eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی ناشناس کم بود این دو روز🤐🥴
دارم بعضی از دیالوگ های فصل سوم رو براتون مینویسم 😁بعدش میرم سراغ تایپ رمان
❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️ ❤️✨ ❤️ قسمتی از دیالوگ های فصل سوم رمان نعمت الهی👇🏻👇🏻😃 ••• چرا حرف نمیزنی هاااا؟مگه تو اونجا نبودی؟پس چرا بهم گفتی لغو شده ••• ای بابا این همه دارو واسه یه درد ساده؟منصفانه‌اس؟ ••• باید خودمون بریم دنبالش،سریع آماده‌ بشید بچه ها خیلی دیر شده ••• تو زمان غیبت من تو پرونده رو پیش ببر،قول میدم داداشتو بهت برگردونم،قسم خوردم ••• خدایا الان به کدوم دردم برسم قربونت برم؟دنبال کدوم‌شون بگردم؟کجای این شهرُ برگردم تا پیداشون کنم.. خدااااا ••• مراقب باااااش ••• سیلی محکمی که بهم خورد مزه شور خون تو دهنم پخش شد ••• تو چرا منو ول نمیکنی؟بابامی درست ولی قرار نیست که همش هر چی میگی من بگم چشم؟یکمم تو به علایق من توجه کن ••• هیچ‌وقت فکر نمیکردم به اینجا برسم،اینکه شماها چقدر فرق دارید ••• قطعا که تو سایت نفوذی داریم محمد،حواست باشه ••• آقا یعنی میگید**** نفوذیِ؟ ••• با صدای بلند بوق ماشین از فکر بیرون اومدم فرصت هیچ واکنشی نداشتم و تنها فرمان مغزم پیچیدن به یه‌وری بود ••• شروع عملیات.... ••• تصادف کرده حالش خوب نیست ••• دیگه نمیتونستم تحمل کنم،دردم اونقدر زیاد بود که اجازه حرکت نمی‌داد،چشمامو بستم و سیاهی.... منتظر نظرات قشنگ‌تون راجب این دیالوگ ها هستم🙏🏻😊
نعمت‌الهی/زنگارღ
❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️ ❤️✨ ❤️ قسمتی از دیالوگ های فصل سوم رمان نعمت الهی👇🏻👇🏻😃 ••• چرا حرف
حالا بعدا بازم بعضی دیالوگ هارو بهتون میگم فعلا اینارو داشته باشید و اینکه چون ذهنی نوشتم معلوم نیست کی به پارتش می‌رسیم و اینکه این فصل از رمان همه ایده‌هامو پیاده میکنم و فصل آخر رمان نعمت الهیِ
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ²⁷پارتღ روی کاناپه نشسته بودم و فوتبال میدیدم،پوست تخمه هارو می‌ریختم زمین،لعنتی چرا انقدر بد فوتبال بازی میکنن،اگه من بودم....بخدا که اگه بابا میذاشت برم فوتبالیست بشم الان یه کاره‌ای میشدم،پول بود که پارو میکردم،نذاشت که،یه بار آرزو به دل موندم به علایقم احترام بزاره،اخرش من باید بشینم ور دل یه سری آدم خشک و سرد و تومخ آراز تو الان چرا با خودت درگیری سر کار؟ول کن بابا بشین فوتبال ببین یکم عشق کن آفرین،دست بردم سمت نایلون و یه مشت تخمه برداشتم و از شدت هیجان زیاد فوتبال همش بلند میشدم و میشستم،گوشیم زنگ خورد دیدم نویانِ،جواب ندادم که دوباره زنگ زد آراز:اَه لعنت بهت....چیه نویان؟ نویان:نویانُ زهرمار یکم صداتو بیار پایین همسایه‌ها بهم زنگ زدن آراز:غلط کردن دارم فوتبال میبینم دیگه نویان:یکم اروم‌تر زنگ میزنن به پلیس بدبخت میشیم،من تو خونه وسیله دارم آراز:باش گوشی رو قطع کردم خاک تو سرت نویان،موادُ برداشته آورده خونه بعد میگه تفریحی میکشم،معتاد که شدی افتادی ور دل ننه‌ بابات اونموقع بهت سلام میرسونم وای آراز ول کنُ خفه شو بشین فوتبال ببین دوباره گوشیم زنگ خورد واقعا دیگه عصبانی شده بودم چندتا مشت زدم تو سرم و بدون نگاه کردن به اسم طرف و با امید اینکه نویانِ وصل کردم آراز:چه‌مرگته هی زنگ میزنی بهم یه خواستم فوتبال ببینم محمد:من واقعا عذر می‌خوام مزاحم فوتبال تماشا کردن شما شدم با صدای عصبی آقا محمد تخمه‌های توی دستمو ریختم زمین و محکم زدم تو دهنم،خاک بر سرم،زود تلوزیون خاموش کردم آراز:م‌معذرت‌میخوام..