eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
862 دنبال‌کننده
208 عکس
109 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹¹²♡ منوچهر:رئیس با این دوتا چیکار میخواین بکنید؟ خانی:هنوز زوده کارشون تموم بشه هومن:ولی رئیس حال هر دوشون خوب نیست، آخه چرا زدی به پهلوش منوچ رئیس:اونا که قراره بمیرن هومن،الان یکم درد بکشن که عیبی نداره، جیگرم حال میاد هومن:ولی شما قبل از اینکه اون بمیره باید پرونده برادرتون رو بگیرید، باید بفهمید که کی اونو لو داده رئیس:بدون اونم میشه بهش رسید، از برادر زاده‌اش چه‌خبر؟ منوچهر:بیشتر اوقات میمونه تو کلانتری، خونه کم میره، کسی هم که مراقب خونه‌شِ میگه زیاد اونجا کسی نمیره رئیس:پس کجا میرن؟ منوچهر:اطلاعی نداریم فعلا رئیس:براشون غذا و آب ببر منوچهر:چشم رئیس:هومن توام دیگه میتونی بری، بهت احتیاج نیست هومن:بله آقا حتما رئیس:هادی چطوره؟ هومن:خوبه آقا رئیس:خوبه، فردا میام با این سرگردِ حرف بزنم، الان کار دارم، راستی از یوسف چه خبر؟ منوچهر:هنوز آزادش نکردن،راستی رئیس امشب با اون پسره قرار گذاشتم رئیس:کدوم پسره؟ منوچهر:پخش مواد تو مدرسه رئیس:اها، خوبه برو حتما، بعدم خیلی مراقب باش، امکان داره دنبالت باشن منوچهر:نگران نباشید رئیس حواسم هست رئیس:به آرش هم بگو بیاد منو ببره منوچهر:چشم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ از دریچه گوشه اتاق که آدم میشد فهمید شب یا روز دیدم هوا یکم تاریک شد، دستامو کشیدم رو زمین تا تیمم کنم خونریزیم بیشتر شد، نمیتونستم تکون بخورم، آرزو هم یه تیکه چوب سیاه پیدا کرده بود داشت رو دیدار نقاشی می‌کشید خواستم بلند بشم تا نماز بخونم که پهلوم تیر کشید، لب‌مو به دندون گرفتم، به ورقه قرص نگاه کردم دیدم یدونه مونده، نمیتونستم بخورم، اگه یه وقت آرزو پاهاش یا قلبش درد میگرفت باید می‌خورد بیخیال قرص شدم، همینجوری تکیه دادم به دیوار و قامت بستم، شاید یکم صحبت کردن با خدا تونست درد هامو آروم کنه نشسته که میرفتم رکوع درد تا مغز استخونم میرفت، سجده نمیتونستم برم دستامو بالا می‌آوردم میذاشتم رو پیشونیم، همه لباسام خونی بود و نجس، ولی خب نمیتونستم از نمازم بگذرم نمازم که تموم شد دراز کشیدم جمع شدم تو خودم از شدت فشاری که به لبم آوردم مزه گس خون تو دهنم اومد آرزو:خوبی؟ مهدی:آره آرزو کشون کشون اومد سمتم آرزو:خوب نیستی،میخوای داد بزنم یکی بیاد؟ مهدی:بیان بدتر کتک میزنن بابا،خوبم آرزو:رنگت خیلی پریده، چند ساعته داره ازت خون میره، یه لحظه صبر کن الان درست میکنم مهدی:هیچ کاری لازم نیست بکنی،فقط سکوت کنی بهترین کمک‌ِ آرزو:یه دیقه ساکت باش خودت......خب بیا این شالو ببندم به پهلوت مهدی:لازم نکرده، بنداز رو سرت، یکی میاد میبینه آرزو:واسه من مهم نیست مهدی:برای من مهمه، طرف مقابلت مرده، مردایی که مواد میکشن، مشروب میخورن از خود بی خود میشن، پس نباید تو جلوشون راحت باشی آرزو:خب حالا بیا منو بخور، لباسم کلاه داره میزارم رو سرم، خوب شد؟حالا یکم کمرتو بلند کن تا شالو از زیر رد کنم مهدی:آخخخخ آرزو:ای وای، خیلی درد داری؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اخخخخخخ💔
