🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۸
ولی تو چرا انقدر خوبی؟
مهراب نگاهی بهم کرد که قفل هم شدیم
تو صورتم زل زد و پرسشگرانه پرسیید
- صورتت کبود شده یا چشمای من تار میبینه تو تاریکی؟
لبخند ریزی روی لبم نقش بست ، خنگ بود دیگه چه میشه کرد...
آخه مگه میشه صورت که تار بشه کبودم دیده بشه؟
برای اینکه نگران نشه سری تکون دادم
+ چشات تار میبینه
نگاهی به خودمون انداختم
+ تا کی قراره وایستیم...
حرفم کامل نشده بود که صدای آژیر ماشین پلیس محوطه رو پر کرد و بعد چند دقیقه
چند تا ماشین ایستادند و سریع پلیس ها پیاده شدند
مهراب تفنگش و پایین اورد و روی زمین پرت کرد و تو یه حرکت محکم من و تو
بغلش کشید و دستش و روی سرم کشید
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_اخرررر
- آخ سوگند...دلم برات یه ذره شده بود
صدای حال بهم زن رشیدی اومد
- سوگند میرسیم بهم تو آخرش واسه منی
مهراب سرم و بیشتر تو سینه اش فشرد تا صدای اون و نشنوم
درد داشتم ولی چشم بسته بود روی دردم و خودم و رها کرده بودم تو
دستام و دور گردنش حلقه کردم و خودم و باال کشیدم و با لبخند نگاهش کردم که گونه
اش و جلو اورد
- ببوس
با گنگی سری تکون دادم و گفتم
+ بلهه؟
کالفه گفت
- سوگند خنگ بازی در نیار هفت تا بوس بدهکاری بعدشم خیر سرم نجاتت دادم یه
چند تا دیگه ام اضافه شد باور کن نبوسی من میدونم با تو!
چپ چپ نگاهش کردم ، شیطونه میگه یه ضربه فنی روش پیاده کنم از جهان هستی
حذف بشه
گونه اش جلوتر اورد
- منتظرم ببوس
بوسیدم و گفت بلاخره مال خودم شدی خانم خانمااا
و این شد داستان زندگی من بعد از یک ماه ایلیا از بیمارستان مرخص شد و سهیل هم سعی کرد به خانمش رسیدگی کنه و خانواده مهراب هم کمی بهتر شده بودن پس من موندم و آقا گوریله😅
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
عالیییی افتر استوری هم می ذاری؟
........
فداتشم . اینجا؟ متوجه نشدم ... توضیح میدی ؟
مبینامن برات لقب گذاشتم ... موبینا میگم میشه هم رمان جدید و عاشقانه ۱۰۰۰پارتی بزاری و هم کانالی که رمان های عاشقانه میگذارد نگران نباشیا من ۱۹ سالمه
.....
لقب جدید؟ حله مشکلی نیس
۱۰۰۰ تا؟؟ یکمی سخته الان رمان جدیدم ۲ فصله حالت باید ببینم میرسم یا نه چون نهمم و انتخاب رشته و ...
بزار بگردم پیدا کردم چشم
عشق در لحظه پدید میآید، دوست داشتن در امتداد زمان، این اساسیترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است ...
عشق معیارها را درهم میریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله میکشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیرد
عشق قانون نمیشناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعهای از قوانین عاطفیست. عشق فوران میکند چون آتشفشان و شره میکند چون آبشاری عظیم، دوست داشتن جاری میشود چون رودخانهای بر بستری با شیب نرم ...
عشق ویران کردن خویش است ،
دوست داشتن ، ساختنی عظیم ...
میگفت اگه میخوای بدونی که یه نفر رو برای زندگیت دوست داری؛ چشمات رو ببند و تصور کن بعد از ظهر خسته و کوفته از راه میرسی و ماشین رو داری پارک میکنی و میفهمی که اون توو خونه منتظرته.
اگه این فکر خوشحالت میکنه و باعث میشه حتی توو فکرت خستگیات در بره، اون آدمِ زندگیته...