742.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میزنم تو خیابونا یادتو.....
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
بریم برای معرفی کتاب؟؟؟
خوب
این دو جلد از جلد های کتاب انتخاب هستن
که نویسنده کتاب کایراکاس هستن و ترجمه ای که من خوندم از نشر باژ بود از رباب پور عسگر
خلاصه ای از این کتاب خدمت شما:
کتاب در مورد دختری به نام امریکا هست که دختری از سطح ۵ کشورشون بوده .در آن موقع کشورشون رو سطح بندی کرده بودند از نظر اجتماعی و کلا ۸ سطح بوده .امریکا عاشق پسری به نام اسپین بوده از رده اجتماعی پایین تر یعنی ۶ . جدا از این دو شاهزاده باید برای خودش همسری انتخاب کنه که بتونه ملکه شایسته و همسر خوبی باشه . ولی از عموم مردم.
پس حالا قراره قرعه کشی بشه که سی و پنج نفر دختر شانس خود را امتحان کنند . امريکا با وجود اینکه نمیخواد و عاشق اسپین است ولی طی اتفاقاتی در اون قرعه کشی شرکت میکنه و...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت1
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
وقتی 7سالم بود مامانم بخاطر کارای بابام مرد خیلی بچه بودم ، ولی سعی کردم روی پای خودم وایسم بابام هرشب قمار میکرد ،
خیاطی میکردم و خودم خرج زندگیمو درمیاوردم ، میخواستم با پول خودم زندگی کنم ، 18 سالم بود.
یادمه به مادرم خیلی وابسته بودم وقتی مرد تا یه مدت نمیتونستم کنار بیام ، بابام شبا اکثرا 2 ،3 نصفه شب میومد ،
مامانم با چشمای خودش خیانت بابامو دید ولی دم نزد و بخاطر من صبوری کرد ولی دیگه کم آورد لحظه آخر حرفی که بهم زد مدام تو سرم تکرار میشه ،
گفت : روپای خودت وایسا نزار بابات بلایی سرت بیاره هرجور شده از خودت محافظت کن مبادا کم بیاری.
بایاد حرفاش اشکام روی گونه هام میریخت ای کاش بودی مامان ، زندگی بدون تو خیلی سخته باصدای زنگ در به خودم اومدم ،
وضع خوبی نداشتیم همه چیو تو قمار باخته بود ، یه اتاق بود که توش زندگی میکردیم و یه حیاط که زنای همسایه هرروز میومدن لباساشونو می شستن.
ای کاش فقط از اینجا راحت بشم دلم میخواست فرار کنم ولی نمیشد...
بابا : درو باز کن.
دروباز کردم که دیدم چشمای برزخی نگام میکنه با شتاب هلم داد و وارد خونه شد
بابا : هرچی پول داری و یالا همین الان بیار.
میترسیدم باهاش بحث کنم پس اندازی که برای خودم کرده بودم.
و جایی گذاشتم که کسی نفهمه بقیه پولایی که داشتمو بهش دادم .
بابا : همش همین
سرموانداختم پایین چیزی نگفت و از خونه خارج شد .
ساعت 3 نصفه شب بود هنوز نیومده بود هرچیم که باشه بابامه نگرانش بودم .
احساس میکردم قراره یه اتفاق بدی بیفته
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت2
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
گوشه اتاق نشستم ولی هرچی میگذشت بیشتر نگران میشدم نفهمیدم چیشد ، همونجا خوابم برد .
صبح یه دفعه از خواب پریدم ساعت روی 8 درجا میزد حس اینکه بابام ولم کرده باشه و بره تنمو میلرزوند .
هرچی که بود بالاخره پیشم بود پشتم بهش گرم بود ، شاید هرکس دیگه ای بود باخودش میگفت بابایی که قمار میکنه،
چرا آدم باید پشتش بهش گرم باشه ، دختر خوشگلی بودم خوشگلترین دختر تو خواندمون بودم ،
چشمای سبزم به مادرم رفته بود بینی کوچیکم متانسب با صورتم بود لبام کوچیک بود و صورتی بود.
جوری که هرکس میدید میگفت نیاز به رژ نداری ، موهام بلندیش تا پایین کمرم بود لاغر بودم و اندام خوبی داشتم ، پوستم سفید بود .
لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون نمیدونستم کجا باید دنبالش بگردم.
رسیدم سر کوچه که سهیل یکی از پسرای سیریش محلمونو دیدم.
زیاد پیگیرم بود ولی بهش پا نمیدادم ، بدتر از همه قیافش بود ، سعی کردم بهش توجهی نکنم که دور بشم.
سهیل : به سارگل خانم درخدمت باشیم.
برو گمشو عوضی
سهیل : خشن نبودی خانم خوشگله
نگاه چندشی بهش کردم و بدون توجه بهش از اونجا رد شدم .
تقریبا میدونستم پاتق بابا کجاست ولی میترسیدم برم اصلا جای خوبی نبود . پیچیوم تویه کوچه و تصمیمو گرفتم ، شاید تنها راهی بود که میتونستم از بابا خبر بگیرم . هیچ کس نبود اول صبح خیلی خلوت بود محله خوبی نبود ولی چاره ای نداشتیم ،
سر همه چی قمار کرده بود.
قدمامو تند تر کردم و سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم ،
فکراینکه واقعا ولم کرده باشه ترس مینداخت به جونم ، ناخوداگاه بغض بدی توی گلوم نشست ولی نذاشتم اشکام بریزه .
من قوی تر از این حرفا بودم ، خواستم از کوچه بپیچم که یه دفعه یه ماشین مشکی پیچید جلوم ترسیدم ،
خواستم برم اما با دستمالی که جلوی دهنم گرفته شد متوجه چیزی نشدم.
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت3
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
آوردینش؟
بله اقا
مرخصی
پوزخندی روی لبم نشست ، تقاص کسی که قمارو میبازه سردخترش قمارمیکنه همینه ، سیگارمو روشن کردم .
و روی صندلی مخصوصم نشستم باید کم کم به هوش میومد ، آرشاوید بودم کسی که غرورش و زبون زده به کسی رحم نمیکنم ،
پسرجذابی بودم شونه پهنی داشتم و هیکلم خوب بود ،
موهام مشکی لخت بود و چشمام مشکی بود ، دخترای زیادی میخواستن باهام باشن ولی مغرورتر از این حرفا بودم ،
از جام بلندشدم میخواستم کسیو که باباش سرش قمار کرده ببینم .
اتاقکی ته عمارت بود که دروباز کردن که وارد شدم با تعجب به دختره چشم دوختم خیلی عادی نشسته بود حتی دادوبیداد نمیکرد
سارگل : خب بسه تمومم کردی!
پوزخندی روی لبم نشست رفتم نزدیکش چونشو بین دستام گرفتم نگاهمو دوختم،
به صورتش ببین خانم کوچولو بهتره با من در نیوفتی!
کسی باهام در بیفته بدون شک حذفش میکنم در ضمن صدتا بهتر از تو بود پس مطمئن باش تورو فقط در حد همون کلفت عمارتم میبینم حتی نگفت برای چی..
سارگل : ببین پسرجون بهتره پا رو دومم نزاری حالا هرخری میخوای باش هوا برت نداره فکرنکن خدای جذابیتی ، سریه بعد دستت بهم بخوره قلمش میکنم.
کارد میزدی خونم درنمیومد هیچ کس جرئت نداشت باهام اینجوری حرف بزنه
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- اشوان و علی یاسینی
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01