بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²پ
♡پارت⁶¹♡
#مهدی
پرونده بدست نشستم پشت میز تا یوسف خانی رو بیارن
بعد از فرستادن اون ایمیل به لپتاپ شخصیم عصبانیتم چند برابر شده بود
بچهها بزور آرومم کردن، و اون قرص آرامبخش هم بیتاثیر نبود توی حالم که الان آروم نشستم
جوری بودم که همه میترسیدن تنها بیام تو اتاق بازجویی ولی خب متقاعدشون که کاری باهاش نمیکنم
پاهامو انداخته بودم روی پام
لیوان آبم که الان تقریبا نصف بود رو سر کشیدم
ولی بازم عطش داشتم دست بردم سمت بطری روی میز و یه لیوان آب برای خودم ریختم
در باز شد و یوسف خانی رو آوردن
دستم که دور لیوان بود رو جدا کردم
اخمی روی صورتم نشوندم وقتی که نشست اون نیشخند تو مخش روی صورتش بود که داشت عصبانیم میکرد و گره ابروهام رو بیشتر میکرد
یه قلوب آب خوردم و رو به سربازی که تو اتاق بود گفتم
مهدی:میتونی بری
چشمی گفت و بعد از احترام نظامی از اتاق خارج شد
همینطوری زل زده بودم به چشماش
چند دقیقه بینمون سکوت شد
توی این لحظات سکوت دوباره اون فیلم و نوشته های زیرش که نشون میداد آرزو محبی رو همینا گرفته بودن ولی تنها بدبختی ما این بود که با خط ناشناس فرستاده بودن ولی از نوشته هایی که تایپ کرده بود معلوم بود از کجا زخم خورده
فیلم کتک زدن اون دختر بیچاره که بیماری قلبی داشت از جلو چشمم کنار رفت و منو مجبور کرد چشم از چشم های خانی بردارم و چند لحظهای تاریکی رو به چشمام ببخشم
یوسفخانی:منو آوردید اینجا که فقط بشینی جلوم نگام کنی
مهدی:نکه خیلی جذابی سیر نمیشم از دیدنت
یوسفخانی:اونو که همه میگن
مهدی:کم خزعبلات بباف بِهَم
تصویر علامتی که چند روز ذهنم رو مشغول کرده بود رو جلوش گذاشتم نگاهی بهش کرد و بعد شونهای بالا انداخت و دوباره اون زبون سهمتریشو تکون داد
یوسفخانی:خب؟این چیه؟
مهدی:من بگم چیه؟؟تو باید بهمون بگی، این علامت توی چند تا از لوکیشن هایی بود که مورد سرقت قرار گرفته
یوسفخانی:اینارو چرا به من میگی؟؟
مهدی:چون این علامت مو نمیزنه با علامتی که لای انگشت شصت و اشارهات داری
با گفتن این حرفم سریع دستاشو مشت کرد تا مثلا من نبینم که دیر شده بود
مهدی:چون رد کسی که گرفتیم اعتراف کرد از تو دستور گرفته
یوسفخانی:چرت گفته
مهدی:چرت گفته یا نه من مشخص میکنم نه تو حالا مثل بچه آدم که نمیشه گفت ولی خب حرف بزن شاید یکم تخفیف رفت توی پروندهات
یکم خودشو کشید جلوتر و با صدای ارومتر از قبلش گفت
یوسفخانی:داداشم رو بردی پای چوبه دار دلت خنک نشد؟؟باز کیو میخوای ببری؟منو؟ خان داداشمو؟
با این حرفش اخم روی صورتم کمرنگ شد و به جاش خنده اومد رو لبهام
خودمو مثل خودش یکم کشیدم جلو و گفتم
مهدی: اینکه دلم خنک شد یا نه بماند من مثل شما ها نیستم از مرگ کسی خوشحال باشم، ولی خوشحال شدم که حداقل تونستم یکی از ادمهای خلافکار رو به سزای عملش برسونم، بعدم من فقط مدرک پیدا کردم و برای تو و اون داداش کریم جونتم پیدا میکنم، و به سزای اعمالتون میرسید
یوسفخانی:مدرکی پیدا کردی که منو کشوندی اینجا؟
