بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁶⁹♡
#مهدی
از رو تخت بلند شدم و رفتم تو اتاق خداروشکر امیرعلی نبود که بهم گیر بده واسه عملیات امروز رفته بود پیش سرهنگ تا باهم صحبت کنن،از کمیل ساعت شروع عملیات رو پرسیده بودم که یه ساعت دیگه بود
رو به آینه اتاقم وایسادم و لباسمو درآوردم
به جای زخم روی سینهم نگاه کردم خیلی بد بود،لباس مشکی عملیات رو پوشیدم،بند پوتین هامو بستم که قلبم تیر بدی کشید
کنار در سر خوردم و نشستم دست گذاشتم رو قلبم،لعنتی پس کی خوب میشی آخه مگه مهمون چند روزه نبودی؟
درو قفل کردم تا دستمو به دستگیره بگیرم بلند بشم ولی بازم با تیر کشیدن وحشتناک قلبم افتادم
مهدی:امروز تو چت شده آخه
صدای در اتاق اومد بعد دستگیره پایین رفت
حسینی:مهدی،درو باز کن کارت دارم
با هر زور و توانی که داشتم بلند شدم و دست به دیوار گرفتم درو باز کردم
حسینی:درو چرا قفل کردی؟قهر کردی باهام؟
لبخند کم جونی زدم وگفتم
مهدی:قهر چیه،بیا تو
اومد و دستامو گرفت بعدم درو بست
حسینی:خوبی مهدی؟چرا رنگت پریده
مهدی:چیزی نیست این قلب امروز خیلی خودسر شده،جلسهات با سرهنگ چیشد؟
حسینی:میگم حالا بهت،بیا بشین....راحتی الان؟میخوای بریم استراحتگاه دراز بکشی؟
مهدی:خوبم امیرعلی نگران نباش
حسینی:زبونت شاید بگه خوبی ولی رنگ پریدهات و دستای سردت اینو نمیگه
بلند شد و برام آبقند درست کرد بعدم قرصامو آورد داد بهم
حسینی:بیا بخور
مهدی:دستت درد نکنه
حسینی:آخه من نمیفهمه تو که دلت طاقت نمیاره توبیخش کنی مریضی که ۴۸ ساعتم بهش بازداشت میدی؟بعد بدون ملاقات؟این تیکه رو واسه خودت نوشتی که قانعت کنه نری پیشش؟
تکخندهای کردم و بهش نگاه کردم
مهدی:خیلی خوب منو شناختی امیرعلی
حسینی:دیگه وقتی ۱۵ سال رفیقت باشم معلومه که میشناسمت،آخه کرم داری برادر من؟
مهدی:لازم بود واقعا
حسینی:برا اون یا برا خودت؟
مهدی:یعنی چی برای خودم؟
حسینی:اینکه آروم بشی،بهتره اینطوری بگم دیوار کوتاه تر از امیرحسین پیدا نکردی خودتو خالی کنی
مهدی:صبح یه چی دیدم که عصبیم کرد
حسینی:چی دیدی؟
مهدی:دیدم خونه خودم بههم ریختهاس،امیرحسین سیگار کشیده دیشبم که فهمیدم این مدت باز معدهاش اذیتش کرده
حسینی:بخاطر سیگار اخه؟مرد مومن تو خودت نکشیدی یعنی؟
مهدی:من لب به سیگار زدم تا به حال؟
حسینی:خب شاید تو نزدی،مهدی واقعا امیرحسین این مدت اذیت شد خیلی زیاد،از یه طرف تو از یه طرف درد از دست دادن رفیقش،از طرفی اجازه ندادن من برای حضور تو پرونده
مهدی:دوست ندارم انقدر ضعیف باشه،وگرنه که دردم سیگار نیست
حسینی:این چیزیه که خودت از اول باب کردی تو امیرحسین،تو اونو وابسته خودت کردی کاری کردی که امیرحسین بدون مهدی بشه هیچ،یادته بهت بگم امیرحسینُ نیار پیش خودت؟گفتی نه اون باید کنار خودم باشه،دیدی چیشد الان؟...درسته که خیلی دوستش داری،باهاش بزرگ شدی حتی فاصله سنیکمتون هم این دوست داشتنُ پررنگ کرده ولی اشتباه کردی
مهدی:میدونم
حسینی:اما یه چی بگم؟امیرحسین خودشو درست کرده،وقتی تو کما بودی اون درست شد،سعی کرد بشه همونی که میخوای،یه مرد که میتونه تو هر شرایطی کوه باشه برای خانوادهاش،مردی که اشکش دم مشکش نباشه،امیرحسین خیلی خوب خودشو کنترل کرد پیش همکارا،توقع اینم داشته باش پس امیرحسین برای خالی کردن اون همه فشار هرکاری بکنه،چندتا سیگار که جای خود داره
