بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶³♡
#محمد
بلاخره بعد از چند هفته رفت و آمد و درخواست دادن، مجوز شنود و دوربین منزل شخصی سوژه رو بهمون دادن
به علی زنگ زدم گفتم که بیاد به بخشمون تا چند روزی که رسول نیست کاراشو انجام بده
ساعت ۴ صبح بود بعد از خوندن نماز و چند صفحه قرآن تونستم یکم خودمو آروم کنم بخاطر اتفاقات اینچند وقت،قرآنُ به سینم چسبوندم و سرمو تکیه دادم به دیوار چشم بستم
نمیدونم چقدر تو همون حالت بودم که سعید صدام کرد
چشمامو باز کردم با دیدن نور آفتاب که به نمازخونه میتابید فهمیدم چندساعتی میشد خوابیده بودم
محمد:جانم سعید؟
سعید:ببخشید بیدارتون کردم
محمد:نه دستت درد نکنه،جان؟
سعید:مگه ساعت ۹ جلسه ندارید؟
ب ساعتم نگاه کردم با دیدن ساعت ۸و ربع زود قرآنُ گرفتم سمت سعید که گرفت ازم گذاشت تو قفسه
محمد:چرا زودتر بیدارم نکردی سعید دیر شد
سعید:الان دیدم خوابیدید،فرشید نمیدونست جلسه دارید،الانم اونقدر دیر نشده که نشه صبحونه بخورید
محمد:نمیخورم سعید هنوز مدارک رو جمع نکردم،بیزحمت یه چایی میاری واسم
سعید:چشم آقا حتما
ممنونی زیر لب گفتم و رفتم سمت اتاقم،زود تمام برگه ها و تصاویر رو توی پوشه گذاشتم،این جلسه برای پرونده قبلی بود که بازم تو جریان افتاده ولی متاسفانه میخواستن این پرونده هم بِدن به من
در زده شد فکر کردم سعید که گفتم بیا تو ولی وقتی سر بلند کردم دیدم آقای عبدی
محمد:سلام آقا ببخشید متوجه نشدم شمایید
عبدی:سلام محمد اشکال نداره،آمادهای؟
محمد:معذرت میخوام هنوز مدارک رو آماده نکردم
عبدی:هنوز وقت هست عجله نکن
محمد:بله آقا
عبدی:بچهها گفتن چه اتفاقی واسه رسول افتاده حالش چطوره الان؟
محمد:خداروشکر آقا خوبه،فعلا به علی گفتم بیاد کارهای رسولو انجام بده چون چند روز باید بیمارستان بمونه نیرو کم نیاریم
عبدی:کار خوبی کردی،محمد
محمد:جانم آقا
عبدی:توان قبول پرونده قبلی رو داری؟تو الان
یه پرونده دستته
محمد:راستشو بخواید نه،اگه شرایط قبلا رو داشتم شاید میتونستم قبول کنم ولی الان..
عبدی:مشکل چیه؟
محمد:آقا بچهها خستهان،زیاد نمیتونن برن خونههاشون میترسم اگه یه پرونده دیگه بیاد دستمون استراحتشون کمتر بشه،بعدم الان نیرو کم دارم،رسول اونجوری درسته چند روز دیگه میاد ولی از وقتی خانوادهشو پیدا کرده یه مسافرت باهم نرفتن هیچی نمیگه خودش یا حتی محسن ولی دوست ندارم اینجوری ادامه پیدا کنه، فرشیدم میخواد بره ماموریت چند وقتی نیست،علی هم اگه بخواد بیاد زیاد نمیتونه هم پیش ما باشه هم بخش سایبری،نمیتونم دوتا پرونده رو باهم بپذيرم متاسفم آقا
آقایعبدی اومد نزدیکم و دست گذاشت رو شونهام
عبدی:سرتو ننداز پایین محمد،بهشون میگم که پرونده رو بدن به صادقی،درضمن نگران نیروهات نباش،به رسول مرخصی بده و...
در زده شد و سعید با یه سینی که چایی و مخلفات صبحونه داخلش بود، اومد داخل
سعید:عه ببخشید آقا نمیدونستم...
