eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
839 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹⁹♡ تو حیاط بیمارستان نشسته بودم انقدر گریه کرده بودم بابت بهوش اومدنش که سرم درد گرفته بود بابا اومد پیشم رضا:چرا اینجایی بابا؟ علی:خواستم یکم هوا بخورم رضا:یه زنگ بزن به مادرت بگو علی:باش اول به حامد و احسان میگم که برن دنبال مامان رضا:باش علی:دایی مهدی چیشد؟دکتر چی گفت؟ رضا:هنوز که تو اتاق‌ن هیچی نمیدونیم علی:دایی محسن خوبه رضا:آره،یکم فشار پایینِ علی:شما برید کنارش من الان زنگ که زدم میرم یه چیز شیرین میگیرم براش که فشارشُ تنظیم کنه رضا:نه خودم میخرم،برو یکم تو ماشین بخواب چشمات قرمزه علی:چشم رضا:کمترم گریه کن،خداروشکر بهوش اومده دیگه اشک‌هام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن علی:خیلی خوشحالم که بیدار شد بابا،به دو ساعت نکشید از وقتی تربت دادیم بهش،بخدا یادم نبود تربت وگرنه زودتر می‌آوردم رضا:مقصر تو نیستی که همه یادشون رفته بود،مهم الانِ که شکر خدا بهوش اومد،الانم اشک‌تو پاک کن زشته یکی میبینه علی:همه دیدن دیگه رضا:از دست تو خنده‌ای کردم که بابا رفت داخل،شماره حاموُ گرفتم جواب نداد مجبوری احسانُ گرفتم احسان:جانم؟ علی:سلام کجایی احسان:من خونه‌ام،حامد هنوز هیئتِ علی:احسان احسان:جان،صدات چرا گرفته علی علی:میای بیمارستان احسان:..... علی:احسان احسان:چ.چرا؟ علی:خدا جواب همه دعاهامونُ داد احسان، خدا بهمون دایی مهدی رو برگردوند،دایی بهوش اومده 😭 گوشی رو فاصله دادم دست گذاشتم رو چشمام و گریه کردم بعد از حدود ۲۰،۳۰ ثانیه دوباره گوشی رو بلند کردم علی:احسان خوبی؟ احسان:ب.بگو جون... علی:به امام علی ع قسم بهوش اومده احسان،پاشو با مامان بیاید اینجا،منتظرتونم تماسُ قطع کردم بلند شدم رفتم سمت سرویس تا یه آبی به دست و صورتم بزنم شاید قرمزی چشمام افتاد وقتی بیرون اومدم دایی محسنُ دیدم که نشسته رو صندلی،بدو رفتم سمتش علی:دایی چرا بیرون نشستی محسن:تو خیلی خفه،اومدم راحت نفس بکشم کنارش نشستم دست انداختم رو شونه‌اش علی:چشمت روشن داداشت بیدار شده،چی میخوای بدی بهمون؟البته که به من باید جدا بدی محسن:هرچی دوست داشته باشی میدم بهت علی:هرچی؟ محسن:هرچی علی:پس،فردا وقت دکتر میگیرم میریم واسه دستت محسن:الان که دیگه خوبم علی:ولی نمیشه ساده ازش گذشت محسن:یه طوری میگی ساده انگار چیشده،خب دیگه پاشو بریم داخل،ببینیم دکتر بیرون اومد یانه علی:یک ساعته اونجا چیکار میکنن؟ محسن:من چه بدونم،بیا بریم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خدا داره نگاهت میکنه کنارته،مواظبته،هواتو داره،ولی تو وقتی حالت بده اینارو درک نمیکنی،اما وقتی به حال که میرسه میگی نه بابا بوده،منم نگاه کرده،مراقب منم بوده من نفهمیدمش🙂❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰⁰♡ با دایی رفتیم داخل دیدیم دکتر داره با بابا حرف میزنه زود رفتیم سمتشون محسن:چیشده؟