مهدی:نمیتونست خودشو یه جور دیگه آروم کنه؟
حسینی:اگه بنظر منو بخوای نه،امیرحسین هنوز از نظر اعتقادات از تو عقبتره،تو خودتو با چندتا ذکر آروم میکنی ولی امیرحسین نمیتونه چون عقبه،امیرحسین تورو کرده الگوی زندگیش که بدترین اشتباهِ،ولش کن مهدی،نه اونقدر باهاش سرد باش نه اونقدر گرم،رابطهای که با احسان و رسول داری با امیرحسینم داشته باش
مهدی:نمیتونم
حسینی:پس مشکل از خودته نه اون بندهخدا....بنظرم منم باید تورو ۷۲ ساعت بازداشت کنم،اینجوری باهم دیگه میرید آب خنک میخورید،تو یه روز بیشتر چون منو زیاد اذیت میکنی😂
و دوباره خنده کم جون مهمون لب هام شد
حسینی:نیم ساعت دیگه راه میافتیم،تا اونموقع سعی کن به چیزی فکر نکنی،درضمن اجازه حضورتو از سرهنگ گرفتم ولی گفت حق پیاده شدن از ماشینُ نداری و اینکه فعلا نباید خانی تورو ببینه حواست باشه،آها یه چی دیگه گفت بهت بگم اگه از این به بعد اسلحه پیشت نباشه پوستت کندهاس
مهدی:چشم😄
حسینی:آفرین،استراحت کن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نه اونقدر باهاش سرد باش نه اونقدر گرم،رابطهای که با احسان و رسول داری با امیرحسینم داشته باش
مهدی:نمیتونم
نمیتونم.....🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷⁰♡
#مهدی
توی موقعیت بودیم،بچه ها بیسرو صدا وارد شدن،دور تا دور خونه رو محاصره کرده بودیم تا فرار نکنه،جایی که من بودم زیاد دید نداشت البته بهتر بود دوست نداشتم خانی رو ببینم،دوست نداشتم باعث و بانی شهادت سجادُ ببینم،اما خب لذت رسیدن به آخر این پروندهِ سخت و پردرد برام شیرین بود
آفتاب حتی از پشت عینک هم اذیتم میکرد،شیشه رو دادم بالا فقط یکم برای اینکه هوا بهم بخوره باز گذاشتم
گوشیای که احسان واسه تولد سال پیش برام خریده بود رو برداشتم،چون اون گوشی که همه کارهامو باهاش انجام میدادم گم شده بود مجبوری اینو برداشته بودم که فقط گالری پر بود از عکس و فیلم بچهها
با سرو صدای زیاد ایست دادن متوجه فرار زیردستای خانی شدم،خواستم برم پایین که پشیمون شدم،همین بشینم تو ماشین بهتره
انقدر که این مدت همش خواب بودم و گوشی دست نگرفتم چند دقیقه نگاه میکنم بهش خسته میشم،گذاشتمش تو جیبم،سرمو تکیه دادم و زیر لب شروع کردم به گفتن ذکر همیشگیم "یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ" انقدر که اسم حضرت عباس آرومم میکرد دوست نداشتم این حالمو از دست بدم،چقدر دلم میخواست الان تو حرمش بودم،اونجا لب باز میکردم و همه چیو تعریف میکردم،میگفتم خستم کمکم کن حالم خوب بشه،درد و غم خانوادهام تموم بشه،محسن بخنده،زینب دیگه چشماش اشکی نشه،امیرحسین دیگه غصه نخوره،احسان دیگه چشماش رنگ غم نگیره،رسول بتونه یه شب راحت بدون قرص بخوابه،در کل لبخند از ته دل دوباره به خانوادهمون برگرده
حرمشو تصور میکردم،اولین سفرم به کربلا که بهترین سفر عمرم بود،همونجا که مونده بودم تو بین الحرمین اول برم سمت کدوم حرم،کجا روم میشه از درد دلم بگم،همونجا که بابا تازه فوت شده بود و تا اونموقع به خودم اجازه نداده بودم یه قطره هم اشک بریزم ولی اونجا...