عبدی:اشکال نداره سعید بیا داخل
آقای عبدی بهم نگاهی کرد و لبخند زد
عبدی:بعد از خودن صبحانه،برو فرودگاه
محمد:فرودگاه آقا؟
عبدی:مگه نیرو کم نداشتی؟برو استقبال امیر
تعجب کردم مگه امیر اصفهان نبود؟
محمد:امیر؟
عبدی:اره،به مافوقش گفتم قبول کرد،دو ساعت دیگه پروازش میشینه،بعد از برگشتن از فرودگاه مدارک رو جمع کن بزار تو پرونده تا بدیم به صادقی
محمد:چشم آقا
آقای عبدی که رفت سعید با ذوق و تند اومد سمتم که باعث شد نصف چایی بریزه تو سینی،خندیدم و تعادل سینی رو با دستم حفظ کردم
محمد:آروم سعید
سعید:جدی امیر قراره بیاد؟
محمد:ظاهرا که اینطوره
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا راست گفت بدبختا یه جا باهم نرفتم هنوز😢
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁴♡
#مهدی
شب علیرضا دوبار دیگه بلند شد و ترسید
همش بهانه رسولو میگرفت،اخرش صبح ساعت ۴ونیم مجبور شدم به محسن زنگ بزنم تا رسول با علیرضا حرف بزنه،انگار رسول تازه با مسکن خوابیده بود ولی بعد از چند دقیقه که بیحال با علیرضا حرف زد،آروم شد و تو بغلم خوابید
در باز شد و امیرحسین اومد
امیرحسین:صبحبخیر
مهدی:صبح توام بخیر،داری میری؟
امیرحسین:آره زودتر برم من،کی میای؟
مهدی:یه برم خونه دوش بگیرم،لباسامو عوض کنم یه دستی به سر و صورتم بزنم بیام
امیرحسین:ریشاتو نزنیا
مهدی:بهتوچه که میزنم یا نه
امیرحسین:وا عمو خب بهت میاد،بعدم رسولم میگفت نزاریم عمو ریششو بزنه خوشگل شده
مهدی:دوست دارم بزنم،مشکل داری؟
امیرحسین:بخدا اگه نمیگفتم تو نمیزدی داری باهام لج میکنی
مهدی:آفرین خیلی باهوشی خوشم اومد
امیرحسین:از دست تو،حداقل پاشو برسونمت خونه بعد برم خودم
مهدی:موتور رسول خونهاس؟
امیرحسین:آره
پتوی روی علیرضا رو مرتب کردم و سرشو بوس کردم بعد رفتم بیرون،زود چندتا لقمه سرپایی خوردیم و بعد از برداشتن داروهام رفتیم سوار ماشین شدیم،چون دیرش شده بود تند میرفت بعد از چند دقیقه رسیدیم که من پیاده شدم اونم بعد از دادن کلیدا رفت
رفتم سمت واحد خودم،خونه خیلی بههم ریخته بود،خب تابلو که امیرحسین خان اینجارو برای خالی کردنش انتخاب کرده
خواستم برم سمت اتاق که دیدم یه گنجشک داره تو خونه پرواز میکنه ولی چون راه خروجی پیدا نمیکرد دور خودش میچرخید،وقتی یه جا نشست آروم گرفتمشُ رو سرش دست کشیدم
با دیدن در باز بالکن فهمیدم از اونجا اومده و هوای سرد اتاقم بخاطر اون بود، گنجشک رو ول کردم رفت،چون پابرهنه اومده بودم کاشی های سرد،لرز انداخت به جونم،خواستم برم تو خونه که پاهام به یه چیز چندش که پودر میشد خورد پاهامو بالا گرفتم با دیدن ته سیگار اخمهام رفت تو هم
نشستم و به کاشی ها دست کشیدم،لک سیاه رنگ که از اثر خاموش شدن سیگار بود روی کاشیها به چشم میزد
کل بالکن رو گشتم که پاکت سیگار و فندک زیر قالی خاک خورده پیدا کردم
نفسمو محکم دادم بیرون،مثلا خواستم امروزُ با اعصاب آروم طی کنم
گوشیم زنگ خورد رفتم خونه و برداشتم دیدم امیرحسین،از تصور اینکه سیگار کشیده جواب ندادم و گوشی رو پرت کردم رو مبل
خودمم نشستم و سرمو گرفتم،صدای زنگ قطع شد بعدش صدای پیام اومد برداشتم دیدم نوشته
"عمو یادم نبود نمیتونی سوار موتور بشی از حموم که دراومدی و خوشگل کردی بگو بیام دنبالت😂"
میدونستم اگه بیاد اونم الان که عصبیام نمیتونم خودمو کنترل کنم فقط براش نوشتم که نمیخواد و رفتم حموم،با همون لباس زیر آب سرد وایسادم،ولی جون تو پاهام نبود نشستم