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹¹³♡ نماز صبح که خوندم دیدم تو گوشیم پیام اومد رسول بود باز کردم دیدم نوشته "سلام بابا بیداری؟پشت درم کلید ندارم درو باز میکنی؟" بلند شدم آیفون رو فشار دادم دیدم که اومد داخل، در هال هم باز کردم رفتم سجاده‌ام رو جمع کردم احسانم که خودش یه پروژه سخت بود بیدار کردنش صدای بسته شدن در اومد رسول:سلام بابا رفتم سمتش و محکم بغلش کردم محسن:علیک سلام، خوبی؟رسیدن بخیر از بغلم بیرون اومد و گفت رسول:قربونت، دارم یخ میزنم🥶 محسن:بیا برو زیر پتو گرم بشی رسول:چشم، چه خبر؟ محسن:هیچ خبر چی میخواستی بشه، تو چه خبر؟ رسول:این چه خبر یعنی باید عذر خواهی کنم و شما هم دعوام کنید؟ نشستم رو مبل و قرآنُ برداشتم محسن:رفتی ماموریت، نه یه زنگی نه یه پیامی،نباید عصبی باشم؟حداقل یه خبر از سلامتی خودت میدادی بابا جان رسول:می‌دونم بابا، واقعا ببخشید، ساعت ۱ رسیدم تهران، بعد دیگه رفتیم اداره اونجا یکم کار داشتم،دیگه محمد گفت بیا بریم خونه محسن:چند ساعت خونه میمونی؟ رسول:امروز کلا خونه‌ام،وقت آزادمِ محسن:خب پس یکم بخواب رسول:بابا باورت میشه چند شبه نخوابیدم؟ محسن:از اون چشمات معلومه، سحری خوردی؟ رسول:یه چایی و بيسکوئيت، اولین روزه‌مو بگیرم محسن:مگه نمی‌گرفتی؟ رسول:آخه یه شهر دیگه بودم، بعدم ده روز نموندم که واسه همین دیگه نشد نیت ده روزِ کنم واسه همین هیچ کدوم روزه نگرفتیم محسن:اشکال نداره، الانم اذیت نشی یه وقت؟سحری هیچی نخوردی رسول:عادت دارم بابا، من هر سال سحری فقط چایی و بيسکوئيت یا یه کم غذا میخورم، افطارم فقط نون پنیر با حالا هر چی بود محسن:خسته نباشی، بعد از ماه رمضون هم دو ماه مریض اره؟ رسول:😂وسط ماه مریض میشم محسن:از دست تو رسول:ولی قول میدم مریض نشم، خوبه؟ محسن:ببینیم و تعریف کنیم رسول:بقیه کجان؟ محسن:احسان که خوابه، امیرحسینم تو آگاهیِ رسول:اها با عمو موندن؟ نگاهی بهش کردم خواستم بگم چیشده که ولی گفتم اگه بگم نمی‌خوابه، چند شبه نخوابیده اذیت میشه محسن:آره اونم اونجاست، محمد بهتره؟ رسول:آره خوب بود خداروشکر، علیرضا کجاست؟ محسن:پیش زینب مونده رسول:خب پس میشه راحت خوابید محسن:اره،پاشو برو بگیر بخواب خسته‌ای، از اونجا هم احسانُ بیدار کن رسول:کار سخت بهم دادینا محسن:یکم سختی بکشی اشکال نداره احسان:دعوا نکنید بیدارم رسول:سلااام داداش خودم احسان:سلام فرفری، چطوری؟رسیدن بخیر رسول:قربونت،چه عجب بیداری تو احسان:دیدین آدم یهو حس میکنه از بلندی داره میفته؟ یهو از خواب میپره؟ رسول:آره احسان:اینطوری شدم رسول:خیلی حس بدیِ احسان:من دوست دارم رسول:جدی میگی؟ احسان:اوهوم، چون از ارتفاع خوشم میاد دوست دارم رسول:من اصلا دوست ندارم، ولی نمی‌ترسم محسن:سحری چرا بیدار نشدی؟الان گشنه باید روزه بگیری احسان:شما مگه خوردین؟ محسن:تو با من چیکار داری احسان:بابا اصلا میل ندارم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چی بگیم؟؟؟🤔🤔🤔
