eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
866 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
131 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
وای بچه‌ها هنوزم موندم بزارم یا نه😂 نمیدونم چرا ولی از یه طرف دوست دارم بزارم از طرفی نه🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁶⁸♡ مهدی:چی؟؟؟ رسول:عمو بخدا از قصد نزدم حالم دست خودم نبود، تقریبا نصف یه شیشه رو به خوردم داده بودن زود رفتم کنارش سرشو محکم گرفته بود و گریه میکرد دوباره پناه برد تو بغلم، و منم جز دست کشیدن پشت کمرش کاری نمیتونستم بکنم رسول:اون لحظه بخاطر اینکه دیگه گندی بالا نیارم بچه ها بیهوشم کردن، وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم ولی هیچکس پیشم نبود، از اونجا زدم بیرون و رفتم سمت اداره، نمی‌دونستم چه غلطی کردم فقط میدونستم که باید برم اداره، فقط میدونستم که نشستم سر میز.....هوف.. بعد رفتم اداره دیدم هیچکس تو حال خودش نبود، وقتی پرسیدم که چه‌خبره انگار همه.‌‌..اون شب از دست چند نفر سیلی خوردم، از دست رفیق طاها(همون که زخمی شده) از دست محمد بخاطر اینکه نشستم سر بازی، از دست...عمو تا یه ماه هیچ کس باهام حرف نمیزد، چون حال طاها خیلی بد بود، به کمرش تیر زده بودم و همه منو مقصر می‌دونستن، پرونده به کل رفت رو هوا، سوژه‌های اصلی فرار کردن خودم میدونم همش تقصیر خودمه ولی حقم نبود یه ماه همه باهام سر سنگین باشن، توبیخی که کردنم برای پیشمونی کافی بود، البته محمد و رفیقام اینجوری نبودن، دو سه روزه باهام خوب شدن ولی بقیه نه، شایعه درست کردن که از قصد زدم و کاملا هوشیار بودم و از این چرت و پرتا حالش خوب شد ولی نمیتونست پاهاشو تکون بده، چون نخاع‌ش آسیب دیده بود، برای همین خونه نشین شد.. دیگه نذاشتم ادامه بده دوباره دستمو گذاشتم رو دهنش ولی گریه‌اش قطع نمیشد دستمو آورد پایین و گفت رسول:بعد از اون ماجرا و توبیخی که از بالا برام اومد،و عاطفه فوت کرد،قبلش رفته بودم ماموریت،وقتی برگشتم حتی نذاشتن ببینمش،حسرت شده برام، حالم بدتر شد، عماد حالمو که دید منو برد پیش رفیقش که روان‌پزشکه،خیلی باهام حرف میزد، هیچی ازم نمی‌دونست فقط ماجرای همسرمو فکر می‌کرد که پلیس اگاهی‌ام خوابم به‌هم خورده بود، از چند جا تحت فشار بودم، خانواده طاها، فوت خانمم، خانواده همسرم که تا چند ماه جواب سلامم نمیدادن، از طرفی بهونه‌گیری های علیرضا سردرد های همیشگی و بی‌نظمی خوابم، بهم اون قرصارو داد که بخورم ولی هر وقت که یادم می‌افتاد میخوردم سر جمع ۳،۴ ماه نخوردم شایدم کمتر از بغلم در اومد رسول:عمو دلیل میخوای؟چون نخواستم کسی نگرانم بشه، دوست ندارم بشم دلیل نگرانی کسی، دلیل محکم میخوای؟جایی که من کار میکنم الکی نیست،اگه بفهمن من قرص مصرف میکنم امکان داره از گروه جدام کنن، خلع درجه بشم، ولی مطمئنم اگه این اتفاق بیفته حالم بدتر میشه، من الان حالم خوبه،یعنی بهتر از قبله،الان شماهارو دارم، خدا بهم یه خانواده داده و حالم بابت این موضوع خوبه، ولی ولی نمیتونم فراموش کنم اتفاقات این یه سالُ نمیتونم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه جاهایی از زندگی هست که دوست داری یادت بره ولی نمیره🙃 مثل کنه چسبیده به ذهنت و ولتم نمیکنه واقعا سخته، درکت می‌کنم🌱
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بفرمایید
شرمنده بچه‌ها رفته بودم هیئت رسیدم سریع پارتو درست کردم فرستادم خیلی جاهارو عوض کردم که شد این قلبن دوست نداشتم اینجوری بشه ولی خب باید می‌نوشتم دیگه وگرنه داستان به‌هم می‌خورد
بچه ها قبل از اینکه ناشناس بزارید باید بهتون بگم که اگه رفته سر بازی قمار و مشروب خورده به زور بوده خودش نمی‌خواسته و زور به کار رفته، و برای امینت یه کشور این کارو کرده پس خواهشا توی ناشناس نگید که گناه کرده و اینجور حرفا هنوز حرفی راجبش زده نشده ولی قبلش خواستم خودم بگم😊
بر تن و قامت ِشهر رخت ِعزا جامه کنید ؛ بوی ِتابوت ِپر از تیر ِحسن می‌آید .."
نعمت‌الهی/زنگارღ
بر تن و قامت ِشهر رخت ِعزا جامه کنید ؛ بوی ِتابوت ِپر از تیر ِحسن می‌آید .."
