eitaa logo
The Enduring Word
399 دنبال‌کننده
444 عکس
936 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه یه روزی نبودم با آهنگ، اینا یادم بیوفت:)) https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
پیاده روی به یاد ماندنی(@ocbooks).pdf
حجم: 3.8M
📚کتاب: 👤نویسنده:نیکلاس اسیارکس . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: سال ۱۹۵۸، ایالت کارولینای شمالی، منطقه‌ای نزدیک به شهر مورهد، شهری عادی مثل تمام شهرهای دیگر. رطوبت هوا در فصل تابستان در این ناحیه به‌قدری بالا بود که با هربار بیرون رفتن از خانه نیاز به دوش گرفتن بود. از اوایل آوریل تا اکتبر، تقریباً هیچ بچه‌ای را با کفش یا شلوار نمی‌دیدید. بوی نم، نا، رطوبت و نمک، یکی از ویژگی‌ها و مشخصه‌های شهر کارولینا بود. اغلب آنهایی که با ماشین رفت و آمد می‌کردند، هرکسی را که در خیابان می‌دیدند، با خود به مقصد می‌رساندند. - عاشقانه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
ربکا.pdf
حجم: 4.8M
📚کتاب: 👤نویسنده:دافنه دوموریه . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: داستان کتاب ربه کا با فلش بک به گذشته آغاز می شود و داستان نو عروس جوانی را روایت می کند که بعد از ازدواج با مردی که بیش از بیست سال با او تفاوت سنی دارد با چالش های زیادی روبرو می شود، این مشکلات اغلب ریشه در زندگی قبلی همسرش دارد و در نهایت به افشای رازهای وحشتناک منجر می شود. ـنظر من اینه که این کتاب هر صفحه اش میتونم بگم شوکه میشید:) کتاب خیلی قشنگ و خوبیه و کلاسیکه کامل از صفحه ۲۱۵ تقریبا به بعد داستان اصلی رو میشه که دیگه کتاب برای نیم ساعت میبندین https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت20 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سام : سلیقه نداری که نه تیپ داری نه قیافه اخلاقتم که گن
مهتاب : برای غذای امشب چی آماده کنیم؟ ماجرارو بهش گفتم ، با صدای بلند خندید . با حرص برگشتم سمتش کوفت چرا میخندی من دارم حرص میخورم‌ مهتاب : بدجور داره حرصت میده خداروشکر پس از این به بعد غذا باتوئه. مهتاب از جلوی چشمام دورشو یه کاری دستت میدم. مهتاب : حرص نخور ، راستی آشپزی بلدی؟ لبخند تلخی زدم سرموپایین انداختم. آره وقتی مامانم زنده بود سنم کم بود ولی ازش یاد گرفتم وقتی فوت کرد انقدر درست کردم که یاد گرفتم. مهتاب : عزیزم ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم. لبخندی زدم ، خب الان بنظرت چی درست کنم. مهتاب : نمیدونم ولی ارباب خیلی بد غذاست ولی مطمُنم دستت پختت خیلی خوبه. واای مهتاب خداکنه ایراد نگیره ازش متنفرم با اون اخلاقش. *مریم بانو* با کمک عصایی که کنارم بود بلندشدم. از اتاق خارج شدم باید کارارو انجام میدادم نمیدونست چجوری باید بهش میگفتم. از کجا باید مطمئن میشدم ، سارگل خیلی شبیه اون بود. سرم دردمیکرد و حال خوبی نداشتم. مطمئن بودم اون چیزی که فکرمیکردم درست نمیدونستم چجوری باید مطمئن میشدم اونم بعد این همه سال . سارگل الان 18 سالش بود خیلی از اون موقع میگذشت. سعی کردم به چیزی فکرنکنم و وارد عمارت شدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
