eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
839 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁸¹♡ همین که وارد شدم امیرعلی مثل میرغضب اومد پیشم حسینی:برای چی اومدی؟خوبه به صدرا گفتم تورو ببره بیمارستان... مهدی:امیرعلی میزنمتا،عه حالم خوبه،بعدم فکر نکن الان مرخص شدم ساعت ۱۰ صبح بود بعدش رفتم پیش رسول اومدنی هم ترافیک شد الان رسیدیم حسینی:ببین به جان فاطمه‌ام میرم به داداشت میگم اونموقع میری کنار رسول میخوابی مهدی:😂اولا ماموریتِ محسن،دوما رسول فردا مرخص میشه حسینی:سوما؟ مهدی:حالم خوبه،اگه بازم قلبم درد گرفت اونموقع میرم استراحتگاه قول میدم حسینی:ببینیم تعریف کنیم مهدی:من میرم نماز بخونم بعد برم پیشش حسینی:لازم نکرده اول برو پیش سرهنگ مهدی:چرا؟ حسینی:کارت داره مهدی:دیشب خوابیدی اصلا؟ حسینی:فکر تو گذاشت بخوابم بنظرت مهدی:میگم چرا سگ‌اخلاقی حسینی:کتک دلت میخواد نه مهدی:حیف که الان قدرت بدنی سابق‌مو ندارم،وگرنه حتما پیشنهاد مسابقه میدادم بهت حسینی:خوب میشی ان‌شاءالله چشم‌غره‌ای بهش رفتم و بعدم به سمت اتاق سرهنگ رفتم بعد از اجازه ورود و احترام نظامی بهم گفت که بشینم سرهنگ:بهتری مهدی جان مهدی:الحمدلله آقا خوبم سرهنگ:خداروشکر،امیرعلی گفت بهم که باید یه بیمارستان دیگه بستری بشی چرا نرفتی مهدی:خوبم آقا،یه ماهه از همه جا عقب افتادم سعی میکنم زیاد به خودم فشار نیارم سرهنگ:امیدوارم....گفتم بیای اینجا که بپرسم چرا امیرحسین بازداشت کردی؟کار اشتباهی کرده؟ مهدی:لازم بود آقا سرهنگ:دلیل خواستم ازت مهدی،تو این وضعیت پرونده بازداشت امیرحسین بنظرت منطقیه؟ سکوت کرده بودم،اگه میگفتم بخاطر دلیل شخصی بود بیشترش، حتما بازخواست می‌کرد سرهنگ:تا نیم ساعت دیگه آزادش میکنی مهدی:ولی آقا سرهنگ:دستوره سرگرد.... دلیل که نیاوردی برام،اگه میخواستی تنبیه هم بشه تو این ۲۴ ساعت شد،الان یه جلسه مهم دارم که باید برم،برگشتم باید تو اتاقش باشه آروم سری تکون دادم که از اتاق رفت بیرون یکم ضربان قلبم تند بود ولی میشد تحمل کرد از اتاق بیرون اومدم و رفتم نمازخونه یه مهر برداشتم قامت بستم،بعد از نماز ظهر،عصرُ شروع کردم تو رکعت دوم بودم که متوجه اومدن صدرا و کمیل شدم وقتی تو سجده رفتم یهو قلبم تیر کشید،یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت،نمیتونستم بلند بشم یا حتی دستمو بزارم رو قلبم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم یکی‌رو میخواد مثل امیرعلی بخاطر حالم غر بزنه سرم😅💔
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ♡ ♡پارت²⁸²♡ با کمیل رفتیم نمازخونه تا من نماز بخونم و کمیلم دراز بکشه دیدم سرگرد هم هست،کمیل پشت سرگرد رو شکم خوابید کمیل:صدرا بیا پشتمو لگد کن صدرا:بابا کمر درد میگیری کمیل:کاری نداشته باش تو بیا با خنده رفتم رو کمرش،اونم یکم آخ و اوخ کرد کمیل:صدرا چند کیلویی؟ صدرا:😂۶۷ کمیل:جدی میگی؟چقدر لاغری بچه،غذا بخور صدرا:شوخی کردم ۷۲ کمیل:بازم لاغری صدرا:خودت چند کیلویی؟ کمیل:من وزن‌مو به هیچکس نمیگم....