eitaa logo
The Enduring Word
384 دنبال‌کننده
453 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
حرفش و گفت و با خوشحالی مشغول ادامه کارش شد چه فکرا که نمیکرد خاله سوسن با خودش با یاد آوردن سرما خوردگی مهراب رو به خاله گفتم + خاله جون - جانم ؟ + میشه یکم سوپ درست کنی ؟ - برای چی؟! + فکر کنم مهراب مریض شده - یعنی چی مریض شده ؟ + فکر کنم سرما خورده - وا چجوری ؟ + خاله من چه بدونم لطفا درست میکنی ؟ کمی مکث کرد و گفت - باشه تشکر کردم ازش و وقتی دیدم نمیزاره کاری انجام بدم از خونه بیرون رفتم حیاط بعد از بارون دیشب خیلی حیاط و سرد و خوش بو کرد بود باد خفیفی اومد که به خودم لرزیدم پسر سوسن خانم به سمتم اومد و جلوی روم روی پله پایینی ایستاد - ممنون ازت + بابت چی ؟ - بابت اینکه با مهراب حرف زدی تا مادرم و اخراج نکنه + کاری نکردم به هر حال تقصیر من بود - فکر نکنم شر از خود مهراب بود خندیدم و گفتم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
آره تو هم دیدی خیلی شره لبخندی روی لبش نشست - خوشگل میخندی جمع و جور شدم + چشاتون خوشگل میبینه خیلی آروم گفت - نه خیر شما خوشگلی ولی من شنیدم و به روی خودم نیاوردم - من یوسفم پسر سوسن خانم + منم سوگندم - اسمت خیلی قشنگه دلنشین مثل خودت وات!! فکر کنم رو دادم اینم مثل مهراب پرو شد من چرا بلد نیستم گربه رو دم حجله بکشم؟!! با یه تشکر ساده سر و ته قضیه رو سر اوردم + ممنون لطف دارین - صورتتون چیشده ؟ + چی ؟ - زخم روی صورتتون میگم که روش چسب زخم زدید دستی روی زخم کشیدم بلههههه شاهکار دیشب آقا مهراب بود + هیچی خوردم زمین - چرا خوردی زمین خدای من! این پسر چقدر فضول بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
تاخواستم یه جواب درست حسابی بدم نگاهم به مهراب که پشت پنجره اتاقش وایستاده بود و با اعصبانیت به ما زل زده بود افتاد اینم انگار فقط بلده اخم کنه جذابم نمیشه آدم براش ضعف کنه با صدای یوسف به سمتش برگشتم + بله چیزی گفتین ؟ - آره نشنیدین ؟ + نه!!میشه دوباره سوالتون تکرار کنید؟! خندید!! اصلابه دلم نشست خنده اش - چه رسمی صحبت میکنید کمی مکث کرد و ادامه داد - گفتم نامزدی یا با کسی در رابطه هستید ؟ چه پرو بود این بشر حقش بود بزنم تو دهنش ولی خب سوال بدی نپرسید!! + نه خیر نه نامزد دارم نه با کسی تو رابطه ام - چه خوب + منظورتونو نگرفتم - منظور خاصی نداشتم دستش و مشت کرد و گذاشتم روی قلبش و گفت - ولی بدون جات تو قلبمه خندید و از جلوی چشمای اندازه گردو من گذشت و رفت داخل خونه دوربین مخفیه ؟ این چرت و پرتا چی بود میگفت جات تو قلبمه دیگه چیه ؟ واتت یعنی عاشقم شد رفت ؟ تند به پنجره اتاق مهراب نگاه کردم خب نبودش فکر کنم چیزی رو هم ندیده باش ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