مهدی:هیچکس اندازه داداش تو از من کینه به دل نداره،البتهها دل به دل راه داره ولی خب این فیلم رو ببین شاید تونست کمکت کنه تا راحتتر اعتراف کنی
فیلم کتک زدن آرزو رو نشونش دادم
تعجب چند لحظه روی صورتش شکل گرفت که بعدش بیخیالی جاشو گرفت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دل به دل راه داره😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶¹♡
#مهدی
۴۰ دقیقه بود که توی اتاق بازجویی بودیم
اون حرفی نمیزد و منم هر لحظه عصبانیتر میشدم
خیلی داشتم خودمو نگه میداشتم تا نزنم لهش کنم
مهدی:من که میدونم اون داداش عوضیت این فیلم رو واسه من فرستاده، میدونم که این دختر پیش شماست پس اون دهنتو باز کن بگو کجا بردینش
یوسفخانی:زبون آدميزاد نمیفهمی سرگرد؟؟گوشات مشکل داره احیانا؟؟ میگم دست ما نیست چرا انقدر تهمت میزنی؟؟مسلمون نیستی؟دین و ایمان نداری؟توی دینتون نگفتن تهمت نزنید؟قضاوت نکنید؟؟تو هنوز عذاب وجدان نداری؟داداش منو که کشتی این پیرمردم(کریمخانی) میخوای آزار بدی؟ بابا ولمون کن دیگه
چون اون علامت شبیه علامت روی دست منه، چون این فیلمی که واست فرستادن با خط ناشناس بوده یعنی ما مقصریم؟ولمون کن بابا جان اون برادر زاده های نکبتت ولمون...
نذاشتم حرفش تموم بشه و یورش بردم سمتش
یقه لباسش توی مشت های گره شدم که به سفیدی میزد از بس محکم بود، جمع شد
از عصبانیت دندونامو محکم به هم فشار دادم
با تموم عصبانیتم سرش داد زدم
مهدی:دهنتو ببند،فهمیدییییی، اسم برادر زاده های منم به دهن نجست نیار پس کی با من دشمنه؟؟؟
در اتاق باز شد و کمیل و سجاد وارد شدن
سریع اومدن سمتم و سعی داشتن منو از اون جدا کنن
کمیل:آقا ولش کنید خواهش میکنم
سجاد:دردسر میشه سرگرد توروخدا ول کنید
بدون توجه به اونا دوباره به فریادهام ادامه دادم
مهدی:تو آشغال اون دختر بیچاره رو گرفتی، آدمای توووو، میفهمیییی؟ادمای داداشت میفهمییی؟یا گوشات مشکل پیدا کرده مثل من؟؟ تو احمق از کجا میدونی با خط ناشناس به من ایمیل زدن که میگی؟؟ من بهت گفتم؟
کمیل:آقا ولش کنید خواهش میکنم
یوسفخانی:چرا جوش الکی میزنی؟؟یقه رو ول کن لباسم چروک شد مارکه، تو چی میزنی؟صنعتی میزنی؟حتما ساقیتو..
با مشتی که تو دهنش خوابوندم حرفش رو ناقص ول کرد
از بینیش خون اومد ولی توجهی نکردم
مهدی:بهم میگی یا همین...
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی وقتا آدما عصبی میشن
برای فروپاشی اون عصبانیت مجبورن دست به هر کاری بزنن😊
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶²♡
#مهدی
مهدی:بهم میگی یا همین...
سرهنگ:سرگرد کافیههه
با صدای عصبی سرهنگ برگشتم که با اخم های تو هم رفته داشت نگاهم میکرد
مشتام شل شد و سجاد از این فرصت استفاده کرد و از بازوهام گرفت منو عقب کشید
کمیل:محمودی؟
محمودی:بله قربان
کمیل:ببرش تو سلولش، تنها هم باشه
محمودی:چشم
اونو که بردن کمیل هم همراهش رفت منم نشستم روی صندلی لیوان آب رو برداشتم ریختم روی سرم
ضربان قلبم خیلی بالا بود
سرهنگ:این چه رفتاریِ که تو داری؟؟
توی اتاق بازجویی اول صبور بودن حرف اول میزنه بعد....
