خیلی هاتون سوال کرده بودید عاطفه چطوری حجاب داشته و تابلو عکسش رو میبینن
بچه ها باید بگم که عاطفه آرایشگاه رو رفته،موهاشُ درست کرده بخاطر فیلم و عکس هاشون
بعضی از قسمت های فیلم و عکس هم عاطفه هدشال میبنده
چون عروسی تو خونه رسول بوده مرد ها تو حیاط خانم ها تو خونه بودن
اینجوری میگم که عکسی که رسول زده تو اتاقش حجاب داره
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁵♡
#امیرحسین
بعد از رفتن رسول دوباره عمو شروع کرد
مهدی:یه زره وقت میذاشتی واسه تربیت این دوتا گورخر، اینجوری به من توهین نمیشد
محسن:مهدی بخدا اعصاب نمونده برام، بسه هرشب داری سر تربیت اینا باهام بحث میکنی،اگه مشکل داشتی خودت میتونستی وقت بزاری تربیتشون کنی که الان نق نزنی
مهدی:امشب چرا..
امیرحسین:بسه دیگه عمو، عه احسان توام مرض داری اخه حرف میزنی
احسان:همونو بگو
امیرحسین:بریم شام بخوریم؟؟من فردا کار دارم باید زود بلند بشم
محسن:برو رسولو صدا کن بیاد
امیرحسین:چشم،احسان پاشو میزو بچین
احسان:ای بابا،همش کار میگن به آدم
مهدی:چقدر تو تنبلی اخه،به داییت رفتی
محسن:مهدی،این چه کاریه اخه؟تو،توی همهی حرفات میگی به خاله و دایی و کوفت و درد، شاید من نخوام رسول چیزی از خانوادهمادریش بدونه
مهدی:خب اشتباه میکنی دیگه،باید بدونه
امیرحسین:ندونه بهتره، بابا مثلا خیلی مهمن؟ منصور که رفته دوبی، اونیکی خالهخانم هم که ارثشو گرفت رفت سوئد، یه پیرزن مونده و یه ناصر که تو قزوینن، با اون همه کارای درشت و خوبشون واسه چی بهش بگیم؟نمیگیم راحت
مهدی:این چند روز دیگه نمیاد بگه پدر من، تو که خواهرتو بهم نشون دادی، چرا از خانواده مادریم چیزی نمیگی؟؟ حق داره که بدونه باید بگیم
احسان:حالا بحث نکنید بگیم یا نه
مهدی: دوروز دیگه اگه به گوش اون عفریته به اصطلاح مادرخانمت برسه،میخواد بگه شما اون بچه رو از من قایم کردید و این چرت و پرتا، دست رسولو بگیر ببر اونجا،بهش قضیه رو بگو، به اونا هم بگو بعد پروندهشو ببند و راحت
محسن:حالا یه امشبُ خواهش میکنم با من بحث نکن، من اصلا حال ندارم
مهدی:اون آمپولی که به رسول زدن باید به تو میزدن
محسن:حالا اگه برادر خوبی هستی برو یدونه بخر بیا بزن
مهدی:میدونی که برادر خوبی نیستم 😂
محسن:از دست تو مهدی
امیرحسین:من میرم به رسول بگم، احسان پاشو دیگه
محسن:بچه ها فعلا چیزی بهش نگید، بره ماموریت بیاد بهش میگم،خب؟
مهدی:چشممم
سری تکون دادمُ رفتم سمت اتاق رسول،اول در زدم دیدم که جواب نداد باز کردم وارد شدم
دیده خیره شده به جایی
رد نگاهشو که گرفتم آسمونُ دیدم، چقدر امشب آسمون قشنگ شده بود
کنارش نشستم و دست انداختم رو شونههاش
امیرحسین:حالت خوبه؟چیزی شده؟
رسول:چرا این دوتا برادر انقدر زور میگن؟
امیرحسین:منظورت از دوتا برادر،عمو و باباست؟😂
رسول:راست میگم دیگه،آدم نمیشه وصیت کرد بهشون
امیرحسین:بابا خوشش نمیاد،عمو هم که صد پله بدتر، یکم درک کن، میدونم چی تو دلت میگذره، میدونم نگرانی ولی نباش، تو خدا رو داری، وقتی خدا هست چرا بندههاش باید نگران باشن؟
رسول:خدا باهام قهره
نگاهی بهش کردم و گفتم
امیرحسین:خودت فکر کردی یا از کسی هم کمک گرفتی؟آخه دیوونه مگه خدا با آدم قهر میکنه؟ نه نمیکنه نگران نباش، بعدم خدا اگه باهات قهر بود مارو وارد زندگیت نمیکرد، همیشه اینو یادت باشه
صدای عمو که داشت صدامون میکرد اومد
امیرحسین:اومدیم...من کاملا مخالف عقیده عمو و بابا فکر میکنم، همه ما قراره بریم چه امروز چه فردا، امروز من میرم فردا تو میری، پسفردا یکی دیگه، قراره همه برن پس دلیلی نیست که آدم...
