𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
چطور بود؟ رسیدیم به پارت های پایانی هااا
تو رو نمی دونم،
ولی من دلم برات تنگ شده.
تو رو نمی دونم،
ولی من می خوابم تا خوابتو ببینم.
تورو نمی دونم،
ولی من نفس میکشم تا شاید یه روزی بیای.
تورو نمی دونم،
ولی من همیشه آنلاینم تا که شاید بهم پی ام بدی.
تو رو نمی دونم،
ولی من این شهرو قدم می زنم که شاید اتفاقی ببینمت.
امروز از کنارِ یه غریبه رد شدم، که...
اسمشو، تاریخِ تولدشو، غذای مورد علاقشو، رازها و ترساشو میدونستم، حتی دوسشم داشتم.
به اندازهی تمام دفعاتی که ازت ناراحت شدم،
و تو فهمیدی و حتی سعی نکردی درستش کنی؛
ازت دور شدم...
اگه شد بدی بت رفت و شد غریبه
زندگی همینه
یه روزی تبدیل به نفرت میشه بهترین حس..!
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۶
رشیدی وحشیانه سومین شلیکش و کرد ولی رو هوا نبود!
جیغ بلندی کشیدم...
تیری که از کنار پاش رد شد ولی حتی تکونی نخورد...
چه دل نترسی داشت!
تو چشمای گرمش خیره شدم...همون چشما ته دلم و قرص میکرد که هنوز پشت و پناه
دارم
نگاهی به رشیدی انداختم که تفنگش رو سمت مهراب نشونه گرفته بود
با سر اشاره ای به ماشین کرد
- نمیخوای که این آقا رو هم جلو چشات مثل ایلیا پر پر کنم؟
ابرویی باال انداخت و با پوزخند گفت
- میدونی که ازم هیچی بعید نیست
دستم و با ترس خواستم از دست مهراب بکشم بیرون که محکم دستم و گرفت و این بار
تفنگ مهراب سمت رشیدی نشونه بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۷
با سر اشاره ای به ماشین کرد
- نمیخوای که این آقا رو هم جلو چشات مثل ایلیا پر پر کنم؟
ابرویی باال انداخت و با پوزخند گفت
- میدونی که ازم هیچی بعید نیست
دستم و با ترس خواستم از دست مهراب بکشم بیرون که محکم دستم و گرفت و این بار
تفنگ مهراب سمت رشیدی نشونه بود
- بندازش پایین
مثل منگال خیره شدم بهش! تفنگ و از کجاش اورد آخه؟!
واییی جذبه رو نگاه...با تفنگ چقدر خفن میشهه
نگاه قدرتمندانه ای به رشیدی انداختم که تفنگش و آروم روی زمین گذاشت
ترسوی نامرد...
بله...بله!
اینه پیروزی...
تو دلم یه غوغایی بود بی وصف...اصال توصیف شدنی نبود.
به نیم رخ مهراب زل زدم...سوگند فدات نشه خب که حیفه!
ولی تو چرا انقدر خوبی؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۸
ولی تو چرا انقدر خوبی؟
مهراب نگاهی بهم کرد که قفل هم شدیم
تو صورتم زل زد و پرسشگرانه پرسیید
- صورتت کبود شده یا چشمای من تار میبینه تو تاریکی؟
لبخند ریزی روی لبم نقش بست ، خنگ بود دیگه چه میشه کرد...
آخه مگه میشه صورت که تار بشه کبودم دیده بشه؟
برای اینکه نگران نشه سری تکون دادم
+ چشات تار میبینه
نگاهی به خودمون انداختم
+ تا کی قراره وایستیم...
حرفم کامل نشده بود که صدای آژیر ماشین پلیس محوطه رو پر کرد و بعد چند دقیقه
چند تا ماشین ایستادند و سریع پلیس ها پیاده شدند
مهراب تفنگش و پایین اورد و روی زمین پرت کرد و تو یه حرکت محکم من و تو
بغلش کشید و دستش و روی سرم کشید
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_اخرررر
- آخ سوگند...دلم برات یه ذره شده بود
صدای حال بهم زن رشیدی اومد
- سوگند میرسیم بهم تو آخرش واسه منی
مهراب سرم و بیشتر تو سینه اش فشرد تا صدای اون و نشنوم
درد داشتم ولی چشم بسته بود روی دردم و خودم و رها کرده بودم تو
دستام و دور گردنش حلقه کردم و خودم و باال کشیدم و با لبخند نگاهش کردم که گونه
اش و جلو اورد
- ببوس
با گنگی سری تکون دادم و گفتم
+ بلهه؟
کالفه گفت
- سوگند خنگ بازی در نیار هفت تا بوس بدهکاری بعدشم خیر سرم نجاتت دادم یه
چند تا دیگه ام اضافه شد باور کن نبوسی من میدونم با تو!
چپ چپ نگاهش کردم ، شیطونه میگه یه ضربه فنی روش پیاده کنم از جهان هستی
حذف بشه
گونه اش جلوتر اورد
- منتظرم ببوس
بوسیدم و گفت بلاخره مال خودم شدی خانم خانمااا
و این شد داستان زندگی من بعد از یک ماه ایلیا از بیمارستان مرخص شد و سهیل هم سعی کرد به خانمش رسیدگی کنه و خانواده مهراب هم کمی بهتر شده بودن پس من موندم و آقا گوریله😅
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