🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۷
مهراب کینه رو بزار کنار...تنها کسی که بر فعال بهت یاری میرسونه آرمانه
انگار نه انگار که حرفی زده باشم ، بیخیالیش و که دیدم دست گذاشتم رو نقطعه ضعفش
به خاطر سوگند...! میتونه پیداش کنه
نگاهی بهم انداخت و دستش و جلو برد
- سالم
از اینکه انقدر سوگند براش مهم بود... به این پی میبردم که چقدر عاشقشه!
سردیش نسبت به آرمان کامال مشخص بود ولی آرمان و آروم کرده بودم و گفته بودم که
درکش کنه حالش خوب نیست
نگین به سمت آشپزخونه رفت تا چایی بیاره و ما سه نفرم روی مبل ها نشستیم
مهراب کالفه دستش و به صورتش میکشید و منتظر بود تا آرمان حرفی بزنه ولی فقط
سکوت بود و سکوت...!
+ خب االن ما چیکار کنیم جناب سرهنگ؟
آرمان تو جاش جا به جا شد و گفت
- خب اول بگید چرا رفت؟ دلیلش چی بود؟
مهراب عصبی گفت
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۸
مهراب عصی گفت
- بی دلیل
آرمان ابرویی باال انداخت و مشکوک پرسید
- مگه میشه!
سری تکون دادم و گفتم
+ بر فعال که شده
آرمان شونه ای باال انداخت
- خب برید خونشون!
دستی به چونه ام کشید.
+ خونه نداره...یعنی جز مهراب کسی رو نداره!
قبل از اینکه حرفی بزنه مهراب گفت
- نه خونه داره...نه فامیل ، جاش همیشه تو پارک ها و خیابونا بوده ، همه جاهایی که
حدس میزدم رفته باشه رو گشتم ولی نبود
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۹
آرمان با تعجب گفت
- خیلی عجیبه...
مثل اینکه یهو چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت
- خونه دوربین داره؟ حداقل چک کنیم ببینم ساعت چند خروج کرده؟! شاید چیزی
گیرمون اومد
مهراب نگاهی بین هردومون رد و بدل کرد
- آره دور تا دور خونه پر از دوربینه
آرمان مثل جت با مهراب بلند شد و رفتن دنبال سرنخ
* * •
(1 ساعت بعد )
نگین : آبی ، چایی چیزی میخواید؟
برگشتم به سمتش
+ نه دستت درد نکنه میتونی بری خونتون شاید نگرانت باشن
سری تکون داد
- نه خبر دادم اینجام
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۰
سری تکون داد
- نه خبر دادم اینجام
مهراب : چیشد؟ چیزی فهمیدی ؟ ساعت چند خارج شده؟
آرمان بدون حرف بلند شد و به سمت بیرون رفت ، من و مهراب و نگین هم پشت سرش
روی پله ها ایستاد و گفت
- یه زمان خیلی طوالنی اینجا نشسته بوده!
+ خب این یعنی چی؟
آرمان پایین تر رفت و گفت
- بعدش خیلی یهویی از پله ها پایین میاد و به سمت درخت ها میره و دوربین دیگه
ویدیو ضبط نمیکنه!
مهراب اشاره ای به دوربین دیگه ای کرد
- اون دوربینم به نزدیکی این زاویه دسترسی داره اون و چک کن
آرمان نیشخندی زد
- اون دوربین کامال خاموش شده...مثل این میمونه که همسرت اصال به میل خودش
نرفته باشه یا همچی صحنه سازی باشه...
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
- از لای موهایش چه میخواهد ببرد باد؟!
وقتی تمام عطرش ؛ بین انگشتان من جا مانده است.
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۶
سری تکون داد و گفت
- متاسفم برات برای اون دختر بی کس و کار آشغال میخوای خواهرت و تیکه پاره
کنی؟ االن که فرارم کرده ازش پشتیبانی میکنی؟
چرا انقدر یادآوری میکرد که جسم و روحم االن کیلومتر ها ازم فاصله داره؟!
چرا انقدر عذابم میداد...
آروم گفتم
+ اون دختر خیابونی بود ولی پاک تر از تو که تو ناز و نعمت بزرگ شدی بود...