حرفش و گفت و با خوشحالی مشغول ادامه کارش شد چه فکرا که نمیکرد خاله سوسن با خودش با یاد آوردن سرما خوردگی مهراب رو به خاله گفتم + خاله جون - جانم ؟ + میشه یکم سوپ درست کنی ؟ - برای چی؟! + فکر کنم مهراب مریض شده - یعنی چی مریض شده ؟ + فکر کنم سرما خورده - وا چجوری ؟ + خاله من چه بدونم لطفا درست میکنی ؟ کمی مکث کرد و گفت - باشه تشکر کردم ازش و وقتی دیدم نمیزاره کاری انجام بدم از خونه بیرون رفتم حیاط بعد از بارون دیشب خیلی حیاط و سرد و خوش بو کرد بود باد خفیفی اومد که به خودم لرزیدم پسر سوسن خانم به سمتم اومد و جلوی روم روی پله پایینی ایستاد - ممنون ازت + بابت چی ؟ - بابت اینکه با مهراب حرف زدی تا مادرم و اخراج نکنه + کاری نکردم به هر حال تقصیر من بود - فکر نکنم شر از خود مهراب بود خندیدم و گفتم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت223 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 از مطب که بیرون آمدند، هوا
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞 آرشاویر: (با لبخندی که هنوز روی صورتش هست، اما کمی جدی‌تر شده) سارگل… اون لباس‌ها خیلی بامزه بودن، نه؟ مخصوصاً اون کلاه! (مکث کوتاه) ولی راستش، من یه چیز دیگه هم می‌خواستم باهات صحبت کنم. سارگل: (نگاهش می‌کند، شاید کمی کنجکاو و کمی نگران) بله، آرشاویر؟ آرشاویر: (دستش را دوباره می‌گیرد، این بار محکم‌تر) می‌دونم رابطه‌مون… خب، یه جورایی شروع شد. یه قرارداد بود، و منم خیلی وقت‌ها سرد و دور از دسترس بودم. ولی حالا… حالا که می‌دونیم یه نفر سوم هم قراره به ما اضافه بشه… (نفس عمیقی می‌کشد) من نمی‌خوام دیگه مثل قبل باشم. من واقعاً… واقعاً دوست دارم این بچه رو با هم بزرگ کنیم. سارگل: (سکوت می‌کند، به دست‌هایشان که در هم گره خورده نگاه می‌کند. شاید کمی تعجب کرده، شاید هم احساسات متناقضی دارد.) آرشاویر: (ادامه می‌دهد، با لحنی که سعی در صداقت کامل دارد) می‌دونم سخته. می‌دونم شاید انتظارش رو نداشتی. شاید هنوز بهم اعتماد کامل نداری. ولی من… حس می‌کنم پدر شدن یه حس متفاوته. یه تعهد عمیق‌تر. و من نمی‌خوام این حس رو از دست بدم. نمی‌خوام این بچه حس کنه پدر و مادرش فقط یه قرارداد بینشون بوده. من می‌خوام برای این بچه، یه خانواده واقعی باشیم. حداقل… سعی کنیم. سارگل: (سرش را بلند می‌کند، نگاهش مستقیم به آرشاویر است. شاید کمی تردید در چشمانش هست، اما اثری از علاقه یا حداقل کنجکاوی هم دیده می‌شود.) آرشاویر… من… منم خوشحالم. خیلی خوشحالم. ولی… (مکث می‌کند، کلمات را با دقت انتخاب می‌کند) همونطور که گفتی، شروع ما… فرق داشت. من نمی‌دونم چطور می‌تونیم… آرشاویر: (حرفش را قطع می‌کند، با اطمینان بیشتری) می‌دونم. ولی می‌تونیم یاد بگیریم. می‌تونیم امتحان کنیم. همین که امروز اینقدر ذوق‌زده بودی، همین که از دیدن لباس‌ها خوشحال شدی… این یعنی یه چیزی شروع شده، نه؟ شاید… شاید این بچه، شروعی باشه برای ما. برای ما واقعی....
مرسی مهربونم تو خوبی؟ لطف داری
اصفهان
سلام سلام . بچه ها باگ ایتا درست شد . اونایی که میخواستن اد شن یا همسایه ایدیتونو بزارین ناشناس تا پیام بدم بهتون و بتونم ادتون کنم .
خوشگلاااا♥️ اد رامینه