وای بیا پایین له شدم دوباره خندیدم و اومدم پایین،کمکش کردم بلند بشه،نگاهم افتاد به آقامهدی که تو سجده بود،یه مهر برداشتمُ پشتش وایسادم خواستم قامت ببندم که کمیل گفت کمیل:راستی تو امشب میری خونه یا شیفتی؟ صدرا:نه میرم خونه،مهمون داریم کمیل:کی؟ صدرا:نامزدمه کمیل:عه وا،تنها میخواد بیاد؟ صدرا:نه‌بابا،خانوادگی میان،بزار نمازمو بخونم حرف میزنیم کمیل:باشه دوباره خواستم قامت ببندم که دیدم سرگرد هنوز تو سجده‌‌اس،نگران شدم یکمم صبر کردم دیدم بلند نشد،زود کنارش نشستم و صداش کردم کمیل:وا با سرگرد چیکار داری بدون توجه به کمیل از بازوهای سرگرد گرفتم بلندش کردم،رنگش پریده بود و از درد صورتش جمع شده بود صدرا:آقا خوبین؟صدامو می‌شنوید مهدی:خ‌خوبم کمیل زود بلند شد اومد کنارمون کمیل:قلبتون باز درد گرفت؟بریم بیمارستان؟ مهدی:نه صدرا:آخه نمیشه که آقا،الان شما باید می‌رفتید بیمارستانِ خوب که بستری بشید کمیل:بله آقا باید بریم بیمارستان،لطفا بیاید بریم معلوم بود از اینکه زیاد حرف میزنیم کلافه شده مهدی:ولم کنید دیگه،برید به کارتون برسید خوبم کمیل:برم به سرگرد حسینی بگم بیاد؟ مهدی:بری یکی بدتر از خودتونو بیاری؟نمیخواد خوبم دیگه الان،یهو قلبم تیر کشید باید عادت کنم بهش کمیل:بیخود که عادت کنید آقا،اگه لج نکنید و یکمم حرف گوش بدین بیاید بریم بیمارستان و درمان بشید لازم نیست عادت کنید،لجبازید دیگه یه نیشگون از دست کمیل گرفتم که با ملایمت حرف بزنه،آخه کی به فرمانده‌اش میگه بیخود،سرگرد حرکتمو دید که خندید مهدی:بهت گفتم اینا چقدر پرو‌ و خودسرن،اینم نتیجه‌اش کمیل:خب ببخشید ولی راست میگم دیگه،شما که یه ماه تحمل کردید چندروز هم روش مهدی:انقدر حرف از اون یه ماه نزن کمیل،الانم خوبم برید به کارتون برسید بعد از حرفش بلند شد قامت بست منم بعد از اینکه مطمئن شدم حالش خوبه پشتش قامت بستم ولی کمیل هنوز نگران بود کنارش نشست ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:انقدر حرف از اون یه ماه نزن💔✨
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁸³♡ بعد از نماز به طرف بازداشتگاه حرکت کردم،سرباز بعد از دیدنم احترام گذاشت مهدی:غذا خورده؟ سرباز:نه آقا،گفتن که براشون نبرم،از دیشبِ هیچی نخوردن مهدی:میشه بری از آشپزخونه غذاشو بگیری سرباز:بله آقا حتما تشکر کردم،روی صندلی نشستم تا غذاشو بیاره،باید باهاش حرف میزدم و دوست نداشتم اونموقع کسی مزاحم بشه،روی کاغذ روی میز آزادی‌شو نوشتم و امضا کردم سرباز:بفرمایید آقا مهدی:ممنونم ظرف غذارو گرفتم رفتم داخل دیدم گوشه‌ای نشسته پاهاشو جمع کرده سرشو گذاشته روش درو بستم رفتم کنارش نشستم امیرحسین:کمیل میشه تنهام بزاری؟بخدا میل به غذا ندارم،بوش که بهم میخوره حالم بد میشه،برو لطفا صداش گرفته و خسته بود،برای بار چندم توی این مدت خودمو لعنت کردم که شدم باعث حال خراب خانواده‌ام مهدی:منم برم یعنی؟ سرشو تند بالا گرفت و تو چشمام نگاه کرد لبخندی زدم و غذا رو گذاشتم جلوش مهدی:یکم بخوری هیچی نمیشه،معده‌ات بدبخت صداش دراومده دیگه،اون چه گناهی کرده تو صاحبشی امیرحسین:چرا اومدی مهدی:دوست داری برم؟ سرشو انداخت پایین و آروم "نه" گفت یکم خودمو کشیدم کنارشو سرشو چسبوندم به سینه‌ام مهدی:ببخشید دیروز یکم تند رفتم امیرحسین:توکه حرفی نزدی مهدی:آره خب نذاشتی حرف بزنم ولی کارم تند بود،نباید بازداشت می‌کردمت امیرحسین:خوش‌گذشت بهت مهدی:کجا؟ سرشو بلند کرد،چشماش میلرزید ولی پر نبود،امیرعلی راست می‌گفت تغییر کرده،خیلی زیاد،منم نا‌آشنا بودم با این چشما امیرحسین:خونه،مگه نرفته بودی مهدی:بهت گفتن رفتم خونه؟ امیرحسین:خب حق داشتی،کاری نبود رفتی،رسول حالش خوب بود؟ با‌اینکه سعی می‌کرد لحن ش زیاد ناراحت نباشه ولی برای منی که از بچگی کنارشم تابلو بود مهدی:چرا فکر کردی وقتی تو اینجایی من میرم خونه؟اونقدر نامرد نشدم هنوز،تو کنارم نباشی یا حتی وقتی خیالم بابت جات راحت نباشه یه دقیقه هم نمیتونم چشم ببندم،چه برسه وقتی اینجایی،یکم حالم بد شد بیمارستان بودم حالا اون چشم‌ها واسم آشنا شدن،رنگ نگرانی به خودش گرفته بود،همون نگاه امیرحسین بود که همیشه بهم داشت امیرحسین:خوبی الان؟چرا مهدی:میبینی که کنارتم،خوبم.... یاد سجاد افتادم قلبم یکم درد گرفت همین البته که توام بی‌تقصیر نبودی تو حالم....چیز مهمی نبود،صبح میخواستم بیام ولی رفتم پیش رسول دیر شد،اونم حالش خوبه اینبار خودش سرشو گذاشت رو سینم،دستمو روی کمرش گذاشتم امیرحسین:ببخشید،از دیشب کلی بد‌و‌بیراه بهت گفتم که رفتی خونه مهدی:😂چیا گفتی بهم؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واقعا جاش نیست با حرفای مهدی قند تو دلم آب بشه؟🥺❤️
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁸⁴ (آخر)♡ امیرحسین:ببخشید،از دیشب کلی بد‌و‌بیراه بهت گفتم که رفتی خونه مهدی:😂چیا گفتی بهم؟ امیرحسین:ولش کن....عمو مهدی:جان عمو امیرحسین:میدونم چقدر از سیگار متنفری،یا اینکه پیش فرمانده‌ام صدامو ببرم بالا یا حتی جلو کسی اشکم بریزه.....ببخشید ولی واقعا نمیدونستم چیکار کنم اونموقع، زمان برام قفل شده بود نمی‌گذشت توام که خواب بودی،از پرونده هم خبر نداشتم، دیگه دیوونه شده بودم،اگه نمی‌کشیدم،اگه گریه نمیکردم،اگه سر سرگرد حسینی داد نمیزدم و ناراحتش نمیکردم خودم روانی میشدم دستمو به سرش می‌کشیدم،آروم بوسه‌ای روش زدم مهدی:دیشب نخوابیدی،نه؟ امیرحسین:نه مهدی:سرتو بزار رو پاهام بخواب یه پامو دراز کردم و سر امیرحسین گذاشتم رو پام،بعدم پتو که کنارم بود کشیدم روش،بازم دستم رفت سمت موهاش مهدی:به قول خودت هنوز یاد نگرفتم آدم‌‌هارو درک کنم تو موقعیتی که توش نبودم،ولی خداکنه هیچ وقت درکش نکنم،امیرحسین باور کن من مثل تو صبوری نمیکنم تو این وضعیت،بعد از حرفای دیروزت یکم فکر کردم گفتم اگه جام با تو عوض میشد چیکار می‌کردم،چه واکنشی نشون میدادم،تصورش هم خوب نبود،از خودم یه آدم وحشی ساختم تو ذهنم،تو خیلی خوب دووم آوردی تو حتی از منم مرد تری تو روزهای سخت،خیلی خودمو دست بالا گرفته بودم که میگفتم من، من مرد روزهای سختم....