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹¹⁴♡ توی موقعیت بودیم شهریار رو فرستادیم سر قرار و خودمون هم با پوشش دورتر وایساده بودیم، نیم ساعتی از ساعت قرار می‌گذشت سجاد:فکر نکنم بیاد دیگه امیرحسین:خودش زنگ زده، مگه مریضه که نیاد؟ سجاد:نمیدونم والا، معده دردت بهتر شد؟ امیرحسین:اوهوم سجاد:صد بار بهت گفتم یه بیا برو آزمایش بده ببین چته امیرحسین:بابا میدونم چمه سجاد:بگو منم بدونم امیرحسین:لازم نیست تو بدونی،عصب لامصبِ، من نمیدونم این معده چرا انقدر باید تو همه چی دخالت کنه، یه بار اسید معده، یه بار عصب معده، زخم معده، کوفت معده، درد معده،اَه همه جا حضور داره، بتمرگ سرجات دیگه سجاد:خب بابا یواش،بعدم تقصیر خودته، نباید با وضعیتی که داری روزه بگیری،بهت میگیم بیا بریم دکتر حداقل دارو بده بهت میگی نه، پس دهنتو ببند امیرحسین:عه اومد فکر کنم سجاد:کدومه؟ امیرحسین:این موتوریِ، رفت سمتش، به هادی بگو نزدیک‌تر بره سجاد:هادی صدامو میشنوی؟ هادی:اره بگو سجاد:حواست به اون موتوری باشه هادی:باشه مراقبم هدفونُ گذاشتم رو گوشم تا از طریق شنود روی لباس شهریار صداشون رو بشنوم موتوری:چرا جواب تلفنت رو ندادی صبح؟ شهریار:تا دیر وقت بیدار بودم تا ظهر دیگه خوابیدم نفهمیدم زنگ زدی، سایلنت بود موتوری:خیله خب، بیا این برای دو هفته‌ات بسه،سعی کن فعلا به قدیمی‌ها بدی و کسی رو جدید نیاری تو بازی، کسی بهت شک نکرده؟ شهریار:مدیرمون یکم مشکوک شده بود ولی به من نه، یکی رو گرفته سرگرم اونه موتوری:از آدمای تو نیست که؟ شهریار:خیالت راحت نه موتوری:خیله خب برو، بهم زنگ نزن خودم به موقع میزنم، راستی باید یه کار دیگه هم انجام بدی، ولی چون بهت مشکوک نشن میزارم برای چند روز دیگه، عید میشه مدرسه ها تعطیل میتونی کارتو پیش ببری شهریار:خیله خب باشه موتوری:دیگه هم برو زیاد نمون شهریار:باش هدفون رو درآوردم امیرحسین:سجاد برو دنبال این یارو ببین کجا میره، یکی از بچه ها هم میفرستم با موتور دنبالش باشن که اگه به یکی‌تون شک کرد اون‌یکی ادامه بده، هر جایی رفت لوکیشن‌ش رو برمیداری، ردیاب‌ت... سجاد:ردیاب‌م روشن باشه، بی‌سیم روشن، وقتی به یه جایی رسید اونجارو ترک نکنم ممکنه که دوباره بخواد جایی بره، امکان داره که این مارو به سرگرد یا حتی خانم محبی برسونه، ممکنه بتونیم مدرکی بدست بیاریم علیه خانی، اگه به فرد جدیدی برخورد کردیم یکی‌مون بره دنبال اون یکی، مراقب خودمون خیلی باشیم،اگه بهمون شک کرد و داشت فرار می‌کرد اول سه تا اخطار، بعد شلیک هوایی و اگه تسلیم نشد به پاش تیر میزنیم.. آقا امیر یه زمانی ما اینارو برای شما می‌نوشتیم تا یادت نره برادر، الانم بپر پایین که رفت گمش نکنم امیرحسین:دعا میکنم زنده برنگردی، چون میکشم‌ت بخاطر اینکه بهم گفتی امیر سجاد:برو امیررر کار دارم امیرحسین:شهید شی ان‌شاءالله خدافظ سجاد:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:سعی کنید یکی رو داشته باشید که تو شرایط سخت و بد زندگی‌تون، همونجا که دیگه بریدی و دلت به تنهایی ابدی نیاز داره اون آدم بتونه یه لبخند ریز بیاره رو لب هاتون، یا حداقل باهاتون حرف بزنه تا کمتر فکر و خیال کنید🌱از این رفیقا کمِ، اگه داری محکم بگیرش تا همیشگی باشه 🥲🩹
