eitaa logo
The Enduring Word
400 دنبال‌کننده
445 عکس
1.1هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
انتظار کسی را نکشت ، اما قلب های زیادی را پوسیده کرد!
شما = https://eitaa.com/SpITok/1546 .................... بله خیلی قشنگه
شما=ویکتور هوگو و راستی لطفا رمان سوگند رو هم ادامه بده ......................... چشم عصر 30 پارت میزارم
یه ضربه فنی روش پیاده کنم تا صبح بیهوش باشه؟ حداقل نمیره بیوفته روی دستم به جرم قتل ببرنم زندان...!! اونطوری بدبخت میشم که ولی مگه از سرما خوردگی آدم میمیره؟ - سوگند چرا هی میری تو هپروت؟ گنگ گفتم + چی؟ - میگم به چی فکر میکنی؟ + به مرگ تو تند دستم و روی دهنم گذاشتم خاک تو سر مهراب چه سوتی دادم - میدونم شعور نداری خانم محترم ولی خواهشا لطف کن خودت به روی خودت نیار خجالت داره + از دهنم پرید داشتم فکر میکردم چیکار کنم تبت بیاد پایین نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد - آره جون خودتت + اولا جونم و قسم نخور دوما مگه تو ذهن منی هعی واسه خودت حرف میزنی سوما دکتر آشنا داری ؟ زنگ بزنم بیاد امشب نیوفتی رو دستم - خانم بیشعور من خودم دکترم نیاز به دکتر نیس اووووووووو آقای دکتر مهراب گاو...!! چه باحال و جذاب و همینگونه بسیار زیبا بگو دیشب چرا مثل جراحا چنگ مینداخت به صورتم تا زخمم و تمیز کنه آقا دکتر هستش!! ♡- - - - - - -‹🌾🌝
اه عمیقی همراه درد کشیدم + خب من چه کنم آقای دکتر ؟ خودت مراقب خودت باش خداحافظ بدجور حسودی ام شد حسرت دکتر شدنم میمونه تو دلم هعی من بدبخت از اتاقش بیرون اومدم و وارد اتاق خودم شدم روی تخت دراز کشیدم و سرم و تو بالشت فرو کردم دوست داشتم فقط جیغ بزنم و گریه کنم منم میخواستم دکتر شم ولی نشد 6 تا کلاس بیشتر سواد ندارم که توقع دکتر شدنم دارم به قول مامانم آرزو برای جوانان عیب نیس ولی دکتر شدن برای من حسرت میشه انقدر سرم و تو بالشت فشار داده بودم حس خفگی بهم دست داده بود آروم به سمت سقف برگشتم اشکم آروم روی گونه ام غلتید با پشت دست پاکش کردم سر یه حسرت بقیه اشکام هم راهی شدن و بی صدا فقط گریه میکردم از روی تخت بلند شدم و در کوله ام و باز کردم تمام وسایل های داخلش و بیرون اوردم تا تنها عکس یادگاری که مامانم داده بود و پیدا کنم یهویی دلم برای چهره هاشون تنگ شد آخرین بار تو کیف پول کوچیکم گذاشته بودم تا خراب نشه کیف پولو و برداشتم و بازش کردم عکس و آروم بیرون اوردم و بهش خیره شدم سر این عکس مامان موهام و انقدر مدل زد و درست کرد که آخرش فکر میکردم یه کچل جلوی دوربین نشسته و دارن ازش عکس میگیرن به قول سهیل مسخره ترین ژست های ممکن تعلق گرفته به من مگه میشه یه دختر انقدر خز باشه ♡- - - - - - -‹🌾🌝
خیلی تغییر کردم...!! دیگه اون دختر لوس مامانی نبودم که جرعت گفتن بالای چشت ابرو رو نداشتن اون دختری که پسرای محل از ترس خشم بابا و سهیل نگاه چپ بهش نمینداختن مگه چند تا سوگند فرح بود؟ مگه خانواده فرح که همه میشناختتشون چند تا دختر داشتن ؟ یهویی چیشد که بابا اون همه بدهی بالا اورد و بعدش اونطوری رفتن و تنها شدم حالا یه آواره بدبخت بودم که هر کسی یه چیزی بارم کرده بود... دیگه خبری از خانواده فرح نبود... کنار دیوار نشستم و محو تماشای خانواده ام بودم فردا اگر به مامان و بابا سر نزنم دخترشون نیستم صدای مهراب از پشت در اومد - سوگند بیداری؟ چشمام و یکم مالیدم تا زیاد فهمیده نشه گریه کردم ولی با یه قطره اشک قیافه ام و چشمام داد میزد گریه کردم از جام بلند شدم و صدام صاف کردم + بله بیدارم کاری داری؟ در باز شد و مهراب وارد شد با دیدن صورتم اخماش و تو هم کشید - برای چی گریه کردی؟ + چیز خاصی نیست کاری داشتی؟ هنوز منتظر نگاهم میکرد چه پرو بود انتظار داشت از حسرتام و بدبختیام بگم مسخره ام کنه؟ برای اینکه بیخیال شه عکس داخل دستم و بالا اوردم و آروم گفتم + دلم برای خانواده ام تنگ شد حرفم و زدم و سرم و پایین انداختم جلو اومد و عکس و از دستم گرفت با انگشت اشاره چونه ام و بالا اورد ♡- - - - - - -‹🌾🌝
- سوگند تو این دنیا آدما موندگار نیستن میان و میرن... یکم مکث کرد و ادامه داد - دوساله دیگه خانواده ات پیشت نیستن باید تا الان به دوریشون عادت کرده باشی انقدر بهشون فکر نکن فقط خودت پیر میشی تو چشمام کلی اشک جمع شده بود مگه میشه اونا رو فراموش کرد ؟ مهراب خانواده داشت معلوم بود نمیتونست درکم کنه...! طاقتم رو به آخر بود که دیگه گریه ام بگیره مهراب خندید و گفت - اونطوری زود پیر میشی میترشی زیر لب بیشعوری نثارش کردم و دستی رو چشمام کشیدم تا خالی بشن + آقای دکتر یادت باشه اگر به ترشی انداختن باشه شما اول از همه ایی شونه ای بالا انداخت - به من چه دلبرم به من پا نمیده ؟ وگرنه الان نوه داشتم + اوووو خوبه پا نداده وگرنه اونطوری باید میزدیم به تخته ماشالله به سرعت عمل ابرویی بالا انداخت - ما اینیم دیگه چقدر یعنی این پسر خودش و میگیره اعتماد به نفس که نیست اعتماد به سقفه ولی این دلبرش کی بود هی ازش حرف میزد کمی دست دست کردم و گفتم + آقای دکتر میشه بپرسم اون کسی رو که دوست داری کیه؟ لبخندی زد و پشتش نفس عمیقی کشید برات مهمه بدونی؟ + نه کنجکاو شدم بدونم میخوای نگو لبخندی زد ♡- - - - - - -‹🌾🌝
- اسمش و نمیگم ولی دختر یکی از شریکامه لبخند مصنوعی رو لبم نشست نمیدونستم چی بگم + پیشاپیش مبارک چشمکی بهم زد - همچنین +همچنین تو کلا من قصد ازدواج ندارم دوباره خندید این یه چیزیش هست... شک ندارم!! چرت و پرت زیاد میبافه بهم بعد کمی سکوت سوالی که تو ذهنم ایجاد شد و پرسیدم + فکر نمیکنی به همه بگی من زنتم بهش خیانت میشه؟ - نچ + چرا؟ - به شما مربوط نمیشه + راست میگی اصلا به من چه سری به نشونه تحسین تکون داد و گفت - اومدم بگم فردا سوسن خانم نمیاد ساعت 6 بلند میشی صبحونه آماده میکنی و بقیه کار ها... + چرا نمیاد ؟ اخراج شده؟ - به تو ربطی نداره سوگند وظیفته و اجرا کن حرفش و زد و از اتاق بیرون رفت خدای من!! نکنه اخراج شده باشه... لعنت به من باعث بدبختی ام ♡- - - - - - -‹🌾🌝
ولی مهراب تضمین کرد کاریش نداره با استرس وسط اتاق ایستاده بودم و در و نگاه میکردم اگر اخراج شده باشه تقصیر منه میخواستم برم دنبال مهراب تا قضیه رو بفهمم که حلال زاده صداش اومد - من تضمین کردم اخراج نمیکنم پس مطمئن باش اخراج نشده آروم مرسی گفتم تا خودش نشنوه پرو شه شالم و از روی سرم برداشتم و روی تاج تخت گذاشتم و دراز کشیدم موهام انقدر بهم ریخته شده بود که یه شونه حسابی میخواست ولی تنبلی ام میشد شونه اشون کنم و بیخالش شدم آمادگی خودم از همین الان برای فردا گرفتم که برم یه سری به مامان و بابا بزنم نور لامپ اتاق زیادی اذیتم میکرد کلی زور زدم تا از جام بلند شم و لامپ و خاموش کنم و موفق هم شدم ، لامپ و خاموش کردم و برگشتم روی تخت و چشمام و بستم...!! ولی با هزار فکر و خیال چجوری ساعت 6 صبح بلند شم برای آقای دکتر صبحونه درست کنم؟ خدا خودت کمک کن آخرین خواسته امشبم و از خدا کردم و دیگه جدی جدی پیش به سوی خواب رفتم *** با تشنگی از خواب بلند شدم هوا هنوز تاریک بود دوست داشتم خودمو بکشم آخه الانم وقته تشنه شدنه؟ به سختی روی تخت نشستم شالم و برداشتم و یه جوری روی سرم گذاشتم و با همون چشمای مست خواب از اتاق بیرون اومدم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
با کلی احتیاط از پله ها پایین اومدم و به هزار بدبختی داخل آشپزخونه شدم خونه بدجور تاریک بود و با احتیاط قدم برمیداشتم که به چیزی نخورم خدایی نکرده زبونم لال مهراب بی سوگند بشه از حرفای خودم خنده ام گرفت داخل آشپزخونه شدم و بعد از خوردن آب بیرون رفتم میخواستم دوباره برگردم بالاولی یاد حرف دیشب مهراب افتاد ساعت کجای خونه بود ؟ اصلامگه تو این تاریکی میشد پیداش کرد ؟ بیخیال خواب شدم و دوباره برگشتم آشپزخونه از همین الان صبحونه رو آماده میکنم لامپ کل خونه رو مهراب چجوری خاموش کرده بود بنده خدا از پا افتاده بود لامپ آشپرخونه رو روشن کردم و مونده بودم برای صبحونه چی آماده کنم... هر چی فکر کردم یادم اومد جز نون و پنیر چیزی بلد نیستم البته صبحونه کاری نداره ولی نون پنیر یه چیزی دیگه اس خب پس همون نون و پنیر اوکیه تازه نون پنیرم از سرش زیاده از داخل یخچال پنیر و برداشتم و یکم روی بشقاب کوچیکی گذاشتم و روی میز قرارش دادم تو چند دقیقه هم آبجوش گذاشتم تا جوش اومد و چایی رو دم کردم خونه رو خورشید خانم روشن کرده بو د و بوی عطر چایی هم خونه رو برداشته بود چایی رو کنار پنیر روی میز گذاشتم که با دیدن صبحونه امروز مهراب خنده ام گرفت امروز ضعف نکنه با این همه مدل مدل صبحونه صدای خنده اش اومد - سلام سوگند خانم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
نگاهی بهش کردم به در آشپزخونه تکیه داد بود ، چقدر خوشتیپ کرده بود آقای دکتر + صبح بخیر - صبح شما هم بخیر به میز نگاهی کرد - کو صبحونه از ساعت 5 داری سر و صدا میکنی؟ + نمیبنی؟ ابرویی بالاانداخت - منظورت اینه صبحونه پنیر؟ سری به نشونه مثبت تکون دادم و به قیافه اش نگاه کردم پکر بود الهی خودش برای خودش بمیره چه ناز میشد قیافه اش پکر میشد بیخیال از ناز و زشت بودنش با انگشت به پنیر اشاره کردم + آقای دکتر یه روزم پنیر بخوری چیزی نمیشه البته البته اگر معدتون با این صبحونه ساده نا آشنا باشه چند روز مشکل گوارش براتون ایجاد میشه که به مرور زمان حل میشه خیلی راحت گفت - نه مشکلی نیست تو بیمارستان صبحونه میخورم هوفف! خیلی بیشعوره این بشر نمیگه من کلی زحمت کشیدم میره بیمارستان میخوره اصلا بیمارستان برای این زیاده باید بره تیمارستان صبحونه بخوره + بدرک اصلا لیاقت نداری میدونستی این پنیر با همه پنیرا فرق داره میدونی من تبرکش کردم چایی اشم من دم کردم یعنی خیلی خوشمزه است نمیخوری مهم نیست ولی صبحونه مهمی رو از دست دادی ♡- - - - - - -‹🌾🌝