مهدی:صبور باشم؟؟چطوری آقا؟چطوری وقتی که اون دختر بیچاره رو کتک میزدن من باید صبور باشم؟؟وقتی که اون قلبش مریضه چطوری توقع دارید آروم باشم؟؟این همه سرقت، دزدیده شدن اون دختر بیچاره فقط فقط بخاطر کینهای که از من دارن چطور..
سرهنگ:آروم باش مهدی این چه سر و وضعیه که تو داری؟ مدرک، داری؟؟اگه داری بسم الله نداری تهمت نزن
چشمامو بستم، خیلی فشار روم بود دلم میخواست بخوابم دیگه بلند نشم
سرهنگ:سجاد به امیرحسین بگو ببرتش خونه یکم استراحت کنه تا حالش جا بیاد
سجاد:چشم آقا
صدای بسته شدن در اومد، چند دقیقهای سرم روی میز بود
بعد صدای امیرحسین اومد
امیرحسین:حالت خوبه؟
مهدی:آره
امیرحسین:پاشو بریم خونه یکم حالت..
مهدی:حالم خوبه،(سرم رو بالا اوردم)نگران نباشید بچه ها خوبم، توی کی اومدی امیر نفهمیدم
امیرحسین:از قرمزی چشمات معلومه، امروز خیلی حرص و جوش خوردی بسته، بلند شو بریم یکم استراحت کن
سجاد:بله آقا بلند شید، ما هستیم
کمیل:اَه اَه چقدر تو مخه این بشر
مهدی:چیشده؟چرا غر میزنی؟
کمیل:این خانی، یه جوری داد و بیداد راه انداخته که ازتون شکایت میکنم، اِل میکنم بِل میکنم، مخ مارو خورد،حالا خوبه زخم شمشیر نخورده
سجاد:مشت های آقای مهدی کمتر از شمشیر نیست😂
مهدی:سجاااد؟من چند بار تورو زدم که اینجوری میگی
سجاد:زیاد تا دلت بخواد آقا، تو باشگاه انقدر کتک میخوریم ازتون
مهدی:عجبا
امیرحسین:اینو خدایی راست گفت عمو، آنقدر کتک خوردیم از دست شما که کتک خورمون ملسِ😂
کمیل:وای اونسری بار اول چنان میزدا،تا یه هفته کمر درد داشتم
مهدی:حقتونه، سوال بعدی؟
سجاد:یه سوال کوچولوی دیگه از امیر بپرسم بریم
امیرحسین:امیرحسین هستم عزیزم
سجاد:خب حالا
مهدی:بپرس دیگه
سجاد:اها،امیرحسین خدایی چطور تو خونه با همچین آدمی میگذرونی؟
مهدی:سجااااااد
امیرحسین:🤣🤣دهنت سرویس سجاد
سجاد:غلط کردم،خب سوال شده بود برام
مهدی:بیخود که سوال شده بود برات، بیادب
سجاد:خب ببخشید آقا
مهدی:پرو، من نمیرم خونه امیر نگران نباش
بلند شدم رفتم تو اتاقم، کرکره پنجره هارو یکم بالا کشیدم تا هوا بیاد
بعدم نشستم پشت میزم و سرمو گذاشت روش
چند لحظهای چشمام بسته بود که خوابم برد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکم شوخی زیر دستا با فرمانده😂❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶³♡
#رسول
شب ساعت ۸ بود رفتم تو خونه
هیچکس نبود، وا یعنی هنوز نیومدن؟
سوئیچ و گوشیم رو پرت کردم رو مبل بعد رفتم سراغ تلفن زنگ زدم به بابا
محسن:جانم
رسول:سلام بابا خسته نباشید
محسن:سلام رسول جان، سلامت باشی، کی رسیدی خونه؟
رسول:تازه رسیدم،نمیآید؟
محسن:نه منو احسان یکم دیر میایم، مهدی و امیر نیومدن؟
رسول:نه هنوز من تنهام، علیرضا کجاست بابا
محسن:پیش زینب، مهدی میارتش،رسول بابا باید برم فقط یه چیزی واسه شام درست کن اونا میان خستهان باز مهدی بهمون املت نَبَنده
رسول:😂چشم
محسن:بیبلا، خداحافظ
رسول:خدافظ