مهدی:امیییرررر...رسووول، میآید یا با کتک بیارمتون؟
امیرحسین:اووومدییییمممم، اَه، رسول داداش میدونی که انقدر حساسن،چیزی نگو، خودم نوکرت هستن، بعدم نگران نباش اگه مردی یه مجلس درست و حسابی واست میگیریم، حلوا و خرمای درجه یک، البته همین که گردو لاش باشه یعنی درجه یک، شامم کباب نمیدیما،مرغ اونم فقط رون،یانه عدس پلو میشه ختم داد؟
دوباره نگاهمو دوختم به رسول دیدم لبخندی زد
امیرحسین:دیدی خندیدی، جیگلی جیگیل
رسول:🤣
امیرحسین:یعنی خدایی خودم قبول دارم آدم دو دیقه حرف مرگ و احساسی بزنی نیستیم،حالا هم پاشو که عمو با وردنه میاد سراغمون
دوباره خندهای کرد و بلند شدیم رفتیم بیرون
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خیلی سخته فکر کنی خدا باهات قهره
اونی که تجربه کرده میدونه چی میگم
این حس داغونت میکنه، وقتی فکر میکنه که تنهایی، هیچکس کنارت نیست،بعد به دلت بیفته نکنه خدا هم باهام قهره💔آدم دیوونه میشه...(:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارو⁷⁶♡
#مهدی
اصلا میلی به غذا نداشتم،امروز بدجور فشار روم بود
دیگه نا نداشتم، دلم خواب میخواست که چند روزی راحت بگیرم بخوابم کسی هم کاری به کارم نداشته باشه
دیدم رسولم بدتر از من میلی به غذا نداشت،محسنم میدید و هیچی نمیگفت
واسه اینکه محسن بهم گیر نده مجبور بودم یکم بخورم،اصلا میلی به فسنجون نداشتم، یدونه کتلت برداشتم گاز زدم،مزهاش خیلی خوب شده بود ولی هیچ تاثیری روی اشتهام نداشت
رسولم که دلیلیشو میدونستم هیچی نگفتم، شاید اینجوری بهتر بود تا زیاد بهش گیر ندم و به روش نیارم از بیماریش ولی حواسم بهش باشه، رسول باید حالش خوب باشه، باید
احسان:چه خوشمزهاس
امیرحسین:اوهوم، بریم دستور پختشُ یاد بگیریما
احسان:😂واقعا،وا شماها چرا دارین کتلت میخورین؟
محسن:شما به جای ما بخور دیگه
مهدی:نگه دارا،من فردا میخوام بخورم میل ندارم الان
احسان:خیلی زیاد گذاشتن، هیچی نمونده واسه خودشون فکر کنم
رسول:مادر زنم اینجوریه،مهمون که بخواد براش بیاد غذا زیاد میزاره
احسان:دستش درد نکنه، خیلی مادر زن خوبی داریا
رسول:خیلی، خدایی هم من شانس آوردم از خانواده خانمم،هم عاطفه، عاطفه که قشنگ خوش خوشانش بود،نه خواهر شوهر داشت،نه جاری داشت، یه مادر شوهر خوب داشت یه پدر شوهر که اصلا باید بگیم پدر زن،آنقدر آقاجونم هوای عاطفه رو داشت که نگو
امیرحسین:ولی جاری دار که میشه
رسول:اونموقع که نمیشد خب، ولی عاطفه همیشه میگفت، که ۸۰ درصد بخاطر آقاجون و بیبی بله گفته
محسن:😂غذاتونو بخورید سرد شد
رسول:دستتون درد نکنه من سیر شدم
احسان:تو چیزی خوردی که سیر شدی؟
مهدی:موقعی که شما داشتی فسنجون دو لپی میخوردی رسولم غذا شو خورد،بعدم فردا میخواد بره ماموریت باید استراحت کنه، پاشو رسول برو بخواب
رسول:چشم، شبتون بخیر
محسن:شببخیر بابا
رسول پاشد رفت منم همون کتلت نصفه رو گذاشتم رو بشقاب محسن
مهدی:میل ندارم خودت بخور
محسن:از دست تو مهدی سیر شدم
مهدی:یه نصفه کتلت که چاقت میکنه محسن،امشب خیلی داری بهم گیر میدیا
گوشیم زنگ خورد محبی بود، بلند شدم و رفتم تو بالکن تماسُ وصل کردم
مهدی:سلام آقامحبی
محبی:....
مهدی:آقای محبی؟پشت خط هستید؟
محبی:سلام
صداش گرفته بود یکم دلهره گرفتم که نکنه اتفاقی افتاده باشه
مهدی:اتفاقی افتاده؟
محبی:معذرت میخوام این وقت شب تماس گرفتم،کارم واجب بود
گوشی رو فاصله دادمُ نگاهی به ساعت کردم
۱۲ و ۱۰ دقیقه بود، چقدر امشب ساعت زود میگذشت
مهدی:خواهش میکنم، اتفاقی افتاده؟
محبی:یه،یه فیلم برام فرستادن
مهدی:چه فیلمی
محبی:داشتن دخترکمُ کتک میزدن
از پشت خط هم میشد فهمید که داره گریه میکنه، حتما همون فیلم رو واسه اونم فرستادن، مشت کرده بودم و ناخنم فرو رفته بود تو گوشتم ولی این برای کمتر کردن عصبانیتم بس نبود
مهدی:آقامحبی آروم باشید خواهش میکنم،فیلمُ برام بفرستید،دیگه هیچ پیام دیگهای ندادن؟
محبی:نه
مهدی:خانمتون اون فیلم رو ندید؟
محبی:زیر سرمِ الان،برای اون فرستادن در اصل
فشار دستمو بیشتر کردم که دستی رو هس کردم برگشتم دیدم امیرحسینِ سعی داشت مشتمُ باز کنه
محبی:توروخدا سرگرد،جون بچت، بچه منو پیدا کن،اون مریضه، طاقت نداره