با باز شدن در از حس خوبی که بدست آورده بودم خارج شدم و نگاهم افتاد به امیرعلی
حسینی:خدایی به چی فکر میکردی اون لبخند قشنگُ زده بودی؟
مهدی:اینجا چیکار میکنی تو؟پس خانی چی
حسینی:برادر مگه ندیدی دستگیر شد؟خواست فرار کنه که گرفتیم
با این حرفش به ساعت نگاه کردم،حدود ۲۰ دقیقهای انگار تو اون حال قشنگ بودم
مهدی:همه چی خوب بود؟
حسینی:آره،وقتی دید محاصره شده خواست خودکشی کنه ولی نذاشتیم وای اونجا یه طوطی بود مهدی
مهدی:😆مرد گنده خجالت نمیکشی؟
حسینی:نه اصلا چون ترس ترسه
مهدی:آخه فوبیا به پرنده شد ترس؟چیکارت میکنه مگه
حسینی:خودت میگی فوبیا،پس سکوت کن
خندیدم و هیچی نگفتم،خداروشکر کردم وقتی داشتن سوار ماشین میکردن خانیرو حواسم بهش نبود چون اصلا حوصله دیدنشو نداشتم
حسینی:امروز چند بار قلبت گرفته بریم بیمارستان؟
مهدی:خوبم چیزی نیست
حسینی:امیدوارم
سکوت کردیم تا رسیدیم کلانتری،وقتی وارد شدیم همون لحظه کمیل و صدرا هم رسیدن اومدن کنارمون
مهدی:خسته نباشید بچهها،کارتون عالی بود
هردو تشکر کردن خواستم برم سمت اتاقم که دیدم خانی رو بچه ها دارن میبرن،تپش قلبم با دیدنش رفته بود بالا پاهام یکم بیحس شد ولی خودمو نگه داشتم،با دیدن قیافه نحسش یاد اون موقع افتادم که سجاد رو بغل کردم،همون لحظه که نبضش نمیزد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ✨❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷¹♡
#مهدی
هردو تشکر کردن خواستم برم سمت اتاقم که دیدم خانی رو بچه ها دارن میبرن،تپش قلبم با دیدنش رفته بود بالا پاهام یکم بیحس شد ولی خودمو نگه داشتم،با دیدن قیافه نحسش یاد اون موقع افتادم که سجاد رو بغل کردم،همون لحظه که نبضش نمیزد،چشمامو بستم صدای سجاد تو گوشم پخش بود "سجاد:آقا شما جدی بهترین رئیس دنیایی بهتر از شما وجود نداره،البته اصلا تابلو نیست امروز مرخصی میخوام😂...... آقا این کارت عروسیم اگه بیاید خوشحالم میکنید.....آقامهدی شما چرا انقدر خشن شدین خدایی؟با اخلاق خوب قهر کردین؟......ولی قبول کنید که تو تمرينات یه جوری میزنید آدم قطع نخاع نشه خوبه......امیرحسین تو چطوری تو خونه سرگردُ تحمل میکنی؟...... آقا جدی و بدون شوخی،خیلی خوشحالم که در کنار شما کار کردم و شدم باعث سربلندی مامانم جلو همه،مادرم همیشه دعاگوی شماست،آنقدر برای شما دعا میکنه که کمکم کردین برای منه پسرش نمیکنه.....اسم پسرمُ گذاشتم مَهدی هم اسم شما ولی امیدوارم به شما نره😂" صدای خندیدنش با بچهها همش تو گوشم بود،حالم داشت بد میشد،دلم میخواست برم اتاقم ولی نمیتونستم،خانی رو برده بودن ،همه ته مونده جونمُ جمع کردم تا برم سمت اتاقم تا یه قدم برداشتم قلبم به بدترین شکل ممکن تیر کشید،اون لحظه
نمیدوستم حواسم به قلبم باشه یا به پاهام که دیگه حس نداشتن،دستمو خواستم بزارم رو قلبم که حس کردم دارم سقوط میکنم،دست گذاشتم رو شونه صدرا ولی انگار دیر اقدام کردم،سقوطم باعث یه سکوت چند ثانیهای تو اداره شد،ولی دیگه من هیچی نمیشنیدم،قلبم انگار مسابقه تیر زنی داشت شرکت میکرد،امیرعلی بغلم کرده بود و قلبمو ماساژ میداد ولی امروز خیلی خسته بودم،نور چراغ بالای سرم اذیتم میکرد چشم بستم به صدای هیچ کس توجهی نکردم
فقط صدای قلبم بود که میشنیدم
بعد از چند دقیقه که برام اندازه چند ساعت طول کشید حس کردم بین زمین و هوام،صدای محیط اطرافم زیاد بود ولی مغزم متوجه نمیشد چی میگن،انگار با یه زبان ناشناخته حرف میزدن
با سنگینی چیزی روی صورتم هوای تازه بهم خورد،راحت میتونستم نفس بکشم،حس میکردم قراره کوتاه مدت باشه تند تند نفس میکشیدم،با سوزش دستم یکم اخمام رفت تو رفت،کمکم صدای اطراف برام واضح شد،صدای آژیر مزخرف ماشین،صدای نگران امیرعلی که برای باز کردن چشمام درخواست میکرد،صدای فرد غریبه که میگفت چه مشکلی داره