تلفن رو سرجاش گذاشتم رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم، از وقتی لباس عزامو درآوردم تو کمدمُ احسان و امیرحسین کلی واسم لباسای رنگی بیرونی و خونگی خریدن، وقتی هم میگم خودم میخرم با جمله "دهنتو ببند دوست داریم" ماجرارو فیصله میدن
بعد از عوض کردن لباس تلوزیونُ روشن کردم تا یه فیلم پیدا کنم که اونم هیچی نداشت،فلشم رو آوردم زدم فیلم های عروسیم رو ببینم
از آشپزخونه چندتا سیبزمینی و پیاز آوردم تا کتلت درست کنم، دیگه برنجم نذاشتم لقمهای میخوریم دیگه
زدم فیلمُ، بچه ها از همون اول تا آخرش رو توی یه ویدئو گذاشته بودن به قول خودشون فیلم کوتاه درست کردن
زدم جلو، دقیقا همونجا که رفته بودیم باغ برای عکس و فیلم های عروسیمون
همونجا که عاطفه لبخند عمیق داشت، من لبخندم از ته دل بود
همونجا که هی اون خجالت میکشید من میخندیدم
زدم جلو طاقت اونجا رو نداشتم
زدم به آخراش،همونجا که بچهها گیر دادن که بهترین قسمت عروسی، عروسکشونِ و ما نداشتیم
همونجا که مجبورمون کردن تا صبح تو جاده آهنگ بزاریم و بخندیم و برقصیم
همونجا که فقط منو عاطفه و رفیقام بودیم
همونجا که از لجشون با سرعت ۱۵۰ رفتم و عقب افتادن بعدم تنبیه من شد وسط جاده براشون برقصم
همونجا که من شب اول زندگیم با عاطفه بود ولی تا صبح تو جادهها بودیم و برای خودمون خوش
در حال پوست کردن سیب زمینی ها بودم ولی چشمم به اون تلوزیون بود، صدای عاطفه اومد
عاطفه:ولش کنید خسته شده خب شوهرم
داوود:آبجی نگران این شوهرت نباش
امیر:راست میگه دیگه، کسی که با سرعت میره و مارو قال میزاره باید اینجا برقصه، عربی بلدی؟یا آذری؟ نه آذری دوست ندارم، کُردی برقص
رسول:دیگه چی؟؟امر دیگه ندارید
سعید:حرف مفت نزن دیگه زود باش،عربی برقص باحاله😂
عاطفه:کی با آهنگ شاد ایرانی که فقط باید ایرانی و ساده رقصید، عربی میرقصه؟
رسول:من قربون اون زن خوشگلم بشم که شعور داره مثل آقایون ایکس بیشعور نیست
امیر:که آقایون ایکس بیشعور تشریف دارن؟؟؟ دارم برات صبر کن، تا خوده صبح که رقصیدی بهت میگم
رسول:امیر دیوونه زشته ماشین رد میشهها
عاطفه:راست میگه دیگه توی خونه که اون همه رقصید الانم برقصه؟
سعید:از الان هوای شوهرتو داریا، ولی امشبو نداشته باش، برقص مردم دورمون جمع میشن خوش میگذره
چرا دوربین باید همش روی صورت عاطفه باشه؟؟
سعید راست گفت اون شب مردم هم با شادی ما سهیم بودن، چندتا ماشین کنار زد و پسرا اومدن وسط
تیزی چاقو دستمو زخم کرد ولی چشم از تلویزیون برنداشتم
اشک روی صورتم پایین میومد همش
دوباره زدم عقب تا صداشو بشنوم
عاطفه:پس تنها نه، داداش فرشید دوربینُ بده من همتون برید وسط برقصید
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:میدونید بعضیها انقدر غم دارن که منتظر یه تلنگرن،
حتی اگه مرد باشی بازم غم داری و منتظری که خالی بشی چه بهتر که تنها باشی🥲💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁴♡
#رسول
فرشید:پایههاشو آوردم...