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹¹⁵♡ بعد از رفتن سجاد و هادی، و فرستادن شهریار به آگاهی منم رفتم سوار ماشین شدم امیرحسین:کمیل بریم بیمارستان یه سر به خسروی بزنم کمیل:خوبه حالش نگران نباش،بریم اداره یکم استراحت کن امیرحسین:خوبم من کمیل نگران نباش،بریم ببینمش، زشته نرم کمیل:خیله خب باشه...راستی یه سر برو خونه امیرحسین:حوصلم سر میره تو خونه هیچکس نیست کمیل:حالا تو برو حوصله‌اتم سر رفت به جهنم امیرحسین:چه خشن شدی تو برادر کمیل:میگم امیر امیرحسین:زهرمار امیر، عه، شما ها واقعا مشکل ذهنی دارید؟؟هزار دفعه گفتم کمیل جان، سجاد جان، من اسم دارم، اسم کامل هم میخوام که از بقیه بشنوم، بگو تا دهنت عادت کنه، امیرحسین، اَ.می.ر.حُ.س.ی.ن کمیل:آره ضریب هوشی‌م مثل تو رو ۵۰ مونده امیرحسین:ضریب هوشی ۵۰ میشه کودن، کودن خان کمیل:خب کودنی دیگه چیکار کنم امیرحسین:خب من اگه ۵۰ باشم توام ۳۰ هستی دیگه، حرف های همدیگرو خوب متوجه میشیم کمیل:لا اله الا الله...راستی امیرحسین فردا بریم پیش یه... امیرحسین:به قرآن توام بگی بریم دکتر همین الان میزنم تو دهنت خون بالا بیاری کمیل:چرا؟؟ خب بی‌شعور هی میگی معده‌ام درد میکنه، شاید یه مرگت هست امیرحسین:دوباره درد گرفت میرم کمیل:بفرما رسیدیم از ماشین پیاده شدیم، از بوفه چند تا کمپوت و آبمیوه گرفتم رفتیم سمت بخش اتاقش رو پرسیدم، چون وقت ملاقات نبود بزور گذاشتن که بریم وقتی رسیدیم صدای صحبت کردن‌شون میومد، کمیل:خانواده‌اش اومدن پس،بیا بشینیم امیرحسین:الان مگه وقت ملاقاتِ؟بیا بریم بابا، کار دارم میخوام برم آگاهی در زدم و رفتیم داخل امیرحسین:سلام خسروی:سلام آقا کمیل:سلام، دراز بکش نمیخواد بلند بشی برادرش:سلام خیلی خوش اومدید امیرحسین:مچکر، بفرمایید خسروی:چرا زحمت کشیدید آقا امیرحسین:نوش جونت برادرش:من میرم بیرون تا راحت باشید،با اجازه کمیل:ممنون امیرحسین:بهتر شدی خسروی:بله آقا بهترم سرش پایین اومد، اصلا بهم نگاه نمی‌کرد کنار تختش نشستم به کمیل نگاه کردم امیرحسین:زشت شدم؟ کمیل:بودی..نه یعنی نه جناب سروان خیلی زیبایی‌د 🤣 نگاه عاقل آندری بهش کردم که نیش‌شو بست خسروی:شرمنده‌ام بخدا آقا، همش تقصیر من بود امیرحسین:این چه حرفیه خسروی،اونا بلاخره کارشون رو میکردن،من معذرت میخوام که بخاطر ما افتادی رو تخت بیمارستان نگاهم افتاد به کمیل که داشت لب میزد تا بفهمم چی میگه کمیل:خودشم میزاره، بخاطر ما، بخاطر سرگرد بود اخمی بهش کردم که رفت سمت پنجره ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:جای امیرحسین بودین چیکار میکردین؟؟😂
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
شلمچه