eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
203 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸⁴♡ کمیل مشغول توضیح به احسان شد نگاهی به اتاق امیرحسین کردم از وقتی فهمید رفته تو اتاق رفتم سمت اتاقش، چند بار در زدم دیدم جواب نمیده یکم نگران شدم و زود در اتاق رو باز کردم دیدم سرش روی میزِ دست گذاشتم رو شونه‌اش سجاد:داداش، خوبی؟ سرشو بلند کرد و دست کشید به صورتش امیرحسین:سجاد صداش گرفته بود دلم براش میسوخت، امیرحسین خیلی به سرگرد علاقه داره، میترسم اتفاقی براش بیفته و امیرحسین از پا دربیاد سجاد:جانم؟ امیرحسین: حالش خوبه یعنی؟ از پارچ روی میز یه لیوان آب ریختم و دادم دستش شونه‌هاشو ماساژ دادم و گفتم سجاد:نمیدونم امیرحسین، ولی مطمئنم که سالم میاد کنارت امیرحسین:اگه بلایی سرش بیارن چی؟ سجاد:هیچی نمیشه داداش، یکم آب بخور، رنگت پریده لیوان و گذاشت و روی میز و گفت نمی‌خورم در اتاق زده شد و احسان اومد داخل چشماش پر بود، خیلی داشت مقاومت می‌کرد اشک‌ش در نیاد اومد سمت امیرحسین باید تنها‌شون میذاشتم، اینجوری شاید یکم آروم میشدن از اتاق که بیرون اومدم کمیل داشت سرشو مالش میداد سجاد:خوبی کمیل؟ کمیل: سرم داره منفجر میشه از درد از کشو یه مسکن برداشتم دادم بهش، میدونستم دردش چیه، باز دوباره صبح با خانواده خانمش دعواش شده و از یه طرفم این اتفاقات سجاد: همه‌چی درست میشه کمیل، نگران نباش، این مسکنُ بخور بیا برو یکم استراحت کن کمیل:نمیتونم سجاد، از یه طرف امیرحسین، از یه طرف محمودی، دکتر میگفت بدجور زدنش، حالش اصلا خوب نیست، الانم که آقا محسن و احسان سجاد:حداقل ما باید رو پا باشیم تا بتونیم پیداش کنیم، امیرحسین که با این حالش نمیتونه کاری کنه کمیل:سرهنگ پرونده رو میخواد بده به سرگرد حسینی سجاد:می‌دونم کمیل:آخ سجاد:چیشد؟ کمیل:احساس میکنم یکی داره محکم با چوب میزنه تو سرم، آنقدر که درد میکنه در اتاق سرهنگ باز شد و اومد بیرون ولی آقا محسن نه سجاد:جناب سرهنگ چیشد؟ آقامحسن حالشون خوبه؟ سرهنگ:یکم تنها باشه براش بهتره، از محمودی خبر نشد؟شاید پلاک‌ ماشین رو داشته باشه کمیل:نه آقا فکر نمیکنم،اگه می‌دونست میگفت سرهنگ: دوربین هارو دیدین سجاد؟ سجاد:بچه‌ها دارن بررسی میکنن آقا سرهنگ:خیله خب،من یه جلسه دارم باید برم، مراقب کارا باشید بچه‌ها سجاد:چشم آقا کمیل:چشم سرهنگ که رفت کمیل دوباره نشست سجاد:کمیل پاشو برو یکم بخواب،دیگه نگران تو نباشم، بخدا کم آوردم دیگه کمیل:هنوز اولشه، تو کم اوردی؟ دارم میرم نمازخونه، کاری بود صدام کن مراعات‌مو نکن سجاد:باش،چیزی خواستی زنگ بزن کمیل:باش، برو یه سر به امیر بزن سجاد:احسان کنارشه، یکم تنها باشن بهتره کمیل چیزی نگفت و رفت پایین ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هنوز اولشه... کم اوردی؟؟؟💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸⁵♡ احسان:داداش،خوبی؟ بغلم کرد و با صدایی که گرفته بود و بغض داشت گفت امیرحسین:نه خوب نیستم، احسان صبح بهم گفت باهاش برم قبول نکردم، کاش باهاش میرفتم، احسان میگن بدجور زدنش، اگه چیزیش بشه چه خاکی تو سرم بریزم، جواب عمه رو کی میخواد بده؟ جواب بابا رو چی؟ احسان دارم میمیرم😭 اشک از گونه‌ام اومد، دلم واسه عمو تنگ شده بود،میترسیدم دیگه نتونم ببینمش ولی الان حال امیرحسین از همه چی برام مهمتر بود سعی کردم صدامو صاف کنم تا نلرزه احسان:داداش، قربونت برم، پیدا میشه، بابا داریم درباره عمو حرف می‌زنیما، مگه کسی جرأت میکنه عموی مارو بزنه؟ حالا اینبار زده فکر کنم از جونش سیر شده، عمو میاد و پدر اونارو درمیاره، عمو میاد و دوباره شبا میشینیم فوتبال می‌بینیم، دوباره داد و بیداد میکنیم بابا رو حرص میدیم، همه اینارو دوباره انجام میدیم داداش امیرحسین:نمیشه، اونروزا برنمیگرده احسان، عمو دیگه برنمیگرده، معلوم نیست کجاست، هیچ ردی ازش نیست، چطوری پیدا میشه؟هااااان دوباره اشکام ریخت، خدایا چطوری آرومش کنم آخه احسان:قرارمون این نبود شما حرفای چرت و پرت بگی، عموی من ماشاءالله بیدی نیست که به این بادا بلرزه،بعدم مگه عمو هزار دفعه به ما نگفته که نباید جلوی کسی گریه کنیم؟ بیاد ببینه داریم اینجا جلوی همکارات گریه میکنیم چند تا فن رومون پیاده میشه‌ها از من گفتن بود،من دیزاین صورتمو دوست دارم توام مگه از صورتت خسته شدی؟ عمو میگه پیاده میشه با لگد پیاده میشه‌ها میون اون همه گریه یه تک خنده‌ای کرد منم لبخندی زدم و گفتم احسان:اهان، آفرین گریه نکن اشکاتو پاک کن بیا این آبُ بخور، من نمیتونم تو پیدا کردنش کمکتون کنم ولی خب تو باید پیداش کنی، مگه نه؟ امیرحسین:دل و دماغ کار کردن ندارم احسان، دارم از نگرانی میمیرم، نمیدونم الان تو چه وضعیه، حالش خوبه یانه، اصلا نفس میکشه با این حرف بلند زد زیر گریه احسان: آروم باش امیرحسین، خواهش میکنم داداش، حالت بد میشه‌ها در اتاق باز شد، بابا با چهره‌ای آشفته وارد شد محسن: امیرحسین، بابا امیرحسین با صدای بابا زود از بغلم دراومد و خودشو رسوند به بابا، بعد رفت تو بغلش بابا هم دست می‌کشید به کمرش و سعی داشت آرومش کنه چند دقیقه‌ای همینجوری داشت گریه میکرد بابا اونو نشوند روی صندلی محسن:احسان بابا یکم آب قند درست میکنی احسان:الان زود آب قند درست کردمُ دادم به بابا اونم کم کم داد به امیرحسین محسن:این سوئیچُ بگیر برو ماشینُ روشن کن الان میایم امیرحسین:نه، من میخوام اینجا باشم محسن:کاری از دست ما برنمیاد پسرم، بریم خونه یکم استراحت کن... امیرحسین:نمیخوام بیام محسن:حداقل یه امشبُ بیا خونه، یکم استراحت کن بعد امیرحسین:چشم محسن:افرین ،برو دیگه احسان احسان:اها، باشه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:ربطی نداره مرد باشی یا زن وقتی به یکی خیلی وابسطه‌ای خار بره تو دستش ناراحت میشی، چه برسه به اینکه ندونی کجاست، ندونی نفس میکشه یا نه💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸⁶♡ بعد از ماجرای دزدیدن علیرضا و حال بد امیرحسین دکتر گفته بود نباید زیاد استرس و هیجان وارد بشه بهش، میگفت احتمال اینکه دوباره تنگی نفس بگیره هست واسه همین نمیتونستم اینجا بزارمش و برم، اگه اینجا میموند حالش بد میشد دستای سرد‌شو گرفتم و نشوندمش تو ماشین هردومون رفتیم عقب نشستیم اونم سرشو گذاشت رو شونم محسن:میخوای بریم... امیرحسین:فقط بریم خونه بابا، حالم خوبه محسن:خیله خب، باشه تا رسیدن به خونه هیچ کس چیزی نگفت فقط حس خیس شدن لباسم که نشونه گریه امیرحسین بود و فین فین احسان که سعی در مهار اشک هاش داشت و نمیتونست، دیوونه‌ام می‌کرد ولی چیزی نگفتم، چون هردوشون نیاز داشتن خالی بشن و منی که باز باید نقاب قوی بودن بزنم تا بچه‌هام حالشون خوب باشه دست چپ‌م دوباره درد گرفته بود میدونستم که از فشار عصبیِ ولی چیکار می‌کردم زیر لب فقط داشتم خدارو صدا میزدم تا شاید یکم آرومم کنه چشم بستم و خودمو زندگی‌مو سپردم دست سرنوشت ______________ پتو رو کشیدم رو امیرحسین و خیره شدم بهش ساعت ۲ بود و بزور آرامبخش خوابید، دست می‌کشیدم روی سرش، هنوز بدنش سرد بود یکم هر چقدر اصرار کردم یه چیزی بخور ولی قبول نکرد چند دقیقه کنارش نشستم و رفتم بیرون احسان نشسته خوابش برده بود یه پتو از اتاق آوردم کشیدم روش هنوز مژه هاش خیس بود و رد اشک روی صورتش بود رفتم یه مسکن خوردم، نیاز داشتم هوای تازه بخورم، رفتم تو بالکن و نشستم رو کاشی ها، سرد بودنشون هم مهم نبود برام اینجا کسی نبود، فقط خدا بود که منو میدید به اشکام اجازه ریختن دادم تو دلم با خدا شروع کردم به حرف زدن خدایا، مهدی اگه بره نابود میشم، اگه بره امیرحسین دیوونه میشه، احسان و رسولم همینطور، زینب دق میکنه، مهدی اگه اتفاقی براش بیفته همه نابود میشیم خدایا میدونم باید کوه باشم ولی اینبار نمیتونم، واقعا نمیتونم، کم میارم خودم میدونم، اگه کمکم نکنی تحمل نمیتونم بکنم خدایا همه امیدم به شماست حالم خرابه فقط حرف زدن با شما حالمو خوب میکنه، یکم غر زدن پیش شما حالمو خوب میکنه میدونم دارم زیادی غر میزنم ولی پیش شما غر نزنم پیش کی بزنم؟ جز شما مگه پناهی دارم اخه؟ نه ندارم،همه امیدم به شماست که برادرم رو بهم برگردونی سرمو چسبوندم به دیوار و چشم بستم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم میخواد فقط پناه ببرم به بخدا🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸⁷♡ آستین لباس‌شو دادم بالا تا بهش سرم وصل کنم، گاروُ بستم به دستش منوچهر اومد داخل، پتو رو انداخت زمین منوچهر:چیشد؟