دوباره زدم جلو، کنترلم خونی شد
ولی مهم بود الان؟ نه مهم نبود
زدم عقب، همون اولا
شب قبل از عروسی که کنار حوض مشغول شستن میوه ها بودیم
همونجا که عاطفه داشت به چرت و پرت امیر و سعید میخندید
عاطفه:وای خدا بگم چیکارتون نکنه،بابا من الان از خنده پس بیفتم فردا شب باید برید عروس اجارهای بیارید واسه داداشتون
رسول:عاطفهههه عروس اجارهای دیگه چیه
امیر:نترس عاطفه خانم، این داداش خر مارو هیچکس نمیاد بگیره
عاطفه:دست شما درد نکنه یعنی من خرتر از برادر شما هستم که اومدم زنش شدم؟
رسول:🤣
عاطفه دستشو برد تو حوض و بعد بلند کرد و کلی آب ریخت روم
عاطفه:زهرمار نخندااا
امیر: نه بابا آبجی منظورم این...
دوباره زدم جلو، همون جا که خواب مونده بودیم و دیر شده بود
همونجا که بچه ها از خنده پهن شده بودن و منو عاطفه تند تند داشتیم دنبال لباسامون میگشتیم
همونجا که تورش گم شده بود و کل خونه رو زیر و رو کردیم تا بلاخره پیدا شد
رسول:یعنی دارم برای شماها، هر هر میخندن، آنقدر دیشب فک زدید که خواب موندیم، یعنی دلم میخواد شب دیر برسیم
سعید:خب حالا وراجی نکن برید که دیر شد
عاطفه:فقط خوابم ببره شب به جز رسول خودم وارد میشم
داوود:عه وا خواهر محرم،نامحرم...
دوباره جلو، فقط داشتم قسمت هایی که عاطفه بود میدیدم
دیگه الان اشک نبود داشتم بلند بلند گریه میکردم
زدم روی قسمتی که عاطفه با لباس عروس بود، زدم استپ
سیب زمینی که تو دستم بود رو پرت کردم
پاهامو جمع کردم تو خودم و بلند بلند گریه کردم
صدای باز شدن در اومد دیگه حتی برام مهم نبود که سرمو بلند کنم و اشک هامو پاک کنم،
نمیدونم امشب چم شده بود نمیدونم، یا نه میدونم، خوبم میدونم ،ولی خواستم فراموش کنم ولی شدنی بود؟ نه نبود، نمیشد فراموش کنم، نمیتونستم امشبو فراموش کنم،به خودم که نمیتونم دروغ بگم، میتونم؟نه نمیتونم،امشب شب تولدش بود..💔
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تولدش بود..میشد فراموش کنه بنظرتون؟؟؟💔🥺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁵♡
#مهدی
امشب زودتر سرهنگ صفایی منو فرستاد خونه تا استراحت کنم
امیرحسین چون کار داشت نتونست بیاد
حال اینکه برم خونه زینب ،علیرضا رو بیارم هم نداشتم
به امیرحسین گفتم اونو با خودت بیار بعدا
ماشینو توی پارکینگ پارک کردم
آسانسور که اومد سوار شدم
گوشیم داشت خاموش میشد
به طبقه سوم که رسیدم تا خواستم درو باز کنم صدای گریه کسی اومد یکم که فکر کردم دیدم رسوله
سریع درو باز کردم وارد خونه شدم دیدم نشسته داره گریه میکنه
دیدم دستاش زخم برداشته زود رفتم کنارش نشستم
مهدی:رسول عمو چیشده؟
هیچی نگفت فقط شدت گریهاش بیشتر شد
نگرانم کرده بود میترسیدم برای کسی اتفاقی افتاده باشه
از شونههاش گرفتم و سعی کردم سرشو بگیرم بالا
مهدی:دقّم دادی پسر،بگو چیشده
ولی هیچی به هیچی
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه زود یه آب قند درست کردم دوباره کنارش نشستم
مهدی:رسول جان،عمو بیا اینو بخور بعد بهم بگو چیشده مشکلو حل میکنیم
بزور یکم دادم بهش خورد
بعد اومد تو بغلم، محکم دستاشو دورم حلقه کرده بود و دوباره باز گریهاش شروع شد
آروم دست میکشیدم به کمرش
مهدی:رسول جان،عمو نمیخوای بگی چیشده؟دورت بگردم اینجوری که نمیشه فقط گریه کنی
هیچی نگفت، نگاهم چرخید سمت تلویزیون،پس بگو دردش چیه
صدای رسول حواسمو داد سمتش دوباره
رسول:عمو امشب شب تولدشه، عمو خواستم یادم بره امشبو، از صبح دارم خودمو با کار مشغول میکنم، ولی از شانسم محمد مرخصی داد،کارم زود تموم شد،عمو بخدا نمیشه فراموشش کنم، سعی کردم نشد
مهدی:آروم باش عزیز من
رسول:عمو توروخدا یه چی بگو آروم بشم خسته شدم از وضعیتی که دارم خستم، دیگه بریدم دوست دارم بمیرم،از زندگی کردن تو این دنیا متنفرممم، زندگی تو جهنمو بیشتر دوست دارم تا این دنیا، مردن و بیشتر دوست دارم، گناه بزرگی که همه ازش بدشون میادُ به اسم خودکشیِ رو دوست...
