🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۵
سرم و باال اورد و نگاهی به صورتم انداخت ولی حرفی نمیزد
صدای داد رشیدی اومد
- سوگند از بغلش بیا بیرون تا مثل اون ایلیا نکشتمش!
بازم شلیک هوایی کرد که با جیغ از مهراب جدا شدم ولی دستش دور مچم حلقه بود
- سوگند نمیزارم یه بار دیگه ازم دور بشی اگر مردمم فدای سرت
صداش چقدر آرامش داشت برام
با بغض خیره شدم بهش ...فدای سرم؟!
چه حرفا میزد...
مگه میمرد من زنده میموندم که فدای سرم بشه؟
بازم صدای شلیک هوایی اومد و پشت سرش صدای نحس رشیدی
- مرتیکه آشغال دست زنم و ول کن تا مغزت و از هم نپاچیدم
مهراب گوشش بدهکار این حرفا نبود و بلند فریاد زد
- زن من یا تو عوضی؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
چطور بود؟ رسیدیم به پارت های پایانی هااا
تو رو نمی دونم،
ولی من دلم برات تنگ شده.
تو رو نمی دونم،
ولی من می خوابم تا خوابتو ببینم.
تورو نمی دونم،
ولی من نفس میکشم تا شاید یه روزی بیای.
تورو نمی دونم،
ولی من همیشه آنلاینم تا که شاید بهم پی ام بدی.
تو رو نمی دونم،
ولی من این شهرو قدم می زنم که شاید اتفاقی ببینمت.
امروز از کنارِ یه غریبه رد شدم، که...
اسمشو، تاریخِ تولدشو، غذای مورد علاقشو، رازها و ترساشو میدونستم، حتی دوسشم داشتم.
به اندازهی تمام دفعاتی که ازت ناراحت شدم،
و تو فهمیدی و حتی سعی نکردی درستش کنی؛
ازت دور شدم...
اگه شد بدی بت رفت و شد غریبه
زندگی همینه
یه روزی تبدیل به نفرت میشه بهترین حس..!
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۶
رشیدی وحشیانه سومین شلیکش و کرد ولی رو هوا نبود!
جیغ بلندی کشیدم...
تیری که از کنار پاش رد شد ولی حتی تکونی نخورد...
چه دل نترسی داشت!
تو چشمای گرمش خیره شدم...همون چشما ته دلم و قرص میکرد که هنوز پشت و پناه
دارم
نگاهی به رشیدی انداختم که تفنگش رو سمت مهراب نشونه گرفته بود
با سر اشاره ای به ماشین کرد
- نمیخوای که این آقا رو هم جلو چشات مثل ایلیا پر پر کنم؟
ابرویی باال انداخت و با پوزخند گفت
- میدونی که ازم هیچی بعید نیست
دستم و با ترس خواستم از دست مهراب بکشم بیرون که محکم دستم و گرفت و این بار
تفنگ مهراب سمت رشیدی نشونه بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۷
با سر اشاره ای به ماشین کرد
- نمیخوای که این آقا رو هم جلو چشات مثل ایلیا پر پر کنم؟
ابرویی باال انداخت و با پوزخند گفت
- میدونی که ازم هیچی بعید نیست
دستم و با ترس خواستم از دست مهراب بکشم بیرون که محکم دستم و گرفت و این بار
تفنگ مهراب سمت رشیدی نشونه بود
- بندازش پایین
مثل منگال خیره شدم بهش! تفنگ و از کجاش اورد آخه؟!
واییی جذبه رو نگاه...با تفنگ چقدر خفن میشهه
نگاه قدرتمندانه ای به رشیدی انداختم که تفنگش و آروم روی زمین گذاشت
ترسوی نامرد...
بله...بله!
اینه پیروزی...
تو دلم یه غوغایی بود بی وصف...اصال توصیف شدنی نبود.
به نیم رخ مهراب زل زدم...سوگند فدات نشه خب که حیفه!
ولی تو چرا انقدر خوبی؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۸
ولی تو چرا انقدر خوبی؟
مهراب نگاهی بهم کرد که قفل هم شدیم
تو صورتم زل زد و پرسشگرانه پرسیید
- صورتت کبود شده یا چشمای من تار میبینه تو تاریکی؟
لبخند ریزی روی لبم نقش بست ، خنگ بود دیگه چه میشه کرد...
آخه مگه میشه صورت که تار بشه کبودم دیده بشه؟
برای اینکه نگران نشه سری تکون دادم
+ چشات تار میبینه
نگاهی به خودمون انداختم
+ تا کی قراره وایستیم...
حرفم کامل نشده بود که صدای آژیر ماشین پلیس محوطه رو پر کرد و بعد چند دقیقه
چند تا ماشین ایستادند و سریع پلیس ها پیاده شدند
مهراب تفنگش و پایین اورد و روی زمین پرت کرد و تو یه حرکت محکم من و تو
بغلش کشید و دستش و روی سرم کشید
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