🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۹۹
نگاهی به دور و برم انداختم ، خب یه خونه خرابه که تقریبا پر از آدم بود و نقشه ای
نداشتم...
بالخره فکری تو ذهنم رسید ، گویا خودم باید دست به کار میشدم برای نجات خودم
نفس عمیقی کشیدم و بلند گفتم
+ میشه یلحظه دست و پام و باز کنید!
ایلیا به سمتم برگشت
- برای چی؟
لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم
+ دستشویی دارم خب...
ایلیا نگاهی به سهیل انداخت که رشیدی زودتر از اونا گفت
- خب بازش کنید ، تو خودش نگهداره که کلیه هاش نابود شه؟
خودش زودتر جلو اومد و دست و پام و آزاد کرد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+ آخششش راحت شدم
رشیدی نگاه خاصی بهم انداخت و لبخند زد
بلند شدم و با رشیدی راهی شدیم که صدای سهیل اومد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۰
بلند شدم و با رشیدی راهی شدیم که صدای سهیل اومد
- وای به حالت فرار کنی
نگاه پر نفرتی بهش انداختم،...
هه مگه میشه آزاد شم و فکر فرار به سرم نزنه به همین
خیال باش بشینم تو به مراد دلت برسی
بدون جواب بهش دنبال رشیدی رفتم و از شانس خوبم از خونه اومدیم بیرون
رشیدی به اتاقک کوچیکی اشاره کرد
- برو اونجا فقط مواظب باش
نگاه خاصی به رشیدی انداختم و با سر باشه گفتم و به سمت اتاق رفتم ولی حواسم بود
رشیدی نگاهم میکنه و مواظبمه
با رسیدن به اتاق کوچیکه داخلش شدم که بوی گندش دیوونه ام کرد ، سریع از پشت
پرده جوری که زیاد فهمیده نشه خودم و پشت اتاق رسوندم و نفس عمیقی کشیدم ، چه
بوی بدی میداد این دستشویی
تک سرفه ای کردم و نفسی گرفتم تا پا بزارم به فرار که دست کسی دور بازوم حلقه شد
، با ترس به سمتش برگشتم و نگاهی بهش انداختم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
کی دستش گرفت 😭 😭 😭 😭 ........................................................... حدس بزن
خدا کنه مهراب سوگند پیدا کنه 😭 😭 😭 😭 ......................... تنها چیزی که میتونم بگم اینه نگران نباش🙃🥺
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
اینم پارت دو رمان ماه شب من
نظرتون؟
پیامی جامونده از دیشب :
سلامممم عالییییی فقط تروخدا ۱٠ پارتت دیگه رو فردا ظهر بده
.......
سلام عزیز دلم اگه برسم کامل کنم چشم چون گفتم که پارتهای پایانیه💘