همهاش تو اعصابم بود،ولی انگار خستگی امروز قرار نبود شکست بخوره،سیاهی کمکم بهم قالب شد،صدا ها دیگه قطع شده بودن و وارد یه سکوت آرامشبخش شدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡
#حسینی
مهدی کامل از هوش رفته بود،سعی میکردم با تمرکز توضیح بدم مشکلش چیه ولی زیاد موفق نبودم،خداروشکر میکردم بیمارستان بهمون نزدیکه ۵ دقیقه رسیدیم،زود مهدی رو بردن تو اتاق،از استرس راه میرفتم و خدا رو صدا میزدم که چیزیش نشه
کمیل:چیشد آقا
حسینی:تو چرا اومدی
کمیل:نمیتونستم که تو اداره بمونم
حسینی:فعلا که بردنش اینجا،راستی به بچهها سپردی به امیرحسین هیچی نگن؟
کمیل:بله آقا به صدرا گفتم
خوبهای زمزمه کردم و نشستم،پاهامو میکوبیدم به زمین و موهامو بههم ریخته میکردم
کمیلم از من بدتر بود راه میرفت و دستاش که عرق کرده بودن از استرس فوت میکرد
گوشیم زنگ خورد دیدم سرهنگِ حوصله جواب دادن نداشتم ولی بایدی بود
وقتی بهش گفتم که چیشده و کدوم بیمارستانیم قرار شد که بیاد خودش اینجا
________
نیم ساعت گذشت که دکتر اومد
زود با کمیل رفتیم سمتش
حسینی:چیشد دکتر
دکتر:گفتید تیر نزدیک قلب خورده؟
حسینی:بله
دکتر:کی این اتفاق افتاده؟
حسینی:حدود یه ماه پیش،سه هفتهام کما بوده
دکتر:بعد از اینکه بهوش اومد چند روز بستری بود؟
حسینی:یه هفته
دکتر:فکر نمیکنید برای شرایط ایشون ی هفته بستری زمان کمیِ؟
حسینی:حالا میشه بگید حالش چطوره؟محیط بیمارستان اذیتش میکرد برای همین با رضایت خودش زود مرخص شد
دکتر:خداروشکر خطر رفع شده،یه شوک عصبی به قلبشون وارد شده،با شرایطی که ازش بهم گفتید خطرناکه،متاسفانه این بیمارستان آیسییو نداره وگرنه قطعا باید بستری میکردمشون،بهوش که اومدن حتما پیش متخصصشون برن، تحت نظر متخصص که هست؟
حسینی:تازه دو،سه روز مرخص شده دکترش گفته بود برای چکاپ باید چند روز دیگه بره
دکتر:تا فردا اینجا هستن ولی حتما فردا باید برن یه بیمارستان بهتر که بستری بشن،جناب سرگرد همه رو محیط بیمارستان اذیت میکنه،قرار بر این باشه که همه بخاطر علایقشون به سلامتی اهمیت ندن که نمیشه،خیلی مراقبشون باشید
حسینی:بله حتما،میشه ببینمش؟
دکتر:فعلا نه بهوش که اومدن میتونید
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:صدای خندیدنش با بچهها همش تو گوشم بود،
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
توی ناشناس درباره سن بچه ها گفته بودید
امیرحسین ۳۴ سالشه
علی ۳۳ سالشه
حامد ۳۰ سالشه
احسان ۳۰ سالشه
رسول ۲۷ سالشه
مهرداد ۳۶ سالشه
کامران ۲۶ سالشه
عاطفه تو سن ۲۲ سالگی با رسول ازدواج کرد، تو سن ۲۶ سالگی فوت کرد
مهدی ۴۰سالشه
محسن ۵۹ سالشه
زینب ۵۴ سالشه
محمد ۳۵سالشه
داوود ۲۶ سالشه
امیر ۲۹ سالشه
سعید ۳۰ سالشه
فرشید ۲۹ سالشه
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷²♡
#رسول
عمه و عمو رضا اومدن پیشم و واسم ناهار و یکم خوراکی آوردن
اصلا میل نداشتم ولی با اصرار فراوون عمه مجبور به خوردن شدم،از علیرضا پرسیدم که گفتن کلی بهانه میگیره و گریه میکنه،واقعا سخت بود نگه داشتن علیرضا اونم وقتی پاهاش تو گچ بود زیاد نمیتونست تحرک داشته باشه و بازیگوشی کنه
وقتی بچهها اومدن عمه و عمو خدافظی کردن رفتن
بچههام کلی خوراکی آورده بودن از میوه و کمپوت و آبمیوه بگیر تا چیپس و پفک و بستنی
سعید:چطوری بهتری؟
رسول:الحمدلله،چه خبره بچهها
سعید:میخوریم دیگه،تازه محمداینام قراره بیان
رسول:محمد اینا؟یعنی چی؟
داوود:😂منظورش اینکه محمد تنها نمیاد
رسول:با کی میاد پس؟
فرشید:این بحثُ جمع کنید بگو ببینم درد نداری
رسول:بنظر خودت منطقیه با این همه باند و گچ تو دستم و کبودی ها نداشته باشم
سعید:تقصیر خودته دیگه،گفتی دخالت نکنیم وگرنه که به اینجا ختم نمیشد
داوود:همونو بگو