(یه تک‌خنده‌ای کردمو ادامه دادم)لعنت بهت امیرحسین یه شب اینجا بودی منو راهی بیمارستان کردی انقدر عذاب وجدان داشتم امیرحسین:اگه میرفتی هیچ وقت نمی‌بخشیدمت مهدی:حالا که نرفتم امیرحسین:داشتی میرفتی،بهم گفتن یه ربع قلبت نزده،گفتن میخواستن دستگاه رو جدا کنن ولی عماد نذاشت....عمو اگه عماد اونروز اصرار نمیکرد و جلوی بقیه رو نگرفته بود تو الان.. به اینجای حرفش که رسید متوجه لرزش بدنش شدم،دستشو تو دستم گرفتم مهدی:تموم شده امیر،من الان هستم نرفتم،قول میدم دیگه اینجوری اذیتت نکنم،تو آروم باش فقط امیرحسین:میزنی زیر قولت مهدی:بغض چرا کردی عمو،اینبار قول مردونه نمیدم،قول‌عمو‌ و برادر‌زاده‌ای میدم خوبه؟ یه لبخند کم‌رنگ زد،پتو رو بالا تر کشیدم مهدی:بخواب یکم،بعدش باید بری کاراتو انجام بدی خسته میشی زود بلند شد و با تعجب نگاهم کرد مهدی:چته دیوونه امیرحسین:مگه آزاد شدم؟ مهدی:منکه آزادت نکردم ولی امیرحسین تو این یه روز کلی طرفدار جمع کردی،امیرعلی اومده بهم میگه آزادش نکنی خودم میکنم در این حد امیرحسین:😄واقعا آزاد شدم مهدی:سرهنگ تهدید کرد آزادت کنم،حالا بخواب سرشو گذاشت رو قلبم مهدی:چیکار میکنی امیرحسین:چرا انقدر نامنظم میزنه عمو مهدی:نترس،قطع نمیشه سرشو بلند کرد،حالا به صورت رنگ پریده‌اش نگاه کردم مهدی:یکم غذا بخور امیرحسین:معده‌ام درد میکنه....عمو میشه اینجا بخوابم؟ سری تکون دادم،که دوباره سرشو گذاشت رو پام،هوای اتاق یکم سرد بود پتو هم نازک،دو لایه‌اش کردم کشیدم روش خودمم سرمو تکیه دادم به دیوار چشم بستم حالا آروم بودم،قلبم نامنظم میزد ولی آروم بود ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مرد روزهای سخت نیستم🙂💔 پایان فصل دوم
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღپارت¹ღ امروز اولین روزی بود که بعد از مرخصی‌م اومدم سایت،البته که بچه‌ها قشنگ از خجالتم دراومدن و کلی کار ریختن سرم ساعت ۸ شب بود که کارم تموم شد،هیچ‌کدوم از بچه‌ها نبودن و رفته بودن خونه،حتی آقامحمدم نبود لیوان چایی رو برداشتم بعد از خاموش کردن سیستمم رفتم سمت نمازخونه و لیوانُ شستم،گوشیم زنگ خورد رسول:جانم عمو مهدی:سلام کجایی تو پس رسول:سلام،سرکارم دیگه،دلت تنگ شد واسم مهدی:خفه بابا،چی هستید که دلم براتون تنگ بشه رسول:الان چرا جمع میبندی خب😂 مهدی:چون امروز امیرحسین هم تو مخم بود رسول:از نظر شما‌که ما هر شب تو مخ‌ت داریم رژه میریم مهدی:آفرین‌آفرین،تو یکم عقلت از این دوتا بیشتره،زود بیا خونه فوتبال دارم،اومدنی هم تخمه بخر زیاد،واسه علیرضام پشمک بخر رسول:چشم میخرم،امر دیگه؟ مهدی:دستوری نیست،خدافظ خنده‌ای کردم و بعدم راه افتادم سمت خونه،تو راه تخمه و یکم خوراکی خریدم وقتی رسیدم موتورمُ تو پارکینگ پارک کردم سوار آسانسور شدم،موهامو جلو اینه با دستم درست کردم خیلی به‌هم ریخته بود،آتل دستمو باز کردم البته که محمد ببینه یه توبیخ اساسی دارم،وای به عمو هم که نمیشه فکر کرد اصلا،چی‌میشد می‌بستم الان در خونه‌رو باز کردم و یهو یکی صورتمو محکم کوبید به یه چیز نرم که از بو و مزه‌اش فهمیدم کیکِ ☆☆☆ از عصری رفیقای رسول اومده بودن تا براش