🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۵
میخواست دست هر کسی که روی خواهرش بلند کنه رو قلم کنه حاال خودش دست روم
بلند کرد...؟!
- دیگه به من نگو داداش اوکی؟! خیلی وقته رابطمون تموم شده ، همون موقع که ولت
کردم و رفتم
پوزخندی روی لبم اومد ، من و باش دلتنگ کی بودم تا االن...
دلتنگ یه بی غیرت و پست فطرت ، چقدر احمقانه رفتار میکردم
باید قدر کسی مثل مهراب و بدونم نه مثل سهیل که با آشغال مو نمیزنه!
تف انداختن تو روش هم باعث خجالت آدم میشد چه احمقانه که من دو سال برای دیدنش
پر پر میزدم
یاد روزی افتادم که به خاطر سهیل با مهراب دعوا راه انداختم!
سرم و پایی ن انداختم و بغض کردم
مهراب کجایی؟! به کمکت نیاز دارم جنتلمن...
ایلیا که تا االن تماشاچی بود بالخره تکونی خورد و گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۶
سهیل االن میخوای چیکار کنی؟
با حرفش سرم و باال اوردم و به سهیل نگاه کردم
سهیل نگاه خاصی بهم انداخت و با نفرت گفت
- آدمای اضافی رو باید حذف کرد! جز کشتنش چیزی به ذهنم نمیرسه.
ته دلم یهو خالی شد...برادرم قصد کشتن من و داشت!
آخه چرا؟!
تا خواستم با بغض تو گلوم چیزی بگم صدای فریاد بلندی اومد...بلند بود ولی برای من
بدجور آشنا میزد
- قرارمون این نبود سهیل ، قرار بود سوگند و بدی من از کشور ببرمش بیرون تا
مزاحمت نباشه ولی سوگند برای من باشه حاال میخوای بزنی زیر قولت
سرم و به عقب بردم ، خودش بود
رشیدی بود!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۷
محافظاش کنار در ایستاده بودند و خودش هم با قدم های محکم و عصبانی به جلو میومد
و رو به روی سهیل ایستاد
- چرا میخوای بزنی زیر قولت؟
سهیل کالفه دستی تو موهاش کشید
- بیخیال هیراد خواهر من چی داره که تو عاشق و شیفته اش شدی ولش کن بزار
بکشمش که خیالم راحت باشه تو دست و پام نیست
رشیدی مثل ببر زخمی بود که روی زخمش انگار نمک پاشیدن ، به سمت سهیل یورش
برد و یقه اش و گرفت
- آشغال وای به حالت زیر قولت بزنی جای سوگند تو رو میکشم
ایلیا سریع رشیدی رو جدا کرد و سهیل عقب برد
رشیدی کالفه سری تکون داد و سمت من اومد
جلوم زانو زد
- سوگند قشنگم حالت خوبه
لبام و روی هم فشردم و آروم گفتم
+ از تو توقع نداشتم...
دستی روی گونه ام کشید که با چندش نگاهش کردم
- خودم نجاتت میدم باشه عزیزم فقط من و ببخش گول داداشت و خوردم نمیزارم یه تار
از موهاتم کم بشه
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۸
بدون اینکه بفهمم چی گفتم از دهنم در اومد
+ ولی من منتظر مهراب میمونم اون فرشته نجات منه
چشماش و با عصبانیت بست و دستاش و مشت کرد
- جلوی من اسم اون آشغال و نیار
این دفعه من عصبانی سرم و جلو بردم و لب زدم
+ ببین پشت همه کس من درست حرف بزن ، واژه آشغال به امثال تو و اون سهیل
میگن نه فرشته ای مثل مهراب مفهموم شد
چونه ام و گرفت و با حرص لب زد
- سوگند انقدد طرفداری اون و نکن داری پا میزاری رو خط قرمز من! کاری نکن
جنازه اش و بیارم جلو چشات
از دیدن حرص خوردنش حتی تو اون زمانم لذت میبردم
لبخند خبیثی زدم و گفتم
+ بهتره پشت سر عشق من درست صحبت کنی ، بعدش مواظب باش جنازه خودت و
الش نکنه
بلند شد و با عصبانیت به سمت مرد غریبه رفت و مشغول حرف زدن باهاش شد ، مثال
که چی؟
من اون و نصف مهرابم حساب نمیکردم
من که استاد فرار بودم ذهنم االن اصال یاری نمیکرد!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۹
نگاهی به دور و برم انداختم ، خب یه خونه خرابه که تقریبا پر از آدم بود و نقشه ای
نداشتم...
بالخره فکری تو ذهنم رسید ، گویا خودم باید دست به کار میشدم برای نجات خودم
نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم
+ میشه یلحظه دست و پام و باز کنید!
ایلیا به سمتم برگشت
- برای چی؟
لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم
+ دستشویی دارم خب...
ایلیا نگاهی به سهیل انداخت که رشیدی زودتر از اونا گفت
- خب بازش کنید ، تو خودش نگهداره که کلیه هاش نابود شه؟
خودش زودتر جلو اومد و دست و پام و آزاد کرد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+ آخششش راحت شدم
رشیدی نگاه خاصی بهم انداخت و لبخند زد
بلند شدم و با رشیدی راهی شدیم که صدای سهیل اومد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۰
بلند شدم و با رشیدی راهی شدیم که صدای سهیل اومد
- وای به حالت فرار کنی
نگاه پر نفرتی بهش انداختم،...
هه مگه میشه آزاد شم و فکر فرار به سرم نزنه به همین
خیال باش بشینم تو به مراد دلت برسی
بدون جواب بهش دنبال رشیدی رفتم و از شانس خوبم از خونه اومدیم بیرون
رشیدی به اتاقک کوچیکی اشاره کرد
- برو اونجا فقط مواظب باش
نگاه خاصی به رشیدی انداختم و با سر باشه گفتم و به سمت اتاق رفتم ولی حواسم بود
رشیدی نگاهم میکنه و مواظبمه
با رسیدن به اتاق کوچیکه داخلش شدم که بوی گندش دیوونه ام کرد ، سریع از پشت
پرده جوری که زیاد فهمیده نشه خودم و پشت اتاق رسوندم و نفس عمیقی کشیدم ، چه
بوی بدی میداد این دستشویی
تک سرفه ای کردم و نفسی گرفتم تا پا بزارم به فرار که دست کسی دور بازوم حلقه شد
، با ترس به سمتش برگشتم و نگاهی بهش انداختم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
کی دستش گرفت 😭 😭 😭 😭 ........................................................... حدس بزن
خدا کنه مهراب سوگند پیدا کنه 😭 😭 😭 😭 ......................... تنها چیزی که میتونم بگم اینه نگران نباش🙃🥺