رسول:چیکار میکردم بنظرتون،باز حالا اگه فقط خودمون بودیم اشکال نداشت،برداشتن جلوی استادم و چند تا دوستام و فامیل های خودشون دعوا راه انداختن،اندازه سر مورچه به آبروی آدم فکر نمیکنن
فرشید:حالا مهردادُ دیدی؟چه خبر از ساسان
داوود:وای رسول ما دیشب میگفتیم اینا برن خونه بازم دعوا میکنن باهم
رسول:نه عموش رفته یکم بحث کردن باهم که ما از سفر اومدیم یکم احترام میذاشتین و اینجور حرفا،چرا پسر منو مهرداد زده،چرتو پرت فقط گفته بعدم پاشدن رفتن از خونهشون
سعید:مهرداد چی
رسول:مهرداد که دیشب تو ماشین بود بعد اومد پیشم تا صبح کنارم موند بعد رفت کارخونه
داوود:آخه تو مریضی پاشدی رفتی تو خیابون
رسول:داوود بخدا که حالم بد بود یعنی اگه نمیرفتم یه کار دست خودم میدادم،من نمیفهمم چرا باید بیان راجب پسر من حرف بزنن؟وقتی مُردم به فکرش باشید
فرشید:چرا مارو هم جمع میبندی
رسول:حالا
سعید:کار خوبی کردی جوابشونو دادی،ولی دیگه بهش فکر نکن،فرشید اون بستنی هارو بزار تو یخچال تا بیان آب نشه
رسول:مگه کجا رفتن؟
سعید:ما خودمون اومدیم قرار شد اونام خودشون بیان
رسول:بچه ها بگید محمد با کی میخواد بیاد خب
فرشید:با عمو نوروز میخواد بیاد
با حرفش خندیدیم و در زده شد
محمد:همیشه بخندید انشاءالله،ولی بدون ما؟
رسول:سلام آقا
اومد پیشم و بغلم کرد،لعنتی محمد بغلم میکردا انگار چندصدکیلو دارن بهم آرامش تزریق میکنن
محمد:سلام رسول جان خوبی؟
از بغلش بیرون اومدم و لبخند زدم
خواستم حرفی بزنم که داوود دستشو گذاشت رو چشمام
رسول:گاوی داوود؟ولم کن دیگه
سعید:من نمیفهمم آقا چرا هرکی راهی بیمارستان میشه تازه اون خوی وحشیگریش رو نشون میده
فرشید:همونو بگو بخدا
داوود:اولا استاد رسول گاو که برازنده خودتونه،دوما حدس بزن کی با محمد اومد
رسول:راهنمایی خب
سعید:نوچ نمیشه
محمد:اذیتش نکنید بچهها
سعید:چه اذیتی داریم میکنیم آقا؟بگو دیگه رسول،یه راهنمایی ریزی بگیم؟
داوود:کوچیکا
سعید:خیلی شکموعه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سعید خیلی زحمت کشید واقعا😂😐
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷³♡
#امیر
وقتی رفتیم داخل بچهها زود چشمای رسولو گرفتن، از یه طرف نگران حالش بودم که اینجوری شده از یه طرف هم خندهام گرفته بود
وقتی سعید گفت خیلی شکموعه با فرشید و سعید زدیم زیر خنده و حرص داوود دراومد
داوود:زهرمار این راهنمایی بود کردی
رسول:امیر اومده؟
داوود دستشو برداشت که زود رفتم تو بغلش
امیر:بله آقا امیر شکموتون اومده
رسول:وای امیر دلم برات تنگ شده بود
امیر:منم تنگ شده بود البته شلوارم تنگ شده بود
همه:😂
دوست نداشتم از بغلش بیام بیرون و دلم میخواست این یکسال رو جبران کنم با بغل کردنش،ولی محمد دست گذاشت رو شونهام و لب زد که درد داره،از بغلش بیرون اومدم چشمای هردومون پر بود،بچه ها راست میگفتن رسول تغییر کرده،هم از نظر ظاهری هم اون خنده هاش که دیگه پررنگ نیست و ماهم نمیتونیم تیکه بندازیم که کرم دندون عقلت سلام رسوند،چقدر دلم برای این دورهمی بودنمون تنگ شده ولی چیمیشد اینجوری و تو این مکان نبود،ایکاش آبجی هم بود،یا حداقل زنده بود تا رسول الان موی سفید بین موهای فِرش اذیتمون نمیکرد،ایکاش الان من شرمنده نبودم واسه اینکه تو روزهای سخت و پر درد رسول نبودم،بغضمو قورت دادم و لبخند زدم
امیر:سلام داداش فرفری خودم
بعدم هم موهاشو که بخاطر باندپیچی سرش یکم معلوم بود بههم ریختم
رسول:سلام داداش امیر،خوبی؟رسیدن بخیر
امیر:قربونت میبینم نفله شدی؟قاچاقی زندهای؟
سعید:اونکه واقعا قاچاقی زندهاس،توی این یه هفته دو بار سرش بخیه خورد
امیر:چرا دوبار؟چیشده مگه
رسول:هیچی بابا،بیا بشین،چهخبر،موقت اومدی
نشستم روی تخت خالی کنار محمد،سعید و فرشید هم روی اونیکی تخت نشسته بودن و داوود روی تخت رسول پایینش نشست(توی اتاق سه تا تخته وسط رسول دوتا کناری خالیه)
