🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۶
سهیل االن میخوای چیکار کنی؟
با حرفش سرم و باال اوردم و به سهیل نگاه کردم
سهیل نگاه خاصی بهم انداخت و با نفرت گفت
- آدمای اضافی رو باید حذف کرد! جز کشتنش چیزی به ذهنم نمیرسه.
ته دلم یهو خالی شد...برادرم قصد کشتن من و داشت!
آخه چرا؟!
تا خواستم با بغض تو گلوم چیزی بگم صدای فریاد بلندی اومد...بلند بود ولی برای من
بدجور آشنا میزد
- قرارمون این نبود سهیل ، قرار بود سوگند و بدی من از کشور ببرمش بیرون تا
مزاحمت نباشه ولی سوگند برای من باشه حاال میخوای بزنی زیر قولت
سرم و به عقب بردم ، خودش بود
رشیدی بود!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۷
محافظاش کنار در ایستاده بودند و خودش هم با قدم های محکم و عصبانی به جلو میومد
و رو به روی سهیل ایستاد
- چرا میخوای بزنی زیر قولت؟
سهیل کالفه دستی تو موهاش کشید
- بیخیال هیراد خواهر من چی داره که تو عاشق و شیفته اش شدی ولش کن بزار
بکشمش که خیالم راحت باشه تو دست و پام نیست
رشیدی مثل ببر زخمی بود که روی زخمش انگار نمک پاشیدن ، به سمت سهیل یورش
برد و یقه اش و گرفت
- آشغال وای به حالت زیر قولت بزنی جای سوگند تو رو میکشم
ایلیا سریع رشیدی رو جدا کرد و سهیل عقب برد
رشیدی کالفه سری تکون داد و سمت من اومد
جلوم زانو زد
- سوگند قشنگم حالت خوبه
لبام و روی هم فشردم و آروم گفتم
+ از تو توقع نداشتم...
دستی روی گونه ام کشید که با چندش نگاهش کردم
- خودم نجاتت میدم باشه عزیزم فقط من و ببخش گول داداشت و خوردم نمیزارم یه تار
از موهاتم کم بشه
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۸
بدون اینکه بفهمم چی گفتم از دهنم در اومد
+ ولی من منتظر مهراب میمونم اون فرشته نجات منه
چشماش و با عصبانیت بست و دستاش و مشت کرد
- جلوی من اسم اون آشغال و نیار
این دفعه من عصبانی سرم و جلو بردم و لب زدم
+ ببین پشت همه کس من درست حرف بزن ، واژه آشغال به امثال تو و اون سهیل
میگن نه فرشته ای مثل مهراب مفهموم شد
چونه ام و گرفت و با حرص لب زد
- سوگند انقدد طرفداری اون و نکن داری پا میزاری رو خط قرمز من! کاری نکن
جنازه اش و بیارم جلو چشات
از دیدن حرص خوردنش حتی تو اون زمانم لذت میبردم
لبخند خبیثی زدم و گفتم
+ بهتره پشت سر عشق من درست صحبت کنی ، بعدش مواظب باش جنازه خودت و
الش نکنه
بلند شد و با عصبانیت به سمت مرد غریبه رفت و مشغول حرف زدن باهاش شد ، مثال
که چی؟
من اون و نصف مهرابم حساب نمیکردم
من که استاد فرار بودم ذهنم االن اصال یاری نمیکرد!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۹
نگاهی به دور و برم انداختم ، خب یه خونه خرابه که تقریبا پر از آدم بود و نقشه ای
نداشتم...
بالخره فکری تو ذهنم رسید ، گویا خودم باید دست به کار میشدم برای نجات خودم
نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم
+ میشه یلحظه دست و پام و باز کنید!
ایلیا به سمتم برگشت
- برای چی؟
لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم
+ دستشویی دارم خب...
ایلیا نگاهی به سهیل انداخت که رشیدی زودتر از اونا گفت
- خب بازش کنید ، تو خودش نگهداره که کلیه هاش نابود شه؟
خودش زودتر جلو اومد و دست و پام و آزاد کرد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+ آخششش راحت شدم
رشیدی نگاه خاصی بهم انداخت و لبخند زد
بلند شدم و با رشیدی راهی شدیم که صدای سهیل اومد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۰
بلند شدم و با رشیدی راهی شدیم که صدای سهیل اومد
- وای به حالت فرار کنی
نگاه پر نفرتی بهش انداختم،...
هه مگه میشه آزاد شم و فکر فرار به سرم نزنه به همین
خیال باش بشینم تو به مراد دلت برسی
بدون جواب بهش دنبال رشیدی رفتم و از شانس خوبم از خونه اومدیم بیرون
رشیدی به اتاقک کوچیکی اشاره کرد
- برو اونجا فقط مواظب باش
نگاه خاصی به رشیدی انداختم و با سر باشه گفتم و به سمت اتاق رفتم ولی حواسم بود
رشیدی نگاهم میکنه و مواظبمه
با رسیدن به اتاق کوچیکه داخلش شدم که بوی گندش دیوونه ام کرد ، سریع از پشت
پرده جوری که زیاد فهمیده نشه خودم و پشت اتاق رسوندم و نفس عمیقی کشیدم ، چه
بوی بدی میداد این دستشویی
تک سرفه ای کردم و نفسی گرفتم تا پا بزارم به فرار که دست کسی دور بازوم حلقه شد
، با ترس به سمتش برگشتم و نگاهی بهش انداختم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
کی دستش گرفت 😭 😭 😭 😭 ........................................................... حدس بزن
خدا کنه مهراب سوگند پیدا کنه 😭 😭 😭 😭 ......................... تنها چیزی که میتونم بگم اینه نگران نباش🙃🥺