eitaa logo
The Enduring Word
405 دنبال‌کننده
441 عکس
944 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شاید مسخره به نظر میاد ولی حس قشنگی بود ، از وقتی مامانمو از دست داده بودم، کسی موهامو شونه نکرده بود ، بعد از اینکه مریم بانو موهامو بافت ازش تشکر کردم که گفت امروز کلا استراحت کنم نرم پایین ، چقدر ممنونش بودم. *آرشاویر* شخصیت این دختره برام جالب بود حتی نمیپرسید کجام اعتراض نمیکرد ولی خیلی حاضر جواب بود و این حاضر جوابیش آخر کار دستش میداد ، باید به کارای دوستام رسیدگی میکردم زنگ زدم به شهرام گفتم سریعتر بیاد دنبالم باید به چندتا جا سرمیزدم . از اتاقم بیرون اومدم رفتم سمت اتاق اون دختره حتی اسمشو نمیدونستم، پوزخندی رو لبم نشست. چرا باید بپرسم اصلا نباید این چیزای کوچیک برام مهم باشه . وارد اتاقش شدم که دیدم موهاشو آزاد دورش ریخته و آروم خوابیده. تو خواب انگار اصلا اون آدم حاضر جواب نبود ، یه دختر مظلوم بود. انگار موهاش بلند بود و توجه هرکسیو جلب میکرد کلافه سرمو تکون دادم.و از اتاقش بیرون اومدم. *سارگل* از خواب بیدارشدم خیلی خوابیده بودم فکرکنم بخاطر داروهایی بور که مصرف کرده بودم ، حالم خیلی بهتر از قبل بود ، یه دفعه یاد چیزی افتادم. هفته بعد میشد روز تولد مامانم اشک تو چشمام جمع شد همیشه وقتی بود 2 تایی جشن میگرفتیم ای کاش الانم پیشم بود بغلم میکرد و میگفت نباید کم بیاری دختر من قوی تر از این حرفاست. حتی نمیدونستم کجام باید از مریم بانو میپرسیدم هرجور شده بود باید اون روز میرفتم سرخاک مامانم هرسال میرفتم. بافکر اینکه باید از اون پسره اجازه بگیرم پوزخندی روی لبم نشست با صدای در اتاق به خودم اومدم. مهتاب : بهتری عزیزم؟ 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 به قلم ریحانه✍   ‹.🧕🇮🇷.› https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
هدایت شده از سینماریحان🇮🇷
اگر کسی پروفایل قشنگ داره برام لطفا بفرسته ممنون @Saba589
بهونه نیار عزیزم تو میدونستی چی ناراحتم میکنه و انجامش دادی. قطعا ميتونم بگم اون لحظه‌ای كه دلت براى خودت ميسوزه، بدترين و غمگين‌ترين حس دنيا رو تجربه كردی. کاش به همون اندازه‌ که نشون میدم آدم بی‌خیالیم، بیخیال بودم. کسیو خسته نکنین، آدم خسته دیگه هیچی براش مهم نیست، فقط میزاره میره. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت10 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شاید مسخره به نظر میاد ولی حس قشنگی بود ، از وقتی مامان
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 لبخندی به روش زدم ، آره گلم بهترم. مهتاب : خب خداروشکر این جوشونده رو بخور یرات مقویه ، خوب استراحت کن. تشکری ازش کردم و از اتاق خارج شد فکرم خیلی درگیر بود . نمیدونستم اصلا باید چجوری بهش بگم سرمو روی زانوهام گذاشتم و آروم چشمامو بستم. *آرشاویر* تلفنم زنگ خورد برداشتم که دیدم باباس هیچ وقت الکی بهم زنگ نمیزد. اصلا حوصله نداشتم ولی نمیشد جواب ندم تماسو وصل کردم ، سلام بابا ، خوبید؟ چیزی شده؟ بابا : سلام فردا صبح میای روستا کار مهمی باهات دارم. ولی بابا کارای شرکت زیاده سرم خیلی شلوغه آخر هفته میشه بیام ؟ فردا نمیرسم. بابا : یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم برای چند روز باید بیای شرکتو بسپار به کسی خدافظ. اینو گفت و قطع کرد عصبی گوشیو پرت کردم اونور سرم شلوغ بود . کارای شرکت بهم گره خورده بود ، کلی کار داشتم وقتی بابا اینجوری میگه کسی نباید رو حرفش حرفی بزنه ، کلافه روی تخت دراز کشیدم. و دستمو رو چشمام گذاشتم ، گفته بود برای چند روز برم ، کارای شرکتو به کی میسپاردم! *سارگل* صبح سرحال از خواب بیدارشدم لباسامو مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ، دیروزو خوب استراحت کرده بودم وارد آشپزخونه شدم و شروع کردم به درست کردن صبحانه کارم تموم نگاهی به میز انداختم . همه چیزو چیده بودم و روی میز گذاشته بودم مریم بانو وارد آشپزخونه شد نگاهی بهش کردم که دیدم انگار اصلا حال خوبی نداره https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مریم بانو چیشده؟ چرا انقد رنگتون پریده؟ مریم بانو : نمیدونم مادر سرگیجه دارم. دستشو گرفتم شما برید امروزو کلا استراحت کنید. من همه کارارو انجام میدم ناهارو شام رو اماده میکنم مریم بانو : نمیشه که مادر تو خودت تازه بهتر شدی! شما نگران من نباشید الان برید فقط استراحت کنید . خواست چیزی بگه که نزاشتم و گفتم بره فقط بخوابه . از وقتی مادرم فوت کرده بود ، آشپزی بلد بودم همیشه آشپزی کردن و دوس داشتم برای همین یاد گرفته بودم بعد از چند دقیقه دیدم مثل میرغضب وارد آشپزخونه شد پوزخندی روی لبم نشست. معلوم نبود باز چیشده ، سلامی کردم که فقط به تکون دادن سرش اکتفا کردن‌. آرشاویر : چند روز نیستم باید برم جایی. تو دلم گفتم بهتر یه نفس میکشیدم از دستش. آرشاویر : زبونتو موش خورده؟ نخیر سرجاشه جنابالی زبونتو موش خورده که بهت سلام میدن سرتو تکون میدی. آرشاویر : طرز حرف زدنتو درست کن آخر این حاضر جوابیت کار دستت میده‌ و اگر درست نکنم؟ آرشاویر : و منم هیچ وقت انقدر صبور نیستم پس حواستو جمع کن. پوزخندی زدم ، میخوام صبور نباشی حواسمو جمع نمیکنم. آرشاویر : لباسایی که تو اتاقم هستو میشوری! نصفه زبونتو درست کن‌ برو بابایی تو دلم بهش گفتم زیادی خودشو بالا میگرفت. عصبی روی صندلس نشستم حالا باید لباساشو بشورم ببینم کارم به کجا رسیده https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر * بعد از اینکه کارامو انجام دادم سریع به طرف روستا حرکت کردم حس خوبی نداشتم ، مطمئناً یه اتفاقی افتاده که بابا گفت صبح زود برم . کلافه سرمو تکون دادم بعد از حدود 5 ساعت رسیدم ، خيلي با سرعت رانندگی کرده بودم . وارد عمارت شدم که همه خدمه ها با احترام سرشونو خم کردن به طرف هال رفتم. که دیدم بابا با اون غروری که همیشه زبون زده مردم روستا بود نشسته روی صندلیش ، سلام خوبید؟ بابا : بشین پسر باهات حرف دارم. بفرماید در خدمتم. بابا : میرم سر اصل مطلب باید برم جایی گفتم قبلش باهات حرف بزنم هرچی صبر کردم که شاید به فکرباشی، ولی اصلا برات مهم نیست باید به فکر ازدواج باشی منم وارث میخوام . این همه راه گفتید بیام اینجا بخاطر همین حرفای تکراری قبل ، اومدم از جام بلند شم که با حرف بعدیش همونجا نشستم. *سارگل* وقتی گفت لباسامو بشور احساس میکردم فقط دلم میخواد دونه دونه موهاشو بکنم هربلایی که میتونم سرش بیارم عصبی دستامو مشت کردم مهتاب : چیشده چرا انقد عصبانی؟ ماجرای صبح و براش تعریف کردم که زد زیر خنده خودمم خندم گرفت. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* بابا : خودت خوب میدونی اون شرکتی که داری الان کار میکنی من حمایتت نمیکردم الان همونم نداشتی ، 1ماه بهت وقت میدم باید ازدواج کنی اگر ازدواج کردیو وارث آوردید، نصف اموالمو به نامت میزنم اگرم نمیخوای ازدواج کنی تمام اون پولا و شرکت رو بهم برمیگردونی. همونجوری رو مبل نشستم نه راه پیش داشتم نه راه پس . عصبی بودم برای اینکه چیزی نگم از خونه بیرون زدم ، تصمیم گرفتم برگردم همه چی داشت خراب میشد تنها چیزی که بهش فکرنمیکردم ازدواج بود مخصوصا با این همه کار که داشتم . با سرعت زیادی رانندگی میکردم عصبی مشتمو روی فرمون کوبیدم. *سارگل* دمنوش درست کردم و برای مریم بانو بردم حالش بهتر شده بود ، تو باغ عمارت قدم میزدم خودش چیزی از قصر کم نداشت یه حیاط بزرگ که یه باغ پراز گل پشت عمارت بود. وارد خونه که میشدی طبقه بالا 3تا اتاق داشت که یکیش اتاق کار اون پسره بود. در یکی از اتاقا قفل بود کسی حق نداشت وارد اون بشه . نگاهی به ساعت کردم که دیدم ساعت 11 نمیرونم چرا یه حس بدی داشتم همش میترسیدم ، انگار قراره اتفاق بدی بیفته . سعی کردم به چیزی فکرنکنم ولی دل آشوبه ای که داشتم نمیذاشت . یه دفعه با صدای بدی بهم خورد سریع رفتم طبقه پایین. آرشاویر : همتون برید به جزتو . چشماش رو من بود ترس همه وجودمو گرفت ، چشماش قرمز بود. و رگ گردنش بیرون زده بود ، همه بدون هیچ حرفی بیرون رفتن در عمارت بست . باترس لب زدم : چیشده؟ یه دفعه خیزبرداشت سمتم خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنمو گرفت. آرشاویر : الان حالیت میکنم بازی کردن با من یعنی چی ؟! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01