مبینار به خدا اگه الان پارت ندی خودمو میکشم ............... محوررر تو همینجورشم نمیای گپ😐🤣
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
مبینار به خدا اگه الان پارت ندی خودمو میکشم
عام من ننوشتممممممم
کی گفتههه مبیناررر سریع بیاد پیییی تا 🤣اهمش کنم
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
عام من ننوشتممممممم کی گفتههه مبیناررر سریع بیاد پیییی تا 🤣اهمش کنم
عههه تو دسترسی داری هنوز🤣🤣؟؟
به جای اینکه محور راه بندازی پارت بده مبینار اصلا دوست ندارم بیام اونجا حرفیه ....................... اوم چه عصبانی💔 . چیزی شده؟؟ میخوای بیای پی؟؟ . میشه فردا پارت بدم یکمی ناقصه
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۱
به حرف آرمان کمی فکر کردم و نگاهم رفت سمت درختهایی که آرمان تو حرفاش بهش
اشاره کرده بود
سریع پایین رفتم و خودم و به پشت درخت ها رسوندم
چیز خاصی نبود...خواستم برگردم که نگاهم به لکه های قرمزی که روی زمین خشک
شده بود افتاد...!
خم شدم و دستی روی لکه کشیدم...
خون بودش!
با تعجب دوباره دستم و کشیدم و چند بار تکرار کردم؛ خون بود...
ولی این لکه های خون اینجا چیکار میکردن؟
بلند آرمان و صدا زدم
+ آرمان بیا اینجا
نگرانی ام بیش از حد شده بود ، نکنه واقعا سوگند...
فکر و خیال و از خودم دور کردم و آرمان در عرض 1 دقیقه خودش و رسوند
- چیشده؟
اشاره ای به لکه های خون کردم و گفتم
+ مطمئنی که اومد این طرف؟
چشماش و روی هم بست و نفس عمیقی کشید
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۲
چشماش و روی هم بست و نفس عمیقی کشید
- فکر کنم واقعا اون دختر به میل خودش از خونه بیرون نرفته...این لکه های خون
نشونه خوبی نمیدن
دستم و روی شونه اش گذاشتم و سریع گفتم
+ بر فعال به مهراب چیزی نگو دیوونه میشه بفهمه باید بفهمیم واقعیت و بعد بگیم
نفسشو کالفه بیرون داد
- نگم دردسر نشه برام
ترسش طبیعی بود ، دعوای قدیمی اش هم با مهراب سر همین پنهون کاری بود
سری تکون دادم و برای آرامش خاطرش گفتم
+ نه عواقبش با من
کمی مکث کردم و ادامه دادم
+ حاال بلند شو بریم تا شک نکرده تو تعجبم چرا نیومده این طرف
بلند شد و گفت
- خواهرش صداش زد رفت داخل...اصال نبود که بیاد
هر دو به سمت خونه حرکت کردیم
- میالد به کسی شک داری؟
با شنیدن کلمه شک اولین کسی که به ذهنم اومد ایلیا بود ، به خون مهراب تشنه بود...!
ولی نمیتونستم به کسی تهمت بزنم یا قضاوتش کنم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۳
یه نفر هست ولی خب االن نمیتونم بگم! تو راه خونه میگم بهت
سری به نشونه مثبت تکون داد
- باشه
وارد خونه شدیم و شروع کردم به آروم کردن مهراب و گفتن اینکه همچی خوب میشه و
امید میدادم و میگفتم سوگند و بهش برمیگردونم
تنها امیدم بر فعال به همون سرنخ بود و بدتر نگران سوگند شده بودم و فقط دعا میکردم
حالش خوب باشه
اگر خدایی نکرده اتفاقی میوفتاد مهراب از ریشع نابود میشد!
با آرمان زودتر اومدیم بیرون تا بریم دنبال قضیه سوگند ، همچی رو برای آرمان
توضیح دادم و آرمان ترتیب داد بریم دنبال ایلیا تا بفهمیم کار اون هست یا نه
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۴
به نگین زنگ زدم و یکم از قضیه رو تعریف کردم تا یکاری کنه که مهراب و تو خونه
نگه داره
خودمم درکی نداشتم که دارم چیکار میکنم!
ولی میخواستم یه کمکی به مهراب کرده باشم
" مهراب "
کتم و دوباره برداشتم و خواستم از خونه بزنم بیرون که نگین خودشو بهم رسوند
- داداش کجا میری؟
برگشتم سمتش
+ کجا برم؟ دارم میرم بلکه یکی رو پیدا کنم اینم سواله؟
سرش و پایین انداخت و آروم لب زد
- ببخشید داداش ولی انقدر به خودت فشار نیار گناه داری
من گناه داشتم...؟
اگر گناه داشتم که سوگند ولم نمیکرد ، چه بدی در حقش کرده بودم که اینطوری خفیفم
کرد!
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۵
با صدای زنگ نگین سریع به سمت آیفون رفت و در باز کرد
با دیدن محیا تو چارچوب در کالفه سرم و تکون دادم
تو این وضعیت فقط همین و کم داشتم بشینم باهاش بحث کنم
بیخیال از پله ها پایین میرفتم و از کنارش رد شدم که با عصبانیت گفت
- خاک تو سرت کنن بی غیرت! زنت فرار کرده مثل الدنگ ها این ور اون ور میری
حداقل بگرد بچتو ازش بگیر بعد ولش کن
صدای معترض نگین اومد
- محیا صبر کن برسی بعد دعوا راه بنداز مگه نمیبنی حالش خرابه.
پوزخندی زد
حقشه وقتی میره یه دختر خیابونی رو از وسط خیابون جمع میکنه میاره زن خودش
میکنه کمتر از این ازش انتظار نمیره
به سمتش برگشتم و انگشتم اشاره ام و به نشونه تهدید باال اوردم
- محیا ُحرمتت رو نگاه میدارم نمیزنم تیکه پارت کنم! پشت سر زن من درست صحبت
کن
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝@TheEnduringWord