نمیدونم حق دارم از دستش عصبی بشم یانه،درسته که اذیتشون کردم،استرس کشیدن بخاطرم،چند هفته از زندگی افتادن نه خواب داشتن نه خوراک ولی دلیل منطقیه که بخواد از خط قرمزم عبور کنه و سراغ سیگار بره؟
صدای گوشیم از بیرون بلند شد،از شیر آب گرفتم و بلند شدم تا تعادلم حفظ بشه بزور لباسامو درآوردم و دوش گرفتم
یه لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنظرم تنها دلیل منطقی برای سیگار کشیدن همین حال خراب بود🙂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁵♡
#مهدی
وارد کلانتری شدم،دوباره همون استقبال گرم بچهها،سعی میکردم با لبخند باهاشون صحبت کنم،دوباره چشمم خورد به عکس سجاد روی میز
صدرا:سلام آقا
برگشتم طرفش که احترام گذاشت،دستشو به طرفم دراز کرد
صدرا:خوشاومدید
با گرمی بهش دست دادم
مهدی:ممنون،اونسری نشد خودتو معرفی کنی بهم
صدرا:من صدرا افخمی هستم
مهدی:چندسالته
صدرا:۲۹ سالمه آقا
مهدی:جای سجاد اومدی درسته؟
صدرا:به جای کسی نیومدم آقا
از این حرفش لبخند اومد روی لبم
کمیل:سلام آقا
مهدی:سلام کمیل جان خوبی
کمیل:شکر،خیلی خوشحالم که برگشتید
مهدی:ممنون،حسینی کجاست؟
کمیل:تو اتاقشون هستن
مهدی:به امیرحسین بگو نیم ساعت دیگه بیاد تو اتاقم
کمیل:چشم
به سمت اتاق امیرعلی رفتم در زدم
مهدی:اجازه هست فرمانده
حسینی:سلام،خوشاومدی
مهدی:سلام،والا توکه از حضورم خوشحال نشدی پس نگو خوشاومدی
حسینی:پس دهن لقم هست برادرزادهات
مهدی:کوفت،چیکار داری میکنی
حسینی:برای عملیات امشبِ
مهدی:منم میخوام باشم
حسینی:نوچ نمیشه
مهدی:جلو نمیام،میشینم تو ماشین
حسینی:پس چرا میخوای بیای؟بمون همینجا دیگه
مهدی:میخوام تو عملیات آخر پرونده حضور داشته باشم،قول میدم نیام جلو
حسینی:از دست تو،باشه ولی به شرط اینکه اسلحه همراهت باشه
مهدی:😂چشم
_______
در اتاقمو زد و وارد شد
امیرحسین:جانم آقا کاری داشتین باهام
مهدی:آره بشین
برگه رو از رو میزم برداشتم رفتم نشستم جلوش،برگه رو روی میز گذاشتم
مهدی:بخونش
وقتی خوند با تعجب بهم نگاه کرد
امیرحسین:چرا؟
مهدی:توبیخت چرا داره؟
امیرحسین:نداره؟
مهدی:نه،این مدت این همه نافرمانی کردی توقع تشویق هم داری؟سریع خودتو به بازداشتگاه معرفی کن
امیرحسین:چشم
بلند شد و خواست بره بیرون که صداش کردم،واقعا اگه بهش نمیگفتم و غر نمیزدم سرش آروم نمیشدم
مهدی:برای چی سیگار کشیدی
هنگ کرد ولی انگار یادش افتاد که گند کاریشو جمع نکرده،دوباره اومد نشست جلوم،فکر میکردم حداقل سرشو بندازه پایین یا شرمنده باشه اما نبود،زل زده بود به چشمام
امیرحسین:چون حالم بد بود کشیدم
مهدی:جور دیگه نمیتونستی خودتو خوب کنی؟
امیرحسین:چرا،از همه راه ها برای خوب کردنم استفاده کردم،گریه کردم،داد زدم،قرآن خوندم،ذکر گفتم،روضه گوش دادم در کنارش سیگارم کشیدم
خنده عصبی ای کردم
مهدی:افتخار داره دیگه
امیرحسین:نه عمو افتخار نداره،ولی عصبی شدن هم نداره،شما اونجا خواب بودی از حالم که خبر نداشتی،نمیدونی چی کشیدم اینمدت،پس حداقل بخاطر سیگار از دستم ناراحت نشو،الانم چشم میرم خودمو معرفی میکنم برای ۴۸ ساعت بازداشتگاه،فقط بگم که واقعا سخت بود برام وقتی که با ذوق برای دیدنت بیام ولی ببینم تیر خوردی و یه طرفم سجاد رفیق چندین و چندسالم روش پارچه سفید بکشن،سخت بود که هی میگفتن هوشیاریت پایینِ،سخت بود وقتی رفتم مشهد فقط گفتم تو،حالم داشت از درخواست تکراری که به امام رضا میکردم بههم میخورد،سخت بود بگم بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنه،عمو من اونجا از امام رضا میخواستم به آرزوت برسی ولی وقتی میدیدم نابود میشم به نقطه آخر جملهام نمیرسید که میگفتم نه بهوش بیاد،عمو نه تنها فقط من بلکه همهمون روزهایی داشتیم میگذروندیم که فقط تنفس بود،آنقدر که مرده متحرک بودیم،تو خواب بودی ولی ما داشتیم راه میرفتیم اما چه جور راه رفتنی؟