عزاداری هاتون قبول باشه لایق دونستید بنده حقیر هم دعا کنید مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید 🙂 یاعلی❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁶⁹♡ مهدی:درست میشه همه چی درست میشه خودم کمکت میکنم برگردی به همون رسول همیشگی که آرزوی همه‌ماست که ببینیمت لبخند محوی زد رسول:خودمم اون رسول قبلی رو فراموش کردم عمو مهدی:نه دیگه باید بشی همون رسول،عه راستش خیلی وقت بود میخواستم باهات حرف بزنم ولی فکر میکردم که دوست نداری رسول:به کسی هم گفتید؟ مهدی:نوچ،البته به یه دکتر قرصتو نشون دادم رسول:از کِی فهمیدید؟ مهدی:دقیق یادم نمیاد ولی فکر کنم تولد علیرضا بود رسول:ممنون که فهمیدید، داشتم خفه میشدم، باید با یکی حرف میزدم ولی نمیدونستم کی،خیلی ازت ممنونم عمو مهدی:اگه می‌دونستم این همه تو فشاری زودتر باهات حرف میزدم در خونه باز شد و همون لحظه رسولم بلند شد رفت دستشویی امیرحسین و علیرضا وارد شدن اینا چرا انقدر زود اومدن؟ به ساعت نگاه کردم دیدم نه به موقع اومدن ساعت یه ربع ۱۰ بود علیرضا بدو اومد بغلم علیرضا:سلام عمووو مهدی:سلام نفس،خوبی؟ علیرضا:بله خوبم،تو خوبی؟ مهدی:چون تو حالت خوبه من عالی‌ام امیرحسین:سلام،این چه وضعیه مهدی:علیک،چه وضعی؟ امیرحسین:سیب‌زمینی ها چرا خونیه؟اون یکی چرا نزدیک میز تلویزیونیِ تازه نگاهم خورد به سمت میز مهدی:رسول خواست پوست بکنه دستشو برید، اونم..من چه بدونم،بیست سوالیِ انگار امیرحسین:وا..عمو من گشنمه،شام؟ مهدی:نوکر باباتم مگه؟دو شب شام درست کردم پرو شدن علیرضا:بابایی کو مهدی:دستشویی الان میاد از بغلم پاشد دوید سمت دستشویی و هی به در میزد مهدی:الان میاد دیگه،تو چرا انقدر رسولُ دوست داری اخه علیرضا:بابامه عمو امیرحسین:🤣عمو جان خوردی؟لاش خیار و گوجه هم بزار مهدی:زبونت بدجور دراز شده باید کوتاهش کنم امیرحسین:(زبونش رو درآورده)بیا کوتاه کن مهدی:اعصاب ندارما همینجوری که به سمت آشپزخونه میرفت گفت امیرحسین:جمله جدید بگو عمو مهدی:بخدا پامیشم،چند تا فن روت پیاده میشم،دیزاین صورت‌‌تو عوض میکنم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ با عمو حرف زدم آروم شدم،انگار یه وزنه چند صد کیلویی رو از قلبم برداشتن خیلی سبک شده بودم از اینه صورتمو دیدم، چشمام قرمز بود، رد اشکهام روی صورتم بود ابو باز کردم و چندتا مشت ریختم تو صورتم صدای کوبیده شدن در اومد و صدای علیرضا که داشت صدام می‌کرد بعد از اون صدای عمو مهدی:الان میاد دیگه،تو چرا انقدر رسولُ دوست داری اخه علیرضا:بابامه ذوقی که تو دلم بود لبخند شد روی صورتم یه مشت دیگه آب ریختم تو صورتم،دست هامو خشک کردم رفتم بیرون رسول:سلام عزیز دلم علیرضا پرید بغلم و بوسم کرد علیرضا:چلا چشمات قلمزه؟ رسول:چلا دوباله اینجولی حلف زدی؟ علیرضا:عههه، اَدا منو در نیار رسول:شماهم قرار بود درست صحبت کنی،ولی خب چشم من ادای شمارو در نمیارم شماهم درست صحبت کن علیرضا:باش مهدی:چی میخواستی درست کنی رسول؟ رسول:الان خودم میام عمو،سلام داداش امیرحسین:سلام آقا رسول گل و گلا..چشمات چرا قرمزه؟گریه کردی؟ رسول:نه از صبح سر درد دارم چشمام قرمز شده امیرحسین:فردا برات وقت میگیرم بریم پیش یه متخصص،چرا انقدر تو سردرد داری اخه رسول:نیازی نیست داداش بخاطر اینکه همش پشت سیستم میشینم امیرحسین:به هرحال که باید بری پیش یه دکتر رسول:خوبم به سمت سیب‌زمینی ها رفتم برداشتم‌شون بردم آشپزخونه،اول شستم بعد پوست کندم، بعد رنده کشیدم تقریبا وسطاش بودم که عمو اومد مهدی:پاشو برو یکم دراز بکش چشماتو ببند شاید قرمزیش افتاد قبلشم یه چایی بریز چشماتو بشور باهاش،محسن ببینه بیخیال نمیشه مثل امیرحسین رسول:چشم مهدی:پاشو از پشت میز بلند شدم یه چایی ریختم تو پیاله یکم فوت کردم تا سرد شد،همونجا چشم هامو شستم بعد رفتم تو اتاق روی تخت دراز کشیدم و ساعد دستمو گذاشتم رو سرم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیدونم تجربه داشتی یانه ولی وقتی یکی رو پیدا میکنی که بشه مَحرَم راز هات انگار قلبت سبک شده،اونجاست که میفهمی چقدر تو فشار بودی💔🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای شنیدنی نبش قبر در صحن مطهر حرم امام رضا علیه السلام... ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─