بیدار نشد؟ هومن:میشه مثل این ساعت کوکی ها هی نیاید بپرسید چیشد؟حالش خوب شد؟بیدار شد؟ زنده میمونه؟... خسته شدم عه منوچهر:خب بیا منو بخور، بیا منو ببر، بی‌اعصابی چرا هومن:چرا با اعصاب باشم؟؟ اون از رئیس که اومد رید بهم، این از آرش که رفته واسه من دارو خریده، نصف چیزایی که گفتم نخریده، گفتم باند بخره که نخریده، گفتم نخ بخیه بگیره رفته چسب زخم گرفته، دارم دیوونه میشم، اون از اون دختر بدبخت که بهش گفتم یکم برو غذا بگیر باید بخوره گفتم سوپ بگیر، رفته واسه من همبرگر خریده، آخه من از دست شما دوتا به کدوم قبرستونی پناه ببرم؟؟ روانی شدم از دست این آرش، رواااانیییی منوچهر:هومن تو خودت نیاز به یه دکتر داریا😂 هومن:نیش‌تو ببند، میخنده تو این وضعیت... اَه تو چرا رگ‌ت پیدا نمیشه منوچهر:هومن خواهش میکنم آروم باش، اول اینو سرپا کن بعد عصبی شو هومن:گمشو برو بیرون نبینم‌تون یکم آروم بشم منوچهر:😂خیله خب دیوونه، راستی اون دختره بیدار شده هومن:سرم این وامونده رو بزنم میرم پیشش منوچهر:اول مراقب خودت باش بعد این دوتا هومن:بیرووون منوچ که رفت بیرون مشغول وصل کردن سرم شدم بعد از یکم ضربه زدن رگ‌شو پیدا کردم سوزنُ زدم خواستم چسب بزنم که دیدم دستش باد کرد با حرص سوزنُ درآوردم و یکم فشار دادم تا خون نیاد اون یکی آستین‌شو بالا زدم و گارو بستم بهش بعد دوباره سوزنُ زدم اینبار شانس بهم حال داد و سوزن تو رگ رفت چندتا آمپول ریختم تو سرم‌ش و پتو هم کشیدم روش بلند شدم رفتم سمت دختره بیدار بود و داشت میلرزید کنارش نشستم خواستم دستشو بگیرم که ترسید و یکم بیشتر تو خودش مچاله شد هومن:نترس کاریت ندارم، میخوام معاینه‌ات کنم ارزو:ن‌نمی،خواد دستشو بزور گرفتم و نبض‌شو گرفتم هومن:اونو من مشخص میکنم نه تو فشارشو گرفتم پایین بود هومن:بیماری خاصی داری؟ ارزو:به تو ربطی نداره هومن:خیلی بلبل زبونی میکنی بچه ارزو:ولم کنید،چی از جونم میخواید؟؟چقدر پول میخواید؟خب بگید تا... هومن:اونش به تو ربطی نداره بچه، این غذا رو بخور باید جون بگیری بلند شدم رفتم بیرون، خودمو انداختم رو مبل و چشم بستم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: این سرم زدن رو قبول کنید لطفا🙏🏻🙏🏻😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸⁸♡ نگاهی به ساعتم کردم که ۴ ونیم عصر بود سحری نخورده بودم و داشتم ضعف میکردم چند دقیقه‌ای سرمو گذاشتم رو میز بعد پرونده رو بستم رفتم بیرون، احسانُ پیدا نکردم وقتی فرشادُ دیدم رفتن سمتش محسن:فرشاد جان فرشاد:جانم آقا؟ محسن:احسانُ ندیدی؟ فرشاد: با علی تو نمازخونه‌ان آقا محسن:ممنون رفتم سمت نمازخونه، خواستم کفش‌هامو دربیارم که صدای گریه احسان و صحبت های علی که سعی داشت آرومش کنه به گوشم خورد علی:یکم آروم باش احسان،زشته بخدا یکی میبینه، میدونم نگرانی، تحمل کن پیدا میشه احسان:خونه نمیتونم گریه کنم علی، بابا و داداش هستن نمیخوام بابا نگران منم بشه، بخدا دارم دق میکنم، همش کابوس میبینم که عمو... علی:عههه...این حرفا چیه که میزنی پسر، دایی مهدی حالش خوبه، زودم پیدا میشه.. میدونم داری بخاطر اونا می‌ریزی تو خودت ولی اینجا هم جای خالی کردن خودت نیست احسان، یکی میبینه داداش احسان:چطوری آروم باشم؟؟ امیرحسین نمیاد خونه، میادم چیزی نمیخوره و میره تو خودش بابا از همه بدتر، همش داره حرص و جوش میخوره، باز دوباره دستش درد گرفته بود، اصلا حواسش به خودش نیست، هی میگم بیا بریم یه دکتر ببینه میگه نه، از رسولم که هیچ خبری نیست، نه زنگی میزنه نه یه پیامی، علیرضا هم همش بی‌تابی رسولو میکنه، بخدا خستم دیگه علی علی:گریه نکن احسان، اشک میره تو دهنت روزه‌ات باطل میشه ها، برو یکم استراحت کن افطار که شد بیدارت میکنم احسان:ولم کن همش میگی بخواب دیگه صبر نکردم به حرفاشون گوش بدم رفتم سمت اتاقم ۴ روزی بود که خبری از مهدی نشده،و از حالش خبری نداریم دو روزم بود ماه رمضان شروع شده ولی واسه ما انگار ۴ روز بود که شروع شده، تو این چند روز نه خوب خوابیدیم نه غذایی خوردیم دلم میخواست داد بزنم، دیگه خسته بودم گوشیمو درآوردم و دوباره شماره رسولُ گرفتم خاموش بود، اینم داشت عصبیم می‌کرد، از وقتی رفته ماموریت هیچ خبری نداده از حالش گوشیم زنگ خورد با فکر اینکه رسول باشه زود برداشتم که دیدم زینبِ جواب دادم و صدای گرفته‌اش به گوشم خورد زینب:سلام محسن جان محسن:سلام، خوبی؟