#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت6
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
هیچ کدومشونو نمیشناختم حتی اسماشونم نمیدونستم رفتم داخل آشپزخونه تا ظرفارو بشورم ،
دختر ریزه میزه ای نشسته بود سالاد درست میکرد دلم میخواست لااقل تا وقتی که اینجام با یه نفر جور بشم.
سلام
سلام عزیزم.
از طرز برخوردش خوشم اومد احساس میکردم خیلی خونگرم باید باشه.
اسم من مهتابِ 20 سالمه.
لبخندی روی لبم نشست ، اسم منم سارگلِ 2 سال ازت کوچیکترم.
مهتاب : خوشبختم عزیزم ، نیاز به کمک داشتی بهم بگو.
خب الان دقیقا باید چیکارکنم بعد میشه یکم از آدمای این خونه بهم بگی.
مهتاب : این مریم بانو که دیدی حدودا 25 ساله که برای ارباب کار میکنه اون بیشتر اوقات باید بهمون بگه چه کاری انجام بدیم .
بهت گفت فعلا باید چه کاری انجام بدی هممون شب تو عمارت میمونیم ،
یه اتاق پشت عمارت هست اونجا میخوابیم ، حالا نمیدونم تو چرا اینجا میمونی ولی دستور ارباب بوده
چرا انقد بهش احترام میزارید حالا مگه کی هست اصلا که هعی ارباب ارباب میکنید؟!
مهتاب : هیس دختر ارباب به همه ما لطف کزدن ماجا نداشتیم ولی ایشون به ما جا دادن ،
نمیتونم چیز زیادی ازشون بهت بگم ممکنه بفهمن ولی اینم بهت بگم همون قدرم میتونه بی رحم و خشن باشه.
با حرفاش تو فکر بودم حتی نمیدوستم الان تو چه، شهری، هستم دروغ چرا از حرفاش ترسیدم ، هی تکرار میشد تو سرم ، همون قدرم میتونه بی رحم و خشن باشه
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت7
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مریم بانو : دختر غذای ارباب رو ببر اتاقشون بعد از اون ساعت 11 قهوشونو آماده کن بعدم خواستی میتونی بری استراحت کنی.
بله چشم
مهتاب : اگر میبینی مریم بانو اینجوری باهات حرف میزنه ناراحت نشو ، واقعا چیزی تو دلش نیست چون خوب نمیشناستت باهات اینجوریه ، وگرنه خیلی مهربونه.
لبخندی روی لبم نشست ، نه ناراحت نمیشم سعی میکنم خودمو تو دلش جا بدم.
مهتاب : راستی اسمت خیلی قشنگه ، کی انتخاب کرده؟
قضیش مفصله حتما بهت میگم الان فعلا غذای اون گوریل رو ببرم .
خواست چیزی بگه که 2تایی پقی زدیم زیر خنده.
خودمو مرتب کردم ، واقعا گوریل بود با اون هیکلش ، نفسمو کلافه دادم بیرون ،
در زدم و بعد از اینکه اجازه داد وارد شدم ، تو دلم فحش بارونش میکردم ، غذاتون
آرشاویر : بزارش روی میز.
عصبی دستمو مشت کردم ، گذاشتم روی میز.
آرشاویر : زیادی عصبی نشو زشت تر از این میشی که هستی!
کارد میزدی خونم درنمیومد ، برگشتم سمتش و ریلکس زل زدم به چشماش ،
ببین پسرجون قیافه من به تو یکی ربطی نداره شما سعی کن یکم لاغرکنی خودتو عین گراز کردی انقد نخور ، بای بای.
خواستم برم که دستمو کشید ، مچ دستمو فشار میداد از دردش داشتم میمردم.
آرشاویر : باز اول و آخرت بود اینجوری حرف زدی ، یادت نره تو اینجا فقط در حد یه کلفتی همین و بس ، الانم میری تمام اون لباسا که اونجاست رو میشوری.
به قلم ریحانه✍
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت8
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
وظیفه ای ندارم که لباساتو بشورم ، میتونی بدی خدمت کارای دیگت برات بشورن ،
چشماش قرمز شده بود رگ گرونش زده بود بیرون.
آرشاویر : ببین خوب گوشاتو باز کن بابات سرقمار باخت پول نداشت بده ، برای همین تو رو برداشتم.
تا وقتی که پول جور کنه بیاد و اگر پولو نده تو تا آخر عمرت باید اینجا کلفتی کنی ،
پس برو دعاکن باباجونت بتونه پولمو جورکنه وگرنه تا آخر عمرت اینجا موندگاری.
چشمام داشت سیاهی میرفت باورم نمیشد پولی نداشت ،
امیدیم اگر داشتم دیگه تموم بود ، چجوری باید تحملش میکردم تاآخر عمر کارای اینو میکردم ، مچ دستم از شدت درد کبود شده بود.
ولی اینا برام مهم نبود قلبم بیشتر از اینا درد میکرد نفهمید حرفاش چه بلایی سرم آورد . سرم گیج میرفت دیگه متوجه چیزی نشدم.
*آرشاویر*
یه دفعه روی زمین افتاد و از هوش رفت ، نفهمیدم چش شد ، پوزخندی روی لبم نشستشاید فیلمش بوده.
صداش میکردم ولی جوابی نمیداد ، مریم بانو رو صدا کردم که سریع اومد بالا.
مریم بانو : بله ارباب.
این یه دفعه بی هوش روی زمین افتاد تا زنگ بزنم به دکتر مراقبش باش.