دوباره صدای گریهاش،این روزا چرا همه ناراحتن؟چرا مرد باید گریه میکرد؟مگه همین مرد قبل از اسمش کلمه غرور رو یدک نمیکشید؟نه قبل تر از غرور،غیرت مرد بود
هر لحظه فشار دستم بیشتر میشد و امیرحسینم هنوز در تلاش برای باز کردنش بود
مهدی:پیداش میکنم، قسم میخورم،شده بمیرم بچهتو پیدا میکنم، دخترت مثل خواهر خودم، پیدا میکنم نمیزارم زیاد طول بکشه فقط خواهش میکنم آروم باش، مراقب خانمت هم باش،کاری نکنید که ما به مشکل بخوریم، اگه براتون آدرس فرستادن که برید اونجا برای جون دخترتون اول به من بگید اگه باهاتون تماس گرفتن یکیدیگهتون سریع شماره رو به این خطی که الان براتون میفرستم، بفرستید،تماسُ طول بدید،باشه؟؟
محبی:چشم
مهدی:پیداش میکنم نگران نباش
محبی:بعد از خدا امیدم به شماست، ممنونم ازتون
مهدی:حال خانمتون خوبه؟
محبی:نه
مهدی:بهتر میشن انشاءالله
محبی:ممنون،من باید برم خداحافظ
مهدی:خدانگهدار
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:قبل از غرور، غیرت هست🥲
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁷♡
#مهدی
خیلی دلم میخواست چیزی دم دستم بود تا میشکوندم، ولی خب خودمو نگه داشتم تا محسن و بقیه نگران نشن
امیرحسین:مشتتو باز کن عمو، دستت سفید شد
مهدی:فیلم واسه اونم فرستادن، آخه چقدر وقیحن
امیرحسین:پیداش میکنیم،همینطوری که به اون پدر قول دادی پیداش میکنی، نگران چی هستی آخه عمو، قربونت برم امروز خیلی حالت بد بوده، بیا برو یه قرص آرامبخش بخور، راحت بگیر بخواب،یکم به..
مهدی:مریضه، معلوم نیست باهاش چیکار میکنن، معلوم نیست بین چندتا مرد غریبه گیر افتاده،که بویی از مردونگی نبردن،میترسم امیر، میترسم از این پرونده
امیرحسین:حل میشه،شما سختتر از ایناهم...
مهدی:نه، هیچ پروندهای مثل این ازم انرژی نگرفته، امیر از این پرونده میترسم، واسه اولین بار از یه پرونده میترسم، ترسم بخاطر اون دختره
امیرحسین:عموی من از هیچی نمیترسه،مهدی خان کم پشت عموی من غیبت کن، گفته باشم من رو عموم غیرت دارما
نگاهی بهش کردم و تک خندهای کردم
مهدی:دیوونه
امیرحسین:عمو یه چیزی بپرسم؟جواب میدی؟
مهدی:چی؟
امیرحسین:رسول چشه؟
مهدی:امشب تولد خانمشِ گرفتهاس نگران نباش
امیرحسین:الهی بمیرم براش
مهدی:خدانکنه.. من میرم بخوابم خستم
امیرحسین:شب بخیر
از بالکن رفتم بیرون،اول سری به رسول زدم دیدم که بیداره و زل زده به سقف
چیزی نگفتم و آروم درو بستم شاید به این تنهایی نیاز داشت
مسواک زدم و بعد از خوردن یه قرص آرامبخش یه تشک آوردم انداختم تو هال، پتو هم تا سرم کشیدم که نور اذیتم نکنه
احسان:عه عمو چرا انقدر زود خوابیدی؟؟فوتب..
محسن:احسان میاما،یه بار خواست زود بخوابه
مهدی:🤣میبینی محسن،تقصیر پسرته که منو اغفال میکنه
محسن:گوششو میپیچونم تا از این تزا نده
احسان:😂غلط کردنُ گذاشتن واسه همین روزا پدر عزیزتر از جانم
محسن:شببخیر پسر تو مخ بابا
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
ساعت ۲ونیم بود ولی هنوز بیدار بودم
فکر و خیال نمیذاشت بخوابم
فکر تولد سال گذشتهاش نمیذاشت بخوابم
از شانس منم قرصهام تموم شده بود
اگه اونا بود میتونستم بخوابم
حتی گوش دادن به یه موزیک ملایم هم که سینا(دکترش) هی سفارش میکرد هم نتونستم بخوابم
حتی زیر لب صلوات فرستادم که اونم تاثیری نداشت
بیخیال بلند شدم و رفتم پنجره رو باز کردم
نگاهم افتاد به ماه
اینبار ابرها دورش بودن، نورش کمرنگتر شده بود
نشستم پایین تخت و پتو رو کشیدم روم
گوشیمو برداشتم رفتم قسمت مخفی گالریم
فیلم ها و عکس های تولد سالپیشش رو آوردم
همون شبی که پنج نفره بود، همون شبی که صورت منو عاطفه و علیرضا کیکی شده بود
عکس هارو دیدم، دونه به دونه دیدم و زل زدم به چهره خندونش
گوشی رو خاموش کردم پرت کردم کنار
همونجا دراز کشیدم و پتو رو دور خودم پیچیدم
با اینکه سردم بود ولی حالمو خوب میکرد
چشمامو بستم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی وقتا سردته ولی سرما حالتو خوب میکنه
بعضی وقت ها هم گرمته ولی گرما حالتو خوب میکنه❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁸♡
#مهدی
با صدا کردن محسن بیدار شدم
انقدر این محسن دقیق بودا
یک دقیقه نمیذاشت از اذان بگذره آدمو بیدار میکنه
مهدی:سلام
محسن:سلام، بهتری؟