دستمُ گذاشت جلو دهنش،از این حرفا خوشم نمیومد و با شناختی که از اخلاق گند خودم داشتم پس بهتر بود نزارم ادامه بده تا عصبانی نشم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تابه حال به جایی رسیدی که جهنمُ ترجیح بدی به این دنیا؟؟🙃💔
کانال زاپاس
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
بچهها کانال زاپاس رمان
عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁶♡
#مهدی
مهدی:آروم باش عمو، این چرت و پرتا چیه که میگی، بدتر از تو هم دارن تو این دنیای به قول خودت بدتر از جهنم زندگی میکنن و راضیان، بعد این حرفا...
رسول:آره بدتر از وضع منم هست، بدبخت تر از منم هستن ولی من کم آوردم، من مثل اونا نیستم، من خستم
مهدی:آره تو با همشون فرق داری، هرکس مثل هم نیست، همه با هم فرق دارن، یکی درداشو میریزه تو خودش،یکی میبره پیش خدا خالی میکنه،و کسای دیگه هم به روش های مختلف، رسول تو مردی، مرد یعنی...
رسول:توام میخوای بگی مرد یعنی اینکه بریزه تو خودش؟دَم نزنه؟میخوای بگی مرد غرور داره نباید پیش کسی بشکنه، میخوای بگی مرد یعنی...
مهدی:میخوام بگم مرد هم درد داره، خیلی زیادم درد داره، غم داره، غصه داره ولی
رسول:اینا رو میدونم، هزار نفر بهم گفتن باید صبوری کنه و درداشو تو خودش بریزه میدونم، عمو تو دیگه مثل بقیه نباش، تو یه چیز جدید بگو، تو یه چیزی بگو که حال دلم خوب بشه، یه چیز دیگه بگو، از حرفای تکراری زده شدم حالم داره از این کلمات بههم میخوره
از بازو هاش گرفتم و از بغلم بیرون آوردمش
هنوز صورتش خیس بود و اشک هاش میومد
مهدی:مسابقه گذاشتن اشکهات؟تو یه آدم احساساتی هستی،نمیگم بده، ولی خیلی هم خوب نیست
لیوان آب قند رو برداشتم گرفتم سمتش که از دستم گرفت
تکیه دادم به مبل خیره شدم به عکس خانمش توی تلویزیون، چه خانم خوش چهره و از همین عکس هم خانم بودنش رو بهرخ میکشید
ناخنم شکسته بود واسه همین درگیر اون بودم همینجوری به حرفام ادامه دادم
شاید امشب وقتش بود که به روش بیارم
مهدی:تو با همه مردا فرق داری، تو خیلی خانمتو دوست داشتی و داری و این از نظر من خیلی خوبه، خیلی خوبه که یه مرد انقدر به همسرش علاقهمند باشه، عالیه
نگاهی بهش کردم که هنوز لیوان دستش بود و بهش خیره شده بود
مهدی:چرا نمیخوری؟
رسول:ادامه نمیدی؟
مهدی:تو بخور
یکم ازش خورد دوباره به روبهرو نگاه کردم
مهدی:تو با همه فرق داری چونکه با تمام مشغله کارت بازم شوهر خوبی برای خانمت بودی، فرقی چون،(چشم هامو بستم)چون وقتی فوت کرد افسردگی گرفتی،فرق داری چون برای از دست دادنش پناه بردی به یه سری قرص،به قرصی که نخوری حالت بدتر میشه، افسردهتر میشی
رسول:چ.چی؟
چشم بازکردم و اینسری بهش چشم دوختم
مهدی:خیلی وقته میدونم، خیلی وقته تو دلم نگه داشتم که بهت چیزی نگم ولی نمیشد،نتونستم،خواستم به قول خودت فراموش کنم ولی نشد
سرشو انداخت پایین، با دستم از چونهاش گرفتم و سرشو بالا گرفتم
مهدی:حالا من میشنوم،تو حرف میزنی، تا حال منو آروم کنی، که واسم با دلیل محکم بگی چرا پنهون کردی، چرا؟..حرف میزنی همین الان بدون چون و چرا