تولد بگیریم،محمدم ساعت ۷ اومد،خود بچه‌ها خونه رو درست کرده بودن،این تولدُ خودم پیشنهاد دادم واقعا هیچکس یادش نبود مهدی:من نمیفهمم مگه بچه‌اس رسول بادکنک زدید به خونه احسان:به قول خودتون ما‌ها از نظر عقلی بچه‌ایم امیرحسین:خاک تو سرت که خودت،خودتو تخریب میکنی مهدی:فوتبال هست ساعت ۱۰،زود کاراتونو تموم میکنید،صداتون دربیاد اونموقع من میدونم وشما محمد:بچه‌ها خودشون فوتبال نگاه میکنن نترس سروصدا ندارن مهدی:آره والا،باید بیشتر نگران تو و محسن و رسول تو مخ باشم محمد:الان محسن مثل عقاب میاد بالا سرتا مهدی:رفته کیک بگیره نترس سعید:پس علی و حامد نمیان آقامهدی؟ مهدی:نه،رفتن مهمونی نشستم پیش محمد و لیوان چایی رو از رو میز برداشتم،آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم مهدی:میشه به رسول فردا مرخصی بدی محمد:واسه چی مهدی:باید باهم بریم پیش دکترش،زودتر این حالش خوب بشه دیگه واقعا عصبی میشم هی قرص میخوره محمد:آروم بچه‌ها میشنون...فردا که نمیتونم مرخصی بدم بهش چون پرونده جدید داریم باید باشه،حالا شاید عصری بشه خبر میدم بهت مهدی:دستت درد نکنه محمد:اصلا نمیتونه بخوابه؟ مهدی:ببین اینجوریه که چند ساعت بیدار میمونه آخرش شاید اندازه چند دقیقه تونست بخوابه،ولی با دکترش حرف زدم گفت فقط با این کار ذهنشو بیشتر خسته میکنه،خیلی نگرانم محمد:چرا اخه؟خوب میشه دیگه مهدی:سردردش چی؟ محمد:جواب آزمایش‌ش اومد؟ مهدی:به دکترش زنگ زدم قبل از اینکه تو بیای،گفت اومده باید باهاتون حرف بزنم رسولم بیار همین محمد:یه امشب فکر و خیال نکن زیاد حالا فردا سعی میکنم بهش مرخصی بدم...توام باید به قلبت فکر کنیا مهدی:اینسری درد بگیره محسن تهدید کرده که با غلو زنجیر میبرتم محمد:حقته چشم غره‌ای بهش رفتم،در خونه باز شد و محسن و علیرضا اومدن،علیرضا با دیدن محمد جوری ذوق کرد و اومد بغلش که واقعا حسودیم شد مهدی:علیرضا فقط محمدُ تو این جمع دیدی؟ما آدم نیستم؟ محسن که کیکُ داده بود به بچه‌ها اومد با محمد حال‌و‌احوال کرد بعدم رو مبل کنارمون نشست محسن:چیکارش داری بچه‌مو؟همیشه باید تورو تحمل کنه یه امشب دوست داره کنار عمو محمدش باشه مهدی:محسن خیلی دیگه داری به من بی‌احترامی میکنی تو این خونه محسن:برادر عزیزم تو مگه خونه نداری خودت؟ مهدی:نامرد سعید:رسول اومد مهدی:جهنم که اومد،انگار کی اومده‌ محسن:مهدییی مهدی:باز شروع کرد محسن😐 بچه‌ها یه‌تیکه از کیکُ بریدن و رفتن سمت در،حیف اون کیک،در خونه باز شد و رسول اومد داخل بدبختُ مهلت ندادن یه نفس بکشه زود سرشو گرفتن زدن به کیک البته ناگفته نماند جیگرم حال اومد رسول:خدا لعنت‌تون کنه الهی بچه‌ها یهو باهم گفتن تولدت مبارک که بنده خدا با همون صورت کیکی از تعجب موند علیرضا:بابایی تولدت مبالک رسول:تولدم مگه امشبه؟؟ احسان:حالا لازم نیست تو به رومون بیاری یادمون رفته امیرحسین:همونو بگو،امشب دیدیم بهترین فرصته واست گرفتیم رسول:ممنونم،واقعا انتطار همچین حرکتیُ نداشتم داوود:خب اشتباه از خودته دیگه،ازمون انتظار داشته باش رسول:واقعا با چه رویی شما‌ها باهام حرف میزنید؟ داوود:به‌راحتی مهدی:بعله دیگه ماهم پیوستیم به چغندر ها،یه تحویل نمیگیره امیرحسین:جز دونفری که کنارتن قطعا چغندری اخمی کردم بهش خواستم برم سمتش که محسنِ همیشه ضد‌حال نذاشت علیرضا:چه باحال شدی بابایی😂 رسول:قربونت برم الهی ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆♥︎☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تولدش شد بلاخره👏🏻😂 پ.ن:امیدوارم لذت ببرید ازش😊
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌بفرمایید پارت اول فصل سوم خواستم مثل فصل دوم با تولد شروع کنم چون این قسمت باید می‌بود حتما تو رمان(بلاخره اولین جشن تولد رسول تو این خانواده‌اس)
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღپارت²ღ صورتمو شستَم کنار محمد نشستم علیرضا هم روی پاش نشسته بود،وقتی بهش گفتم بیا بغلم بشین پای عمو درد میگیره مثل همیشه یه جیغ زد گفت نه رسول:خب بگو نه دیگه چرا جیغ میزنی محمد:اشکال نداره بزار بشینه امیر:آقامحمد کی بچه‌تون به‌دنیا میاد محمد:شدی رسول توام؟ رسول:وا آقامحمد محمد:خب راست میگم دیگه،یه‌جوری ذوق داریا،از همون روزی که فهمیدی هر‌روز داری میپرسی اسم‌شو چی‌میزاری،کی‌بدنیا میاد امیر:حالا شما بگو قول میده دیگه نپرسه رسول:من قول نمیدم ولی سعی خودمو میکنم😂 سعید:خودت کرم داری رسول محمد:۲هفته دیگه بدنیا میاد رسول:واقعاااا😍 محمد:اوهوم محسن:اسمشو چی‌میزارید؟ علیرضا:عمو‌جونم محمد:جانم علیرضا:اسمشو بزال علیرضا محمد:ای خدا،نمیشه که شما پسری علیرضا:نه دیده بزال رسول:تو باز اینجوری حرف زدی علیرضا:دوست دالم مهدی:بحث نکنید باهم...بیاید شام بخوریم ۹ونیم شد محمد:چرا انقدر هولی مهدی،یه فوتباله دیگه مهدی:اَه شما چه میفهمید عشق چیه،من عشقم فوتباله پس خفه شید محمد:من مثل محسن نیستم هرچی بگی هیچی نگما مهدی:دیگه چیی محسن:حالا شماها باهم سه ساعت بحث کنید...بریم شام بخوریم فعلا علیرضا:نه کیک بخولیم بعدش هم کادو بدیم،بابایی من بلات یه چیزه قشنگ خلیدم رسول:فدات بشم من... چی گرفتی واسم؟ علیرضا:یه لباس خوشگل خلیدم بلای خودمم خلیدم احسان:آره اول شمعُ فوت کن و کادو هارو باز کن بعد فوتبال شام میخوریم حالا همه تایید کردن و امیرحسین کیکُ آورد،یه کیک با طرح ساده بود که یه قسمت برش خورده بود،فرشید شمعُ روشن کرد و بهم گفتن اول آرزو کنم بعد فوت....راستش مونده بودم چی بگم یکم که گذشت چشم بستمُ تو دلم گفتم "خدایا من تو این دنیا هیچ آرزویی جز سلامتی و عاقبت‌بخیری خانواده و دوستام و البته پسرم ندارم،خدایا خودت مراقب‌مون باش" چشم باز کردم و بعد شمع فوت کردم این وسط علیرضا گیر داد که اونم فوت کنه فرشید دوباره شمع روشن کرد مهدی:خب خوشگلم توام یه آرزو بکن بعد فوت کن علیرضا:من دوست دالم بلم پیش امام لضا با حرفش قند تو دلم آب شد رسول:بابا شرمنده بخدا،قول میدم ببرمت خب؟ علیرضا:باش،آفلین وقتی فوت کرد و منم کیکُ بریدم،احسان کیک بین همه تقسیم کرد و با چایی خوردیم،سر توت‌فرنگی روی کیک علیرضا و امیرحسین داشتن بحث می‌کردن آخرم عمو برداشت و داد به علیرضا،داشتیم از خاطره‌هامون تعریف میکردیم که بحث افتاد به فیلم و عکس عروسی،احسان گفت الان بزاریم و ببینیم ولی بازم عمو از قدرت خودش استفاده کرد که ساکت شدیم،البته جرأت زیادی میخواست درخواست کنیم فوتبال نبینه اونم بعد از یک ماه‌وخورده‌ای،علیرضا از ذوقش زود جعبه‌ای که کادو شده بود برداشت و بازش کرد،لباس خودشم گذاشته بود اونجا علیرضا:بابایی نداه تُن خوشگله؟ با دیدن پیرهن اسپرت سرمه‌ای رنگ لبخندی زدم،خیلی سعی کردم مثل اون ذوق کنم لباسو چسبوندم به خودم رسول:بهم میاد؟ علیرضا:آله اونم لباس به رنگ سرمه‌ای رو همینکارو کرد و جمله‌مو گفت رسول:تو که خیلی خوشگل شدی احسان:خب نوبت کادو های ماعه...اول واسه خودم... از اونجایی که خیلی یهویی تصمیم به گرفتن تولد شدیم و زمان کمی داشتیم برای خرید فقط تونستم واست ساعت بخرم،البته که همون ساعتیِ که اونروز دیدیم باهم،تو خوشت اومد ازش تشکر کردم و با حفظ همون لبخند ساعتو از جعبه‌اش درآوردم امیرحسین:لعنت بهت احسان،صدبار گفتم بیا باهم بگیریم خب احمق منم ساعت گرفتم براش احسان:تقلید کار رسول:اشکال نداره بابا اتفاقا خیلی هم خوب شد ممنون امیر:خب نوبت ماعه،رسول باز کن با خوشحالی از اینکه امیر چی برام خریده کادو بازکردم دیدم حرز امام جواد ع و در کنارش ی ادکلن و کمربند،خنده‌ام گرفت،تا خواستم تشکر کنم و به بقیه نشون بدم،بچه‌ها نذاشتن و داوود گفت برای منو باز کن،اونم حرز و چند بسته شکلات تلخ و هدفون گرفته بود لب‌مو به دندون گرفتم،با دیدن کادوی داوود معلوم شد برام فرشید و سعیدم حرز گرفتن،بدون گفتن اونا زود کادو هاشونو باز کردم،سعید برام حرز یه انگشتر و دستبند با سنگ عقیق که ذکر یا‌ابوالفضل العباس داشت خریده بود میدونست چقدر دوست دارم،فرشیدم حرز و ادکلن و یه پیرهن اسپرت نتونستم خنده‌مو کنترل کنم بلند زدم زیر خنده،همینجوری هر چهار تا حرز رو درآوردم انگار که نمی‌دونستن و اونام با فهميدن ماجرا به همراه محمد خندیدن مهدی:وا خب بگید ماهم بخندیم محمد زودتر از ما تونست خودشو کنترل کنه محمد:بچه ها تو بیمارستان به رسول گفتن انقدر که آسیب میبینی برای خودت حرز بخر بعد الان همه‌شون بدون اینکه بفهمن خریدن براش حرز واسه همین میخندن رسول:خیلی خیلی ممنونم ازتون ولی میشه بگید الان با چهار تا حرز چیکار کنم داوود:ای بابا،اصلا تله‌پاتی رو حال کردین ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شما بگید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ³پارتღ داشتیم باهم حرف میزدیم که عمو تلویزیونُ روشن کرد هنوز ۱۰ دقیقه مونده بود،زود خوراکی هارو باز کرد ریخت توی یه سینی بزرگ،تخمه هم تو یه ظرف جدا یه زیرسفره بزرگ هم پهن کردُ همه چیو گذاشت روش،فلاسک چایی و پارچ آب و لیوان هم آورد که دیگه نه خودش بلند بشه نه ما احسان کادو محمدم باز کرد محمد:بخاطر همین یهویی بودن تولدت خودم وقت نکردم برم،به بچه ها گفتم واست یه چیزی بخرن،خودمم نمیدونم چیه امیر:نه آقا یه چیز خوب خریدیم،البته که ماهم استفاده میکنیم،رسول واست یه ادکلن گرفتیم خیلی بوش خوبه لعنتی،میری از این ظرف های کوچیک ادکلن هست میگیری نصف میکنی رسول:امر دیگه؟؟...