اینکه همش اسمت بیاد تو ذهنمون،عمو فقط ایکاش درکنار اون اخم و جدیت و مغرور بودن که یاد گرفتی،درک کردن آدمها تو شرایطی که توش قرار نگرفتی هم یاد میگرفتی.....بااجازه جنابسرگرد
بلند شد و سریع رفت بیرون،ای خدا از دست این بشر،حس میکردم منتظر یه تلنگر بود که اینارو بهم بگه،انگار چند بار از قبل تو ذهنش اینارو مرور کرده بود که اینجوری یه بند و تندتند گفت و رفت
قلبم دوباره بازیش گرفت آروم سینهمو ماساژ دادم بلند شدم که قرصمو بخورم ولی پاهام بیحس شد افتادم رو صندلی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا ای کاش بعضیها یاد میگرفتن آدم هارو درک کنن تو شرایطی که هیچوقت درکش نکردن💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁶♡
#امیرحسین
برگه رو دادم به سرباز که یکم تعجب کرد
امیرحسین:اینم گوشی و وسایلم،یه سلول خالی لطفا
سرباز:ولی جناب سروان این امضا نداره که
خودکار توی دستشو گرفتم و امضای سخت عمو که فقط خودم بلد بودم،زدم
امیرحسین:اینم امضای سرگرد موحد،کدوم سلول برم؟
سرباز:اخه....بفرمایید
وارد که شدم خواست برقُ روشن کنه که نذاشتم
امیرحسین:لطفا نزار کسی بیاد،واینکه درم قفل کن
سرباز:چشم آقا
بعد از احترام نظامی درو بست و رفت،گوشهای رفتم و نشستم،گلوم درد میکرد بخاطر بغضی که چند دقیقهاس مهمونم شده یکم ماساژ دادم
چیمیشد سکوت میکردم اینجوری باهاش حرف نمیزدم،اونکه گناهی نداشت،داشت؟نمیدونم خودمم نمیدونم چمه ولی واقعاپشیمون نبودم اونطوری حرف زدم اما حس عذاب وجدان اونم بخاطر حال الانش اذیتم میکرد خودمم از این دورو بودن افکارم خسته بودم،از یه طرف میگم چه میشد نمیگفتم از یه طرف خوشحالم که گفتم،این مدت منتظر بودم که یا سرگرد حسینی یا خود عمو توبیخم کنه، برای جواب سرگرد حسینی سکوت رو انتخاب کرده بودم و عمو همین حرفایی که بهشزدم،ولی هنوز دلم پر بود،خالی نشده بودم،متن برگه توبیخی رو با یه نگاه حفظ کردم اونجا
"۴۸ ساعت بازداشتگاه برای نافرمانی از دستورات(بدون ملاقاتی)سرگرد موحد"
پتویی که اونجا بود برداشتم و کشیدم روی پام
بعدش سرمو تکیه دادم به دیوار و چشم بستم
چی میشد همون سیگاری که بخاطرش تنبیه شدم الان پیشم بود،البته که اینسری عمو برای اولین بار از اسلحهاش استفاده میکرد و یه تیر تو مغزم خالی میکرد
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
بعد از خوردن قرصهای قلبم یکم تو استراحتگاه دراز کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم ولی نشد،همش به امیرحسین و حرفاش فکر میکردم،به اون تیکه آخر حرفش "امیرحسین:عمو نه تنها فقط من بلکه همهمون روزهایی داشتیم میگذروندیم که فقط تنفس بود،انقدر که مرده متحرک بودیم،تو خواب بودی ولی ما داشتیم راه میرفتیم اما چه جور راه رفتنی؟اینکه همش اسمت بیاد تو ذهنمون،عمو فقط ایکاش درکنار اون اخم و جدیت و مغرور بودن که یاد گرفتی،درک کردن آدمها تو شرایطی که توش قرار نگرفتی هم یاد میگرفتی.....بااجازه جنابسرگرد"