امیر:نه همیشگی اومدم دیگه
محمد:حالا از کجا مطمئنی همیشگیِ؟شاید از دستت خسته بشم بازم راهیت کنم
امیر:بزار برسم آقا محمد بعدا تخریب کن
سعید:خواست تا تنور داغه بچسبونه
امیر:همونو بگو،ولی نه بچه ها خدایی بگید چرا این هفته دوبار سرش بخیه خورده
داوود:بابا یه بار که دیروز خورد بخاطر تصادفش،بعدم چند روز پیش بهت گفتیم عموش کما بوده
امیر:خب
داوود:آره توی بخش بوده بعد خواستن بکشنش که آقا رسول جیمز باند بازی درمیاره مثل من نمیزاره و چندتا بخیه نوش جان میکنه،البته که کتفش هم در رفته بود
امیر:حال عموت خوبه الان؟
رسول:اره،بچه ها به امیر راجب خانوادهام گفتید؟آخه تعجب نکرد زیاد
داوود:آره بابا همه چیو گفتیم بهش
محمد:آقا داوود مثل تو؟
داوود:چی؟
محمد:مثل تو جیمزباند بازی درآورده
داوود:آره دیگه😅
سعید:ولی رسول خدایی اولین کاری که بعد از مرخص شدنت باید بکنی خریدن حرز همه ائمه است،بابا بخدا که تو رو طلسم کردن 😂
داوود:همون،بیا حرز امام جواد بگیر یکم سالم بمون،میزت در خطرهها اینسری آقای عبدی وارد میشه
رسول:آقااا محمد
با صدای وار رفته رسول خندیدم
محمد:فعلا اینبار رو بیخیال شد ولی واقعا سری بعد وارد میشه حواستو جمع کن
رسول:چشم،چه لاغر شدی امیر
امیر:رژیم گرفتما،۷ کیلو کم کردم
سعید:نهبابا،از تو بعیده
امیر:آره ولی بازم شروع کردم به خوردن،تا ۷ کیلو مجازم پر خوریکنم
همه😂
سعید بستنی آورد و مشغول خوردن شدیم،منم داشتم از دوستام تو ماموریت حرف میزدم و میخندیدیم،همین که الان یه کاری کنم رفیقام حتی شده چند دقیقه به چیزی فکر نکنن برام اندازه یه دنیا بود
همین که رسول بدنش درد میکرد ولی بازم میخندید خوشحالم میکرد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه لحظه فارغ از تمام مشکلات😊❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷⁴♡
#رسول
ساعت ملاقات که تموم شد بچهها رفتن ولی امیر موند پیشم،باباهم بهم زنگ زد و گفت که نمیتونه امشب بیاد رفته بود ماموریت وقتی خیالشو از بابت امیر کنارم راحت کردم بیخیال شد و تماسُ قطع کردیم،با دیدن امیر خیلی خوشحال شدم،اینکه دوباره برمیگردیم به روزهای خوبمون حالمو خوب میکرد
امیر روی صندلی کنارم نشست و قرصهامو داد خوردم،چون بیمارستان زود شام میداد و البته منم غذای بیمارستان نمیخورم امیر رفت دوتا پیتزا گرفت که چند ساعت دیگه بخوریم
امیر:این قرصتو باید ساعت ۱۰ بخوری یادم بنداز
رسول:حالا میخورم،چهخبر؟عروسی در پیش نداریم؟
امیر:نه بابا چه عروسیِ آخه،البته که اونجا بودم مامانم هی گیر میداد بیا تهران یه دختر خوب پیدا کردم،بعد هفته پیش مامانم زنگ زد کلی سرم غر زد که نامزد کرده انقدر دیر بیا هیچ دختری نمونه برات
رسول:😂خب با کیس هایی که مامانت میگه صحبت کن شاید خوشت اومد
امیر:فعلا شرایط زندگی ندارم رسول
رسول:مثلا من داشتم؟
امیر:تو ازدواجت سنتی نبود،تو و عاطفه عاشق شدین و باهم همه سختی هارو تحمل کردین،نمیدونم چرا ولی دوست دارم همه چیم جور بشه بعد ازدواج کنم،خونه داشته باشم ماشین بتونم بگیرم،یکم اخلاقهامو درست کنم و اینجور چیزا دیگه
رسول:اینم راست گفتی،سعی کن خونه رو بگیری مثل من نباشی که واست حرف در بیارن رفته خونه باباش داره زندگیمیکنه عُرضه نداشته یه خونه بخره
امیر:بهش فکر میکنم.....راستی
رسول:جان
امیر:نشد یعنی نتونستم جلو بچهها بگم
رسول:چی؟بگو الان
امیر:شرمندهام رسول،بخدا به مافوقم گفتم بزاره بیام تهران ولی نداد یعنی بنده خدا اونم دستش بسته بود وگرنه میاومدم مراسم ابجی رو
رسول:دشمنت شرمنده باشه داداش،سرتو بگیر بالا،بخدا انقدر اون روزا گیج و منگ بودم اصلا نفهمیدم کی هست کی نیست،خیلی خوبه که نبودی،حداقل تورو اذیت نکردم با کارام،آنقدر که این یه سال بچههارو اذیت کردم که شرمندهشون هستم همینجوری،تو اضافه نشدی خیلی خوبه