رسول:چی بگم؟خودتون که فهمیدید
مهدی:از زبون تو دوست دارم بشنوم،میخوام یه دلیل بشنوم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:همه فرق دارن باهم
هیچکس شبیه هم نیست🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁷♡
#مهدی
رسول:امیرحسین کی میاد؟
مهدی:یکی،دوساعت دیگه،محسنم زنگ زدم گفت دیر میان، راحت میتونی حرف بزنی
اونم مثل من تکیه داد به مبل و دوباره نگاهشو برد سمت تلویزیون
رسول:من،من،هوف خدایا..من قبل از فوت عاطفه افسردگی گرفتم
نگاهمو دوختم بهش
مهدی:منظورت چیه؟
رسول:نزدیک به یک ماه قبل از فوتش منو فرستادن یه ماموریت،اونجا نفوذی بودم
باید به برادر زاده یکی از سهام داری کارخونه که خیلی برو و بیایی داشت نزدیک میشدم
شدم بادیگاردش، دختره هر شب تو پارتی بود، و منم مجبور میکرد که باهاش برم،درباره عقایدم بهش گفته بودم که اهل دود و مشروب و بازی هایی که..وای خدا(یکم از آب قند خورد)..مشروب و قمار نیستم ولی اون همه اونکارارو میکرد و هرشب بهم گیر میداد که بیا بازی کن، بیا سیگار بکش،یا حتی بیا بخور اما قبول نمیکردم،ولی اون هرشب میشست سر میز قمارُ منه بدبختم باید بالا سرش مثل یه مترسک میایستادم خداروشکر خیلی بهش نزدیک شده بودمو بهم اعتماد داشت و خیلی تونسته بودم اطلاعات بدست بیارم،اون دختره یه جورایی بهم علاقهمند شده بود همه چیو میگفت بهم، یه شب دعوتش کرده بودن توی باغ رفیقش، رفتیم اونجا
یکم که گذشت و بازی کرد گیر داد به من که باید بازی کنم،(چشماشو بست و چند تا نفس عمیق کشید) هرچقدر بهش گفتم که نه و اون بیشتر اصرار کرد، ا.اون.اونشب بعدش قرار بود بریم سر یه معامله مهم،که باید میفهمیدم برای همین نباید بهم شک میکرد، ن.نشستم سر میز قمار(چشم از تلویزیون برداشت سرشو با دستاش گرفت و ادامه داد)قرار بود هر چی برنده از بازنده خواست انجام بده، هرکاری کردم برنده بشم ولی باختم،شرطش خیلی بد بود،خیلی عمو، نمیخوام چیزی راجبش بگم،.....قبول نکردم، اونم فهمید زیاده روی کرده گفت که..گفت که
مهدی:آروم باش، یکم از اون بخور،چندتا نفس عمیق بکش بعد راحت بگو
همون کارایی که گفته بودم رو کرد
رسول:گفت باید مشروب بخورم، قبول نکردم ولی زیر بار این یکی نرفت، به رفیقاش گفت دستامو بگیرن و بعد خودش شیشه مشروبُ کرد تو دهنم، هرکاری کردم پس بزنم نشد،عمو اون شب مست شدم، دختره خودش نخورد اون شب حرفایی زدم که نباید میزدم که اگه بچهها یکم دیرتر رسیده بودن الان اینجا نبودم، عمو اون.اون لحظه هیچی نمیفهمیدم،فکر میکردم میخوان به منم آسیب بزنم، عمو تیر زدم به یکی از همکارام،که بدجور زخمی شد
مهدی:چی؟؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نفوذی بود🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁸♡
مهدی:چی؟؟؟
رسول:عمو بخدا از قصد نزدم حالم دست خودم نبود، تقریبا نصف یه شیشه رو به خوردم داده بودن
زود رفتم کنارش سرشو محکم گرفته بود و گریه میکرد
