اگه یه روزی نبودم با آهنگ، اینا یادم بیوفت:))
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
پیاده روی به یاد ماندنی(@ocbooks).pdf
حجم:
3.8M
📚کتاب:#پیاده_روی_به_یاد_ماندنی
👤نویسنده:نیکلاس اسیارکس
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
سال ۱۹۵۸، ایالت کارولینای شمالی، منطقهای نزدیک به شهر مورهد، شهری عادی مثل تمام شهرهای دیگر. رطوبت هوا در فصل تابستان در این ناحیه بهقدری بالا بود که با هربار بیرون رفتن از خانه نیاز به دوش گرفتن بود. از اوایل آوریل تا اکتبر، تقریباً هیچ بچهای را با کفش یا شلوار نمیدیدید. بوی نم، نا، رطوبت و نمک، یکی از ویژگیها و مشخصههای شهر کارولینا بود. اغلب آنهایی که با ماشین رفت و آمد میکردند، هرکسی را که در خیابان میدیدند، با خود به مقصد میرساندند.
- عاشقانه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
ربکا.pdf
حجم:
4.8M
📚کتاب:#ربکا
👤نویسنده:دافنه دوموریه
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
داستان کتاب ربه کا با فلش بک به گذشته آغاز می شود و داستان نو عروس جوانی را روایت می کند که بعد از ازدواج با مردی که بیش از بیست سال با او تفاوت سنی دارد با چالش های زیادی روبرو می شود، این مشکلات اغلب ریشه در زندگی قبلی همسرش دارد و در نهایت به افشای رازهای وحشتناک منجر می شود.
ـنظر من اینه که این کتاب هر صفحه اش میتونم بگم شوکه میشید:)
کتاب خیلی قشنگ و خوبیه و کلاسیکه کامل
از صفحه ۲۱۵ تقریبا به بعد داستان اصلی رو میشه که دیگه کتاب برای نیم ساعت میبندین
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت20 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سام : سلیقه نداری که نه تیپ داری نه قیافه اخلاقتم که گن
سلاااااامممم قشنگام بریممم برای ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب 😍😍
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت20 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سام : سلیقه نداری که نه تیپ داری نه قیافه اخلاقتم که گن
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت21
مهتاب : برای غذای امشب چی آماده کنیم؟
ماجرارو بهش گفتم ، با صدای بلند خندید . با حرص برگشتم سمتش کوفت چرا میخندی من دارم حرص میخورم
مهتاب : بدجور داره حرصت میده خداروشکر پس از این به بعد غذا باتوئه.
مهتاب از جلوی چشمام دورشو یه کاری دستت میدم.
مهتاب : حرص نخور ، راستی آشپزی بلدی؟
لبخند تلخی زدم سرموپایین انداختم.
آره وقتی مامانم زنده بود سنم کم بود ولی ازش یاد گرفتم وقتی فوت کرد انقدر درست کردم که یاد گرفتم.
مهتاب : عزیزم ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم.
لبخندی زدم ، خب الان بنظرت چی درست کنم.
مهتاب : نمیدونم ولی ارباب خیلی بد غذاست ولی مطمُنم دستت پختت خیلی خوبه.
واای مهتاب خداکنه ایراد نگیره ازش متنفرم با اون اخلاقش.
*مریم بانو*
با کمک عصایی که کنارم بود بلندشدم.
از اتاق خارج شدم باید کارارو انجام میدادم نمیدونست چجوری باید بهش میگفتم.
از کجا باید مطمئن میشدم ، سارگل خیلی شبیه اون بود.
سرم دردمیکرد و حال خوبی نداشتم.
مطمئن بودم اون چیزی که فکرمیکردم درست نمیدونستم چجوری باید مطمئن میشدم اونم بعد این همه سال .
سارگل الان 18 سالش بود خیلی از اون موقع میگذشت.
سعی کردم به چیزی فکرنکنم و وارد عمارت شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01