eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
862 دنبال‌کننده
204 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
شلمچه
تپه سلام💔🥺
دوکوهه
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹¹⁶♡ تو راه برگشت به آگاهی بودیم دوباره معده‌ام درد گرفته بود ولی به کمیل نگفتم تا گیر نشه سرمو تکیه دادم به صندلی و چشم بستم همش نگران بودم، میترسیدم که اتفاقی واسه عمو افتاده باشه،با اون حرفی که خسروی گفت که محکم زدنش، این نگرانم می‌کرد امیرحسین:یه زنگ میزدی به سجاد ببینیم چی شد کمیل:پشت فرمونم‌ برادر، بعدم توام زنگ نزن، یه ساعت نیست که رفته، شاید نتونه جواب بده امیرحسین:باش...کمیل کمیل:ها امیرحسین:نگرانم، میترسم بد تموم بشه کمیل:بد و خوب‌شو منو تو تعیین نمیکنیم، اگه بد تموم شد میگم الحمدلله، اگه خوب تموم شد میگیم الحمدلله، در هر درصورت خداروشکر میکنیم،چون اون بیشتر از منو تو آگاهِ از مصلحت‌مون امیرحسین:میدونم، جز پناه بردن به خودش کاری بلد نیستم، ولی نگرانی هم افتاده به جونم کمیل:وقتی که ولی میاری یعنی اونقدر بهش اعتماد نداری، از سرنوشتی که خدا برات نوشته نترس امیرحسین، خدا خیلی خوب مینویسه، حالا اگه ما خوشمون بیاد یا نیاد،مهم اینکه خدا نوشته گوشیم زنگ خورد عمه بود،یکم صدامو صاف کردم و جواب دادم، خیلی سعی میکردم صدام شاد باشه یا در حدی باشه که بدونه خوبم ولی انگار اصلا تو کارم موفق نبودم امیرحسین:سلام عمه زینب خودم، خوبی؟ زینب:سلام دورت بگردم، آره من خوبم عمه جان، تو خوبی؟ امیرحسین:منکه که صدای شمارو شنیدم ناراحت شدم زینب:خوبم من امیرحسین جان نگرانم نباش، نمیای خونه؟ امیرحسین:امشب کار دارم عمه،فردا قول میدم بیام زینب:باش، مراقب خودت باش فقط امیرحسین:اونم به چشم، شما چه خبر؟کی هست کی نیست زینب:محسن و احسان که نیومدن اینجا ولی زنگ میزنن،علی و حامد و رضا هم مشغول کار.........میگم عمه جان خبری نشد؟ با صدای بغض آلودش، بغض کردم، گلوم از شدت بغض درد گرفته بود امیرحسین:خبر میشه عمه، یه خب خوب، تو فقط گریه نکن، باشه؟پیدا میشه زینب:دلم آروم نمیشه عمه امیرحسین:بهش بگو اگه آروم نشه دل منم ناآروم میشه اونموقع دیگه کار سخت میشه ها زینب:باشه عمه جان امیرحسین:از رسول چه خبر؟زنگ زد؟ زینب:اومده خونه امیرحسین:جدی؟کی؟ زینب:صبح زود اومده بود، رفته خونه‌تون، بعد احسان میگفت تا عصر گرفته خوابیده انقدر خسته بود امیرحسین:نگفتین بهش هنوز؟ زینب:نه هنوز، امیرحسین جان یه سر بیا ببینمت اینجوری خیالم راحت میشه امیرحسین:چشم عمه، الان میام زینب:آره بیا، الانم بابا و داداشات دارن میان امیرحسین:چشم اومدم زینب:منتظرت خداحافظ امیرحسین:خدافظ گوشی رو گذاشتم تو جیبم امیرحسین:کمیل میری سمت خونه عمم کمیل:ای به چشممم، شما جون بخواه امیرحسین:چه خوشحال شدی کمیل:عجیبه آخه امیرحسین:کوفت کمیل:ادب برادر...آدرس بده یادم رفته کجاست امیرحسین:نوبری کمیل ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دیدی بعضی وقتا دلت گرفته یهو بغض میکنی، بغضت به اشک تبدیل نمیشه و گلوت درد میکنه؟ دیدی هرچقدر هم که آب دهنت رو قورت میدی تا آروم بشه نمیشه؟ولی وقتی که داد بزنی، گریه کنی خوب میشه؟؟ اگه حس کردی خوشبختم باهات🥲💔