مهدی:اره
محسن:دستم به شلوارت، پاشو این دوتارو بیدار کن
مهدی:😂باش
از جام بلند شدم، اول رفتم تو اتاق رسول، چون زود بیدار میشه یکم انرژی میگیرم
اتاقش خیلی سرد بود و روی تختش هم نبود
یکم نگران شدم ولی با دیدن پتو که از پشت تخت پیدا بود رفتم سمتش
دیدم اونجا خوابیده، چنان پتو رو محکم دور خودش پیچیده بود که نگو
مهدی:خاک تو سر...رسول.. رسول
آروم چشم هاشو باز کرد
رسول:جانم؟
مهدی:جاش نیست خدایی یه چی بگم بهت؟
رسول:عمو خیلی سردمه
مهدی:جهنم، تا تو باشی پنجره رو باز نکنی سیس بگیری واسه من
رسول:عمو حال ندارما
مهدی:پاشو بیا نماز بخون بعد تو هال بخواب
اونجا گرمه
بلند شدم رفتم سراغ امیرحسین و احسان
خداروشکر اینبار امیرحسین با چند بار صدا کردنش بیدار شد
ولی ماشاالله احسان، کتکش هم زدم بیدار نشد
مهدی:احسان خبر مرگتو واسم بیارن، بیدار شو دیگه
امیرحسین:عمو، باز میخوای بابا بیاد؟ فحش نده دیگه، احسااااان پاشو دیگه
و یدونه محکم زد رو پاش
احسان:آخ
بعد گرفت خوابید دوباره
قشنگ حرصمو در آورد، رسول که نمازشو خوند اومد خوابید رو تشک من و خندید
رسول:بابا چرا اینجوری بیدارش میکنید، یه لیوان آبِ فقط راه حل
مهدی:محسن نمیزاره
رسول:بابا که فعلا نیست و داره نماز میخونه، زود بریز
مهدی:امیر بپر، برو بیار
امیرحسین:عمرا من خودمو شریک جرم کنم
رسول:در این حد؟؟ از بابا بعیدهها
امیرحسین:پدرمونو در میاره رسول
رسول:پس به منم هیچ ارتباطی نداره
مهدی:خاک تو سر ترسوتون کنم، مثلا پلیس این مملکتن، بمیرم واسه مردم که شماها شدین حافظ امنیتشون
رسول:شب خوش
و رفت زیر پتو، امیرحسین قامت بست و
نمازشو شروع کرد
ولم کن بابا، فوقش دوتا فحش و اخمِ دیگه
از آشپزخونه بیرون اومدم و اتاق محسنُ دیدم،داشت جانمازشو جمع میکرد
زود رفتم لیوان آبو ریختم رو احسان
بدبخت مثل سکتهای ها بلند شد و هنگ موند
مهدی:🤣ای حال کردم
با پس گردنی که بهم خورد خندم قطع شد و برگشتم با قیافه برزخی محسن مواجه شدم
مهدی:چرا میزنی داداش
محسن:چرا اینجوری بیدارش میکنی، بترسه یه اتفاقی براش بیفته من چه خاکی تو سرم بریزم
مهدی:بابا پا نمیشه،به خرس قطبی گفته تو برو مرخصی من جات میخوابم، چیکار کنم
صدای خنده امیرحسین اومد،
نمازشو شکسته بود، رسولم زیر پتو داشت میخندید، احسانم که اخم و خنده تو صورتش بود و خیره شده بهم
محسنم بزور خودشو نگه داشته بود نخنده
امیرحسین:عمووو خدا لعنتت نکنه، باید خودت نمازمو دوباره بخونی
احسان:تلافی نکنم احسان نیستم
مهدی:تو کلا عددی نیستی
بعد از این حرفم واسه فرار از پس گردنی دوم محسن، پریدم کنار رسول و پتویی که روش بود روی خودمم کشیدم
محسن:یه بار جستی ملخک...
مهدی:ادامه شو بلدم، منو بیدار نکنیدااا میخوام بخوابم، وای خدایا نمیشه بخوابم دیگه بیدار نشم؟
محسن:مهدییییییی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بخوابم بلند نشم؟؟خیلی خستم دیگه خدا
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁹♡
#مهدی
سرم رو با دستم گرفتم
از پشت میز بلند شدم و مسکن خوردم
بعد بسته رو گذاشتم تو جیبم
به سمت کاپشنم رفتم و اونو به تن کردم
از اتاق خارج شدم
مهدی:امیر
امیرحسین:جانم آقا
مهدی:باید برم یه سری به اون خونههایی که مورد سرقت قرار گرفتن بزنم،میتونی بیای؟
امیرحسین:واسه چی میخوای بری؟
مهدی:یه چیزی عجیبه باید بررسیش کنم،میای یا نه؟
امیرحسین:کاری که صبح گفتید رو نکردم هنوز
مهدی:خیله خب باشه، با محمودی میرم
امیرحسین:باش، مراقب خودتون باشید
مهدی:چشم، خدافظ
امیرحسین:خدانگهدار
سوار ماشین شدم و محمودی هم بعد از چند دقیقه اومد و پشت فرمون نشست
محمودی:معذرت میخوام دیر شد آقا
مهدی:اشکال نداره،باید برم یه سر طلا فروشی*** بلدی؟
محمودی:بله آقا
دیگه صحبتی نشد و تا اونجا برسیم
__
با اعصاب خورد از اونجا دراومدم
هیچی دستگیرم نشد
بهش گفتم بره سمت خونههای سرقتی
اونجا هم داخل نرفتم و فقط از بیرون داشتم نگاه میکردم
هیچ دوربینی تو اطراف نبود
دیوار هارو دیدم ولی هیچی به هیچی
مهدی:محمودی برو اداره دیگه
محمودی:چشم آقا
سرمو چسبوندم به شیشه و خیره شدم به بیرون
میدیدم بعضی ها میخندن، بعضی ها خستهان،بعضی ها کلافهان، بعضی ها عاشقانه به هم نگاه میکنن و...
