار سرم داره میترکه + قرص چی - یه قرص بیار دیگه + باش دستم و آزاد کردم و از اتاقش بیرون اومدم نکنه سرما خورده باشه ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
دیشب که خواب و خیال و رویا نبود تو اون بارون معلوم نبود تا کی موندن تند از پله ها پایین اومدم و از آشپزخونه بدون توجه به نگاه های خاله سوسن و پسرش چند تا قرص با یه لیوان آب برداشتم و تند بالا رفتم اگر سرما خورده باشه تقصیر منه!! در اتاقش و باز کردم و کنارش روی تخت نشستم اونم مثل من نشست قرص ها رو از دستم گرفت و از هر کدوم دو سه تا بیرون اورد و انداخت داخل دهنش و لیوان آب و پشت سرش سر کشید + میخوای خود کشی کنی این همه قرص میخوری ؟ - سرم خیلی درد میکنه از جام بلند شدم و دستم روی پیشونی اش گذاشتم هین بلندی کشیدم و گفتم + وای مهراب چقدر تب داری حتما سرما خورده ای - آره گلومم میسوزه آروم دراز کشید و چشماش و بست ملافه روی تخت روش کشیدم + با کت شلوار راحت میخوابی ؟ - نه!! + پس درشون بیار بعد بخواب که هی خواب و بیدار نشی - عمر دیگه ای ؟ + نه فعلا چیزی نیست - باشه حالا اخم کردم + باشه نداره زود باش خندید و روی تخت نشست کتش و در اورد و انداخت روی من ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
با خنده از روی سرم کتش و برداشتم - خب + خب به جمالت چیست ؟ - میخوام شلوارم و عوض کنم نمیری بیرون یاد کارای چند دقیقه پیش خودش افتادم حیف حیف بی تربیت میشد وگرنه مثل خودش شیطون میشدم از جام بلند شدم از اتاق اومدم بیرون کتش هنوز روی دستم بود در اتاق خودم و باز کردم و کتش و انداختم روی زمین حوصله اش نبود یه جا آویزونش کنم در و بستم و شاد و شنگول رفتم پایین خاله سوسن در حالی که میز و جمع میکرد تا متوجه من شد گفت - چیشد سوگند + هیچی دست از کارش کشید - یعنی چی ؟ + یعنی اینکه تضمین کرد اخراج نکنه با ذوق به سمتم اومد و محکم بغلم کرد - مرسی دخترم تا آخر عمر مدیونت شدم + این چه حرفیه خاله جون وظیفه بود ازم جدا شد و گفت - من موندم آقا چجوری به حرفای تو گوش میده + وا گوش نداد که چند تا حرف حق زدم بهش قبول کرد - آره دیگه ما هم گوشامون مخملیه ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
حرفش و گفت و با خوشحالی مشغول ادامه کارش شد چه فکرا که نمیکرد خاله سوسن با خودش با یاد آوردن سرما خوردگی مهراب رو به خاله گفتم + خاله جون - جانم ؟ + میشه یکم سوپ درست کنی ؟ - برای چی؟! + فکر کنم مهراب مریض شده - یعنی چی مریض شده ؟ + فکر کنم سرما خورده - وا چجوری ؟ + خاله من چه بدونم لطفا درست میکنی ؟ کمی مکث کرد و گفت - باشه تشکر کردم ازش و وقتی دیدم نمیزاره کاری انجام بدم از خونه بیرون رفتم حیاط بعد از بارون دیشب خیلی حیاط و سرد و خوش بو کرد بود باد خفیفی اومد که به خودم لرزیدم پسر سوسن خانم به سمتم اومد و جلوی روم روی پله پایینی ایستاد - ممنون ازت + بابت چی ؟ - بابت اینکه با مهراب حرف زدی تا مادرم و اخراج نکنه + کاری نکردم به هر حال تقصیر من بود - فکر نکنم شر از خود مهراب بود خندیدم و گفتم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
آره تو هم دیدی خیلی شره لبخندی روی لبش نشست - خوشگل میخندی جمع و جور شدم + چشاتون خوشگل میبینه خیلی آروم گفت - نه خیر شما خوشگلی ولی من شنیدم و به روی خودم نیاوردم - من یوسفم پسر سوسن خانم + منم سوگندم - اسمت خیلی قشنگه دلنشین مثل خودت وات!! فکر کنم رو دادم اینم مثل مهراب پرو شد من چرا بلد نیستم گربه رو دم حجله بکشم؟!! با یه تشکر ساده سر و ته قضیه رو سر اوردم + ممنون لطف دارین - صورتتون چیشده ؟ + چی ؟ - زخم روی صورتتون میگم که روش چسب زخم زدید دستی روی زخم کشیدم بلههههه شاهکار دیشب آقا مهراب بود + هیچی خوردم زمین - چرا خوردی زمین خدای من! این پسر چقدر فضول بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
