795.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+وایبش..🦦 خیلی قشنگههه
نگاهش مثل خورشید بود و به هرجا که میخورد آن را زنده میکرد..
👤:الیف شافاک
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
“کتابخانه نیمه شب”
میگذره حالا؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت30 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی اح
سلاااااامممم قشنگام میخوام ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب را براتون بذارم
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت30 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی اح
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت31
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
زنگ زدم و وارد حیاط شدم با ترس دستامو فشار میدادم حتما الان رسیده بود ، سعی کردم آروم باشم .
دروبازکردم که با قیافه وحشتناکی روبه رو شدم چشماش قرمز بود.
و دستاشو مشت کرده بود ، ناخوداگاه بغض بدی توی گلوم نشست.
آرشاویر : همه بیرون
مریم بانو : ارباب...
آرشاویر : گفتم همه بیرون
حرف زدنش آروم بود انگار آرامش قبل از طوفان بود ، دهنم قفل شده بود اصلا نمیتونستم حرف بزنم .
آرشاویر : بهت گفته بودن بدون اجازه من حق نداری'
از این خونه پاتو بیرون بزاری ، نگفته بودم.
با دادی که زد ترس همه وجودمو گرفت ، سرمو گرفتم بالا آرره گفته بودید ولی...
آرشاویر : پس تو خیلی غلط کردی بدون اینکه اجازه بگیری سرخود رفتی بیرون ، هنوز منو نشناختی.
میترسیدم ، هیچ کس نبود.
اومد نزدیک تر با ترس رفتم عقب دستام میلرزید ، بیش از حد عصبی بود.
آرشاویر : هرکاری یه تاوانی داره دیگه؟!
دستامو محکم فشار دادم خواستم حرف بزنم بگمکجا رفتم با کاری که کرد جیغ خفه ای زدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01