*سارگل* شروع کردم به درست کردن کتلت لبخند خبیثی روی لبم نشست ، نقشه ها براش داشتم هنوز منو نشناخته مهتاب : چه کردی جیگر بوی غذات کل خونه رو برداشته. قربونت، مااینیم دیگه. مهتاب : غذارو بخوره فکرکنم دیگه نتونه چیزی بگه. وای مهتااب فکرکن ، طرف با اون هیکلش بهش کتلت بدی دوتایی زدیم زیر خنده‌ مریم بانو : چیکارمیکند دخترا؟ سلام مریم بانوی خودم حسابی خوشگل کردی. مریم بانو : بیا برو دختر کجا خوشگل کردم. با مهتاب دوتایی زدیم زیر خنده ، حالم بهترشده بود کلی با مهتاب کرم ریختیم و مریم بانو رو اذیت کردیم. مریم بانو : میزو آماده کنید دخترا دیگه الانا میان. شما برید من آماده میکنم ، لبخند مرموزی روی لبم نشست . مریم بانو : چیکارمیکنی دختر باز کاری نکنی ارباب عصبی بشه. نه مریم بانو کاری نمیکنم نگران نباشید. میزو چیدم دیگه باید الانا میومد ، تو دوغش نعنا ریختم اصلا دوست نداشت لبخندی روی لبم نشست. آرشاویر : شام آمادست. نفسی کشیدم برگشتم عقب سلام یه صدایی چیزی... https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
آرشاویر : پرسیدم شام آمادست؟ با صدای دادش ناخودآگاه ترسیدم آره آمادست . پسره هرکول تکلیفش با خودش مشخص نیست روانیه با یاد دوغ و نعنایی که ریخته بودم اشهدمو خوندم . خواستم از آشپزخونه بیرون بیام که با صداش سرجام متوقف شدم . آرشاویر : اسمتو نگفتی؟ چون نپرسیدی! آرشاویر : الان دارم میپرسم. پوزخندی روی لبم‌ نشست کلا باید زور میگفت ، سارگل. آرشاویر : سارگل! خوبه اسممو با خودش تکرار میکرد برگشتم سمتش ، مونده بودم فقط شما تایید کنی. آرشاویر : زیادی زبونت درازه ولی بلدم کوتاهش کنم ، درضمن آشپزیت افتضاحه بیشتر کارکن ، چون همیشه انقد صبور نیستم. عصبی برگشتم سمتش ، ناراحتی میتونی نخوری بعدم بدون توجه بهش از آشپزخونه بیرون رفتم . پسره عوضی فکرکرده کیه آشپزیت افتضاحه انگار الان خودش خیلی بلده یه دفعه با صدای دادی به خودم اومدم. آرشاویر : سااارگل میکشمت. ریز ریز خندیدم حتما دوغو خورده بود مثل خودش داد زدم حتما اگر دستت بهم رسید این کارو بکن. برگشتم عقب که با دیدنش تو چند قدمیم جیغی از ترس کشیدم ، رفتم عقب چشماش قرمز شده بود. آرشاویر : هرکاری یه عواقبی داره دیگه حالا تو دوغ من نعنا میریزی https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
من که کاری نکردم اصلا. آرشاویر : پس یکی از عالم غیب نعنا ریخته . حالا که لج کردی باید تاوانشم بدی سرموگرفتم بالا ، چیکارمیکنی مثلا؟ آرشاویر : فکرمیکنم 3 روز دیگه تولد مادرت باشه و اونوقت اگر من اجازه ندم چجوری میری؟ سعی کردم صدام نلرزه دست گذاشت رو نقطه ضعفم ، زل زدم تو چشماش مشکی با رنگ سیاهی شب بود. *آرشاویر* اولین بار بود کسی همچین کاری میکرد بلایی سرش نمیاوردم دلم میخواست سر به سرس بزارم ، ولی فکرکنم زیادی تند رفتم به چشماش نگاه کردم . تازه به چشماش نگاه کردم سبز بود چشمای قشنگه خاصی داشت. نگاهم به چشماش بود نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم ، باغرور نگاهشو بهم دوخت. سارگل : تو اگر میفهمیدی همچین کاری نمیکردی ، چی فکرکردی باخودت من هرکاری بخوام میکنم به اجازه تووهیچ کس دیگه ایم نیاز ندارم اینو خوب، تو گوشت فروکن بار اول و آخرت بود با من اینجوری حرف زدی! اولین باری بود کسی جرئت میکرد اینجوری حرف بزنه عصبی نگاهمو دوختم بهش صداتو بیار پایین. سارگل : و اگر نیارم؟ پوزخندی زد و بدون توجه به قیافه بهت زدم رفت دستامو مشت کردم تاوان کارتو پس میدی https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت24 من که کاری نکردم اصلا. آرشاویر : پس یکی از عالم غیب نعنا ریخته . حال
