eitaa logo
The Enduring Word
401 دنبال‌کننده
443 عکس
924 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سینماریحان🇮🇷
اگر کسی پروفایل قشنگ داره برام لطفا بفرسته ممنون @Saba589
بهونه نیار عزیزم تو میدونستی چی ناراحتم میکنه و انجامش دادی. قطعا ميتونم بگم اون لحظه‌ای كه دلت براى خودت ميسوزه، بدترين و غمگين‌ترين حس دنيا رو تجربه كردی. کاش به همون اندازه‌ که نشون میدم آدم بی‌خیالیم، بیخیال بودم. کسیو خسته نکنین، آدم خسته دیگه هیچی براش مهم نیست، فقط میزاره میره. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت10 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شاید مسخره به نظر میاد ولی حس قشنگی بود ، از وقتی مامان
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 لبخندی به روش زدم ، آره گلم بهترم. مهتاب : خب خداروشکر این جوشونده رو بخور یرات مقویه ، خوب استراحت کن. تشکری ازش کردم و از اتاق خارج شد فکرم خیلی درگیر بود . نمیدونستم اصلا باید چجوری بهش بگم سرمو روی زانوهام گذاشتم و آروم چشمامو بستم. *آرشاویر* تلفنم زنگ خورد برداشتم که دیدم باباس هیچ وقت الکی بهم زنگ نمیزد. اصلا حوصله نداشتم ولی نمیشد جواب ندم تماسو وصل کردم ، سلام بابا ، خوبید؟ چیزی شده؟ بابا : سلام فردا صبح میای روستا کار مهمی باهات دارم. ولی بابا کارای شرکت زیاده سرم خیلی شلوغه آخر هفته میشه بیام ؟ فردا نمیرسم. بابا : یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم برای چند روز باید بیای شرکتو بسپار به کسی خدافظ. اینو گفت و قطع کرد عصبی گوشیو پرت کردم اونور سرم شلوغ بود . کارای شرکت بهم گره خورده بود ، کلی کار داشتم وقتی بابا اینجوری میگه کسی نباید رو حرفش حرفی بزنه ، کلافه روی تخت دراز کشیدم. و دستمو رو چشمام گذاشتم ، گفته بود برای چند روز برم ، کارای شرکتو به کی میسپاردم! *سارگل* صبح سرحال از خواب بیدارشدم لباسامو مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ، دیروزو خوب استراحت کرده بودم وارد آشپزخونه شدم و شروع کردم به درست کردن صبحانه کارم تموم نگاهی به میز انداختم . همه چیزو چیده بودم و روی میز گذاشته بودم مریم بانو وارد آشپزخونه شد نگاهی بهش کردم که دیدم انگار اصلا حال خوبی نداره https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مریم بانو چیشده؟ چرا انقد رنگتون پریده؟ مریم بانو : نمیدونم مادر سرگیجه دارم. دستشو گرفتم شما برید امروزو کلا استراحت کنید. من همه کارارو انجام میدم ناهارو شام رو اماده میکنم مریم بانو : نمیشه که مادر تو خودت تازه بهتر شدی! شما نگران من نباشید الان برید فقط استراحت کنید . خواست چیزی بگه که نزاشتم و گفتم بره فقط بخوابه . از وقتی مادرم فوت کرده بود ، آشپزی بلد بودم همیشه آشپزی کردن و دوس داشتم برای همین یاد گرفته بودم بعد از چند دقیقه دیدم مثل میرغضب وارد آشپزخونه شد پوزخندی روی لبم نشست. معلوم نبود باز چیشده ، سلامی کردم که فقط به تکون دادن سرش اکتفا کردن‌. آرشاویر : چند روز نیستم باید برم جایی. تو دلم گفتم بهتر یه نفس میکشیدم از دستش. آرشاویر : زبونتو موش خورده؟ نخیر سرجاشه جنابالی زبونتو موش خورده که بهت سلام میدن سرتو تکون میدی. آرشاویر : طرز حرف زدنتو درست کن آخر این حاضر جوابیت کار دستت میده‌ و اگر درست نکنم؟ آرشاویر : و منم هیچ وقت انقدر صبور نیستم پس حواستو جمع کن. پوزخندی زدم ، میخوام صبور نباشی حواسمو جمع نمیکنم. آرشاویر : لباسایی که تو اتاقم هستو میشوری! نصفه زبونتو درست کن‌ برو بابایی تو دلم بهش گفتم زیادی خودشو بالا میگرفت. عصبی روی صندلس نشستم حالا باید لباساشو بشورم ببینم کارم به کجا رسیده https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر * بعد از اینکه کارامو انجام دادم سریع به طرف روستا حرکت کردم حس خوبی نداشتم ، مطمئناً یه اتفاقی افتاده که بابا گفت صبح زود برم . کلافه سرمو تکون دادم بعد از حدود 5 ساعت رسیدم ، خيلي با سرعت رانندگی کرده بودم . وارد عمارت شدم که همه خدمه ها با احترام سرشونو خم کردن به طرف هال رفتم. که دیدم بابا با اون غروری که همیشه زبون زده مردم روستا بود نشسته روی صندلیش ، سلام خوبید؟ بابا : بشین پسر باهات حرف دارم. بفرماید در خدمتم. بابا : میرم سر اصل مطلب باید برم جایی گفتم قبلش باهات حرف بزنم هرچی صبر کردم که شاید به فکرباشی، ولی اصلا برات مهم نیست باید به فکر ازدواج باشی منم وارث میخوام . این همه راه گفتید بیام اینجا بخاطر همین حرفای تکراری قبل ، اومدم از جام بلند شم که با حرف بعدیش همونجا نشستم. *سارگل* وقتی گفت لباسامو بشور احساس میکردم فقط دلم میخواد دونه دونه موهاشو بکنم هربلایی که میتونم سرش بیارم عصبی دستامو مشت کردم مهتاب : چیشده چرا انقد عصبانی؟ ماجرای صبح و براش تعریف کردم که زد زیر خنده خودمم خندم گرفت. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* بابا : خودت خوب میدونی اون شرکتی که داری الان کار میکنی من حمایتت نمیکردم الان همونم نداشتی ، 1ماه بهت وقت میدم باید ازدواج کنی اگر ازدواج کردیو وارث آوردید، نصف اموالمو به نامت میزنم اگرم نمیخوای ازدواج کنی تمام اون پولا و شرکت رو بهم برمیگردونی. همونجوری رو مبل نشستم نه راه پیش داشتم نه راه پس . عصبی بودم برای اینکه چیزی نگم از خونه بیرون زدم ، تصمیم گرفتم برگردم همه چی داشت خراب میشد تنها چیزی که بهش فکرنمیکردم ازدواج بود مخصوصا با این همه کار که داشتم . با سرعت زیادی رانندگی میکردم عصبی مشتمو روی فرمون کوبیدم. *سارگل* دمنوش درست کردم و برای مریم بانو بردم حالش بهتر شده بود ، تو باغ عمارت قدم میزدم خودش چیزی از قصر کم نداشت یه حیاط بزرگ که یه باغ پراز گل پشت عمارت بود. وارد خونه که میشدی طبقه بالا 3تا اتاق داشت که یکیش اتاق کار اون پسره بود. در یکی از اتاقا قفل بود کسی حق نداشت وارد اون بشه . نگاهی به ساعت کردم که دیدم ساعت 11 نمیرونم چرا یه حس بدی داشتم همش میترسیدم ، انگار قراره اتفاق بدی بیفته . سعی کردم به چیزی فکرنکنم ولی دل آشوبه ای که داشتم نمیذاشت . یه دفعه با صدای بدی بهم خورد سریع رفتم طبقه پایین. آرشاویر : همتون برید به جزتو . چشماش رو من بود ترس همه وجودمو گرفت ، چشماش قرمز بود. و رگ گردنش بیرون زده بود ، همه بدون هیچ حرفی بیرون رفتن در عمارت بست . باترس لب زدم : چیشده؟ یه دفعه خیزبرداشت سمتم خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنمو گرفت. آرشاویر : الان حالیت میکنم بازی کردن با من یعنی چی ؟! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 کشیدم سمت اتاقکی که اونجا بودم دستام یخ کرده بود واقعا ازش میترسیدم خیلی عصبی بود پرتم کرد تو اتاق که با شتاب رو زمین افتادم. آرشاویر : دختره الان حالیت میکنم که قشنگ بفهمی من کی هستم. سرمو آوردم بالا دِ بگو چیشده چیکارکردم مگه؟ با فکر اینکه میخواد چیکارکنه اشکام روی گونه هام میریخت . برگشتم سمتش توروخدا جون هرکی دوس داری کاری بهم نداشته باش جیغ بلندی زدم... *آرشاویر* رفتارم دست خودم نبود ، تو راه برگشت رفتم شرکت نامه ای که برام اومده بودو باز کردم ازپدر همین دختره رودست خورده بودم و نوشته بود دخترش دیگه واسش اهمیت نداره. اون ازم مهلت خواسته بود من آرشاویر برای اولین باز از یه آدم رودست خورده بودم . رسیدم خونه به حدی عصبی بودم که فقط میخواستم، یه بلایی سرش بیارم..   التماس میکرد ولی انگار خون جلوی چشمامو گرفته بود رفتم سمتش و غریدم تو گوشش ، بالاخره باید تاوان کار باباتو پس بدی پس بِبُر صداتو. سارگل : من اصلا نمیدونم چی میگی توروخدا ولم کنید. لرز تنشو حس میکردم ، رفتارم دست خودم نبود فقط میخواستم خودمو خالی کنم . سارگل : میشه ولم کنید. صداش میلرزید دوس داشتم حرص میخورد... جیغ کوتاهی زد که یه دفعه با اتفاقی که افتاد تازه به خودم آمدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗 به خودم که اومدم دیدم از هوش رفته نبضش به کندی میزد سرمو کلافه تکون دادم داشتم چیکار میکردم این دختره از شدت ترسی که بهش وارد شد این اتفاق براش افتاد ، بردمش داخل اتاق خودم نمیتونستم زنگ بزنم به دکتر این وقت شب مسلما نمیومد سریع مریم بانو رو صدا زدم آماده شد و همراهم اومد. مریم بانو : ارباب جسارتا چیشده؟ هیچی نگو یه کاری کن نبضش کند میزنه. مریم بانو : تبش خیلی بالاست باید پاشویش کنم. هرکاری میدونی درسته همونو انجام بده . کلافه از اتاق بیرون اومدم اگر اتفاقی براش میفتاد فقط بخاطر من بوده اون پدریش اون کارو کرد . چرا داشتم حرصمو رو یا دختر مظلوم خالی میکردم واسه اولین بار دلم برای یه نفر سوخت . سرمو بین دستام گرفتم ، اعصابم خورد بود باید باباشو پیدا میکردم ، کسی نمیتونست سرمن کلاه بزاره. *مریم بانو* نگاهی به چهرش کردم. لبخندی زدم ، مثل دختر نداشتم دوسش داشتم احساس میکردم ، از وقتی این دختره وارد این عمارت شده حال منم بهتر شده. دستمالو از پیشونش برداشتم تبش پایین تر اومده بود ، نبضش انگار بهتر شده بود ، دستشو تو دستام گرفتم تا صبح بالای سرش بودم. آرشاویر : حالش چطوره؟ بهتره ارباب https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* چشمامو باز کردم ، احساس میکردم سرگیجه دارم چند دقیقه ای که گذشت تازه متوجه شدم اطرافم  شدم بعد از چند ثانیه مریم بانو وارد اتاق شد. مریم بانو : بیدارشدی دخترم؟ بهتری عزیزم؟ لبخندی زدم سلام مریم بانو بله بهترم ، یه دفعه با یاد اتفاقای دیشب ترس همه وجومو گرفت چشمامو بستم تا آروم تر بشم. مریم بانو : چیشد عزیزم؟ چراانقد بهم ریختی؟ دیشب چرا یه دفعه انقد حالت بد شد مادر؟ لبخند تلخی زدم و اتفاقات دیشب و براش توضیح دادم ، اشکام روی گونه هام میریخت مریم بانو اومد کنارمو بغلم کرد. مریم بانو : عزیزم آروم باش ، بزار برات یه چیزیو تعریف کنم ، ارباب وقتی کوچیکتر بود حدودا 9ساله بود ، مادرش رفت بعد از چندسال معلوم شد مادرش پدر اربابو دوس نداشته و فقط بخاطر ثروتش باهاش ازدواج کرده بعد هم با پسرعموی پدرارباب فرار میکنه . ارباب اون زمان کوچیک بود ولی وقتی ماجرارو میفهمه از همون زمان از زنا متنفر میشه ، پدرش خان روستاست عاشق زنش بود بخاطر همین بعد از اون ازدواج نکرد پسرشون که بزرگ بود همه ارباب صداش میکردن . ارباب بعد از چندسال برای ادامه تحصیل به شهر اومد ، از همونجا بود که با کمک پدرش شرکت رو تاسیس کرد بخاطر همین دیگه به روستا برنگشت با دخترای زیادی نبوده . تو این همه سال گسی جرئت نکرده بود با ارباب همچین کاری کنه. اگر دیشب انقد عصبی بود ، صبح انگار رفته بودن روستا فکرکنم اونجا با خان دعواشون شده شبم تو شرکت اون اتفاق افتاده . سارگل سعی کن زیادی به ارباب نزدیک نشی ، قلب مهربونی داره ولی اگر عصبی بشه هیچ کس جلودارش نیست ازش دوری کن ، سعی کن باهاش کل کل نکنی. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سرمو آوردم بالا نمیفهمیدم چرا همه میگفتن ازش دوری کن چرا مریم بانو مگه چجوریه ؟ مریم بانو : ارباب جوونه ولی به همون اندازه هم میتونه خشن باشه. بخاطر خودت میگم اون الان فکرمیکنه باید انتقام پدرتو ازت بگیره سعی کن زیاد دوروبرش نباشی. آروم چشم گفتم روی سرمه بوسه ای زد. مریم بانو : نبینم دخترم غصه بخوره ها همه چی درست میشه الانم پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن . بغلش کردم و روی گونشو بوسیدم چشمی گفتم ، راستی مریم بانو اسم این آقای خشن چیه؟ مریم بانو : از دست تو شیطون ، آرشاویر. آهانی گفتم و رفتم صورتمو آب بزنم ، آرشاویر اسم قشنگی داشت برعکس قیافش بدش ، زدم زیر خنده بفهمه چیا گفتم پشت سرش قطعا خونم پای خودمه ! *آرشاویر * تلفنم زنگ خورد برداشتم که دیدم باباست ، کلافه نفس کشیدم. سلام. بابا : سلام ، خب تصمیمتو گرفتی؟ یاخودم دست به کار بشم. بابا یعنی چی؟ زمان بدید اصلا به این چیزا فکرنمیکنم. بابا : خوب گوش کن ببین چی میگم یک ماه بهت فرصت میدم درضمن کاراتو میکنی برای همیشه میای روستا. دستامو عصبی مشت کردم یه دفعه با صدای تقریبا بلندی گفتم : یعنی چی بابا کارمن اینجاست! بابا : حرف نباشه همین که گفتم. اینو گفت و قطع کرد گوشیو پرت کردم . باید یه فکری میکردم نباید میزاشتم اینجوری بشه ، لیوان روی میز و با شتاب پرت کردم دستامو روی میز گذاشتم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01