eitaa logo
The Enduring Word
398 دنبال‌کننده
448 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
وای😞💔
حق نداریم در مورد غم و غصه‌های جزئی‌مان حرف بزنیم. مگر نه آنکه ما می‌توانیم درباره‌ی روزهای سعادتمان سکوت کنیم؟ هر کدام از ما لقمه‌های خوشبختی‌مان را در خلوت قورت می‌دهیم، اما غم‌ها و خراش‌های سطحی قلب‌مان را به خیابان می‌آوریم و به هم نشان می‌دهیم 📘 ییلاق نشینان 👤
وقتی به گذشته بر می‌گردید، ممکن است یک حس تلخ و شیرین از گذشتن خوبی‌ها و اتفاقات خوب به‌وجود بیاید، و این قضیه اصلا مهم نیست. نگذارید تمرکزتان بر روی افسوس‌ها یا آنچه از دست داده‌اید باشد. با یادآوری آن این افتخار را به خود بدهید که دوباره شیرینی آن را احساس کنید.
برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدی‌اش این بود که آدم‌ها فقط یک‌بار می‌مردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود. سمفونی مردگان - عباس معروفی
راز یک سوگند.pdf
حجم: 2M
# راز یک سوگند 📝 نوشته: شکیبا پشتیبان 📖 تعداد صفحات 129 🎬 ژانر: عاشقانه ——— ✨ خلاصه: این داستان سرنوشت دختری به نام آدنیس رو روایت می‌کنه که شخصیت به شدت مثبت داستان‌مونِ و در گذشته یه باند بزرگ و یه نیروی پلیس لو داده، در واقع دستگیرشون کرده. آدنیس قصه ما پلیسِ، ولی حالا روح مُرده‌ای داره، دیگه مثله قبلاً شاد و سرحال نیست، شکسته شده و از جنس شیشه است که با کوچک‌ترین ضربه می‌شکنه و ترمیم نمی‌شه. چرا؟ چون یه سری از باند قاچاقچیان تمام خانواده‌اش و کشتن و آدنیس بی گناه مظلوم خودش رو مقصر مرگ پدر و مادرش می‌دونه. اینجا دختری به نام آدنیس عاشقانه اما با بغض می‌بارد.
زیر سایه تقدیر.pdf
حجم: 2.6M
# زیر سایه تقدیر 📝 نوشته: هانیه حسینی 📖 تعداد صفحات 167 🎬 ژانر: عاشقانه ——— ✨ خلاصه: این رمان داستان زندگی دختری به نام "خزان" را روایت می‌کند که در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات خانوادگی است. خزان دختری است که در یک خانواده پر تنش زندگی می‌کند، جایی که پدرش به شدت کنترل‌گر و خشن است و مادرش به نوعی تحت فشار و سرکوب قرار دارد اما داستان اصلی از جایی شروع میشود که مصیبتی به نام اجبار وارد زندگی او میشود و زندگی اش را به طور کل تغییر میدهد اجباری به شیرینی عشق...
یاد او.pdf
حجم: 36M
او نویسنده کالین هوور خلاصه داستان: پس از گذراندن پنج سال زندان برای یک اشتباه غم انگیز، کنا به شهری بازمی‌گردد که همه چیز در آن به هم ریخته بود، به امید اینکه دوباره با دختر چهار ساله اش متحد شود. اما بازسازی پل هایی که کنا سوزانده است غیرممکن است. هر کس در زندگی دخترش مصمم است که کنا را کنار بگذارد، مهم نیست چقدر برای اثبات خود تلاش می کند...
سلامم
عضو های جدید خوش امدید❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725 لینک ناشناسمون
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 استغفرالله... خندید و حرفی نزد! + مهراب پاشو میخوام بخوابم...مثلا همین چند دقیقه پیش میگفتی آدم بدی نیستما پس الان این کارات یعنی چی؟ - الان که فکر میکنم هنوز بچه ای...حرفات از روی جاهلیته دستش و تکیه گاه چونه اش کرد - حق نمیگممم؟ اداش و در اوردم و به سمت در رفتم... + فکر کردی من همینجا میمونم؟ به همین خیال باش دستگیره در و بالا پایین کردم که صدای قهقه اش هوا رفت در و قفل کرده بیشعور با بغض پشت در نشستم + مهراب خیلی بیشعور الان دیگه خیلی ازت بدم میاد - ولی من خیلی بیشتر ازت خوشم میاد! میدونی چقدر قیافه ات نمکی میشه وقتی حرصت میگیره؟ + از بس بیشعوری بازم خندید و پتو روی خودش کشید - نمیخوای بخوابی ورپریده؟ دوباره با بغض جواب دادم + آخه تو رو تختمی من کجا بخوابم؟ دستاش و از هم باز کرد - مگه بغل من چشه؟ جوابی بهش ندادم ، اونم بیخیال گرفت خوابید ایشاالله سرخک بگیره انقدر من و عذاب میده آخه دیگه چه مرگت بود در و قفل کردی؟ 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 فقط میخوای من و عذاب بدی... با تیکه ای از موهام که بیرون اومده بودن شروع کردم به بازی کردن... از همچی خسته بودم...دلم میخواست برگردم به دیروز یا پریروز...یا به چند سال پیش! اون موقعی که خوش و خرم کنار خانواده ام زندگی میکردم. شاید الآنم اگر سهیل بیاد دنبالم ، مثل قبال خوش خرم و این دفعه کنار خانواده اون زندگی کنم! نگاهی به مهراب انداختم چه راحت گرفته روی تخت من خوابیده... حتی تو خوابم شیک میخوابید... بلند شدم و رفتم بالای سرش...خواب من و حروم میکنی فکر میکنی میزارم راحت بخوابی؟ به دور و بر نگاه کردم چیزی نبود که باهاش بتونم این و بزنم ناقص کنم. آرنجم و به تاج تخت تکیه دادم و فقط به صورت زشت مهراب نگاه میکردم یه حس بی حسی بهش داشتم ، گیج کننده است ولی باحال. در حال فکر کردن بودم که چطوری خوابش و حروم کنم که نشست اوففف! این چرا اینطوریه! یهویی بلند میشه یهویی ظاهر میشه یهویی.... در کل همه کاراش یهویی! - چیه بالای سرم وایستادی؟ وقت پس دادن حرفش بود + اتاق خودمه دوست دارم اینجا وایستم حرفیه؟ - نه حرفی نیست دستی به صورتش کشید - خوابم پرید نفسی عمیق کشیدم ، بازم یاد حرفای ایلیا افتادم . شدم همون سوگند سر سنگین 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