محمودی:آقا خیلی ترافیک شده،اصلا قفلِ
مهدی:از بچهها بپرس چرا قفله خیابون
محمودی:چشم آقا
چشم هامو بسته بودم، این چند روز نمیدونم چرا انقدر سردرد دارم
محمودی:آقا میگن تصادف شدیدی شده خیابون بسته شده، اینجا میشه دور زد، بزنم؟
مهدی:کار دیگهای مگه میشه کرد؟
محمودی:چشم
دور زد و وارد کوچه فرعی شد
دوباره پیچید
محمودی:عه اینا کیان
رد نگاهشو گرفتم و رسیدم به چند نفری که داشتن یه نفرو می زدن
ماشین که ایستاد زود از ماشین پیاده شدم
محمودی هم پیاده شد و رفتیم سمتشون
داشتم جداشون میکردم و هی اخطار میدادم
که یهو یه دستمال گرفته شد روی بینی و دهنم
سریع نفسمو نگه داشتم،میدونستم اگه نفس بکشم بیهوش میشم
تو همون حال علامت لای دست کسی که دستمال رو گرفته بود رو صورتم دیدم
پس قضیه این بود، دوباره خانی
نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم،فشار دستاش زیاد بود
دست بردم سمت اسلحهام که فهمیدم نیاوردم، و برای هزارمین بار خودمو لعنت کردم که چرا اسلحهمو نیاوردم
داشتم کم میاوردم، یکم نفس کشیدم ولی بعد با پاهام محکم زدم به پاش که دستش جدا شد و دستمال افتاد
یکم عقب رفتمُ سرفه کردم،چشمام سیاهی میرفت،
یکی بهم حمله کرد که خودمم درگیر شدم، هی مشت میزدم و اونم میزد
با یه حرکت محکم زدم به کمرش که آخ بلندی گفت
خونبینیمو پاک کردم
یکیدیگهاشون به سمتم اومد و با اون درگیر شدم
محکم به لای پاش زدم و افتاد زمین
خواستم برم سمت اون کسی که مثلا داشتن میزدنش که یه ضربه محکم خورد تو سرم
زانو هام خالی کرد، و چشمام سیاهی رفت
دیدم محمودی رو گرفتن به زیر لگد، نمیتونستم برم کمکش
اما خواستم با پام بزنم به اون یارو که با ضربه بعدی سیاهی مطلق نصیبم شد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سیاهی مطلق🖤
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁸⁰♡
#امیرحسین
غروب شده بود ولی هنوز خبری از عمو نشده
یکم دلشوره گرفته بودم ولی خب سعی میکردم خودمو آروم کنم که هیچی نشده ولی وقتی جمله "مشترک مورد نظر خاموش میباشد" بعد از هر بار تماس گرفتنم دلم آشوب میشد، مگه قرار نبود زود بره و بیاد؟ گفت میره به جاهایی که قبلا سرقت شده پس چرا تو نگرانی؟ نه نگران نباش هیچی نشده و شارژ تموم کرده
پرونده پخش مواد تو مدرسه رو باز کردم تا یکم متمرکز بشم روش،که در با شدت بدی باز شد و کریمی(یکی از سربازا) وارد شد
خواستم سرش غر بزنم که چرا اینجوری وارد شده که با دیدن چهرهی نگران و پریشونش حرفم تو دهنم ماسید، ولی آشوب دلم بیشتر شد
امیرحسین:چیشده
کریمی:باید بیاید بیرون آقا
سریع از پشت میز بلند شدم و رفتم بیرون
دیدم کمیل داره با تلفن حرف میزنه و خیلی آشفتهاس، سجادم همینطور
امیرحسین:چیشده
ولی کمیل به جای اینکه جواب منو بده به پشت خط گفت
کمیل:خیله خب خیله خب، الان یکی رو میفرستم بیمارستان، خودمم دوربین هارو چک........ یعنی چی که اون کوچه دوربین نداره.......خسته شدم به هر جایی میرسیم میگن دوربین نداره......دوربین های کوچه های کناری خیابون یا هر قبرستون دیگه واسه من مهم نیست........از حالش باخبرم کن
بعد از حرفش گوشی رو پرت کرد رو میز
امیرحسین:چته میگم، چرا همچین میکنی، کی بیمارستانِ
سجاد:دِ لال مونی گرفتی کمیل؟؟ اون زبون دو مثقالیتو تکون بده بفهمیم چیشده
کمیل:لعنت بهت خانی...لعنت بهتتتتت
سرهنگ: چیشده بچهها چرا اینجا انقدر شلوغه
سجاد:نمیدونیم سرهنگ، کمیل حرف بزن دیگه
کمیل:الان خبر دادن که محمودی رو بدجور زدن تو بیمارستانِ حالشم خوب نیست
امیرحسین:چچرا؟کی زدتش؟اصلا سرگرد کجاست؟اون بود پشت خط دیگه؟نه؟الان کنار محمودی، سرگردِ؟؟
کمیل نگاهی بهم کرد و سرشو انداخت پایین
سرهنگ بهش نزدیک شدو دست گذاشت رو شونش
و اصلا کسی حواسش به منه بدبخت نبود که دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید
سرهنگ:کمیل جان کی بود پشت خط؟خب حرف بزن
کمیل:میگن فقط محمودی رو پیدا کردن(نگاهی به امیرحسین کرد و ادامه داد) خبری از سرگرد نیست، موبایلش همونجا افتاده بود و شکسته،میگن یه.. یه دستمال حاوی مواد بیهوشی روش بود، محمودی قبل از اینکه از حال بره گفت که اونا...(با صدای ارومتری) سرگرد رو با خودشون بردن..