نمیدونستم چطور اون یه ماه که براشون اندازه یهسال گذشته رو جبران کنم،قلبم تند تند میکوبید به سینم،دست چپمُ گذاشتم روش سعی کردم نفس عمیق بکشم تا ضربانم بهتر بشه
حسینی:خوبی مهدی
ساعد دستمو از رو صورتم برداشتم دیدم نشسته کنار تختم
حسینی:رنگت خیلی پریده مهدی،میخوای بریم بیمارستان
مهدی:نه خوبم
حسینی:آرش امروز اومده دیدن بچهها بگم بیاد پیشت؟
مهدی:گفتم که خوبم
حسینی:برای چی فرستادیش بازداشتگاه؟
مهدی:واجب بود
حسینی:نبود مهدی،درسته که تو این پرونده زیاد اذیت کرد اونم منو نه تورو،ولی نیاز نبود توبیخش کنی،اونم الان که حالش خوب بود از اینکه برگشتی،حداقل روز اول اینکارو نمیکردی
مهدی:امیرعلی سرم درد میکنه ولم کن یکم
حسینی:میرم آزادش کنم
خواست بلند بشه که دستشو گرفتم
مهدی:خودم صلاح بدونم آزادش میکنم
حسینی:وقتی امروز عملیات داریم تو به اجازه کی یکی از نیروهارو بازداشت کردی؟
مهدی:تو اعصابم داری میری امیرعلی
حسینی:بچه بازیتو جمع کنا،وقتی هیچی من گزارش نکردم ازش پس بیدلیل تو بازداشتِ،باشه من هیچینمیگم جواب سرهنگُ چی میخوای بدی
مهدی:میشه بزاری تا وقتی بفهمه استراحت کنم؟
حسینی:خیله خب بخواب،جنون گرفته از وقتی برگشته از اون دنیا
نفس عصبی کشیدم که رفت بیرون
قلبم بهتر نشد هیچ بدتر شد
بلند شدم نشستم،نفسام داشت تنگ میشد
بلند شدم دست به دیوار گرفتم و رفتم سمت پنجره،بازش کردم همونجا روی صندلی نشستم تا هوا بهم بخوره
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:امیرحسین:ولی هنوز دلم پر🥲💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁷♡
#سعید
از وقتی امیر اومده بود تو نمازخونه هی چرت و پرت میگفتیم و صدای خندهمون تو نمازخونه زیاد بود
آقامحمدم رفته بود پیش آقای صادقی و ما راحت بودیم،امیر وقتی فهمید رسول تصادف کرده خواست بره پیشش که نذاشتیم،اون الان خسته بود باید استراحت میکرد الانم فقط بخاطر ما بود که بیداره و داره حرف میزنه وگرنه که تا الان خواب هفت پادشاه رو میدید
سعید:خب بچهها بریم سرکارمون دیگه،امیر توام یکم بخواب بعد برو خونه
امیر:خونه نمیرم فعلا،میخوام برم پیش رسول
داوود:فعلا که زمان ملاقات نیست امیر،بعد از ظهر میریم باهم
سعید:آره میریم باهم تو استراحت کن
امیر:بچه ها یه چی بگم؟
فرشید:چی؟
امیر:من تو هیچ کدوم از مراسمات آبجی عاطفه نبودم،حتی خاکسپاریش،بدبختی فکر کردم امروز سالگردشه،نمیدونستم دیروز بود وگرنه میاومدم،میترسم از دستم ناراحت شده باشه
سعید:رسول اینطور آدمی نیست
امیر:شما میگید تغییر کرده،والا من نوه عموی بابام مرده بود نرفتم پسرعموی بابام انقدر ناراحت شده بود که امیر چرا نیومدی چشمم به در خشک شد که بیای،منتظرت بودم،اونکه فامیل دور بود اونجوری از آدم توقع داشت دیگه رسول جای خود داره
داوود:اتفاقا رسول برعکس،فقط دلش میخواست تنها باشه،بعدم اون ناراحت نیست از دستت،بگیر بخواب که الان محمد میاد مثل عزرائیل بالا سرمون
سعید:سلام آقامحمد
داوود:خفه شو سعید شوخی خوبی نیست اصلا
محمد:سلام سعید جان
سرمو گرفتم پایین و خندیدم،بدبخت داوود یکم به پته پته افتاد ولی خودشو جمع کرد
داوود:آقا محمد عزرائیل که بد نیست،والا فرشته خداست ناراحت نشید از دستم منظورم این بود که میآید ازمون گزارش کار میخواید ولی ما هنوز اینجا نشستیم همین
محمد:بله به نکته خیلی خوبی اشاره کردی داوود جان،کاری که بهت گفتم انجام دادی؟
داوود:تقریبا
محمد:پس تو اتاقم منتظر شنیدن همین بخش از تقریبا کارت هستم