آقا محمد:کجایی؟ آراز:خونه محمد:همین الان میای اداره و تماسُ قطع کرد،چیشده مگه انقدر عصبیِ زود لباسامو عوض کردم و از خونه زدم بیرون ☆☆☆ همه‌چی ریخته بود به‌هم سانی و پناهی راه افتاده بودن سمت جنوب اونم با ماشین شخصی و اگر ت‌میم نداشتن ما متوجه نمیشدیم و حالا بدبختی ما از اینجا شروع میشه که اون کسی که ت‌میم بوده توی جاده ماشینش خراب شده و گوشیش هم شارژ نداره و سوژه رو گم کرده به آقا محمد کارد میزدی خونش در نمی‌اومد از طرفی هم گوشی آراز اشغال بود زود یه لیوان آب برای آقا محمد ریختم و رفتم سمتش رسول:یکم آب بخورید آروم‌تون میکنه آقا محمد:نمیخورم،رسول شماره آرازُ بگیر ببین جواب میده با گوشی آقا محمد شماره‌شو گرفتم که جواب داد ولی چه جواب دادنی،آقا نشسته داره فوتبال میبینه اینجا ما داریم از استرس کیلو کیلو وزن کم میکنیم آقامحمد که از حرف آراز بدتر آتیشی شد گوشی رو ازم گرفت و باهاش حرف زد خودم لیوان آب رو سر کشیدم،بعد از اینکه محمد گفت که آراز بیاد اداره گوشی رو انداخت رو میز، وای آقا محمد باز عصبی شد یعنی حاضرم کلی توبیخم کنه ولی عصبی نشه یه لیوان دیگه برداشتم آب پر کردم رسول:یکم بخورید بخاطر من بدون حرفی ازم گرفت یکم خورد،با دستاش ضربه میزد به میز در اتاق باز شد و فرشید اومد فرشید:آقا علی میگه تو جاده دوربین نیست نمیتونه پیداشون کنم از طرفی هم معلوم نیست از کدوم راه رفتن و به کدوم شهر قصد سفر دارن واسه همین از پرنده هم نمیشه استفاده کرد ،ولی موقعیت هادی رو پیدا کرد الان داوود و سعید رفتن دنبالش آقا‌محمد کلافه فقط سری تکون داد نیم ساعت گذشت و منو فرشید همچنان ساکت پیش محمد بودیم،اونم حرفی نمیزد و سرش روی میز بود،هنوز نفس های تند و عصبی می‌کشید،رفتم پایین و از کشوی میزم یه قرص آرامبخش برداشتم،اونقدر قوی نبود که بخوابونه ولی آروم میکرد آدمو زود پله هارو رفتم بالا که دیدم آراز اومد،با عصبانیت رفتم سمتش آراز:سلام رسول چیشده رسول:چیشدهُ زهرمار،گند زدی آراز آراز:چیکار کردم مگه؟اها اون، رسول بخدا فکر کردم رفیقمه اونجوری پای گوشی حرف زدم وگرنه که خودم شعور دارم چطوری باید با بزرگترم حرف بزنم رسول:اونو که ولش،بیا بریم پیش آقامحمد که بد شکاره تند سری تکون داد و باهم رفتیم داخل آراز آروم سلامی کرد که محمد زود سرشو از رو میز برداشت و اومد سمتش،واقعا یه لحظه فکر کردم میخواد بزنه تو صورتش اونقدر که عصبی و تند اومد سمت بدبخت حالا آرازم که کپ کرده بود از ترس یه قدم رفت عقب تر محمد:برای چی زنگ زدی گفتی سفر لغو شده؟هاااا ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اصلا دلم نمیخواد جای آراز باشم😂😐
‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
اینم پارت جدید امیدوارم خوشتون بیاد و ناشناس رو پر کنید ان‌شاءالله فردا همه رو جواب میدم 😊❤️
شبتون بخیر 👋🏻❤️
بسم الله الرحمان الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم❤️
کوتاه‌ترین‌دعا‌،برای‌بزرگ‌ترین‌آرزو✨ "اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج"
بچه‌ها پارت رو زودتر به دستتون میرسونم فقط به شرط پر شدن ناشناس از دیشب‌ کلا ۱۲ تا پیام بوده حالا شاید بعضی‌ها چون دیر وقت فرستادم نخوندید تا غروب ناشناس زیاد باشه لطفا🙏🏻😊