دیگه ادامه حرفاش رو نفهمیدم، یعنی چی عموم نیست؟یعنی چی که بردنش، اصلا کیا؟ چرا بردنش
برای نیفتادنم دستمو به میز گرفتم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#منوچهر(یکی از افراد خانی)
نبضشو گرفتم کند میزد
با عصبانیت برگشتم سمت آرش
منوچهر:یعنی خاک تو سرت کنن، چرا قفل فرمون زدی تو سرش، اگه بمیره جواب رئیسو تو میدی؟؟
آرش:میگی چیکار میکردم؟ یارو پلیسِ، دفاع شخصی و رزمی بلد بود جنس خراب
منوچهر:من به شما ماده بیهوشی ندادمممم؟؟
آرش:جوش نزن واسه من منوچ، دستمال گرفتیم سمتش مقاومت کرد، زد هادی رو ناقص کرد
منوچهر:آمپول چی؟؟ گفتم اگه با مواد نشد با آمپول، یه جوری بهش میزدین دیگه، نبضش کند میزنه، بدبخت میشیم اگه بمیره... آخه لعنتی چرا دوبار میزنی آخه
آرش:حالا که نمرده، به هومن میگیم بیاد، دکتره یه کاری میکنه خوب شه دیگه
نفسمو عصبی دادم بیرون
منوچهر: بزن کنار پژمان... آرش بیا کلا بگردش ببین چیزی همراهش نیست
آرش:گشتم بابا نیست، خیالت راحت
پژمان:کجا برم منوچ؟
منوچهر:تو باغ
پژمان: همونجا که دختره هست؟؟آخه چرا
منوچهر:دستوره، میگی چیکار کنم
پژمان دیگه چیزی نگفتم .منم چندتا دستمال برداشتم و خون روی سرشُ تمیز کردم، ولی بازم سرش خونریزی داشت
جان جدت نمیر، تو بمیری ما بدبخت میشیم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیر.....(:🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁸¹♡
#رسول
سرمو چسبونده بودم به شیشه و به بیرون نگاه میکردم
شب شده بود و بچهها اومده بودن دنبالمون
منو سعید و داوود تو یه ماشین بودیم محمدم تو یه ماشین دیگه
داوود وَ کاظم که رانندگی میکرد گرم صحبت بودن ولی من آروم و بیحرف به بیرون نگاه میکردم
سعید که دید ساکتم یکم بهم نزدیک شد و گفت
سعید:خوبی رسول؟از وقتی دراومدیم خیلی گرفتهای
رسول:خستم فقط چیزی نیست
سعید:مگه دیشب نخوابیدی؟
رسول:کم خوابیدم الان خستم،رسیدم باید برم یه انرژی زایی کوفتی دردی چیزی بگیرم که خوابم بپره
سعید:با این ترافیک یه ساعت دیگه میرسیم بیا بگیر بخوابم یکم
از خدا خواسته قبول کردم
چون داوود جلو نشسته بود سعید یکم کنار رفت منم سرمو گذاشتم روی پاش
چشمامو بستم، صدای بوق و دود داشت میرفت تو اعصابم
سعید:بیا این ایرپادُ بگیر بزار تو گوشت...کاظم جان شیشه رو میکشی بالا، دود داره اذیت میکنه
کاظم:چشم آقا سعید...بفرما
ایرپادُ گذاشتم تو گوشم، صدای موسیقی ملایم بود،
چشم بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم
نمیدونم چقدر گذشت که با تکون دادن کسی چشم باز کردم
سعید:پاشو دیگه، رسیدیم
از رو پاش بلند شدم و نگاهی به اطراف کردم،تو حیاط بودیم
از ماشین پیاده شدیم، محمد و هادی در حال صحبت بودن، به یه سلام و احوالپرسی اکتفا کردم و میخواستم برم بیرون
سعید:کجا؟؟
رسول:سوپری، زود میام
سعید:منم میام باهات
باهم رفتیم، خداروشکر ته کوچه یه سوپر مارکت بود،
سعید چندتا شکلات و آدامس برداشت منم ۱۰ تا هایپ گرفتم،تو زندگیم حاضر بودم به شیر مرغ پول بدم ولی به آدامس نه، واقعا نمیدونم چرا با اینکه آدامس میخوردم ولی اصلا دلم نمیومد پول بدم بهش
سعید:چه خبره این همه رسول
رسول:بابا باید بیدار بمونم، این نباشه نمیتونم، بعدم خب زیادیم میخوریم دیگه، عمرا بزارم شماها بخوابید
سعید:برو بابا، به داوود گفتم بره تشک پهن کنه😂
رسول:بیشعور...من دوبار میزارم شماها بخوابید صبر کن
__
نگاهی به سعید و داوود و هادی کردم که خواب بودن، بعد یه نگاه به ساعت که ۳ رو نشون میداد
عوضیا گرفتن خوابیدن منو محمدُ کاظم باید بیدار میموندیم
چشمامو مالش دادم
کاظم:برو من کاراتو میکنم،خب خستهای
رسول:نه،اونقدر که خوابیدن این دوتا عصبانیم میکنه، بیخوابی نمیکنه
محمد:😂 خب خسته شدن خوابیدن، توام بگیر بخواب، فعلا که خبری ازش نیست
رسول:نه باید اینارو مجوزشو بگیرم بعد این اسامی رو باید بررسی کنم
محمد:خیله خب به کارت برس
دوباره نگاهی بهشون کردم و زیر لب فحشی دادم
دستم رفت سمت کیبورد و شروع به کار نصفه و نیمم کردم
من صبح پدر شما دوتا رو درمیارم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خدایی زور داره تو داری کار میکنی رفیقات خواب باشن😐
