دوری از بعضی آدما نه تنها بد نیست بلکه باعث میشه زندگی سالم تری داشته باشی!
🕊️:
آخرین پرنده را هم رها کرده ام
اما هنوز غمگینم
چیزی
در این قفس خالی هست که آزاد نمی شود.
- تو را نه بخاطر کسی که هستی ...
بلکه بخاطر کسی که در کنار تو میشوم دوست دارم.
شما=ویکتور هوگو و راستی لطفا رمان سوگند رو هم ادامه بده ......................... چشم عصر 30 پارت میزارم
#سوگند
#۱۵۱
یه ضربه فنی روش پیاده کنم تا صبح بیهوش باشه؟
حداقل نمیره بیوفته روی دستم به جرم قتل ببرنم زندان...!!
اونطوری بدبخت میشم که
ولی مگه از سرما خوردگی آدم میمیره؟
- سوگند چرا هی میری تو هپروت؟
گنگ گفتم
+ چی؟
- میگم به چی فکر میکنی؟
+ به مرگ تو
تند دستم و روی دهنم گذاشتم
خاک تو سر مهراب چه سوتی دادم
- میدونم شعور نداری خانم محترم ولی خواهشا لطف کن خودت به روی خودت نیار
خجالت داره
+ از دهنم پرید داشتم فکر میکردم چیکار کنم تبت بیاد پایین
نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد
- آره جون خودتت
+ اولا جونم و قسم نخور دوما مگه تو ذهن منی هعی واسه خودت حرف میزنی سوما
دکتر آشنا داری ؟ زنگ بزنم بیاد امشب نیوفتی رو دستم
- خانم بیشعور من خودم دکترم نیاز به دکتر نیس
اووووووووو
آقای دکتر مهراب گاو...!!
چه باحال و جذاب
و همینگونه بسیار زیبا
بگو دیشب چرا مثل جراحا چنگ مینداخت به صورتم تا زخمم و تمیز کنه
آقا دکتر هستش!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#۱۵۲
اه عمیقی همراه درد کشیدم
+ خب من چه کنم آقای دکتر ؟ خودت مراقب خودت باش خداحافظ
بدجور حسودی ام شد حسرت دکتر شدنم میمونه تو دلم
هعی من بدبخت
از اتاقش بیرون اومدم و وارد اتاق خودم شدم
روی تخت دراز کشیدم و سرم و تو بالشت فرو کردم
دوست داشتم فقط جیغ بزنم و گریه کنم
منم میخواستم دکتر شم ولی نشد
6 تا کلاس بیشتر سواد ندارم که توقع دکتر شدنم دارم به قول مامانم آرزو برای جوانان
عیب نیس ولی دکتر شدن برای من حسرت میشه
انقدر سرم و تو بالشت فشار داده بودم حس خفگی بهم دست داده بود
آروم به سمت سقف برگشتم
اشکم آروم روی گونه ام غلتید
با پشت دست پاکش کردم
سر یه حسرت بقیه اشکام هم راهی شدن و بی صدا فقط گریه میکردم
از روی تخت بلند شدم و در کوله ام و باز کردم
تمام وسایل های داخلش و بیرون اوردم تا تنها عکس یادگاری که مامانم داده بود و پیدا
کنم
یهویی دلم برای چهره هاشون تنگ شد
آخرین بار تو کیف پول کوچیکم گذاشته بودم تا خراب نشه
کیف پولو و برداشتم و بازش کردم
عکس و آروم بیرون اوردم و بهش خیره شدم
سر این عکس مامان موهام و انقدر مدل زد و درست کرد که آخرش فکر میکردم یه
کچل جلوی دوربین نشسته و دارن ازش عکس میگیرن
به قول سهیل مسخره ترین ژست های ممکن تعلق گرفته به من مگه میشه یه دختر انقدر
خز باشه
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۵۳
خیلی تغییر کردم...!!
دیگه اون دختر لوس مامانی نبودم که جرعت گفتن بالای چشت ابرو رو نداشتن
اون دختری که پسرای محل از ترس خشم بابا و سهیل نگاه چپ بهش نمینداختن
مگه چند تا سوگند فرح بود؟ مگه خانواده فرح که همه میشناختتشون چند تا دختر داشتن
؟
یهویی چیشد که بابا اون همه بدهی بالا اورد و بعدش اونطوری رفتن و تنها شدم
حالا یه آواره بدبخت بودم که هر کسی یه چیزی بارم کرده بود...
دیگه خبری از خانواده فرح نبود...
کنار دیوار نشستم و محو تماشای خانواده ام بودم
فردا اگر به مامان و بابا سر نزنم دخترشون نیستم
صدای مهراب از پشت در اومد
- سوگند بیداری؟
چشمام و یکم مالیدم تا زیاد فهمیده نشه گریه کردم ولی با یه قطره اشک قیافه ام و چشمام
داد میزد گریه کردم
از جام بلند شدم و صدام صاف کردم
+ بله بیدارم کاری داری؟
در باز شد و مهراب وارد شد با دیدن صورتم اخماش و تو هم کشید
- برای چی گریه کردی؟
+ چیز خاصی نیست کاری داشتی؟
هنوز منتظر نگاهم میکرد
چه پرو بود انتظار داشت از حسرتام و بدبختیام بگم مسخره ام کنه؟
برای اینکه بیخیال شه عکس داخل دستم و بالا اوردم و آروم گفتم
+ دلم برای خانواده ام تنگ شد
حرفم و زدم و سرم و پایین انداختم
جلو اومد و عکس و از دستم گرفت با انگشت اشاره چونه ام و بالا اورد
♡- - - - - - -‹🌾🌝