دوباره پناه برد تو بغلم، و منم جز دست کشیدن پشت کمرش کاری نمیتونستم بکنم
رسول:اون لحظه بخاطر اینکه دیگه گندی بالا نیارم بچه ها بیهوشم کردن، وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم ولی هیچکس پیشم نبود، از اونجا زدم بیرون و رفتم سمت اداره، نمیدونستم چه غلطی کردم فقط میدونستم که باید برم اداره، فقط میدونستم که نشستم سر میز.....هوف.. بعد رفتم اداره دیدم هیچکس تو حال خودش نبود، وقتی پرسیدم که چهخبره انگار همه...اون شب از دست چند نفر سیلی خوردم، از دست رفیق طاها(همون که زخمی شده) از دست محمد بخاطر اینکه نشستم سر بازی، از دست...عمو تا یه ماه هیچ کس باهام حرف نمیزد، چون حال طاها خیلی بد بود، به کمرش تیر زده بودم و همه منو مقصر میدونستن، پرونده به کل رفت رو هوا، سوژههای اصلی فرار کردن خودم میدونم همش تقصیر خودمه ولی حقم نبود یه ماه همه باهام سر سنگین باشن، توبیخی که کردنم برای پیشمونی کافی بود، البته محمد و رفیقام اینجوری نبودن، دو سه روزه باهام خوب شدن ولی بقیه نه، شایعه درست کردن که از قصد زدم و کاملا هوشیار بودم و از این چرت و پرتا
حالش خوب شد ولی نمیتونست پاهاشو تکون بده، چون نخاعش آسیب دیده بود، برای همین خونه نشین شد..
دیگه نذاشتم ادامه بده دوباره دستمو گذاشتم رو دهنش ولی گریهاش قطع نمیشد
دستمو آورد پایین و گفت
رسول:بعد از اون ماجرا و توبیخی که از بالا برام اومد،و عاطفه فوت کرد،قبلش رفته بودم ماموریت،وقتی برگشتم حتی نذاشتن ببینمش،حسرت شده برام، حالم بدتر شد، عماد حالمو که دید منو برد پیش رفیقش که روانپزشکه،خیلی باهام حرف میزد، هیچی ازم نمیدونست فقط ماجرای همسرمو فکر میکرد که پلیس اگاهیام
خوابم بههم خورده بود، از چند جا تحت فشار بودم، خانواده طاها، فوت خانمم، خانواده همسرم که تا چند ماه جواب سلامم نمیدادن، از طرفی بهونهگیری های علیرضا
سردرد های همیشگی و بینظمی خوابم، بهم اون قرصارو داد که بخورم
ولی هر وقت که یادم میافتاد میخوردم
سر جمع ۳،۴ ماه نخوردم شایدم کمتر
از بغلم در اومد
رسول:عمو دلیل میخوای؟چون نخواستم کسی نگرانم بشه، دوست ندارم بشم دلیل نگرانی کسی، دلیل محکم میخوای؟جایی که من کار میکنم الکی نیست،اگه بفهمن من قرص مصرف میکنم امکان داره از گروه جدام کنن، خلع درجه بشم، ولی مطمئنم اگه این اتفاق بیفته حالم بدتر میشه، من الان حالم خوبه،یعنی بهتر از قبله،الان شماهارو دارم، خدا بهم یه خانواده داده و حالم بابت این موضوع خوبه، ولی ولی نمیتونم فراموش کنم اتفاقات این یه سالُ نمیتونم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه جاهایی از زندگی هست که دوست داری یادت بره ولی نمیره🙃
مثل کنه چسبیده به ذهنت و ولتم نمیکنه
واقعا سخته، درکت میکنم🌱
بچه ها قبل از اینکه ناشناس بزارید باید بهتون بگم که اگه رفته سر بازی قمار و مشروب خورده به زور بوده
خودش نمیخواسته و زور به کار رفته، و برای امینت یه کشور این کارو کرده
پس خواهشا توی ناشناس نگید که گناه کرده و اینجور حرفا
هنوز حرفی راجبش زده نشده ولی قبلش خواستم خودم بگم😊