مثل وقتیکه تو داری از مدرسه برمیگردی میبینی تازه برادر یا خواهر بزرگترت از خواب بیدار شدن... خیلی سختهههه😫
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁸²♡
#منوچهر
منوچهر:چشه؟خوب میشه؟
هومن(دکتر):نه بدجور به سرش ضربه زدین، مریضین شما؟
منوچهر:چیکار کنم، به آرش خر بگو
آرش:الان شدم خر؟؟ تا صبح که ارش جان بودم، اصلا مگه ما نمیخواستیم بمیره؟ خب مرده دیگه ولش کنید
منوچهر:دهنتو ببند، رئیس گفت سالم میخوادش
آرش:وقتی که یارو داشت همهمون رو نفله میکرد باید چیکار میکردم بنظرت؟خب دیدم هیچجوره نمیشه بیهوشش کرد مجبور شدم بزنم
منوچهر:بهت آمپول داده بودم، سگم نکن
آرش:تو نمیدونی من به این کوفتی فوبیا دارم؟
نمیتونم ببینمش چه برسه بزنم به یکی
همه بچهها نفله شده بودن، فقط من بودم که زدمش، اصلا دلم خنک شد زدم
اصلا به ما چه ربطی داره رئیس از این یارو کینه داره؟؟یا اصلا به ماچه که زنده میخوادش؟ کار ما آوردن بود که آوردیم
کریمخانی:زحمت کشیدی
با ترس برگشتیم سمت رئیس که عصبی داشت نگاهمون میکرد
آرش:سسسلام رئیس
منوچهر:رئیس شما اینجا چیکار...
با دادی که کشید خفه شدیم
کریمخانی:دهنتو ببند منوچ، که وظیفهتون فقط آوردنش بووود؟؟ گفتم سالم میخوامش، گفتم نباید روش خط بیفته، بعد جنازه تحویل من دادین؟؟ بعد از من حقوقم میخواین؟
خوب گوشاتو باز کن آرش،اگه تا فردا بیدار نشه، میدمت تازی(سگش) تیکه تیکهات کنه،فهمیدییییی؟
آرش:بببله ر.رئیس
کریمخانی:هومن حالش چطوره
هومن:رئیس خونریزی سرش زیاده، ضربه محکم بوده، کاری از دستم...
کریمخانی:هومن بمیره کنار آرش میندازمت جلو سگم فهمیدی؟
هومن:بله آقا، چشم
کریمخانی:دختره چشه؟
منوچهر:فکر کنم مریضی چیزی داره، چون از صبح بیهوشِ و همش درد داره، راحت نمیتونه نفس بکشه
کریمخانی:هومن اون دختره هم نباید بمیره
همون:چشم رئیس مراقبشون هستم
رئیس رفت بیرون هر سه تامون نفس راحتی کشیدیم
هومن:یعنی آرش خیر نبینی ایشالا، بری زیر تریلی که منو بدبخت کردی
آرش:دهنتو ببندا،چیکار میکردم؟ ای تف به گورت که مارو به دردسر انداختی سرگرد
هومن:یه سری وسایل نیاز دارم، خودم نمیتونم برم، میترسم تنهاش بزارم حالش بد بشه
منوچهر:بنویس میرم میخرم،اون دختره هم ببین
هومن:باش
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:حالش بده🥺💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁸³♡
#محسن
ساعت ۹ونیم بود که کارم تموم شد
احسانم خیلی خسته بود
زودتر از من رفته بود تو ماشین
وقتی نشستم پشت فرمون دیدم که احسان خوابه
از پشت پتو مسافرتی رو برداشتم کشیدم روش
ناهار نخورده بودم، یکم ضعف داشتم
واسه ماه رمضان هم باید میرفتم خرید، اون ماه هیچکس حس و حال خرید نداره، پس باید به اندازه چند روز خرید کنم
راه افتادم دلم میخواست زنگ بزنم به رسول و حالشو بپرسم، با حرفایی که دیشب زد یکم نگرانم کرد
میدونم ناراحتش کردم ولی باید میفهمید که نباید اون حرفارو بزنه
آدم از هرچی بَدِش میاد سرش میاد حکایت من شده یعنی
گوشیم زنگ خورد دیدم کمیلِ
این چرا به من زنگ زده؟اونم این موقع؟
کنار خیابون نگه داشتم و جواب دادم
محسن:سلام کمیل جان
کمیل:سلام آقا محسن، بدموقع که زنگ نزدم؟
صداش گرفته بود، دلشوره گرفتم
محسن:نه پسرم، کاری داشتی باهام؟
کمیل:میشه بیاید کلانتری؟
محسن:اتفاقی افتاده؟
کمیل:میشه بیاین آقامحسن؟خواهش میکنم
صداش بغض داشت، نگرانیم بیشتر شد
محسن:باشه الان میام کمیل جان
تماس که قطع شد زود ماشینو به حرکت درآوردم و روندم سمت کلانتری
با سرعت میرفتم انقدر نگران بودم که واسم هیچی مهم نبود، چراغ قرمز هارو رد میکردم و توجهی به بوق و بدو بیراه مردمم نکردم
احسان از خواب بلند شد
احسان:چیشده بابا، چه خبره؟
محسن:هیچی باباجان باید بریم کلانتری
احسان:واسه چی؟
محسن:نمیدونم احسان، نمیدونم
احسان:بابا خوبی؟؟وای بابا آروم برو، الان تصادف میکنیم
محسن:نگرانم احسان، نگرانم
احسان چیزی نگفت و منم سرعتمو بیشتر کردم
به ۲۰ دقیقه نرسید که رسیدم
سریع پیاده شدیمُ رفتیم داخل
کارتمو نشون دادم تا وارد شدیم
رفتم بالا، سجاد و کمیلُ دیدم
محسن:سلام
سجاد:سلام آقامحسن
کمیل: سلام
احسان:سلام چیشده اینجا؟؟
کمیل:من..
