🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۳
ترس تو چهره اش واضح بود
یعنی راه نجات بود؟!
- سوگند سرت و بنداز پایین
با تعجب بهش نگاه کردم
+ چی؟
داد کشید
- سرتو بنداز پایین تا این ماشینه رد بشه
پوزخندی روی لبم نشست ، چقدر ابله بود!
فکر میکرد من میشینم و نگاهش میکنم تا آخرین راه نجاتم و از دست بدم؟
داد کشید
- سرتو بنداز پایین
بی توجه بهش خیره به رو به رو ام بودم و نور همینطور نزدیک و نزدیک میشد که
دقیق جلوی ماشین ایستاد و رشیدی هم ترمز کرد
نور ماشینش زیادی بود و چشمام و اذیت میکرد ، دستم و روی چشمم گذاشتم ولی هنوز
تمام حواسم به بیرون بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۴
در ماشین باز شد و یه نفر پیاده شد
تا بهتر تو دیدم قرار گرفت از همون قد و قواره اش فهمیدم کیه!
چشمام پر اشک شد...مهراب بودش! مطمئن بودم خودش بود
دستم و سمت دستگیره بردم و هر چند میدونستم قفله ولی باز میخواستم باز بشه...
مثل درهایی که خدا برای یوسف باز کرد تا به سمت نجابتش بره...خدا این در و باز
میکرد تا من به سمت فرشته نجاتم برم ولی نمیشد!
اونقدر جلو اومد که دیگه جلوی ماشین بود از قیافه اش عصبی بودنش واضح بود
رشیدی در و باز کرد که قفل در سمت من هم باز شد و بدون توجه به رشیدی و تفنگش
پریدم بیرون و به سمت مهراب رفتم و خودم و تو بغلش جا دادم
با فشار دادنش تمام بدنم درد گرفت ولی مگه تو آغوش پر از آرامشش دردم برام معنایی
داشت؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۵
سرم و باال اورد و نگاهی به صورتم انداخت ولی حرفی نمیزد
صدای داد رشیدی اومد
- سوگند از بغلش بیا بیرون تا مثل اون ایلیا نکشتمش!
بازم شلیک هوایی کرد که با جیغ از مهراب جدا شدم ولی دستش دور مچم حلقه بود
- سوگند نمیزارم یه بار دیگه ازم دور بشی اگر مردمم فدای سرت
صداش چقدر آرامش داشت برام
با بغض خیره شدم بهش ...فدای سرم؟!
چه حرفا میزد...
مگه میمرد من زنده میموندم که فدای سرم بشه؟
بازم صدای شلیک هوایی اومد و پشت سرش صدای نحس رشیدی
- مرتیکه آشغال دست زنم و ول کن تا مغزت و از هم نپاچیدم
مهراب گوشش بدهکار این حرفا نبود و بلند فریاد زد
- زن من یا تو عوضی؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
چطور بود؟ رسیدیم به پارت های پایانی هااا
تو رو نمی دونم،
ولی من دلم برات تنگ شده.
تو رو نمی دونم،
ولی من می خوابم تا خوابتو ببینم.
تورو نمی دونم،
ولی من نفس میکشم تا شاید یه روزی بیای.
تورو نمی دونم،
ولی من همیشه آنلاینم تا که شاید بهم پی ام بدی.
تو رو نمی دونم،
ولی من این شهرو قدم می زنم که شاید اتفاقی ببینمت.
امروز از کنارِ یه غریبه رد شدم، که...
اسمشو، تاریخِ تولدشو، غذای مورد علاقشو، رازها و ترساشو میدونستم، حتی دوسشم داشتم.
به اندازهی تمام دفعاتی که ازت ناراحت شدم،
و تو فهمیدی و حتی سعی نکردی درستش کنی؛
ازت دور شدم...
اگه شد بدی بت رفت و شد غریبه
زندگی همینه
یه روزی تبدیل به نفرت میشه بهترین حس..!
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۶
رشیدی وحشیانه سومین شلیکش و کرد ولی رو هوا نبود!
جیغ بلندی کشیدم...
تیری که از کنار پاش رد شد ولی حتی تکونی نخورد...
چه دل نترسی داشت!
تو چشمای گرمش خیره شدم...همون چشما ته دلم و قرص میکرد که هنوز پشت و پناه
دارم
نگاهی به رشیدی انداختم که تفنگش رو سمت مهراب نشونه گرفته بود
با سر اشاره ای به ماشین کرد
- نمیخوای که این آقا رو هم جلو چشات مثل ایلیا پر پر کنم؟
ابرویی باال انداخت و با پوزخند گفت
- میدونی که ازم هیچی بعید نیست
دستم و با ترس خواستم از دست مهراب بکشم بیرون که محکم دستم و گرفت و این بار
تفنگ مهراب سمت رشیدی نشونه بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