مریم بانو : چشم ارباب
به دکتر زنگ زدم و گفتم خودشو زود برسونه ، احساس میکردم زیادی تند رفتم هرچی بود اون یه دختر بود ،
پدرشو بدجلوه دادم ولی حقیقتو گفتم . بعد از حدود 15 دقیقه دکتر اومد بعد از اینکه معاینش کرد.
گفت فشار عصبی بهش وارد شده باید استراحت کنه دارو ها رو که داد گرفتم و بعد از چندتا توصیه رفت
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
به قلم ریحانه✍
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت9
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
با سردرد بدی چشمامو باز کردم ، بعد از چند دقیقه تازه متوجه اطرافم شدم ،
حرفاش تو سرم تکرار میشد باورم نمیشد بابام همچین کاری کرده باشه ،
با دیدن سرم تو دستم احتمال دادم از شدت فشار عصبی اینجوری شدم ، با صدای در به خودم اومدم.
مریم بانو : پاشو اینو بخور یکم جون بگیری امروزو استراحت کن نمیخواد کارارو انجام بدی.
تشکری کردم و لیوان شیر رو ازش گرفتم ،
حال خوبی اصلا نداشتم دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم ، هضم این همه اتفاق برام سخت بود.
مریم بانو : اگر دوس داشتی بهم بگو چی باعث حال بدت شده !
نمیدونم چیشد ، تمام اتفاقایی که افتاده بود و تمام حرفایی که این مدت رو دلم مونده بودو بهش گفتم ،
تازه فهمیدم چقدر حرف تو دلم بوده ، یکی باشه آدم بتونه باهاش دردودل کنه خیلی حس خوبیه.
مریم بانو : زندگی پستی و بلندی زیادی داره ، باید از پس همش بربیای ، سختی زیاد کشیدی قبول ولی نزار کسی فکرکنه دختر ضعیفی هستی ،
تحسینت میکنم با این همه مشکلات انقدر صبوری کردی ،
فکرکنم این جمله رو خیلی شنیده باشی در این دنیا اگر غم هست صبوری کن خدا هم هست ، منم جای نادرت نمیتونم.
جاشو پرکنم ولی هرکمکی بود بهم بگو دخترم ، ارباب شاید اون حرفا رو زده باشه،
ولی هیچی تو دلش نیست ، فقط زیادی سر به سرش نزار .
لبخندی روی لبم نشست باحرفاش آروم شده بودم باید یاد میگرفتم محکم باشم ، جسور باشم زود جانزم.
مریم بانو : بیا عزیزم موهاتو شونه کن برات ببافم.
مرسی مریم بانو
💞🔗💞
به قلم ریحانه✍
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت10
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
شاید مسخره به نظر میاد ولی حس قشنگی بود ، از وقتی مامانمو از دست داده بودم،
کسی موهامو شونه نکرده بود ، بعد از اینکه مریم بانو موهامو بافت ازش تشکر کردم که گفت امروز کلا استراحت کنم نرم پایین ، چقدر ممنونش بودم.
*آرشاویر*
شخصیت این دختره برام جالب بود حتی نمیپرسید کجام اعتراض نمیکرد ولی خیلی حاضر جواب بود و این حاضر جوابیش آخر کار دستش میداد ،
باید به کارای دوستام رسیدگی میکردم زنگ زدم به شهرام گفتم سریعتر بیاد دنبالم باید به چندتا جا سرمیزدم .
از اتاقم بیرون اومدم رفتم سمت اتاق اون دختره حتی اسمشو نمیدونستم،
پوزخندی رو لبم نشست.
چرا باید بپرسم اصلا نباید این چیزای کوچیک برام مهم باشه .
وارد اتاقش شدم که دیدم موهاشو آزاد دورش ریخته و آروم خوابیده.
تو خواب انگار اصلا اون آدم حاضر جواب نبود ، یه دختر مظلوم بود.
انگار موهاش بلند بود و توجه هرکسیو جلب میکرد کلافه سرمو تکون دادم.و از اتاقش بیرون اومدم.
*سارگل*
از خواب بیدارشدم خیلی خوابیده بودم فکرکنم بخاطر داروهایی بور که مصرف کرده بودم ، حالم خیلی بهتر از قبل بود ،
یه دفعه یاد چیزی افتادم.
هفته بعد میشد روز تولد مامانم اشک تو چشمام جمع شد همیشه وقتی بود 2 تایی جشن میگرفتیم ای کاش الانم پیشم بود بغلم میکرد و میگفت
نباید کم بیاری دختر من قوی تر از این حرفاست.
حتی نمیدونستم کجام باید از مریم بانو میپرسیدم هرجور شده بود باید اون روز میرفتم سرخاک مامانم هرسال میرفتم.
بافکر اینکه باید از اون پسره اجازه بگیرم پوزخندی روی لبم نشست با صدای در اتاق به خودم اومدم.
مهتاب : بهتری عزیزم؟
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
به قلم ریحانه✍
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
هدایت شده از سینماریحان🇮🇷
اگر کسی پروفایل قشنگ داره برام لطفا بفرسته
ممنون
@Saba589
بهونه نیار عزیزم تو میدونستی چی ناراحتم میکنه و انجامش دادی.
قطعا ميتونم بگم اون لحظهای كه دلت براى خودت ميسوزه، بدترين و غمگينترين حس دنيا رو تجربه كردی.
کاش به همون اندازه که نشون میدم آدم بیخیالیم، بیخیال بودم.
کسیو خسته نکنین، آدم خسته دیگه هیچی براش مهم نیست، فقط میزاره میره.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت10 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شاید مسخره به نظر میاد ولی حس قشنگی بود ، از وقتی مامان
بچه ها میخوام تا پارت ۲۰ را براتون بذارم جبران این روز ها