داوود:نه چیزه
محمد:چی؟
فرشید:آقا تازه به فکر استارت کارش افتاده واسه همین گفت تقریبا
با صدای بلند خندیدیم که محمدم همراهیمون کرد
محمد:خیله خب بلند شید بریم سر کارتون عقبیم خیلی،امیر توام برو خونه فردا بیا دیگه ببخشید زیاد نمیتونم بهت مرخصی بدم،رسول نیست نصف کارا خوابیده
امیر:مهره مرکزی تیمتون آش و لاش شده به من مرخصی نمیدید؟بیچاره جونم😂
محمد:پاشو مزه نریز همین نصف روز هم لطف کردم در حقت
امیر:دست شما درد نکنه فرمانده
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡
#رسول
از خواب که بیدار شدم دیدم مهرداد هنوز کنارمه و خوابه،بزور با دستی که بهش آنژیوکت وصل بود گوشیمو برداشتم دیدم ساعت ۱۰ صبحه،هنوز یکم بدن درد داشتم ولی خب دردش اونقدر زیاد نبود میتونستم تحمل کنم،تنها چیزی که تو این شرایط نمیتونستم تحمل کنم گشنگی بود،برای اولین بار من داشتم اعتراف به گشنگی میکردم واقعا برای خودمم عجیب بود،هیچی دم دست نبود که بخورم پس با این حساب مجبورم که مهردادُ بیدار کنم
رسول:مهرداد....مهرداد
سرشو از کنار تخت برداشت یکم چشم هاشو ماساژ داد تا ویندوزش بالا بیاد یکم که گذشت بهم نگاه کرد و با صدای گرفته که تاثیر خواب بود گفت
مهرداد:جانم رسول،درد داری
رسول:نه خوبم،مگه نمیخوای بری کارخونه؟
مهرداد:به منشی گفتم دیر میام
رسول:اها،مهرداد من گشنمه
مهرداد:چی میخوری واست بخرم؟
رسول:نمیدونم خودت برو یه چی بگیر،خوراکی بگیرا،آبمیوه و چرت و پرت بگیری نمیخورم
مهرداد:چشم،امر دیگه؟
رسول:امری نیست،زود بیا فقط خیلی گشنمه
مهرداد:چه عجب
رسول:😂تو تاریخ ثبت کن واقعا یه بار خودم اعتراف کردم
مهرداد:زود برمیگردم
رسول:باش
بعد از رفتنش تازه یادم افتاد عماد اصلا نیومده سراغم،البته که فکر کنم یه بیمارستان دیگه اومدیم چون اتاقش فرق داشت
حالا خداروشکر که نیست وگرنه پدرمو درمیآورد انقدر غر میزد
حالا خداروشکر مهرداد هنوز به خاطر اتفاق دیروز یکم شرمندهاس وگرنه دست کمی از عماد نداشت خدایی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن؟؟؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁸♡
#رسول
بعد از خوردن غذایی که مهرداد گرفته بود اون رفت کارخونه و من تنها موندم گوشیمو برداشتم و یکم باهاش بازی کردم،دیدم سعید بهم پیام داد
سعید:سلام رسول خوبی؟بهتر شدی؟ساعت ملاقات میایم پیشت بعد شبم یا من یا یکیدیگه میمونه اونجا به خانوادهات بگو خودت،کاری داشتی زنگ بزن یا پیام بده،خدافظ
حوصله نداشتم جواب بدم یا بهتره بگم کرم درون فعال شده بود که دیر جوابشو بدم
بعد از چند دقیقه بازی با گوشی حوصلم سر رفت،خواستم به پهلو بشم که بدنم تیر کشید
همون موقع پرستار اومد داخل که سینی دارو و فشارسنج داخلش بود
پرستار:بهتری؟
رسول:مرخص نمیشم؟
همینطوری که داشت فشارسنجُ به دستم میبست به خنده گفت
پرستار:خوبه همین الان دردت گرفت،بعد مرخص بشی؟تصادف کردیا
رسول:خب یه تصادف ریز بود
پرستار:فعلا باید باشی،درضمن دکتر گفت تا وقتی که جواب آزمایشت بیاد باید بمونی،بایدیِ
رسول:چه آزمایشی؟
دستگاه رو ازم جدا کرد و یه لیوان یکبار مصرف برداشت و چندتا قرص از ورق درآورد انداخت داخلش،یه لیوان آب پر کرد گذاشت رو میز کنار تخت
پرستار:فشارت نسبت به دیروز بالا اومده،رو ۹
دیروز ۶ بود،این قرصاتو هم بخور
رسول:چه آزمایشی؟مگه فقط سیتیاسکن نبود؟
پرستار:فکر کنم عموت بود دیروز به دکتر گفت چند وقته سردرد داری گفت که آزمایش بدی