حالش خوبه رضا:آقامحسن آروم باشید لطفا اول اینکه تبریک میگم بهوش اومدن دوم اینکه خداروشکر حالش خیلی بهتر شده فقط یکم مشکل تو تنفس داره که حل میشه الانم خیلی گیجه هیچکسُ نمیشناسه و بی‌حاله که طبیعیه،چند ساعتی بگذره از حالت گیجی درمیاد محسن:خب خداروشکر،میشه ببینمش؟ رضا:فعلا نه،راستش اصلا جونی تو بدنش نداره،خوابیده،یکم که بگذره قوتش رو بدست میاره نگران نباشید علی:یه دقیقه ببینیم دیگه رضا:خب الان خوابیده،مثل دفعات قبلی که دیده بودید علی:اونموقع فرق داره خب،وقتی کما بود کجا وقتی خوابیده کجا،۳۰ ثانیه اصلا رضا:کُشتی منو،میگم پرده رو کنار بزنن از پشت شیشه ببین علی:حالا بریم..‌ محسن:نمیشه دیگه علی انقدر گیر نده علی:من بخاطر شما دارم زور میزنم محسن:زحمت نکش چند ساعت دیگه میبینمش علی:اَه چرا خوابید باز آخه رضا:😂خب جونی تو بدنش نیست چیکار کنه، بندری برقصه واست علی:چی میشد رضا:حضورتون الان نیاز نیست میتونید برید خونه استراحت کنید تا بازم باهاتون تماس بگیرن محسن:نه تو ماشین منتظر می‌مونم دیگه نمیتونم برم خونه رضا:هر طور که راحتید،بااجازه محسن:ممنون دکتره که رفت منم اومدم نشستم علی:این دکترام فقط بلدن همینو بگن،نمیتونی بری ببینیش،بی‌ادب محسن:خب بیا برو از پشت شیشه ببینش علی:نمیخوام،به چه دردم میخوره محسن:😄خب پس بیا برو تو ماشین، علی:ایش پاشدم اومدم تو محوطه البته که قبلش دیدمش،با این تفاوت که حالا یکم سرش کج شده بود،قبل از اینکه دوباره اشکم بریزه رفتم بیرون همون لحظه دیدم مامان بدو داره میاد این سمت و احسانم علیرضا بغل داره میاد رفتم سمتشون زینب:علی،مهدی چیشد؟خوبه؟ علی:قربونت برم من الهی آروم باش مامان،از نفس افتادی،آره خوبه الان خوابه دکتر گفته از پشت شیشه میتونید ببینید،برو ببینش همون اتاق قبلیِ هنوز مامان دیگه جواب نداد رفت داخل احسان:علیرضا رو بگیر،اینم سوئیچ در ماشین بازه بدو،بدجایی پارک کردم علی:الان دیگه سر حال شدی نه احسان:گمشو بابا😄 علیرضا رو گرفتم،احسانم رفت داخل علی:الهی من فدای تو بشم انقدر ناز خوابیدی ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:¿¿¿¿¿¿¿
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰¹♡ وقتی بهم گفتن آقا مهدی بهوش اومده زود رفتم سمت اداره،دوست داشتم خودم به رسول این خبرو بدم وقتی رسیدم سر میزش نبود،رفتم نمازخونه چندتا از بچه‌ها بودن که با رادیو داشتن روضه گوش میدادن رفتم سمت علی(سایبری) عماد:سلام خوبی علی:سلام،برای چی نرفتی؟ عماد:رفته بودم الان برگشتم کاری داشتم،رسول کو علی:اون گوشه خوابیده عماد:دمت گرم رفتم سمتش،پتو رو کشیده بود رو سرش کنارش نشستم و تکونش دادم عماد:رسول رسول پاشو آروم پتو رو از سرش کشید عماد:این چه قیافه‌ایِ،چته؟ رسول:هیچی عماد:چرا انقدر بی‌حالی؟چیزی خوردی یا نه؟ رسول:عماد تورو جون بچه‌ات ولم کن عماد:خب بگو چته ول کنم رسول:سرم داره منفجر میشه از درد،بدنم درد میکنه حالم بده ولم کن دست گذاشتم رو پیشونیش داغ بود عماد:تب داری،قرص‌تو خوردی؟ رسول:نیاوردمش عماد:درد نگیری هی،خریده بزاره رو قبر من بلند شدم رفتم از بهداری سرم و آمپول هایی که لازم داشتم رو برداشتم دوباره اومدم کنارش،دیدم بازم پتو رو کشیده رو سرش پتو رو از سرش برداشتم عماد:دیوونه تب داری بعد پتو میندازی رسول:چراغ اذیتم میکنه عماد:خب الان خاموش میکنم زود تابلویی که رو دیوار بود برداشتم و سرمُ آویزون کردم عماد:برگرد به پشتت آمپول بزنم بعد سرمتو رسول:وای ولم کن عماد:برگرد رسول تو مخم رژه نرو برگشت،امپولُ که زدم دوباره بهش گفتم که برگرده عماد:یکم دستتو مشت کن...رسول باز داری لج میکنی باهام،خب مشت کن میمیری مگه رسول:جون ندارم،اصلا واسه چی اومدی؟ عماد:کار داشتم باهات،حالا بعدا میگم فعلا باید استراحت کنی،لعنت خدا بر شیطان،مشت کن دیگه آدمی؟خر بودی تا الان انجام می‌دادی رسول:لا اله الا الله عماد:راست میگم دیگه رسول:آروم بزن خواهش میکنم عماد:اینبارُ باشه سرمو که وصل کردم چندتا آمپول تب‌بر و ویتامین و آرامبخش بهش زدم بعدم تنظیم کردم که آروم و قطره قطره بیاد عماد:حالت تهوع نداری رسول:کنارمی چرا عماد:رسول جوری میزنمت که صدای خر بدی رسول:باش عماد:هوف خدایا صبر ایوب میخوام از دست این موجود ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اینم مریضی رسول،و البته آمپول رسول دیگه چی؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰²♡ نماز شکر رو خوندم تکیه دادم به دیوار از دیشب یه دقیقه هم نخوابیده بودم،البته که هیچ کس نخوابیده بود،ساعت ۴ بعد از ظهر بود ولی برعکس ما مهدی بدجور خوابیده بود سجاده رو جمع کردم رفتم بیرون پیش بقیه زینب تو ماشین خواب بود علی‌ام سرش رو فرمون بود رضا رو دیدم که اومد سمتم رضا:فکر کردم رفتی نمازخونه بخوابی محسن:نمیتونم بخوابم رضا:از پا درمیای یکم بخواب محسن:حالا میخوابم،احسان و حامد و علیرضا کجان؟ رضا:حامد که رفت علیرضا رو ببره خونه ،احسانم فکر کنم رفت داخل محسن:رضا تو زینب و علی رو ببر خونه یکم استراحت کنن،این بچه دیشبُ نخوابیده رضا:باش میبرم‌شون محسن:دستت درد نکنه،پس من برم داخل پیش احسان رضا:باشه برو محسن:خدافظ رضا:خدافظ رفتم داخل،دیدم احسان داخل اتاق بود، مهدی هنوز خوابه نشستم رو صندلی و شماره امیرحسینُ گرفتم "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد" ای بابا این چرا گوشی‌ُ خاموش کرده شماره رسولم گرفتم که جواب نداد ای خدا از دست این دوتا بچه کمیل:سلام آقامحسن برگشتم دیدم با سرگرد حسینی نزدیکن بلند شدم محسن:سلام کمیل جان،سلام جناب حسینی:سلام آقا محسن،خوبین؟ محسن:الحمدلله حسینی:مهدی بهتره؟ محسن:والا خوابه حسینی:اصلا ندیدینش؟ محسن: از اونموقع که بهوش اومد دکتر اومد گفت خوابیده تا الان حسینی:خسته نمیشه خوبه محسن:همون حسینی:راستش ما همون موقع فهمیدیم ولی خب کارامون خیلی زیاد بود واسه همین زودتر نیومدیم محسن:این چه حرفیه،ما هم موندیم الکیه،آقامهدی که راحت گرفته خوابیده حسینی:راستش یه صحبتی داشتم باهاتون اگه بشه بریم بیرون صحبت کنیم محسن:حتما کمیل:بچه ها نیستن؟برم کنارشون؟ محسن:احسان تو اتاق مهدیِ فکر کنم الان دیگه اجازه بدن برو کنارش کمیل:ممنون،بااجازه حسینی:پس ماهم بریم دیگه،بفرمایید ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:؟؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