* سارگل* پسره فکرکرده کیه! هنوز منو نشناخته میخواد لج کنه پس بچرخ تا بچرخیم. رفتم تو اتاق درو بستم روی تخت درازکشیدم سرمو بین بالشت فشار دادم بغض داشتم ولی نمیخواستم گریه کنم باید از پس همه این شرایط بربیام ، نباید خودمو جلوش ضعیف نشوم بدم ، بافکر اینکه دوروز دیگه میرم پیش مامان لیخند تلخی زدم کاشکی الان پیشم بود. سعی کردم به چیزی فکرنکنم و بخوابم. صبح بانور خورشید که فضای اتاقو پر کرده بود از خواب بیدارشدم از پایین صدای دادوبیداد میومد تعجب کردم. سریع خودمو مرتب کردم و رفتم پایین. باتعجب به دختری که داشت ، دستور میداد و داد میزد نگاه کردم انقد آرایش کرده بود و لباساش اصلا خوب نبود. صداتو بیار پایین‌   مینو : جنابالی؟ اینو من باید بپرسم ، صداتو تو انداختی تو سرت فکرکردی کی هستی؟ مینو : اول اینکه درست حرف بزن مینو هستم توام باید خدمتکار جدید باشی. صدامونمیارم پایین اسمتو نپرسیدم ، هرکی که باشم به تو یکی مربوط نمیشه. مریم بانو : سارگل مادر آروم باش مینو : هم زیادی حرف میزنی هم منو نشناختی ، به زودی خانم این خونه قراره بشم پس طرز حرف زدنتو درست کن https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 آرشاویر : اونوقت کی همچین حرفی زده؟ مینو : مگه غیر اینکه عزیزم؟ آرشاویر : یادم نمیاد چیزی گفته باشم درضمن اگرم ازدواج کنم‌کسی مثل تو انتخابم نیست درضمن دیگه پاتو تو این خونه نمیزاری! مینو:  ولی... آرشاویر : مریم بانو راهنماییشون کنید بیرون. همینجوری فقط به حرفاشون گوش میدادم اصلا یه دفعه این از کجا پیداش شد. آرشاویر : صبحانه آماده کن بیار. سرمو تکون دادم و چیزی‌نگفتم خواستم برم که یه دفعه مچ دستامو تو دستاش گرفت. آرشاویر : یادت باشه از این به بعد فقط صدای چشمتو میخوام بشنوم بار اول و آخرت بود سرتو تکون دادی. دستامو مشت کردم پوزخندی روی لبم نشست همینجوری نمی موند ، چشم. آرشاویر : خوبه ، زود صبحانه رو آماده کن عجله دارم. بله چشم . پوزخندی زد و به اتاقش رفت. دستامو مشت کردم پسره فکرکرده کیه ، یه روزی تمامی این کاراشو تلافی میکنم هیچ چیزی دائمی نیست . همیشه وقتی خیلی ناراحت میشدم با خودم تکرار میکردم هیچ چیز دائمی نیست همه این روزا بالاخره تموم میشه . بالاخره خداهست شاید الان دارم سختی میکشم ولی هیچ کاریش بی حکمت نیست . با همین حرفا آروم میشدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* سام : میخوای چیکارکنی بالاخره؟ رفتم دم پنجره ، نمیدونم چاره ای جز اینکه برگردم روستا رو ندارم ولی این وسط انگار یه چیزی درست نیست سام : چرا مگه چیشده؟ این اصرار بابا برای ازدواج و برگشتن من به روستا رو واقعا دلیلشو نمیفهمم. سام : بهش فکرنکن ، فعلا کاراتو انجام بده برو روستا نزار بیشتر از این عصبانی بشه . سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم که بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد. بایاد آوری صبح لبخندی روی لبم نشست ، انگار اون دختره یه چیزی داشت که فقط میخواستم حرصش بدم. باید کارامو میکردم فردا حرکت میکردیم باید خدمرو این سری با خودم میبردم. نمیخواستم برم اونجا ، باید میگفتم عمارت خونمو تو روستا آماده کنه. شروع کردم به انجام دادن کارای عقب افتادم *سارگل* بعد از اینکه صبحانه شو بردم از اتاق بیرون اومدم ، اصلا ازش خوشم نمیومد پسره هرکول تلافی کاراشو سرش درمیاوردم. ظهر برای ناهار گفته بود نمیاد راحت بودم ، نمیدونم چرا همش یه حس بدی داشتم احساس میکردم قراره اتفاقای بدی بیفته رفتم تو آشپزخونه کمک مریم بانو تا شام شب و آماده کنم. مریم بانو : خوبی عزیزم رنگت پریده؟ نه مریم‌بانو خوبم چیزی نیست . تمام کارامو کردم غذای شبو آماده کردم فکرمیکردم چجوری کاره صبحشو تلافی میکنم.. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01