هر
چقدرم بگیی فرار کردهه از چشم من نمیوفتهه انقدرم عذابم نده بزار یه لحظه آرامش
داشته باشم
به سمت ماشین قدم برداشتم تا که برم که با حرفش دوباره ایستادم
- فکر کردی میزارم همین جوری آبروی خانوادمون و به فنا ببری؟ دختر رو طالق
میدی و اعالم میکنی که طالقش دادی و رفته طاقت ندارم ببینم پشت سر خانواده ام
هر هر و کر کر کنن که چی ، عروسشون فرار کرده
عصبی دستی به صورتم کشیدم و گفتم
- حرفاتم مثل خودت به اهمیته!
بی توجه به چرت و پرت های محیا سوار ماشین شدم که نگین سریع اومد و چند ضربه
شیشه زد
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۷
شیشه رو پایین اوردم و گفتم
- چیه؟
صورتش و مظلوم کرد و گفت
- داداش جونم میشه زنگ زدم جواب بدی؟ خیلی نگرانت میشم
نگاهی به چهره اش انداختم ، خواهر تنی ام نبود ولی از محیا خیلی سر تر بود
خودم داشتم عذاب میکشیدم چرا این بیچاره رو اذیت میکردم
آروم سری تکون دادم و گفتم
+ سعی امو میکنم
گونه ام و بوسید و گفت
- مطمئن باش با این دل مهربونت خدا سوگند تو برمیگردونه
از ماشین فاصله گرفت و رفت
دلم برای سوگند پر کشید...
آخه نامرد هنوز 8 تا بوس به من بدهکار بودی چرا رفتی؟!
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۸
(سوگند )
ایلیا بالخره از کنارم بلند شد و رفت
هوا رو به تاریکی بود و دلم برای جنتلمن تنگ شده بود!
آخ که کجایی ببینی ورپریده ات دلش برات تنگ شده
کاش بودی با هم دعوا میکردیم آخرش نازم و میکشیدی و واست لوس میشدم
چرا تو که انقدر خوبی من و ندزدیدی؟!
چرا باید سه تا آشغال من و بگیرن بعد تو...
اصال معلوم نیست تا االن فهمیده نیستم یا نه...
شاید از خوشحالی اینکه یه مزاحم از زندگیش حذف شده مهمونی ام گرفته باشه...
هی!
سرم و تکونی دادم تا از فکر مهراب بیام بیرون
دیگه دستش بهم بند نبود
از اینکه فقط یه جا نشسته بودم کمرم درد گرفته بود
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۹
تنها کسی که یکم به حرفم گوش میداد رشیدی بود...
سرم و کج کردم و یه گوشه که تنها نشسته بود دیدمش
آروم صداش زدم
+ رشیدی...
سرش و باال اورد و زل زد بهم
سری تکون داد و گفت
- چیه؟
قیافه ام و مظلوم کردم و گفتم
+ میشه بیای دستام و باز کنی یکم راه برم؟ کمرم خشک شد از بس نشستم
بلند شد و به سمتم اومد و خواست طناب و باز کنه که سهیل گفت
- ببرش تو اتاق در و روش قفل کن ، دیگه شب شده بزار بخوابه
رشیدی ابرویی باال انداخت و گفت
- امشب نمیتونم بزارم اینجا بخوابه میبرمش خونم
سهیل کالفه سری تکون داد و گفت
- هیراد تو رو جان هر کی دوس داری ول کن ، فردا تکلیف همه روشن میشه...فقط تا
فردا صبر کن!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۲۰
هی خدا...دیگران و دزد میبرن داداششون نگرانشون میشه و دنبال اینن که آسایش داشته
باشن بعد ماله من خودش داداشم دزده!
بعد نمیزاره یه جا تو آسایش باشم...
عجب زندگی دارم ، نوبره واال؛
نگاهی به رشیدی که مثل مجسمه باالی سرم ایستاده بود کردم
+ میشه من و ببری همون اتاق؟! حداقل دو دقیقه قیافه هاتون و نبینم دلم آروم بگیره
رشیدی با حرص نفسی کشید و طنابم و باز کرد و بازوم و گرفت و بلندم کرد
آخ ریزی گفتم و با سختی دنبالش رفتم ، کمرم خیلی درد میکرد از بس نشسته بودم بعد
این نامرد اینطوری میکنه
با خودش به اتاقی که تو نزدیکی همون اتاق خرابه بود بردتم
در و باز کرد و داخل شدم و خودشم پشت سرم اومد
خدا رو شکر حداقل اینجا یه تخت بود میتونستم یکم روش تکون بخورم
آروم نشستم و به قیافه رشیدی نگاه کردم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