بهتر شدی؟ زینب:خوبم محسن:کارم داشتی؟ زینب: حال بچه‌ها خوبه؟ هردومون خسته و کلافه بودیم، با بی حوصلگی داشتیم حرف میزدیم، هرچقدر سعی میکردم لحنم رو بهتر کنم ولی نشد محسن: والا چی بگم بهت زینب جان زینب:می‌دونم.. داداش سرت خلوته؟ محسن:چطور؟ زینب:یه سر بیا پیش علیرضا، بچه هلاک شد آنقدر گریه کرد، رسولو میخواد محسن: نیم ساعت دیگه میام زینب‌جان زینب:دستت درد نکنه، مراقب خودت باش محسن:چشم، خدافظ از پشت میز بلند شدم در زده شد و علی اومد داخل علی:جایی میخوای بری دایی؟ محسن: خونه‌تون، علیرضا گریه میکنه برم کنارش، علی اینجا رو می‌سپارم بهت، مراقب همه چی باش علی:چشم، خدا به همراه‌تون محسن:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:همینطور که بیکاری آدم آتل و باطل میکنه بی‌خبری صد برابر اونه🙂💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸⁹♡ وسط راه براش پشمک و یه سری خوراکی خریدم وقتی رسیدم حال اینکه با پله برم رو نداشتم دکمه آسانسور رو زدم و رفتم بالا زینب جلو در بود و چشماش قرمز بود، زیر چشمام‌ش هم گود افتاده بود محسن:خوبی زینب؟ زینب:بیا تو داداش کنار رفت و وارد شدم، صدای گریه علیرضا اومد سوالی به زینب نگاه کردم که با جمله تو اتاق علیِ درو بست و رو مبل نشست محسن:نگفتی، خوبی؟ زینب:میتونم خوب باشم؟ مهدی از یه طرف داره جیگرمو میسوزونه، از یه طرف گریه های این بچه، از یه طرف دیگه پسرا، دارم دق میکنم دیگه محسن صدای گریه علیرضا بالاتر رفت الان میامی به زینب گفتمُ رفتم تو اتاق برق‌ُ روشن کردم، یه لحظه با ذوق سرشو بلند کرد فکر می‌کرد رسوله، ولی با دیدن من دوباره سرشو گذاشت رو پاهاش و گریه کرد کنارش نشستم و دست کشیدم رو سرش محسن:پسر بابا، چرا گریه میکنی دورت بگردم؟کسی اذیتت کرده؟بگو همین الان میرم گوششُ می‌پیچونم علیرضا:بابالسول محسن:الهی من قربون اون اشکات برم، بابایی گریه نکن دیگه، بابا رسول زود میاد علیرضا:نمیاد گرفتم تو بغلم و اشک‌هاشو پاک کردم بعد بلندش کردم رفتیم بیرون کنار زینب نشستم علیرضا:عمه چلا گلیه میتونی؟ مثل من دلت بلا بابالسول تنگ شده؟ زینب اشک‌هاشو پاک کرد و لبخندی زد زینب:اونکه آره دلم تنگ شده، ولی چون تو گریه میکردی منم گریه کردم علیرضا اشک هاشو با پشت دست پاک کرد علیرضا:من دیگه گریه نمیتونم، توام گلیه نتون زینب:چشم خوشگلم،برم برات غذا بیارم بخوری؟ محسن:مگه غذا نخورده؟ زینب:نه بچه از صبح هیچی نخورده، فقط بی‌تابی میکنه محسن:عه علیرضا، چرا هیچی نخوردی؟ علیرضا:به بابایی زنگ بزن🥺 محسن:تو بغض نکن چشم شماره رسولُ گرفتم ولی بازم خاموش بود به چشمای منتظر علیرضا نگاه کردم دلم نمیومد بهش بگم خاموشِ محسن:الان زنگ نمیزنم علیرضا:چلااا؟ محسن:اول غذا بخور بعد ببین واست پشمک گرفتم؟ کلی خوراکی های دیگه هم خریدم برات علیرضا:خولاکی نمیخوام، بابامو میخوام محسن:بریم تو اتاق یکم مردونه حرف بزنیم؟؟ عمه نشنوه؟ علیرضا:عمه گلیه نکنه؟ محسن:نه قربونت برم زینب:بفرمایید اینم غذای خوشمزه، ببین برات ماکارانی درست کردم؟ شکلش شبیه گلِ. دوست داری؟ علیرضا:اوهوم محسن:غذا رو میبرم تو اتاق بهش میدم، زینب جان توام یکم استراحت کن، چشمات شده کاسه خون زینب:الان بچه‌ها از سرکار میان باید افطار درست کنم محسن:باش، بریم بابا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:گریه‌هاش فقط🥺💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁰♡ نشستیم رو زمین علیرضا هم رو پاهام نشوندم و آروم بهش غذا میدادم بخوره علیرضا:باباجون تو نمیخولی؟ محسن:نه عزیز بابا، من روزه‌ام علیرضا:یعنی چی؟ محسن:یعنی اینکه از صبح تا شب چیزی نمیخوریم علیرضا:چلا اخه؟ محسن:ببین ما ها چون خیلی خدا رو دوست داریم و دوست داریم بهش نزدیک بشیم یک ماه از صبح تا شب چیزی نمیخوریم علیرضا:خب چلا بابالسول میدُفت ته میلیم مهمونی خدا محسن:خب میدونی بابا، اینجوری که تو وقتی این ماه بخوابی هم خدا برات ثواب مینویسه علیرضا:خب مینویسه که چی بشه محسن: خب وقتی که مُردیم بهمون جایزه بده علیرضا:خب من الان با بابالسول قهلم، اونو دعوا میتونه خدا؟ محسن:ببین گل پسرکم، توی هر کشوری یه سری آدما هستن که باید یه کاری کنن که شما و همه مردم تو آرامش بخوابن علیرضا:خب چلا بابالسول باید بشه محسن:چه اشکالی نداره بابا،نگران نباش رسولم خیلی زود میاد پیشت علیرضا:زنگ بزن بهش🥺 محسن:وقتی زنگ زدم بهش میگم دَم به دقیقه گریه میکنیا علیرضا:خب دلم بلاش تنگ شده محسن:اول این یه قاشقُ بخور...آفرین... اولا بلاش نه و براش، دوما زود میاد دیگه، شارژ گوشی بابا هم تموم شده واسه همین جواب نمیده علیرضا:باش محسن:افرین، حالا غذا تو بخور بعد از خوردن غذاش یه بالشت گذاشتم رو پاهام و خوابوندمش ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ گم‌شدن دایی همه‌مون رو داغون کرده بود مامان که کلا داشت گریه میکرد امیرحسین و احسانم که کلا راجبش فکر نکرد بهتره پتو رو کشیدم رو احسان و اومدم بیرون پشت میزم نشستم و کاغذ های پرینت شده‌ای که گرفته بودم رو خوندم محمدامین:چیشد؟حالش خوبه؟ علی:نه ،دیشب افطار درست حسابی کرد نه سحری بلند شد، نگرانشم، هیچی نمیگه میریزه تو خودش، اصلا همه چی ریخته به‌هم محمدامین:از امیرحسین و رسول چه خبر؟ علی:رسول که ۵،۴ روزِ رفته ماموریت نیست، امیرحسینم کلا تو کلانتریِ، یا اینکه میاد خونه میره تو خودش مسعود:آقاعلی اینو گفتن بدم به شما علی:دستت درد نکنه مسعود جان، زحمت کشیدی، فعلا که درگیر اینام، باید شب ببرم خونه مسعود: خب پس من برم علی: خسته نباشی محمدامین: این رسول تو این گیرو ویر کجا رفته؟ماموریت واقعا... علی: رسول قبلش رفته بود، بنده خدا خبر نداره، بعدم من میگم بهش چیزی نگن، اگه بگن تمرکزش به‌هم میخوره، اونم فکرش درگیر میشه، بعدم خط‌ش خاموشِ فرشاد:چی‌میگین به‌هم؟ علی:هیچی فرشاد:احسان کو؟ علی:خوابه، بچه ها مراقبش باشید من جایی کار دارم چند ساعت دیگه میام، اگه دیر شد بهش گیر بدین افطار بخوره، نشد زوری فرشاد:حله برو داداش محمدامین:مراقب خودت باش علی:چشم، من رفتم فعلا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واقعا اگه بمیریم خدا جایزه میده بهمون؟🤔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹¹♡ نگاهی به بدن جمع شده‌اش کردم انقدر لجباز و یه دنده بود که کلافه‌ام می‌کرد دیروز آورده بودنم اینجا هنوز سرم درد میکرد و سرگیجه داشتم نمیدونم چند روز بیهوش بودم، اصلا کسی خبر داشت یا نه، الان محمودی حالش خوبه یانه امیرحسین الان چیکار میکنه بچه‌ها، اصلا فکر کردن به اینا حالمو بدتر میکرد مهدی:حالت خوبه؟ آرزو:شما دکتری؟ نفس عصبی کشیدم و اخم کردم، اگه پسر بود یدونه محکم می خوابوندم تو گوشش که دیگه بلبل زبونی نکنه مهدی:نخیر دکتر نیستم، متاسفانه شدم هم بندت آرزو:یه جوری میگی متاسفانه انگار واسه من خوشبختانه اس، والا پلیس مملکت انقدر لوس که ۳ روز بیهوش بیفته مهدی:چی گفتی؟۳ روز؟ آرزو:چی‌گفتی‌سه‌روز؟🦖(دوستان هر جا که ایموجی دایناسور گذاشتم یعنی داره دهن‌شو کج میکنه) مهدی:چه غلطی کردی؟ با اخم های درهم برگشت سمتم آرزو:چه طرز حرف زدنه، خیر سرتون شما ها باید‌... مهدی:ما باید چی؟ از دیروز که اومدم همش داری تو مخم رژه میری، هر چی باشم ۲۰،۳۰ سال ازت بزرگترم، احتراممُ نگه دار، یه بار دیگه دهن کجی کنی من میدونم و تو آرزو:تو اصلا عددی هستی که داری واسه من اَمر و نهی میکنی؟والا پلیس جماعتم واسه من آدم شده(با صدای آروم تری ولی قابل شنیدن) از کی تا حالا بادمجون‌م رفت جز میوه ها دستام از عصبانیت مشت شده بود،دلم میخواست برم خفه‌ش کنم انقدر که پروعه پرو پرو زل زده بود بهم بعد از اینکه فهمید بدجور عصبیم کرده نیشخندی زد و برگشت چشمامو بستم و از خدا یه صبر ایوب طلب کردم واقعا اگه خدا بهم صبر نمی‌داد مطمئن نبودم... لا اله الا الله ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ دوباره درد معده‌ام شروع شده بود نگاه کردم به ساعتم دیدم یه ساعتی مونده به اذان، زودتر اذان بده یه مسکن بخورم میدونستم همش از عصبِ سعی میکردم این چند روز خودمو با کار مشغول کنم تا فکرم نره سمت عمو ولی نمیشد سرگرد حسینی داشت دنبال عمو می‌گشت و به منم دستور داده بود که وارد پرونده‌ نشم منم امروز از کوره در رفتم و یه بگو مگو غیر دوستانه داشتیم آخرش هم سرهنگ اومد و بحث ما خاتمه پیدا کرد خوده سرهنگ نیم ساعت باهام حرف زد و بهم امید داد، ولی با حرفای محمودی که چند ساعت بعد از حرفای سرهنگ به گوشم خورد امیدی که تو دلم داشت جوونه میزد خاموش شد برگه رو جلوی پسره گذاشتم امیرحسین:خب آقا شهریارگفتی اسم کسی که بهت مواد میداد رو نمیدونی؟ شهریار:نه نمیدونم امیرحسین:یعنی هیچی به هیچی؟ شهریار:نه ولی همیشه یه جا قرار میذاشت، بعد من یه بار زود رسیدم به قرار دیدم همون مرده با یه پسر دیگه هم سن خودم هم اونجاست،از بسته‌ای که بهش داد فهمیدم که مواده امیرحسین:آدرس جایی که قرار میذاشت رو بنویس شهریار:بلد نیستم امیرحسین:مسخره کردی منو؟؟ شهریار:نه دادا... ببخشید یعنی جناب سرهنگ من چشمی بلدم اونجارو امیرحسین:من سروان‌م نه سرهنگ شهریار:اها ببخشید سروان امیرحسین: چه روز هایی همدیگروُ می‌دیدین شهریار:زمان مشخصی نداشت، خودش هر وقت که بهم زنگ میزد میرفتم امیرحسین:باید بمونی همینجا، زنگ بزن پدرت بیاد شهریار:چیییی؟؟ من که گفتم همه چیو امیرحسین:چی گفتی که به درد من بخوره؟؟ پسر جرم کمی مرتکب نشدی که من با دوتا سوال پرسیدن ولت کنم بری... پخش کردن مواد مخدر بین بچه‌های مدرسه‌تون، جرم کمیه؟؟؟ چند نفر رو با همین کارت معتاد کردی، زودتر زنگ بزن بابات بیاد، اگه زنگ زد و باهامون همکاری کردی بهت کمک میکنم تا زودتر خلاص بشی.. خودت که مواد نکشیدی؟ شهریار:نه نکشیدم امیرحسین:کریمی در باز شد و کریمی اومد داخل، احترام گذاشت امیرحسین:ببرش بازداشتگاه، جدا از یوسف خانی باشه، قبلش هم به پدرش زنگ بزنید بیاد کریمی:چشم آقا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یکم درک کنیم آدم های اطراف‌مون رو🙂به جایی برنمیخوره‌
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹²♡ بعد از بردن شهریار سرمو گذاشتم رو میز تا یکم بخوابم ولی چند دقیقه نگذشته بود که در زده شد و کمیل و سجاد اومدن داخل کمیل:خوبی؟ امیرحسین:شما دوتا خسته نشدین دم به دیقه حال منو می‌پرسین؟ سجاد:بده مگه... این چه رفتاری بود با سرگرد حسینی داشتی؟؟تو یکم ادب نداری بچه امیرحسین:میشه ولم کنید؟ چه رفتاری داشتم مگه، نه میزارن تو پرونده باشم نه یه خبری بهم میدن، توقع دارین خوش و خرم باشم؟ کمیل دست گذاشت رو شونه‌ام و با لحن آرومی گفت کمیل:درکت میکنیم امیر جان، ولی توام یکم درک کن، بنده خدا الان چند روزِ نرفته خونه و کلا داره دنبال سرگرد میگرده،بعدم بخاطر حال خودته که هیچی نمیگه، بعد تو پاشدی رفتی باهاش تند حرف میزنی؟خب برادر من این سزاوار نیست اصلا امیرحسین:مگه چی گفتم بهش؟گفتم بزار کمکت کنم گفتم عمومه میخوام دنبالش بگردم، گفتم حداقل خبر بهم بده سجاد:الان خدایی خودت با عقل نداشته‌ات قاضی شو، مگه اینجا باید گفت عمو؟؟لعنتی اینجا حرف اول کارِ بعد زندگی شخصی کمیل:سجاد آروم...ما همه تورو می‌فهمیم،میدونیم حالت خوب نیست،دل تو دلت نیست ولی خب سرگرد حسینی هم صمیمی‌ترین رفیق عموت بوده، برای اونم سخته خب، بعدم بنده خدا هیچ خبری نداره، واسه همین به تو هیچی نمیگه، نمیگه که حالت بد نشه در زده شد و کریمی اومد امیرحسین:چیشده؟ کریمی:آقا،پدر این پسره اومده امیرحسین:اومدم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ دوباره این پسره اومد منوچهر:چطوری سرگرد؟سرت بهتر شد؟ مهدی:... منوچهر:حالا چرا لال‌مونی گرفتی؟ مهدی:.... منوچهر:باید بگم که الان هرچقدر خواستی سکوت کن، چون رئیس اومد نباید ساکت باشی مهدی:😏 رئیس..اونم چه رئیسی، بگو زودتر بیاد چون داره حوصلم سر میره منوچهر:دیگه معذرت میخوام محیط رو جوری آماده نکردیم که حوصله اعلیحضرت سر نره مهدی:اینبارو میبخشم،تکرار نشه خنده عصبی کرد و از جاش بلند شد رفت بیرون بعد از بستن در صدای خنده دختره بلند شد آرزو:آخ حال کردم،خوب شستت و پهن‌ت کرد مهدی:تو ادب نداری؟خانواده‌ات چیزی بهت یاد ندادن؟یکم رو تربیتت کار می‌کردن چیزی ازشون کم نمیشدا آرزو:هووووی با خانواده من درست صحبت کنا، نکه ننه،بابای تو خوب تربیتت کردن مهدی:ببین بلند میشم... آرزو:بلند میشی که چه غلطی کنی؟؟؟ چشم بستم و زیر لب ذکر گفتم، این دختره بدجور تو مخم بود ___ شب شده بود و دختره هی آه و ناله می‌کرد سمتش رفتم، با اینکه تو مخ بود ولی خب نمیتونستم بی‌تفاوت باشم کنارش نشستم، دستش رو قلبش بود مهدی:حالت خوبه؟ آرزو:دکتری؟ مهدی:میشه لجبازی نکنی؟قلبت درد میکنه؟ با این حرفم سریع دستشو انداخت و اخم کرد ولی معلوم بود از درد اخم کرده آرزو:اها فرشته های خیالی‌ت بهت گفتن من قلبم درد میکنه؟ مهدی:نه‌خیر، پدر و مادرت گفتن بیماری قلبی داری آرزو:حالا که چی؟ مهدی:میشه کله شقی نکنی،معلوم نیست کِی از اینجا بتونی بری بیرون، معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد پس بهتره با همدیگه خوب رفتار کنیم آرزو:من با پلیس جماعت نمیتونم خوب رفتار کنم😖 مهدی:هی خدا، میدونی تازه فهمیدم لجباز تر از برادر زاده های منم هست تو دنیا آرزو:مسکن داری؟ تو جیب هامو دیدم،همه مدارک شناسایی و دستبند و بی‌سیم و گوشی‌مو برداشته بودن،خداروشکر که این قرص رو برنداشتن یدونه درآوردم دادم بهش مهدی:بیا بخور ولی آب نیست که آرزو:اشکال نداره مهدی:خیله بخور بخواب....راستی آرزو:هوم؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مهدی رو داره اعصابشو خورد میکنه😒😐
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹³♡ آرزو:هوم؟ مهدی:چرا اوردنت اینجا...لطفا بدون هیچ چک و چونه‌ای توضیح بده، اصلا میدونی اینجا کجاست؟ آرزو:من میخواستم با رفیقام برم سفر که یکی دیگه از رفیقام بهم پیام داد که گفت کارم داره و کارش لنگه و اینجور حرفا، چون رفیقم برام اهمیت داشت قید سفرُ زدم، بعد اومدم سوار اسنپ شدم رفتم به لوکیشنی که گفته بود اونجا نیم ساعت معطل شدم ولی بعد یه ماشین اومد سمتم، چند نفر پیاده شدن چاقو گرفتن سمتم و تهدید کردن که سوار ماشین بشم خواستم فرار کنم که یکی پشتم چاقو گذاشت دیگه خیلی ترسیده بودم و منگ بودم بعدم منو بزور سوار ماشین کردن یه دستمال گذاشتن رو دهنم بعد هیچی یادم نمیاد، بیدار که شدم اینجا بودم،اصلا نمیدونم کجاست اینجا،فقط فکر کنم چندتا سگ هست، بعد یکی داشت اسم باغ رو می‌آورد، این رئیس‌شون هم ندیدم هنوز مهدی:قرار نیست که ببینیش، نگران نباش میری کنار خانواده‌ات،بعدم نباید به پسری که تورو به اونجا کشونده علاقه داشته باشی و واست اهمیت داشته باشه آرزو:تو از کجا میدونی پسره؟ تکیه دادم به دیوار مهدی:مادرت گفت...نباید هر کی رو به عنوان دوست خطاب کرد، مگه نه؟چرا بهش اعتماد کردی اخه؟ آرزو:به تو چه ربطی داره اخه؟ مهدی:ببین ما معلوم نیست چند روز کنار هم هستیم، اصلا شاید زود منو کشتن، بیا این دم آخری خوب باشیم باهم آرزو:یعنی چی که مارو بکشن؟مگه کشکه؟تو چه پلیسی هستی که یه جی‌پی‌اس نداری؟بی‌سیم نداری؟ هیچ کوفتی نداری که از اینجا بتونیم بریم بیرون مهدی:آروم برو بزار بهت برسم دختر، نه هیچی ندارم،همه چی رو برداشتن،بعدم تورو اینجا آوردن که منو بیارن اینجا،نگران نباش،حالا که منو آوردن با تو کاری ندارن فقط نگران اینم که با تو منو تحت...هیچی ولش کن، فقط بدون که اگه هر اتفاقی برای من افتاد، حتی اگه دیدی سرمو جدا کردن هم نباید حرکتی کنی و تو اولین فرصت از اینجا فرار کنی آرزو:چییی؟سر؟ مهدی:😂اونو که لافی‌ زدم دور هم بخندیم، خواستم عمق فاجعه رو بگم بهت، ولی جدا از شوخی، هر اتفاقی واسم افتاد کاری نمیکنی، باشه؟ آرزو:وایسا ببینم یعنی چی که منو واسه تو گرفتن؟منه بدبخت سر پیازم یا ته پیاز؟ مهدی:خودمم موندم، ولی کاری باهات ندارن، البته پسری که شما بهش علاقه دارین، هم جز همین باندِ آرزو:چ‌چی داری میگی؟ مهدی:تازه فهمیده بودم، مهران گودرزی همون پسری که.‌.. آرزو:آخ مهدی:چیشد خوبی؟ آرزو:عوضی،نامرد، خاک تو سرش کنن الهی، حیف اون همه پول که ریختم... مهدی:آروم باش،به چیزی فکر نکن، سعی کن بخوابی ارزو:نمیتونم بخوابم، خوشم نمیاد سرمو بزارم رو زمین، اینکه نشسته هم بخوابم دوست ندارم مهدی:دیگه شرمنده، جز این دوتا گزینه دیگه‌ای نداری آرزو:ایش...ببین دو دیقه مثل آدم باهات حرف زدم دور برت نداره ها مهدی:🤣 آرزو:کجای حرفم خنده داشت؟ مهدی:اونجاش که خودتم میدونی آدم نیستی آرزو:😡 ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آخ دلم به جای مهدی خنک شد😂😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پادت⁹⁴♡ سعید:پاشو برو سرت بخیه میخواد داوود:چرت نگو نمیخواد سعید:تو دکتری؟ داوود:شما هستی؟ سعید:از طرف دکتر اومدم،داوود پاشو دیگه محمد بیدار بشه ببینه تو اینجوریِ هنوز، سر ما غر میزنه داوود:بابا چسب زدم دیگه، بعدم فعلا خونریزی نداره،اگه بخیه بزنم جاش میمونه، پس گیر نده لطفا داشتم به کل کل این دوتا گوش میدادم خستم کردن از صبح رفتم از لای در نگاهی کردم که دیدم دکتر بالا سرشِ، نشسنم رو صندلی های فلزی بیمارستان،ساعت ۹ شب شده بود و ما هنوز افطار نکردیم، داشتم ضعف میکردم رسول:سعید شکلات داری؟ سعید:نه، صبر کن برم ببینم این مغازه باز کرد یا نه، بوفه بیمارستان که جمع کردن انگار دارن رنگ میزنن، الان میرم یه چی میخرم واستون رسول:دستت درد نکنه سعید که رفت سرمو تکیه دادم به دیوار و سعی کردم یکم فکر و خیال نکنم، ولی صدای ترقه ها نمیذاشت شب چهارشنبه سوری بود و بیمارستان هم طبق معمول شلوغ، سر و صدا از غروب اوج گرفته بود و انگار قصد نداشت بخوابه، که البته تازه ساعت ۹، تا فردا باید این صداهارو تحمل میکردم، با اینکه خودمم بدجور اونشب آتیش میسوزوندم ولی بازم از اینکه بعضی ها زیاده روی میکنن و میفتن رو تخت بیمارستان ناراحت میشم نمیدونم چقدر گذشت که با صدای سعید چشم باز کردم، داوودم نبود سعید:خوبی؟ رسول:آره، داوود کو؟ سعید:کاظم اومد منم داوودُ فرستادم باهاش بره یکم استراحت کنه، توام بیا این ساندویچُ بخور و برو خونه رسول:نه هستم پیش محمد، خودت برو سعید:نمیتونم که اینجوری ولت کنم، دو شبه خوب نخوابیدی رسول:برم خونه هم نمیتونم بخوابم، برو دیگه من راحتم ____ بلاخره بعد از تلاش های بسیار زیادم سعید رفت و منم موندم پیش محمد از دکتر اجازه گرفتم رفتم کنارش هنوز خواب بود سرمو گذاشتم رو تخت و چشم بستم دوباره فکرم رفت سمت دیشب وقتی که سوژه شناسایی شد و ردش رو زدیم دیگه مطمئن شدیم با سوژه های پرونده بمب گذاری ارتباط داره دیشب هم میخواست به بهانه‌ی نزدیک شدن به چهارشنبه سوری بمب رو فعال کنه که خداروشکر زود متوجه شدیم و با دستور مقامات عملیات رو شروع کردیم اونجا یه بمب رو تونستیم با کمک بچه‌ها خنثی، غیر فعال کنیم، ولی اونجا یه بمب فعال هم بود که ترکید ولی محمد زود متوجه شده بود که خودشو داوود که نزدیک بودن رو انداخت زمین،موج انفجار شدت پرتاب‌ رو زیاد کرده بود، داوود سرش خراش برداشته بود و محمد هم چون جایی که فرود اومد پر از شیشه خورده بود و شیشه رفت تو بازو هاش انقدر با یه دستگاه تو زخمش حرکتش دادن تا بفهمن خورده شیشه تو بدنش نمونه که از درد از حال رفت ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ صدا های بیرون زیاد شده بود و معلوم بود چهارشنبه سوریِ خاطره های سال های پیش میومد تو ذهنم که نمیذاشتم بچه ها ترقه بازی کنن لبخندی از خاطرات زدم آرزو:جنی شدی؟ با صدای مزخرفش از خاطرات شیرینم بیرون اومدم و خیره شدم به چشم هایی که شیطنت می‌بارید مهدی:تور سننه، مفتشی؟ آرزو:تورو‌سننه،میفتشی؟🦖 مهدی:لا اله الا الله، صد بار گفتم دهن کجی نکن عصبیم میکنه اینکار، یهو دیدی کنترلمُ از دست دادم آرزو:چه غلطی میخواستی بکنی؟ اصلا تو به چه حقی اینجوری باهام حرف میزنی؟میدونی من کی‌ام؟ مهدی:ای وای ببخشید ملکه الیزابت، نشناختم شمارو،منو مورد عفو خودتون قرار بدین... ببین دخترجون من خر متاسفانه پرونده تو زبون نفهم رو قبول کردم، الانم تنها وظیفه و کار من اینکه تورو سالم بفرستم بیرون، پس بهتره با من یکی به دو نکنی و تو اعصابم رژه نری، چون واقعا عصبی بشم خودمو نمیتونم کنترل کنم آرزو:آره میدونم، تو این مدت فهمیدم سادیسم داری مهدی:میام میزنم تو... با باز شدن در و اومدن خانی به داخل اتاق حرفم قطع شد،نیشخندی که زده بود با یه قهقه جواب دادم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چه بگم؟؟؟؟🧐🤔
سلام بچه ها من راضی نیستم که رمان رو اولا بدون عضویت بخونید بعد اینکه یا میاید عضو میشید میخونید بعد لف میدین چندبار تو کانال گفتم