امیر:وظیفهام بود بیام،باور کن فکر کردم امروز سالگرد ابجیِ خوشحال شدم که حداقل به این یکیرسیدم ولی بچه ها گفتن دیروز بوده
رسول:آره دیروز بود،این بار که واقعا خداروشکر که نیومدی امیر
امیر:بچهها گفتن بهم،کار خوبی کردی از اول باید یدونه محکم تو دهنش میزدی
رسول:😂حالا تو چرا جوش میزنی
امیر:خانوادهات خوبن؟راحتی باهاشون
رسول:آره خیلی خوبن،راستشو بخوای اوایل خیلی خجالت میکشیدم ازشون،اینکه وارد یه خانواده جدید بشی با رفتار و اخلاق های جدید،ندونی هیچی ازشون،هر شب یه عضو جدید بهت معرفی کنن،خیلی سخت بود برام،سردرگم بودم از اتفاقات،باورم نمیشد یه جوری
امیر:باباتو میشناسم یه بار دیدمش،ولی بقیه رو نه
رسول:حالا وقتی خوب شدم میگم همهتون بیاید خونهمون ببینی
امیر:خوبه،چیزینمیخوری؟
رسول:نه دستت درد نکنه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:برمیگردیم به روزهای خوبمون😃❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷⁵♡
#مهدی
به زور چشمامو از هم باز کردم ولی نور اذیتم میکرد،با صدای دستگاهی که ضربان قلبم رو نشون میداد فهمیدم بیمارستانم،صدای دکتر رو شنیدم بالا سرم که داشت باهام حرف میزد
بلاخره یکم چشمام عادت کرد به نور تونستم باز کنم
دکتر:حالتون خوبه؟
فقط چشمامو روی هم گذاشتم که بفهمه خوبم
دکتر:خداروشکر خوبین،ضربان قلبتون نرمال شده،فشارتون هم بالا اومده
ماسک رو از روی صورتم برداشت
دکتر:تو تنفس مشکل ندارین؟
اینبار با تکون دادم ریز سرم به نشونه نه روی برگه چیری نوشت و داد به پرستار منم چشمامو بستم،حوصله حرف زدن نداشتم
حسینی:خوبی مهدی
چشمامو باز کردم دیدم کنارم نشسته و با نگرانی نگاهم میکنه
مهدی:خخوبم
حسینی:خداروشکر
مهدی:چچرا اینجام
حسینی:خانی رو دیدی از حال رفتی،قلبت درد نمیکنه که
مهدی:نه...به محسن که نگفتی
حسینی:خیالت راحت به کسی نگفتم اینجایی،سرهنگ و بچه ها میدونن،تا نیم ساعت پیشسرهنگ بود ولی کار داشت رفت
مهدی:ساعت چنده
حسینی:اوووم...۸ونیم شب
مهدی:برو بگو بیان اینارو ازم جدا کنن میخوام برم
حسینی:کجا بری؟حالت خوب نیستا
مهدی:امیرعلی اذیتم نکن بگو بیان مرخصم کنن
حسینی:تازه بهوش اومدی مهدی،بعدم دکتره میگفت فردا باید بری یه بیمارستان دیگه تو آیسییو بستری بشی
به این حرفش با ضرب از جام بلند شدم و که قلبم تیر کشید
مهدی:آخ
حسینی:چیکار میکنیاحمق بگیر بخواب یه بلایی سر خودت میاری
مهدی:بگو بیان مرخصم کنن باید برم پیشش
حسینی:مگه ننوشتی بدون ملاقات؟پس قانون برای خودتم صدق میکنه آقا مهدی،فعلا تحمل کن،درضمن نگرانش نباش،به کمیل گفتم براش غذا ببره تا قرصاشو بتونه بخوره
مهدی:بیخیال نمیشم امیرعلی بگو بیان
درد داشتم و همینجوری که نشسته بودم دستم رو قلبم بود،امیرعلی رفت بیرون میدونستم از خودم بدتر بود نمیرفت به دکتر بگه بیاد،چند دقیقه که گذشت همون دکتر اومد
دکتر:شما برای چی نشستید؟مشکلی دارید؟
مهدی:مرخصم کن کار دارم باید برم
جلو اومد و از بازوهام گرفت و منو خوابوند،بیجون بودم نمیتونستم مقاومت کنم
ماسکُ دوباره گذاشت رو صورتم و یه آمپول تو سرم تزریق کرد
دکتر:تا فردا مهمون ما هستید بعدش منتقل میشید به بیمارستان پیشرفتهتر
خواستم بهش بگم که نمیمونم ولی رفت،خیلی بیشعور بود،کم کم حس خستگی و خوابآلودگی بهم قالب شد
حسینی:یکم استراحت کن حداقل امشبُ،فردا میریم پیش امیرحسین بهت قول میدم باشه
مهدی:امشب بمونم...فردا نمیرم یه بیمارستان دیگه از من گفتن بود
حسینی:تهدید میکنی؟
مهدی:جدی بگیر...حتما
حسینی:بخواب مهدی حالا درباره فردا همون فردا صحبت میکنیم،به هیچی هم فکر نکن باشه؟
مهدی:از...رسول خبر...بگیر برام
حسینی:اونم به چشم بهش زنگ میزنم،حالا بخواب