سرهنگ:سلام محسن جان
برگشتم دیدم سرهنگ صفاییِ
به سمتش رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی
گفت که بریم تو اتاق، نگرانیم خیلی بیشتر از قبل شده بود،و دست چپم درد گرفته بود
یکم مالش دادم و نشست رو صندلی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بچه ها دست چپ که درد بگیره چون عصب دست و مربوط به قلب میشه درد میگیره
یکی که فشار عصبی یا استرس بهش وارد بشه دست چپش درد میگیره🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁸⁴♡
#سجاد
کمیل مشغول توضیح به احسان شد
نگاهی به اتاق امیرحسین کردم از وقتی فهمید رفته تو اتاق
رفتم سمت اتاقش، چند بار در زدم دیدم جواب نمیده
یکم نگران شدم و زود در اتاق رو باز کردم
دیدم سرش روی میزِ
دست گذاشتم رو شونهاش
سجاد:داداش، خوبی؟
سرشو بلند کرد و دست کشید به صورتش
امیرحسین:سجاد
صداش گرفته بود دلم براش میسوخت، امیرحسین خیلی به سرگرد علاقه داره، میترسم اتفاقی براش بیفته و امیرحسین از پا دربیاد
سجاد:جانم؟
امیرحسین: حالش خوبه یعنی؟
از پارچ روی میز یه لیوان آب ریختم و دادم دستش
شونههاشو ماساژ دادم و گفتم
سجاد:نمیدونم امیرحسین، ولی مطمئنم که سالم میاد کنارت
امیرحسین:اگه بلایی سرش بیارن چی؟
سجاد:هیچی نمیشه داداش، یکم آب بخور، رنگت پریده
لیوان و گذاشت و روی میز و گفت نمیخورم
در اتاق زده شد و احسان اومد داخل
چشماش پر بود، خیلی داشت مقاومت میکرد اشکش در نیاد
اومد سمت امیرحسین
باید تنهاشون میذاشتم، اینجوری شاید یکم آروم میشدن
از اتاق که بیرون اومدم کمیل داشت سرشو مالش میداد
سجاد:خوبی کمیل؟
کمیل: سرم داره منفجر میشه از درد
از کشو یه مسکن برداشتم دادم بهش،
میدونستم دردش چیه، باز دوباره صبح با خانواده خانمش دعواش شده و از یه طرفم این اتفاقات
سجاد: همهچی درست میشه کمیل، نگران نباش، این مسکنُ بخور بیا برو یکم استراحت کن
کمیل:نمیتونم سجاد، از یه طرف امیرحسین، از یه طرف محمودی، دکتر میگفت بدجور زدنش، حالش اصلا خوب نیست، الانم که آقا محسن و احسان
سجاد:حداقل ما باید رو پا باشیم تا بتونیم پیداش کنیم، امیرحسین که با این حالش نمیتونه کاری کنه
کمیل:سرهنگ پرونده رو میخواد بده به سرگرد حسینی
سجاد:میدونم
کمیل:آخ
سجاد:چیشد؟
کمیل:احساس میکنم یکی داره محکم با چوب میزنه تو سرم، آنقدر که درد میکنه
در اتاق سرهنگ باز شد و اومد بیرون
ولی آقا محسن نه
سجاد:جناب سرهنگ چیشد؟ آقامحسن حالشون خوبه؟
سرهنگ:یکم تنها باشه براش بهتره، از محمودی خبر نشد؟شاید پلاک ماشین رو داشته باشه
کمیل:نه آقا فکر نمیکنم،اگه میدونست میگفت
سرهنگ: دوربین هارو دیدین سجاد؟
سجاد:بچهها دارن بررسی میکنن آقا
سرهنگ:خیله خب،من یه جلسه دارم باید برم، مراقب کارا باشید بچهها
سجاد:چشم آقا
کمیل:چشم
سرهنگ که رفت کمیل دوباره نشست
سجاد:کمیل پاشو برو یکم بخواب،دیگه نگران تو نباشم، بخدا کم آوردم دیگه
کمیل:هنوز اولشه، تو کم اوردی؟
دارم میرم نمازخونه، کاری بود صدام کن مراعاتمو نکن
سجاد:باش،چیزی خواستی زنگ بزن
کمیل:باش، برو یه سر به امیر بزن
سجاد:احسان کنارشه، یکم تنها باشن بهتره
کمیل چیزی نگفت و رفت پایین
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:هنوز اولشه... کم اوردی؟؟؟💔