رسول:پس بگو چرا انقدر طول دادین برام سیتیاسکنُ
پرستار:آره دوتا ازت گرفتن که معلوم بشه چرا،یه آزمایش هم ازت گرفتیم تا مطمئن بشیم
رسول:یه اجازه میگرفتین بد نبود
پرستار:عموت یه جور گفت به دکتر بدبخت هنگ کرده بود،عصبی هم بود سر اونی که بهت زده بعد اومد سر ما خالی کرد که چرا بهوش نمیاد،کار بلد نیستید،تخصص ندارید بیخود میکنید میآید بالا سر مریض،درکل بگم که چند سال زحمت هامونُ شست و پهن کرد😂عموت چرا انقدر عصبیه؟
رسول:ارثیه خانوادگیِ،مراقب باش شما نگیری
فهمید که بهش تیکه انداختم البته از برخوردش معلوم بود آدمی نیست که به دل بگیره آدم شوخی بود
پرستار:حتما، خب کار دیگهای نداری؟درد نداری؟
رسول:نه
پرستار:خوبه،کاری داشتی فقط زنگ بالا تخت فشار بده حالا یا من یا همکارام میان پیشت
رسول:باشه
پرستار که رفت بیرون منم قرصامو دونه دونه خوردم و بزور دراز کشیدم
عمو بلاخره کار خودشو کردا،گوشیمو برداشتم زنگ زدم بهش،بعد از چندبار بوق خوردن جواب داد،ولی صداش خیلی بیحال و گرفته بود نگران شدم
مهدی:سلام رسول
رسول:سلام،عمو خوبی؟چرا انقدر کسل حرف میزنی؟
مهدی:با دو کلمه فهمیدی کِسلم؟
رسول:ولی الان با ۶،۷ کلمه فهمیدم دوباره حالت بد شده،جان رسول برو پیش دکترت
مهدی:قسم نده رسول،بهترم کاری داشتی
رسول:خوب نیستی
مهدی:هستم عمو،امروز میام پیشت خوبه؟
رسول:نمیخوام بیای پیشم،برو پیش دکترت آخه واسه چی از من بدتر لجبازی کردی که زود مرخص بشی،زور بابا فقط به من میرسه؟
مهدی:کم غر بزن غرغرو،بهتری؟
رسول:آره خوبم
مهدی:چرا زنگ زدی بهم؟کاری داشتی
رسول:تو گفتی بخاطر سردردم آزمایش بگیرن ازم و یه سیتیاسکن دیگه هم بدم؟
مهدی:آره،قرار بود این کارهارو یه ماه پیش انجام بدم ولی نشد،بعدم چیزی نیست که فقط من مطمئن میشم که خوبی،چون خودت همش میگی حالم خوبه خوبه ببینم چرت میگی یا راست،بعدش هم میریم پیش روان پزشکت
رسول:الان مثلا تو جواب آزمایشم بیاد تومور دارم چیکار میکنی؟بابا هیچیم نیست فشار کاریه
مهدی:اونموقع رو که نمیدونم ولی الان میام دهنتو گِل میگیرم
رسول:سرم بخاطر ضعیفی چشمامِ که درد میکنه لازم نبود اصلا
مهدی:بگیر بخواب رسول زیادی داری حرف میزنی،من برم
رسول:مراقب خودت باش
مهدی:تو بیشتر،خدافظ
رسول:خداحافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:توبیشتر🥲
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁹♡
#مهدی
از رو تخت بلند شدم و رفتم تو اتاق خداروشکر امیرعلی نبود که بهم گیر بده واسه عملیات امروز رفته بود پیش سرهنگ تا باهم صحبت کنن،از کمیل ساعت شروع عملیات رو پرسیده بودم که یه ساعت دیگه بود
رو به آینه اتاقم وایسادم و لباسمو درآوردم
به جای زخم روی سینهم نگاه کردم خیلی بد بود،لباس مشکی عملیات رو پوشیدم،بند پوتین هامو بستم که قلبم تیر بدی کشید
کنار در سر خوردم و نشستم دست گذاشتم رو قلبم،لعنتی پس کی خوب میشی آخه مگه مهمون چند روزه نبودی؟
درو قفل کردم تا دستمو به دستگیره بگیرم بلند بشم ولی بازم با تیر کشیدن وحشتناک قلبم افتادم
مهدی:امروز تو چت شده آخه
صدای در اتاق اومد بعد دستگیره پایین رفت
حسینی:مهدی،درو باز کن کارت دارم
با هر زور و توانی که داشتم بلند شدم و دست به دیوار گرفتم درو باز کردم
حسینی:درو چرا قفل کردی؟قهر کردی باهام؟
لبخند کم جونی زدم وگفتم
مهدی:قهر چیه،بیا تو
اومد و دستامو گرفت بعدم درو بست
حسینی:خوبی مهدی؟چرا رنگت پریده
