هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨
❤️✨❤️
❤️✨
❤️
قسمتی از دیالوگ های فصل سوم رمان نعمت الهی👇🏻👇🏻😃
••• چرا حرف نمیزنی هاااا؟مگه تو اونجا نبودی؟پس چرا بهم گفتی لغو شده
••• ای بابا این همه دارو واسه یه درد ساده؟منصفانهاس؟
••• باید خودمون بریم دنبالش،سریع آماده بشید بچه ها خیلی دیر شده
••• تو زمان غیبت من تو پرونده رو پیش ببر،قول میدم داداشتو بهت برگردونم،قسم خوردم
••• خدایا الان به کدوم دردم برسم قربونت برم؟دنبال کدومشون بگردم؟کجای این شهرُ برگردم تا پیداشون کنم.. خدااااا
••• مراقب باااااش
••• سیلی محکمی که بهم خورد مزه شور خون تو دهنم پخش شد
••• تو چرا منو ول نمیکنی؟بابامی درست ولی قرار نیست که همش هر چی میگی من بگم چشم؟یکمم تو به علایق من توجه کن
••• هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم،اینکه شماها چقدر فرق دارید
••• قطعا که تو سایت نفوذی داریم محمد،حواست باشه
••• آقا یعنی میگید**** نفوذیِ؟
••• با صدای بلند بوق ماشین از فکر بیرون اومدم فرصت هیچ واکنشی نداشتم و تنها فرمان مغزم پیچیدن به یهوری بود
••• شروع عملیات....
••• تصادف کرده حالش خوب نیست
••• دیگه نمیتونستم تحمل کنم،دردم اونقدر زیاد بود که اجازه حرکت نمیداد،چشمامو بستم و سیاهی....
منتظر نظرات قشنگتون راجب این دیالوگ ها هستم🙏🏻😊
اونجایی که میگه اقا فلانی نفوذیه فک کنم ارازه بعدشم چون گفتی علیرضا رو بزرگ میکنی اونجایی که میگه علایق من فک کنم علیرضا باشه دیگهه همینن😊
☆☆☆
ممنون که گفتی عزیز🙏🏻😊
لطفاً محمد خیلییییی عصبانی بشه و خیلی خیلی خیلی بد با آراز دعوا کنه به حدی که غرور آراز بشکنه🗿😂💘
☆☆☆
بچه سکته میکنه آخر از دست اینا
فک نکنم😐😂
بیچاره آراز😂
☆☆☆
واقعا دلم سوخت به حالش😂(حالا اگه این اتفاق برای مهدی میافتاد که وسط فوتبال زنگ بزنن بره کلانتری،خودکشی میکرد)
یکم از پرونده دور کن خانوادگی بنویس دیگه 🥺 رمان تو بخاطر خانوادگی بودنشه که قشنگه فیلم نامه امنیتی که نمیخوای بنویسی اخهههه😫😂❤️
☆☆☆
چشم خانوادگی هم مینویسم یکم بگذره
دیگه گفتم فصل دوم اصلا پرونده نبود این فصل جبران کنم😂
ولی چشم مینویسم