تاخواستم یه جواب درست حسابی بدم نگاهم به مهراب که پشت پنجره اتاقش وایستاده بود و با اعصبانیت به ما زل زده بود افتاد اینم انگار فقط بلده اخم کنه جذابم نمیشه آدم براش ضعف کنه با صدای یوسف به سمتش برگشتم + بله چیزی گفتین ؟ - آره نشنیدین ؟ + نه!!میشه دوباره سوالتون تکرار کنید؟! خندید!! اصلابه دلم نشست خنده اش - چه رسمی صحبت میکنید کمی مکث کرد و ادامه داد - گفتم نامزدی یا با کسی در رابطه هستید ؟ چه پرو بود این بشر حقش بود بزنم تو دهنش ولی خب سوال بدی نپرسید!! + نه خیر نه نامزد دارم نه با کسی تو رابطه ام - چه خوب + منظورتونو نگرفتم - منظور خاصی نداشتم دستش و مشت کرد و گذاشتم روی قلبش و گفت - ولی بدون جات تو قلبمه خندید و از جلوی چشمای اندازه گردو من گذشت و رفت داخل خونه دوربین مخفیه ؟ این چرت و پرتا چی بود میگفت جات تو قلبمه دیگه چیه ؟ واتت یعنی عاشقم شد رفت ؟ تند به پنجره اتاق مهراب نگاه کردم خب نبودش فکر کنم چیزی رو هم ندیده باش ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
حرفش و گفت و با خوشحالی مشغول ادامه کارش شد چه فکرا که نمیکرد خاله سوسن با خودش با یاد آوردن سرما خوردگی مهراب رو به خاله گفتم + خاله جون - جانم ؟ + میشه یکم سوپ درست کنی ؟ - برای چی؟! + فکر کنم مهراب مریض شده - یعنی چی مریض شده ؟ + فکر کنم سرما خورده - وا چجوری ؟ + خاله من چه بدونم لطفا درست میکنی ؟ کمی مکث کرد و گفت - باشه تشکر کردم ازش و وقتی دیدم نمیزاره کاری انجام بدم از خونه بیرون رفتم حیاط بعد از بارون دیشب خیلی حیاط و سرد و خوش بو کرد بود باد خفیفی اومد که به خودم لرزیدم پسر سوسن خانم به سمتم اومد و جلوی روم روی پله پایینی ایستاد - ممنون ازت + بابت چی ؟ - بابت اینکه با مهراب حرف زدی تا مادرم و اخراج نکنه + کاری نکردم به هر حال تقصیر من بود - فکر نکنم شر از خود مهراب بود خندیدم و گفتم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت223 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 از مطب که بیرون آمدند، هوا
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞 آرشاویر: (با لبخندی که هنوز روی صورتش هست، اما کمی جدی‌تر شده) سارگل… اون لباس‌ها خیلی بامزه بودن، نه؟ مخصوصاً اون کلاه! (مکث کوتاه) ولی راستش، من یه چیز دیگه هم می‌خواستم باهات صحبت کنم. سارگل: (نگاهش می‌کند، شاید کمی کنجکاو و کمی نگران) بله، آرشاویر؟ آرشاویر: (دستش را دوباره می‌گیرد، این بار محکم‌تر) می‌دونم رابطه‌مون… خب، یه جورایی شروع شد. یه قرارداد بود، و منم خیلی وقت‌ها سرد و دور از دسترس بودم. ولی حالا… حالا که می‌دونیم یه نفر سوم هم قراره به ما اضافه بشه… (نفس عمیقی می‌کشد) من نمی‌خوام دیگه مثل قبل باشم. من واقعاً… واقعاً دوست دارم این بچه رو با هم بزرگ کنیم. سارگل: (سکوت می‌کند، به دست‌هایشان که در هم گره خورده نگاه می‌کند. شاید کمی تعجب کرده، شاید هم احساسات متناقضی دارد.) آرشاویر: (ادامه می‌دهد، با لحنی که سعی در صداقت کامل دارد) می‌دونم سخته. می‌دونم شاید انتظارش رو نداشتی. شاید هنوز بهم اعتماد کامل نداری. ولی من… حس می‌کنم پدر شدن یه حس متفاوته. یه تعهد عمیق‌تر. و من نمی‌خوام این حس رو از دست بدم. نمی‌خوام این بچه حس کنه پدر و مادرش فقط یه قرارداد بینشون بوده. من می‌خوام برای این بچه، یه خانواده واقعی باشیم. حداقل… سعی کنیم. سارگل: (سرش را بلند می‌کند، نگاهش مستقیم به آرشاویر است. شاید کمی تردید در چشمانش هست، اما اثری از علاقه یا حداقل کنجکاوی هم دیده می‌شود.) آرشاویر… من… منم خوشحالم. خیلی خوشحالم. ولی… (مکث می‌کند، کلمات را با دقت انتخاب می‌کند) همونطور که گفتی، شروع ما… فرق داشت. من نمی‌دونم چطور می‌تونیم… آرشاویر: (حرفش را قطع می‌کند، با اطمینان بیشتری) می‌دونم. ولی می‌تونیم یاد بگیریم. می‌تونیم امتحان کنیم. همین که امروز اینقدر ذوق‌زده بودی، همین که از دیدن لباس‌ها خوشحال شدی… این یعنی یه چیزی شروع شده، نه؟ شاید… شاید این بچه، شروعی باشه برای ما. برای ما واقعی....