آروم آروم چشمامُ روی هم گذاشتم و دوباره وارد دنیای قشنگ سیاهی شدم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:الهی🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷⁶♡
#رسول
با امیر انقدر حرف زده بودیم و خندیدیم که چندبار پرستار اومد اخطار داد
آخرش هم امیر گفت آروم حرف بزنیم تا نیام بهت خوابآور بزنن،شام خوردیم اونم ساعت ۱۲ شب بود،کرم درونمون فعال شد و تک تک به بچهها زنگ می زدیم بیدارشون میکردیم یکمم حرف زدیمُ قطع کردیم
امیر:بیا به محمد زنگ بزنیم
رسول:خفه شو امیر،بدبخت خوابیده ها الان
امیر:محمد کی اینموقع خوابیده آخه
رسول:نه امیر زنگ نمیزنی
امیر:ای درد،ضد حال
رسول:شاید الان کاری بهمون نداشته باشه چون من مریضم و توام تازه اومدی ولی بعدش پدرمونُ در میاره
امیر:مهم الان بود که حال میداد،رسول بیا بگیم حال تو بد شده یکم بخندیم
رسول:یه جور دیگه بخند
امیر:اَه بمیر رسول
خندیدم و دراز کشیدم،یادم افتاد قرصمو ساعت ۱۰ نخوردم
رسول:امیر قرصمو نخوردم
امیر:جهنم....بیا بخور
رسول:ممنون،وای امیر بگیر بخواب دیگه منم خسته شدم
امیر:تو چرا انقدر ضدحال شدی،رسول بزار زنگ بزنم به محمد،بخدا اگه زنگ نزنم نمیتونم بخوابم رو دلم میمونه
رسول:دعوا میکنه
امیر:نه نمیکنه،اصلا میگیم دستمون خورد بهت زنگ زدیم
رسول:چه منطقی واقعا
امیر:اذیت نکن دیگه،بزنم؟
رسول:اول یه دلیل پیدا کن
امیر:صداشو بشنویم دلیل پیدا میشه..من گرفتم دیگه ساکت شو
از استرس خندهام گرفته بود
امیر گذاشت رو بلندگو و نشست کنارم دستمو گرفت،یعنی خاک تو سرت امیر خودش میترسهها بعد هی میگه زنگ بزنیم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#محمد
به عطیه که خواب بود نگاه کردم،پتوشو مرتب کردم رفتم بیرون،چشمم خورد به عروسکی که امروز براش خریده بود
برداشتم و رفتم رو پله ها نشستم
دست به موهای عروسک کشیدم،به فکر اینکه تا چند هفته دیگه میتونم دخترمو ببینم لبخند زدم،اینکه قراره یه کوچولو به خانوادهمون بیاد و بشه نورچشمی این خونه حالمو خوب میکرد
اینکه قراره بابا صدام کنه و با جانم جوابشو بدم قند تو دلم آب میکرد
محمد:خدایا شکرت
صدای زنگ گوشیم از خونه اومد،زود رفتم داخل تا عطیه بلند نشه،دیدم امیره یکم نگران شدم نکنه برای رسول اتفاقی افتاده
اومدیم تو حیاط باهاش حرف زدم
محمد:جانم امیر؟
امیر:سلام آقا،ببخشید دیر وقت زنگ زدم
صدای پچپچ آروم و خندهای که معلوم بود زورکی نگهداشتن بهم فهموند چرا زنگ زده
محمد:سلام،چیزی شده؟
امیر:خواب بودید آقا
محمد:اگه اجازه بدی
امیر:جدی یعنی خواب بودین؟
محمد:تو الان زنگ زدی بپرسی خوابم یا بیدار؟
امیر:نه چیزه....اَه رسول توام یه چی بگو دیگه
لبخندی اومد روی لبم
محمد:تورو مثلا گذاشتیم پیش رسول که مراقبش باشی و بتونی استراحت کنی حداقل،چرا بیدارید؟
رسول:سلام آقا
محمد:سلام رسول جان،بهتری
رسول:خداروشکر خوبم آقا،شرمنده بخدا مزاحمتون شدیم
محمد:دیگه عادت کردم به این بچه بازی شما ها
رسول:دیگه ببخشید
محمد:بخواب رسول اذیت میشی اینجوری،به امیرم بگو
رسول:چشم،خدافظ آقا
محمد:بسلامت
گوشی رو آوردم پایین ولی دیدم هنوز صداشون میاد،فکر کردم کارم دارن که گوشی رو بالا آوردم و صداشون رو شنیدم
رسول:یعنی خاک دو عالم تو سرت امیر،خب چیشد زنگ زدی؟
امیر:بابا گفتم میخندیم دیگه
رسول:آره از استرس رنگت پرید
امیر:خب حالا خفه شو فرمانده دستور دادن بخوابیم،اصلا فکر کن بخاطر این زنگ زدیم بهش،والا خودشم بیدار بود قطعا حوصلهاش سر میرفت،بعدم ما کنارش نبودیم ناراحت بود
رسول:😂چقدرم حضور ما تو زندگی محمد ضروریه
امیر:خخخخخ همونو بگو
خودم تماسُ قطع کردم
محمد:حضورتون ضروریه بچهها،خیلی زیاد❤️
♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:محمد:حضورتون ضروریه بچهها،خیلی زیاد❤️