مهدی:چیزی نیست این قلب امروز خیلی خودسر شده،جلسهات با سرهنگ چیشد؟
حسینی:میگم حالا بهت،بیا بشین....راحتی الان؟میخوای بریم استراحتگاه دراز بکشی؟
مهدی:خوبم امیرعلی نگران نباش
حسینی:زبونت شاید بگه خوبی ولی رنگ پریدهات و دستای سردت اینو نمیگه
بلند شد و برام آبقند درست کرد بعدم قرصامو آورد داد بهم
حسینی:بیا بخور
مهدی:دستت درد نکنه
حسینی:آخه من نمیفهمه تو که دلت طاقت نمیاره توبیخش کنی مریضی که ۴۸ ساعتم بهش بازداشت میدی؟بعد بدون ملاقات؟این تیکه رو واسه خودت نوشتی که قانعت کنه نری پیشش؟
تکخندهای کردم و بهش نگاه کردم
مهدی:خیلی خوب منو شناختی امیرعلی
حسینی:دیگه وقتی ۱۵ سال رفیقت باشم معلومه که میشناسمت،آخه کرم داری برادر من؟
مهدی:لازم بود واقعا
حسینی:برا اون یا برا خودت؟
مهدی:یعنی چی برای خودم؟
حسینی:اینکه آروم بشی،بهتره اینطوری بگم دیوار کوتاه تر از امیرحسین پیدا نکردی خودتو خالی کنی
مهدی:صبح یه چی دیدم که عصبیم کرد
حسینی:چی دیدی؟
مهدی:دیدم خونه خودم بههم ریختهاس،امیرحسین سیگار کشیده دیشبم که فهمیدم این مدت باز معدهاش اذیتش کرده
حسینی:بخاطر سیگار اخه؟مرد مومن تو خودت نکشیدی یعنی؟
مهدی:من لب به سیگار زدم تا به حال؟
حسینی:خب شاید تو نزدی،مهدی واقعا امیرحسین این مدت اذیت شد خیلی زیاد،از یه طرف تو از یه طرف درد از دست دادن رفیقش،از طرفی اجازه ندادن من برای حضور تو پرونده
مهدی:دوست ندارم انقدر ضعیف باشه،وگرنه که دردم سیگار نیست
حسینی:این چیزیه که خودت از اول باب کردی تو امیرحسین،تو اونو وابسته خودت کردی کاری کردی که امیرحسین بدون مهدی بشه هیچ،یادته بهت بگم امیرحسینُ نیار پیش خودت؟گفتی نه اون باید کنار خودم باشه،دیدی چیشد الان؟...درسته که خیلی دوستش داری،باهاش بزرگ شدی حتی فاصله سنیکمتون هم این دوست داشتنُ پررنگ کرده ولی اشتباه کردی
مهدی:میدونم
حسینی:اما یه چی بگم؟امیرحسین خودشو درست کرده،وقتی تو کما بودی اون درست شد،سعی کرد بشه همونی که میخوای،یه مرد که میتونه تو هر شرایطی کوه باشه برای خانوادهاش،مردی که اشکش دم مشکش نباشه،امیرحسین خیلی خوب خودشو کنترل کرد پیش همکارا،توقع اینم داشته باش پس امیرحسین برای خالی کردن اون همه فشار هرکاری بکنه،چندتا سیگار که جای خود داره
مهدی:نمیتونست خودشو یه جور دیگه آروم کنه؟
حسینی:اگه بنظر منو بخوای نه،امیرحسین هنوز از نظر اعتقادات از تو عقبتره،تو خودتو با چندتا ذکر آروم میکنی ولی امیرحسین نمیتونه چون عقبه،امیرحسین تورو کرده الگوی زندگیش که بدترین اشتباهِ،ولش کن مهدی،نه اونقدر باهاش سرد باش نه اونقدر گرم،رابطهای که با احسان و رسول داری با امیرحسینم داشته باش
مهدی:نمیتونم
حسینی:پس مشکل از خودته نه اون بندهخدا....بنظرم منم باید تورو ۷۲ ساعت بازداشت کنم،اینجوری باهم دیگه میرید آب خنک میخورید،تو یه روز بیشتر چون منو زیاد اذیت میکنی😂
و دوباره خنده کم جون مهمون لب هام شد
حسینی:نیم ساعت دیگه راه میافتیم،تا اونموقع سعی کن به چیزی فکر نکنی،درضمن اجازه حضورتو از سرهنگ گرفتم ولی گفت حق پیاده شدن از ماشینُ نداری و اینکه فعلا نباید خانی تورو ببینه حواست باشه،آها یه چی دیگه گفت بهت بگم اگه از این به بعد اسلحه پیشت نباشه پوستت کندهاس
مهدی:چشم😄
حسینی:آفرین،استراحت کن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نه اونقدر باهاش سرد باش نه اونقدر گرم،رابطهای که با احسان و رسول داری با امیرحسینم داشته باش
مهدی:نمیتونم
نمیتونم.....🥲❤️