eitaa logo
The Enduring Word
400 دنبال‌کننده
528 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا جواب نمیدی .... بیرون بودم
۵ پارت بزارم پس؟
سلام میگم که چرا رمان هاتون رو به چاپ نمیرسونید؟ لطفا سوگندددددد رو بزار آخه دلت میاد یه دخمل اینجا همش گوشی دستش باشه منتظر😭😢🥲 ..... قشنگم من اصلا ۱۵ سالمه دلی مینویسم نه با حدفی نه چیزی
۶ تا؟؟؟
The Enduring Word
از کانالت لف میدم چون مدرسه ترسناک نمیذاری اگه تا فرمانده تا گذاشتی میمونم و۳ تا عضو میارم اگه بازم
آخه مبینا چه گناهی گرده شماها لف میدین؟ رمان مدرسه ترسناک رو من مینویسم الان میرم براتون پارت بنویسم اما لطفا درک کنید مارو🥺
https://eitaa.com/South_Korea2424 حمایت میکنید😢گناه دارم اگر حمایت نکنید .... دو طرفه باشه تیچر....
۷ پارت میفرستم امروز پیامایی که حتی مربوط هم نبود رو هم حساب کردم ولی لطفا دفعه های بعدی همینطور که من به حرفتون گوش میدم شما ها هم بدین و کویر نکنین
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + فردا بیاید میفهمید خداحافظ سریع گوشی رو قطع کردم و روی میز گذاشتم قطعا اگر ادامه میدادم...حالم بدتر میشد گوشی رو گرفتم و زل زدم به پس زمینه ، امیدوارم بودم سوگند بشه همون دختر سابق!! همون که از دست شیطنتاش میخواستم سر به تنش نباشه! تا اینترنت و روشن کردم پیام های رگباری سحر اومد... شانس نداشتما . الان وقت پیام دادنشه؟ پیامش و باز کردم و تا سین زدم دوباره پیام فرستاد - آقای رادمهر کجایید؟ عمل دارید میشه بیاید بیمارستان دکترای دیگه نیستن. مونده بودم چی بگم! در حال نوشتن پیامم بودم که زنگ زد تماسش وصل کردم - آقای رادمهر نمیاید؟ تا یه ساعت دیگه باید عمل انجام بدیم عصبی گفتم + اون بیمارستان دکتر دیگه ای نداره؟ - خب الان هیچکدوم نیستن + به من ربطی نداره...برید سراغ همون دکتری که الان شیفت داره خداحافظ - آقای دکتر خواهشا...الان هیچکدوم از دکترا نیستن...بعد بیمار یکی از فامیل های من هستش خودم میخوام شما دکترش باشید... کمی مکث کرد و آروم تر گفت - چون به شما بیشتر اعتماد دارم چه رویی داشت این دختر! + خانم صالحی همسرم حالش خوب نیست نمیتونم بیام صدای فشردن دندوناش واضح شنیدم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 یعنی میگید همسرتون مهم تر از جون بیماره؟ پا گذاشت رو نقطعه ضعفم!! لعنت بهش. گوشی رو قطع کردم و سریع آماده شدم ، دو دل بودم سوگند رو ببرم یا نه که بالاخره خودمو راضی کردم بیدارش کنم تا ببرمش شاید اینطوری حال و هواشم عوض شه آروم تکونش دادم که چشماش و باز کرد و نشست ، هنوز گنگ خواب بود با صدای خواب آلود گفت + چیشده؟ شالشو جلو کشیدم + میخوایم بریم بیرون چشماش با تعجب باز شد + این موقع شب بیرون؟ کم داری واقعا... دوباره میخواست بخوابه که کاپشنی که دیروز تنش کرده بودم و دوباره انداختم تنش با اعتراض گفت - مهراببب اذیتم نکن میخوام بخوابم! - خوشگلم کی جرعت داره شما رو اذیت کنه پاشو بریم. یه نگاه عمیق بهم انداخت و حرفی نزد چقدر آخه این دختر احمقه دستش گرفتم و بلندش کردم خمیازه ای کشید و جلوتر از من راه افتاد. *** در خونه رو قفل کردم و سوار ماشین شدم سوگند کمربندش بسته بود و بازم داشت خوابش میبرد و شایدم خوابش برده بود 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 نگاهم به صورتش افتاد بشکنه دستم که انقدر محکم زدم روی صورت ماهش ولی چیزیم نشده بود یکم قرمز شده بود که پوست سفیدش زیادی معلومش میکرد ولی بازم من بدکاری کردم گونه اشو آروم نوازش کردم و سریع دستم و عقب کشیدم که خوابش نپره ماشین روشن کردم و به سمت بیمارستان رانندگی کردم داخل پارکینگ ماشین و پارک کردم و به سوگند که هی از خواب میپرید نگاه کردم - بلند شو ورپریده رسیدیم نگاهی بهم انداخت و حرصی ادامو دراورد و پیاده شد در و محکم بست و به ماشین تکیه داد با خنده از ماشین پیاده شدم و در و قفل کردم - بی عصاب کی بودی شما؟ به سمتم برگشت + بی عصاب خودم!! شونه ای بالا انداختم + باشه ماله خودت باش + هستممم با هم دیگه وارد بیمارستان شدیم که سحر به سمتم اومد و با دیدن سوگند جا خورد! وقتش بود یکم حرصش بدم دستمو و دور شونه سوگند انداختم + خانم صالحی همسرم هستن! بعدم رو به سوگند گفتم + خانم صالحی همکارم و ادامه حرفم و در گوشش گفتم + بنده خدا روم کراش داره 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 سوگند خندید و شیطون به سحر نگاه کرد که داشت آتیش میگرفت زیر اون لبخند خبیث و نگاه شیطونی سوگند کلی دردسر بود...خدا خودش سحر و نجات بده کم کم پرستار ها را دورم جمع شدن و با کنجکاوی به سوگند نگاه میکردن خواستم برای همه معرفیش کنم که خود سوگند زودتر از من دست به کار شد و با عشوه گفت - سلام پرستارای گل من همسر آقای دکتر هستم بعد هم با ناز موهاش و پشت گوش داد و با لبخند با سحر که حرصش و در بیاره نگاه کرد پچ پچ پرستارا بلند شد و تنها پرستاری که جرعت داشت حرفاش و رک و راست بگه گفت - آقای دکتر شما هم میرید سراغ ریزه میزه ها؟ با تعجب نگاهش کردم که دوباره سوگند جواب داد - عزیزم مهم ریزه میزه بودن و سن نیست مهم عقله که من دو برابر شما رو دارم و دلبری خالصانه و عشق پاک که من همیشه به مهراب می ورزم!! دستی بین موهام کشیدم تا جلوی خنده ام و بگیرم لعنتی چه کارایی میکرد... با هم دیگه از بین پرستارا گذشتیم و وارد اتاق شخصی من شدیم در و بستم و به سمت سوگند برگشتم جیغ خفه ای کشید و گفت - قیافه دختره رو دیدی؟آخ چقدر حرص خورد... از اینکه بازم شد شوخ و شنگول لبخند زدم با دیدن لبخندم گفت + فکر نکن امروز و فراموش کردما ولی الان حا لم خوبه بعدشم سیلی شما رو که اصلا فراموش نکردم... بعدا جبران میکردم کارامو ، همین که الان حالش خوبه بهترین چیزه 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