The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت30 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی اح
سلاااااامممم قشنگام میخوام ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب را براتون بذارم
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت30 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی اح
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت31
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
زنگ زدم و وارد حیاط شدم با ترس دستامو فشار میدادم حتما الان رسیده بود ، سعی کردم آروم باشم .
دروبازکردم که با قیافه وحشتناکی روبه رو شدم چشماش قرمز بود.
و دستاشو مشت کرده بود ، ناخوداگاه بغض بدی توی گلوم نشست.
آرشاویر : همه بیرون
مریم بانو : ارباب...
آرشاویر : گفتم همه بیرون
حرف زدنش آروم بود انگار آرامش قبل از طوفان بود ، دهنم قفل شده بود اصلا نمیتونستم حرف بزنم .
آرشاویر : بهت گفته بودن بدون اجازه من حق نداری'
از این خونه پاتو بیرون بزاری ، نگفته بودم.
با دادی که زد ترس همه وجودمو گرفت ، سرمو گرفتم بالا آرره گفته بودید ولی...
آرشاویر : پس تو خیلی غلط کردی بدون اینکه اجازه بگیری سرخود رفتی بیرون ، هنوز منو نشناختی.
میترسیدم ، هیچ کس نبود.
اومد نزدیک تر با ترس رفتم عقب دستام میلرزید ، بیش از حد عصبی بود.
آرشاویر : هرکاری یه تاوانی داره دیگه؟!
دستامو محکم فشار دادم خواستم حرف بزنم بگمکجا رفتم با کاری که کرد جیغ خفه ای زدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت32
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
آرشاویر: اینو زدم تا سری بعد یادت بمونه بدون اجازه حق نداری جایی بری ، از فردا ساعت 6 بیدارمیشی.
حق اینکه بخوای از عمارت دربیای و حتی بخوای حیاط بری رو نداری حالام گمشو از جلو چشمم
قورتم ذوق ذوق میکرد ،
هیچ وقت این سیلی که خوردم یادم نمیره ، میدونم چیکارش کنم ، پوزخندی روی لبم نشست سرمو آوردم بالا بچرخ تا بچرخیم ارباااب
اربابو با حرص گفتم زیادی دور برداشته بود بعدم بدون توجه بهش به سمت اتاقم رفتم.
با همون لباسا روی تخت درازکشیدم و چشمامو بستم.
*مینو*
کارارو انجام دادی؟
بله خانم همرو انجام دادم.
خوبه ، مرخصی.
لبخندی روی لبم نشست من هرچیزی رو که میخواستم به دست میاوردم حتی اگر اون یه نفر بخواد آرشاویر باشه.
بایادآوری اون دختره عصبی دستامو مشت کردم.
حس خوبی نسبت بهش نداشتم اون چشمای سبزش اولین چیزی بود که آدمو جذب خودش میکرد زیبایی خاصی داشت.
بایادآوری اتفاقایی که قرار بود بیفته ، لبخندی از ته دل زدم حس خوبی داشتم ،
نقشه هام یکی یکی داشت انجام میشد.
چشمامو بستم سعی کردم آروم بخوابم.
*آرشاویر*
صدای زنگ گوشیمو قطع کردم میخواستم فقط بخوابم ، دیشب خوب نخوابیده بودم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت33
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
یه دفعه با اتفاقی که افتاد وحشت زده روی تخت نشستم ، چیشده؟ سیل اومده؟ اگر سیل اومده پس چرا فقط من خیسم.
باصدای خنده تازه به خودم اومدم و متوجه اطرافم شدم.
سارگل : سیل نبرتت جناب ارباب.
با خشم بهش نگاه کردم که دیدم داره بلند میخنده!
*سارگل*
صبح ساعت 6 بیدارشدم.
دلم میخواست یکم حرصش بدم ، پارچو پرآب کردم که دیدم ساعت 7 ، وارد اتاقش شدم صداش کردم بلند شد خیلی ریلکس کل پارچو روش خالی کردم.
با دیدنش قیافش و حرفایی که زد نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، با صدای بلند خندیدم.
حسابی عصبیش کردم.
خواستم بیام بیرون ، برگشتم سمتش زیاد نرص نخور لاغرمیشی میمونید رو دستمون ، شما هنوز منو نشناختی.
پس سعی کنید اصلا با من درنیفتی ارباب ، این تازه تلافی یکمی از کاراتون بود.
آرشاویر : زیادی حرف میزنی!
از وقتی با شما آشنا شدم اینجوری شدم.
آرشاویر : زبونت زیادی درازه برو بیرون.
همین که هست درضمن صبحانه آمادست.
بعدم خندیدم و از اتاق بیرون اومدم حستبی دلم خنک شد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01