خیلی ممنونم آقا محمد:خواهش میکنم رسول:بده بو کنم داوود:آقامحمد ولی چه جایی بود گفتید بریم..رسول همه ادکلن هاش اصل بود،بعد چه چیزایی داشت،از دوتاش خوشمون اومد یکی رو گرفتیم واسه تو،یکی‌هم گذاشتیم بعدا بریم بخریم مهدی:محمد همونجایی رو میگن که باهم رفتیم چند وقت پیش؟ محمد:آره مهدی:خیلی نامردی،تو واسه من پول نداشتی بگیری بعد واسه رسول ادکلن به این گرونی میگیری؟بی‌شعور محسن:مهدی؟ محمد:به برادرزاده خودتم حسودی میکنی؟ مهدی:سکوت کن محمد...باید بری واسه منم بخری محمد:چشم امیرحسین:خب نوبت کادو بابا و عموعه، زودتر رو کنید که منتظرم ببینم شما چی خریدید مهدی:رسول،محسن واست یه چی خریده که من راضی‌ام، یعنی خودم انتخاب کردم...اینو واسه تو خریده ولی من استفاده میکنم فهمیدی یانه؟ رسول:چشم😂...چی هست حالا احسان زود جعبه کوچیک کادو شده رو باز کرد و با سوئیچ توش هنگ کردم مهدی:موتور تو پارکینگُ ندیدی؟؟خاک تو سرت که کوری لبمو به دندون گرفتم خیلی ذوق کرده بودم از اینکه واسم موتور خریده زود پاشدم رفتم بابا رو بغل کردم رسول:بابا مرسی محسن:تولدت مبارک بابا،ببخشید اگه دیر شد و یادم نبود رسول:فدا سرت بابا مهدی:انقدر ذوق نکنا،همین الان بیا جلوم زانو بزن با احترام خیلی زیاد سوئیچ بده محسن:مگه برای تو خریدم مهدی:میخواستی بهم اعتماد نکنی،اَه چی‌میشد میگفتم ماشین بگیری،ان‌شاءالله سال بعد محمد:خب حالا جناب عموخان،شما بگو ببینیم چی‌گرفتی واسش؟ مهدی:جانم؟؟؟من حضورم خودش کادوعه امیرحسین:بیشین بینیم بابا، بگو چی خریدی عمو یه سیب برداشت پرت کرد سمت امیرحسین که جا خالی داد خورد به امیر امیر:چرا الان من مهدی:بد جا چرا میشینی؟ احسان:بگو چی‌گرفتی دیگه مهدی:بعدا تنها که بودیم بهش میدم محمد:خب‌ماهم میخوایم ببینیم محسن:مهدی چی گرفتی براش که نمیخوای نشون بدی؟ مهدی:ببین محسن جان،جان دلم،عزیزم... تو چطور یه موتور خوشگل گرفتی به اسم رسول به کام من،منم یه چی گرفتم واسه رسول ولیییی قراره که خودم ازش استفاده کنم امیرحسین:چرا؟به داداش من که میرسه هر چی‌خودت دوست داری واسش میگیری؟کجا نوشته اینو مهدی:زورم به تو میرسه ها محسن:امیرحسینُ ول کن جواب منو بده،چی گرفتی واسش مهدی:هیچی،یه چیز بدرد بخور،الان که فکر میکنم رسولم میتونه ازش استفاده کنه محسن:نگو که اونو خریدی مهدی مهدی:🙄 محسن:میزنمتا مهدی اگه خریده باشی‌ش محمد:چی محسن احسان:بگید دیگه مردیم از فضولی مهدی:رسول زیر تخت خودته قبل از من احسان و امیرحسین زود رفتن تو اتاق بعدم یه کارتون متوسط دست امیرحسین بود بیرون اومدن،امیرحسین زود کنارم نشست و کارتونو باز کرد،با دیدنش امیرحسین و احسان زدن زیر خنده و بابا هم با اخم به عمو نگاه کرد،عمو هم واسه اولین بار چهره سر‌به‌زیر گرفته بود ولی من نمیدونستم چرا ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:برای اولین بار سر‌به زیر شد مهدی 😂
‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